Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
دیدنی


به تک تکِ لایک های شما برای فراهم سازیِ زندگیِ خوب و بی درد سر برای این دختر نیازمندیم!

هر لایک یکی از بدبختی های این دختر رو رفع میکنه!

یکی بی پولیشو

یکی آواره بودنش

یکی گرسنگیش

یکی بی سوادیش

یکی کمبود محبت

یکی بیماری هاش

یکی...

هر لایک، برای حلِ یک مشکل!

بشتابید!


+ ای کاش فقط لایک کننده ی بدبختی های دیگران نباشیم! در حدِ توان، کمکِ واقعی هم کنیم! 


  • Neo Ted

دوره ی ابتداییِ مدرسه واسه من یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین بخش های زندگیم بوده؛ مثلِ اکثر آدما! وقتی به خاطرات و شخصیتم تو اون روزا فکر میکنم ناخودآگاه یه خنده میاد رو لبم که شاید از روی حسرت باشه که چقدر حال میداد اون موقع و چقدر حال نمیده الان! چقدر باحال بودیم اون موقع و چقدر باحال نیستیم الان! خلاصه که خیلی تغییر کردم و این پوست اندازی و تکاملِ جسمی و فکری منجر به باز شدنِ دیدم نسبت به جهان و یه سری حقایقِ کثیفِ دنیا شد که مستقیمأ روی حال و وضعِ زندگیم تأثیر داشت!

بگذریم! میخوام یه خاطره بگم از کلاس اول ابتداییم که خودتون به درجه ی باحالیِ نسلِ ما پی ببرید!

یادمه دو تا کلاسِ اول بودیم که کلاس هامون بصورتِ نبش طور کنار هم بودن! یعنی در هاشون یه متر از هم فاصله داشتن و به راحتی میشد از تو کلاسِ ما درِ اون کلاس دیگه رو بست مثلأ! 

یکی از تفریحاتِ ما تا اومدنِ معلم این بود که بصورتِ گروهی به نبرد با گروهِ کلاسِ بغلی میپرداختیم و حالا حدس بزنید سلاحمون چی بود؟! 

چیزی نبود جز کمربند و کیف و کفش! درجه بندی هم داشت! یعنی هرکس کمربندِ خفن تر و بزرگتری داشت در حدِ تیمسار اعتبار داشت و میذاشتیمش به عنوانِ شاخ و هِدِ کلاس تو خطِ مقدمِ نبرد! کفش دار ها پشتیبانیِ از کمربند دار ها رو ب  عهده داشتن و از پشتِ اونا کفش پرتاب میکردن! البته در مواقع ضروری و بغرنج که گره استراتژیکی تو جنگ به وجود میومد و کفش دارها به عنوان خمپاره انداز وارد عمل میشدند و راه باز کن میشدند! کیف دار ها حکمِ عقبه ی سپاه رو داشتن و همیشه ازشون به عنوان تهدید و گزینه های روی میز استفاده میشد! مثلا میگفتیم هووووی! فلانی! بهتره این جنگِ کثیفو همینجا تموم کنیم؛ وگرنه مجبور میشیم کیف دار هامونو وارد عمل کنیم و شک نکنید بعد از ورودشون، آینده ی جذابی در انتظارتون نیست! بعد اونا هم گزینه های روی میز خودشون رو مطرح میکردند و به نتیجه نمیرسیدیم و بسانِ هاپوهایِ تشنج گرفته به جان هم میفتادیم با کمربند و کفش و کیف تا معلم بیاد و سریعأ تغییر موضع داده و بسانِ نخبگانِ همایشِ سالانه ی فیزیک اتمیِ ژاپن درحالِ بحث و تعامل های علمی و درسی بشیم!

هیچ وقت یادم نمیره اون شور و حالِ وصف نشدنی و داغان اون دوره مونو :)))

ادامه دارد...


+ شما هم اگه خاطره ای از کلاسِ اول ابتداییتون دارید تو یه پست تو وب خودتون بنویسید تا حس و حالِ اون دوره دوباره واسمون زنده شه و حال کنیم ; )

لینکش رو هم بدین تا اینجا بذارم،بقیه هم بخونن و حالشون خوب شه : )


شرکت کرده ها:

1. Dreamer

2. شازده

3. Bahar alone

4. گندم 

5. یا فاطمه زهرا(س)

6. مهربانو

  • Neo Ted

این دوستِ عزیزِ پف کرده، سناتور Ted Cruz از سناتور های سنای آمریکاس!

به همین تیتابِ دمِ دست!

فقط اومدم هرگونه نسبتِ فامیلی و فیزیکی و روحی و معنوی و باقیِ نسبیات رو با این تِدِ الکی اعلام کنم و بگم من سناتور تِد، در ایران به دنیا آمد و زندگی کرده و درصورتِ عدمِ تبعید به پاتایا و یا حتی تاپایا و هاوایی و دیگر مناطقِ محرومِ جهان، تا ابد در ایران خواهم بود و خواهم مرد.[گریه و مویه و ضجه های حضار و غشِ یک نفر]

خلاصه که این کروز رو به من نچسبونین و اگه چسبوند خودشو به من، شک نکنین واسه خاطرِ منافع شخصیش بوده و قصدِ سو استفاده کردن از محبوبیتِ جهانیِ من رو داشته! و فی الواقع نفرینِ بت هایِ شکسته ی مصری بر سو استفاده کنندگان! علی الخصوص تِد کروزِ داغان!


+ از قضا همین داغان اجازه نداد سفیرِ ایران به سازمان ملل بیاد و نذاشت ویزا واسش صادر شه :|  تِد در این حد داغان؟! آبرو نذاشت واسه ما! 

+ پست رو فرستادم تو واشینگتون پست هم منتشر کنن که آمریکایی ها هم بخونن و حواسشون باشه اشتباه نگیرن ما رو! یه شخصیتِ محبوبِ جهانی [خودمو میگم😎] اینجور چالش ها رو هم داره دیگه :))) ما سوپر استارها این سختی ها رو فقط واسه خاطر طرفدارهامون[شماها رو میگم😎] به جون میخریم ;))))

+ دلم واسه این مدل پست هام تنگ شده بود. 

  • Neo Ted
بعد از اتفاقِ پلاسکو حس و حالِ نوشتن ازم گرفته شده و حوصله ی نوشتن ندارم؛ الان هم میخوام یه بحثی رو خیلی کوتاه بگم و برم و اون اینه که یادم باشه یه سوالی رو سرمشقِ زندگیم قرار بدم واسه هرکار و هدفِ کوتاه مدت و بلند مدتی؛ و اون پرسش اینه: خب که چی؟! 
خب که چی یعنی من قبل از انجامِ هرکاری از خودم بپرسم خب که چی؟! من این کارو انجام ندم چه آسیب و ضرری به خودم و زندگیم و پیشرفتم میزنه؟! خب که چی؟! من این کارو کنم چه اتفاقِ مثبتی تو زندگی و روندِ پیشرفتم میفته؟ حالا این خب که چی رو تعمیم بدم به کلِ زندگی و اهدافم و منطقی و به دور از احساسات بهش پاسخ بدم! قطعأ نتایج خوبی خواهم گرفت!
  • Neo Ted

دستم پِی دست های گم شده در آوارت، میلرزد که مبادا سردیِ انگشتانت، گرمایِ دل های امیدوارمان را زمستان کند.

همه میگویند امیدی نیست که اگر هم باشد نزدیک به هیچ است؛ ولی من که این حرف ها برایم خبرِ بازگشتِ بابای مهربانِ آن دختر کوچولوی چشم انتظار نمیشود... من به او قول دادم پدرت را از مسافرت باز میگردانم و او به امیدِ قولِ من، عروسک در بغل گرفته خوابید. او خوابید که صبح با نوازشِ موهایِ بافته شده اش با دستان پدر بیدار شود. همان موهایی که یک هفته ای است که پدرش بافته  و دلش نمی آمد خراب و پریشانشان کند به عشقِ این که بابایم آن ها را بافته! مگر میشود اجازه دهم کسی خرابشان کند؟! فقط پدرم اجازه دارد موهایم را مرتب کند و ببافد. 

من جوابِ موهای پریشانِ دخترت را چه بدهم؟! خودت که بهتر میدانی چقدر بابایی است دخترت! خودت که میدانی چقدر عاشقِ لوس کردنِ خودش برایت است! من جوابِ لوس شدن هایِ بی جوابش را چه بدهم اگر نباشی؟!

دستانت را بده رفیقِ مردِ من! تو بودی که فهمیدم مردانگی هنوز افسانه نشده.

دستانت کجا هستن ای قهرمانِ بی ادعایِ شهرِ قهرمانانِ پوشالی؟! دستانت کجا هستن ای مردِ روزهای فلز و آتش و سنگ و مذابِ تنهایی؟! همه در بیلبوردهای سینماییِ شهر به دنبالِ مرد میگردند در این حوالی! دستانت را بده تا نشان بدهم مردِ واقعی کیست! دستانت را بده تا همه بفهمن ققنوس افسانه نیست! میدانم تو از خاکستری متولد خواهی شد! 

دستانت را بده که من نایِ برگشتن به بیرون را ندارم بدونِ تو...

تابِ نگاه های خیسِ همسرت را ندارم...

توانِ دیدنِ بغض دخترِ چشم انتظارت را ندارم..

دستانت را بده رفیقِ من...

لمسِ حسِ دست های گرمت را میخواهم...

این بار را هم مثل همیشه مردانگی کن و نرو...

دخترت خیلی کوچک است...

لطفأ نرو...


  • Neo Ted
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۷
  • Neo Ted

ناخوش آوازی ببانگ بلند [قرآن] همی خواند. صاحبدلی "عارف" بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره "دستمزد" چندست؟! گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟! گفت: از بهر خدا میخوانم! 

گفت: از بهر خدا نخوان!

یعنی مصداقِ بارزِ خیلیاس این حکایت! یه عده ای که نیتشون خیر و کمک به یه جریانیه ولی با بی فکری و نداشتن تخصص و برنامه میزنن همه چیزو نابود میکنن! مثل یه سری که قصدشون کارِ فرهنگی و تبلیغِ اسلامه، ولی چون نه تخصص دارن نه چیزی حالیشون میشه، یه کاری میکنن همون چند نفری هم که تمایلی به اسلام داشتند، از هر چی اسلام و مسلمون بدشون بیاد! اینا رو باید مثل همون قسمتِ آخرِ حکایت بهشون گفت: داداش! شما یه گوشه واسه خودت اختیار کنی و گذرِ عمر کنی و خفه خون بگیری و فلج شی و قدمی واسه اسلامو دین برنداری، خودش میتونه جزء باقی الصالحاتت بشه و خودِ خدا شخصأ این دنیا و اون دنیا ازت تشکر میکنه! پس لطفأ اسلام رو از خدماتِ شایانت بی بهره بذار تا اونایی که کارشونو بلدن به کارشون برسن!

  • ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۴
  • Neo Ted


+ شاید اگر چند نفر کمتر فیلم میگرفتن، چند نفر کمتر شهید میشدن :(

متأسفم واسه فرهنگِ بی فرهنگیِ یه عده...

+ قالیباف: بیش از ٢٠ نفر از عزیزان آتش‌نشان تاکنون به شهادت رسیده‌اند/فارس

+ هنوز یه عده به دعاهامون نیاز دارن. کوتاهی نکنیم :(

+ عکس نوشته یهویی شد؛ ببخشید اگه بد شده

+ لینکِ خبر

++ نشر بدین خواهشأ تو وب هاتون. اینبار بیایم از مجازی استفاده ی مفید کنیم. خیلیا اونجا به خون احتیاج دارن. تهرانی های عزیز لطفأ عجله کنن.

  • Neo Ted

یادداشتِ هشتم به روایتِ شارون


+ رمز به دلایل امنیتی :) عوض شده هرکی میخواد همینجا بگه تا اگه صلاح دونستم بفرستم واسش[الکی مثلأ خیلی خفنم و اینا :)) ] 

  • Neo Ted

از همین تریبونِ مقدس، به نوبه ی خودم روزِ ملیِ هوای پاک رو به همه ی دوستانِ عزیزم تبریک میگم و امیدوارم تا باشه از این روزای هوای پاک باشه و دورِ هم لذت ببریم از هوای پاکِ شهرهامون! 

.

.

.

.

اقدس! قربون دستت؛ اون کپسولِ اکسیژنِ منو بیار میخوام برم بیرون!

+ یه روزی میرسه که همه کپسول همراه لازم میشیم! فقط واسه نفس کشیدن!

  • Neo Ted