عشقِ منجمد
چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

درحالی که زیپِ کاپشنِ چرمی اش را که از جنسِ پوستِ کروکدیل بود، تا زیرِ فکش بالا کشیده و صدای برهم کوبیده شدنِ دندان هایش را به وضوح میشنید، در برابرِ بنزِ s300 خودش ایستاده و با چراغ قوه ی iphon 7 خودش سعی در خودنمایی در برف و بورانِ عصبانی داشت تا شاید فردی در آن کوهستانِ بی رحم پیدا شود و نجاتش دهد. از شدتِ سرما و بوران، مدام از این پا به آن پا میپرید و دست هایش را هرچند ثانیه در جیب میبرد و گوشی را جابجا میکرد تا یخ نزنند! هم گوشی و هم انگشتانش!  

چند ساعتی گذشت و علاوه بر کم سو شدن چراغ قوه ی گوشی به واسطه ی اتمام باطری، نورِ امید هم در دلِ جوان به خاموشی میگروید! با یک چشم نگاهی حسرت بار به درصد باطریِ گوشی انداخت و با چشم دیگر، محوِ چشمانِ پر ذوق و شوقِ عشقش که در بک گراند گوشی در آغوشش گرفته بود، شد و قطره اشکی یخ زده از چشمش متولد شده؛ البته مثلِ جنینِ مرده! دیگر تقریبأ نا امید شده بود که ناگهان در میانِ بورانِ یخ و برف، نوری از دور دیده شد. نزدیک و پر سو تر شدنِ این نور همانا و شعله ور تر شدنِ روشناییِ آتش ِ امید در دلِ جوان هم همانا! یک فولکسِ قرمزِ عتیقه که سپرِ جلویش تقریبأ از جا در آمده و به طنابی ضخیم بند بود. البته رنگ پریدگی و زنگ خوردگی های نقاط مختلفِ ماشین هم به شدت توی ذوق میزد؛ در حدی که در آن برف و بوران هم قابل مشاهده بود. با کمترین سرعتِ ممکن و قار قار کنان به سمتِ پسرِ جوان آمد و در برابرش ترمز زد. پسرِ جوان با حالتی عصبی و طلبکارانه درِ ماشین را باز کرد و به سرعت نشست و با تمامِ قدرت در را بست و گفت: پنج ساعته اینجا تو این برف و بوران واستادم هیچ آدمی پیدا نمیشه نجاتم بده. لعنت به این زندگیِ لعنتی که اینقدر لعنتیه! تو کجا بودی پیرِمرد! 

پیرمرد لبخندی ملیح زد و با لحنی آرام گفت: این در سی و هشت ساله داره باز و بسته میشه پسر! توان و تحملِ این ضرب و شدت رو نداره! عینِ من پیر و فرتوته! یهو زمین گیر میشه تا خودِ شهر میبایست آلاسکا میبستیم ها! حالا چرا اینقدر عصبی هستی پسر! اون بخاری برقیِ زیرِ پاتو زیادتر کن تن و دلت گرم شه پسر! 

پسرِ جوان با همان اخم و تَخم بخاری برقی را زیاد کرد و دوباره با همان لحنِ تند پرسید: نگفتی کجا بودی؟! یعنی راه نداشت زودتر حرکت میکردی و من اینقدر اینجا یخ نمیزدم؟! آسمون که به زمین نمیرسید!

پیرمرد کلاهش را روی گوش های قرمزش کشید و دنده را جا انداخت و راه افتاد و گفت: فردا سالگردِ عروسیِ من و همسرمه! سالگردِ چهل و هفتم! چهل و هفت ساله هر سال واسش یه دسته گلِ رزِ مخصوص میخرم که فقط یه گلفروشی داره! اونم تو شهرِ پلاکاردیاس! هر سال به یه بهانه ای از خونه میزنم بیرون و با خریدنِ این دسته گل از صمیم قلب خوشحالش میکنم! یه جور سوپرایزِ سالانه که انگار قصد نداره بی مزه شه! امسال هم به بهونه ی خرید دارو رفتم و دسته گل رو خریدم! 

پسر پوزخندی زد و در حالی که دستانش را در نزدیکیِ بخاری برقی گرم میکرد گفت: شما پیرمرد پیرزن ها هم مگه میفهمید عشق چیه؟! بابا شماها دیگه ازتون گذشته! بعدشم! واقعأ با یه دسته گل خوشحال و سوپرایز میشه؟! من که کمتر از ماشین نمیتونم نخرم واسه عشقم! اونم با کمتر از ماشین سوپرایز نمیشه! 

پیرمرد لحظه ای آن لبخندِ گره خورده بر لبش بسته شد و گفت: برای من و همسرم، عشق توی پول و تجملات معنی نمیشه! عشق یه چیزی وسطِ قفسه ی سینه مونه که هر چند وقت یه بار به بهونه ای یکم ازشو منگنه میکنیم به یه چیزی و بهم میدیم! حالا فرق نداره اون چیز چی باشه. میتونه یه لبخندِ سر

 صبح باشه وقتی که همسرم برام چای میریزه و یا میتونه همین دسته گلِ رز باشه که تک تکِ 47 تا گلش، علاوه بر اون بوی نابِ خودش، معطر و باردار از همون حسِ وسطِ قفسه ی سینه مه! این چیزیه که جفتمون به خوبی قیمت و ارزششو میدونم و با هیچ چیزی که بوی پول و اسکناس بده عوضش نمیکنیم! این حسی که وسط قفسه ی سینه هامون میتپه و جریان داره، قدرت و جذبه ای داره که هر چیزِ به ظاهر بی ارزشی رو ارزشمند و خواستنی میکنه! البته فقط واسه ما دوتا!

پسرِ جوان خودش را جمع کرد و طولی نکشید که بر اثر خستگی و گرمای مهربانِ بخاری برقی خوابش برد. وقتی که بیدار شد به شهر رسیده بودند و صبح شده بود! 

با همان حالتِ طلبکارانه و متکبرانه از ماشین خارج شد بی توجه به حرفِ پیرمرد در ابتدای راه، در را باز هم محکم بست و دسته چکش را در آورد و خودکار بدست امضایی بر چک زد و به سمت پیرمرد پرت کرد و گفت: هرچی دوست داشتی بنویس توش و برو با زنت حال کن و این حرفای عاشقانه ی قدیمی و تار عنکبوت بسته ت رو هم واسه خودت نگه دار و همون زنت.

پیرمرد نفسی عمیق کشید و لبخندی زد و گفت: واسه پول کمکت نکردم پسر! پولت باشه واسه خودت و عشقت! اون عشقی که واسه پول به آدم رو بیاره، روزی میرسه که از سر و دوشِ عشق هایی بالا میره که خیلی از تو بیشتر پول دارن! و این یه حقیقتِ محضه و سعی کن کاری کنی که بخاطر خودت عاشقت باشن، نه این چکِ سفید امضا و چرمِ کروکدیلِ تنت! 

پسر عصبی شد و درحالی که سرخ شده بود لگدی بر درِ ماشین زد و فریاد زد: خفه شو پیری! صدتا مثل تو در طول روز صدبار جلو من گردنشون آسانسوری میره بالا پایین و مطیعِ منن، اونوقت توعه عتیقه داری به من درسِ عشق و زندگی میدی؟! نکنه دلت به عشقِ همون پیرزنِ چروکیده ی پیرت خوشه که مثلأ خیلی خوشبختین و عاشق؟! فکر کردی کی هستی تو آخه؟! هیچی نیستی!

پیرمرد زیر لب اسمی را چند بار زمزمه کرد و وقتی عصبانیتش کم شد، کلاهش را بالا کشید و پس از بوسیدنِ کفِ دستش گفت: من همونم که اگه نبودم، تا الأن باید تابوتِ چند میلیاردیِ فلزیِ یخ زدت رو واسه عشقت میفرستادن تا هنوز یخِ جنازه ت باز نشده بره و روی شونه ی یه عابربانکِ دیگه با شوق و ذوق بخنده! 

دنده را جا انداخت و گاز داد و رفت به سمتِ صاحبِ تصویرِ حک شده بر کفِ دست و اسم زمزمه شده بر زیر لبش.


معدنچیِ یاغی