Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
Rite 2011

۳۱ مطلب با موضوع «داستانِ کوتاه» ثبت شده است

صد و دوازده سالی میشود‌ که خلاء و فرزندخوانده‌اش تاریکی، تنها هم‌آغوشان من در این پهنای وسیع و بدون مرزِ کهکشان بوده‌اند؛ البته که من‌ معتقدم از ابتدای کار اینقدرها هم بدون مرز و محدودیت نبوده و یقیناً یک دیوار یا سدی در این پهنای گسترده وجود داشته است که جدا کننده‌ی این کهکشان و دنیای بیرونش باشد که موجودی عظیم‌الجثه و فراانسانی و یا تکه‌ای عظیم از سیاره‌ای منفجر شده، آن‌ را دریده و مرز و سد و دیوار را سوراخ و دنیایی جدید و بدون حد را به تمام موجودات هدیه داده است. البته اجازه دهید حرفم را پس بگیرم. این‌کار از خود انسان هم ساخته است. انسانی که خود دیگر فراانسان شده است و جنین‌های انسان‌هایی را تولید میکند که بدن‌های‌شان خود تمام بیماری‌ها و خطراتی که سلامت انسان را تهدید میکند، رفع و درمان میکند. انسان‌هایی که بافت‌های بدن‌شان پس از پیری خود ترمیم و جوان میشوند و راه را برای خیلی از جاه‌طلبی‌های انسان باز که نه، پاره میکنند! همه‌چیز عادی بود و انسان خود را به عنوان اشرف مخلوقات به تمام قله‌های موجود علمی و صنعتی رسانده بود و برتری خود بر باقی موجودات زمین‌ را بطور مطلق دیکته کرده بود. سال‌ها با همین منطق اشرف مخلوقات بودن خود را راضی کردیم و زمین را خوردیم و جنگل‌ها را بلعیدیم و دریاها را هورت کشیدیم و کوه‌ها را سوراخ کردیم؛ حیوانات را خوردیم و منقرض کردیم، با پوست و استخوان و دندان و عاج‌هایشنان موزه ساختیم و خانه‌های‌مان را مزین کردیم، آن‌هایی را هم که نخوردیم، در قفس اسیر کردیم و در سیرک به سخره‌شان گرفتیم. ما برای اشرف همه‌ی زمین‌ شدن به خودمان هم رحم نکردیم! چون در بین چند میلیارد اشرف، چند صد نفری بودن که از همه‌ اشرف‌تر بودند و برای اثباتش، جنگ و بیماری راه انداختند و میلیون‌ها اشرف بی‌گناه مُردند. و حالا پس از میلیون‌ها سال انسان فهمید که باید اشرف مخلوقات عالم بودنش را فراتر از زمین و کهکشان راه شیری بیابد و ثابت کند. برای همین منظور پروژه‌ی "انسان مطلق" را کلیک زدیم و جنین‌هایی را اصلاح‌نژاد بیولوژیکی کردیم که هرگز نمیرند! هدف اصلی این پروژه حکم‌فرمایی انسان بر دورترین سیاره‌ی موجود در کهکشان x tra بود که انسان به وجودش ایمان داشت و میدانست پایانِ پیکره‌ی هستی همراه با حیات آنجاست. البته که همیشه هستند ثروتمندانی که پروژه‌های محدود به علم‌ را با پول و ثروتشان دارای تبصره‌ی ده میلیارد دلاری کنند و جنین فرزندان‌شان‌ را به دست علم بسپارند و از خود وراثی ابدی به جای بگذارند که جای خودشان تا سال‌ها خون زمین و موجوداتش را بمکند! من هم جزو همین پروژه‌ی عظیم و جاه‌طلبانه‌ی بشریت هستم؛ البته در محدوده‌ی علمی آن. جنین من از ابتدا برای همین هدف طراحی و پردازش شد که پوزه‌ی پیکره‌ی هستی را به نمایندگی از بشریت ساکن بر زمین، با کوفتن پرچم اختصاصی سیاره‌ی زمین‌ بر سیاره‌ی xx4 به خاک بمالم! خاکِ یخ‌زده‌ی سیاره‌ی xx4! همانطور که ابتدا نوشتم صد و دوازده‌ سال است که با سرعتی فزاینده و فرانوری به سمت مقصد در حرکتم. تا انتهای کهکشان‌ راه شیری و ایستگاه فضاییِ آسان (ASAN) که بر روی آخرین‌ ستاره‌ی موجود در این کهکشان وجود داشت مستقر بود،‌ با شاتل فضایی تایرین پیش آمدم و از آن‌جا به بعد را باید خود به تنها میرفتم؛ توسط لباس فضایی مخصوصم که خود یک‌ شاتل پوشیدنی بود. از آن‌جا تا مقصد راه زیادی نبود. بُرج‌ را ساخته بودند و مانده بود دکل مخابراتی نوکش! من همان دکل مخابراتی نوک برج هستم که قرار است بر فراز پیکره‌ی حیات هستی پا بگذارم و این پیروزی و برتری بشریت بر تمام موجودات زنده‌ی هستی را به زمین مخابره‌ کنم. به مقصد که رسیدم تعجب نکردم. دقیقاً شبیه شبیه‌سازی‌هایی بود که روی زمین نشانم‌ داده بودند. یک سیاره‌ی یخ زده با منفی صد درجه‌ی سلسیوس. بر فراز سیاره بودم که سیستم گرمایشی لباسم بطور خودکار شروع به فعالیت کرد. وزش نسیمی گرم و ملایم به بدنم، حس خوب و لذت‌بخشی به من میداد. نزدیکتر که شدم چراغ‌های روی سرم هم‌ روشن شدند تا در تاریکی سیاره متوجه مکان فرودم باشم. خوب میدانستیم که من اولین موجود زنده‌ای خواهم بود که پا در این‌ سیاره خواهم گذاشت و این دو حس را به من القا میکرد. اول شجاعت و جسارت و خیالی آسوده و راحت که هیج موجود زنده‌ی دیگری در اینجا‌ نیست که نگرانی یا حتی ترسی بابت وجودش حس کنم. و بعد هم احساس غروری غلیظ و عمیق که وجود نه تنها من، بلکه تمام انسان‌ها را قلقلک میداد! به دقت و آرامی‌ بر سطح سیاره فرود آمدم. تا چشم و روشنایی چراغم اجازه میداد یخ بود و یخ! تصاویر این واقعه‌ی تاریخی بطور زنده از تمامی کشورهای جها‌ن قابل دریافت بود و میلیاردها نفر مشتاقانه و با غرور به تماشای این پیروزی نشسته‌ بودند. به سختی شروع به دویدن بر سطح سیاره کردم تا به مکان مشخصی برسم تا پرچم را بکوبم. به مقصد مورد نظر که رسیدم، پرچم را که در آوردم، قصد کوبیدنش را که‌ کردم چیزی توجهم‌ را جلب کرد. توجه بشریت را جلب کرد! همه دیدند که از کوبیدن پرچم بر سطح سیاره منصرف شدم و سرم‌ را به سمت دیگری چرخاندم. در حدود چند صد متر آن‌طرف‌تر روشنایی دیده شد. تمام معادلات بهم‌ خورد! در این سیاره نه خورشیدی وجود داشت و نه ماه و ستاره‌ای! کل جهان متحیر خیره به تصاویر مانده بودند. دانشمندان شروع به محاسبه‌ی مجدد فرضیه‌های خود کردند تا اشتباهشان را بیابند. در همین حین من هم به سمت‌ روشنایی قدم برمیداشتم. به نزدیکی‌اش که رسیدم متوجه تابش روشنایی از درون گودالی یخی شدم. حفره‌ای عظیم که روشنایی از آن‌ میتابید. قدم قدم، نفس نفس به شیشه‌ی کلاهم بخار وزیده میشد و خود بطور خودکار پاک میشد؛ تنها چیزی که پاک نمیشد استرس و ترس بود که لحظه به لحظه بر قلب و مغزم بیشتر مستولی میشد. باید خونسردی خودم را حفظ میکردم؛ وگرنه طبق گفته‌ی مشاورین مخصوصم که در گوشی‌ام داد میزدند، دچار ایست قلبی یا مغزی میشدم. چند نفس عمیق کشیدم و کپسول‌ اکسیژن‌سازم مجدداً شروع به تبدیل هوای حاکم بر سیاره به اکسیژن کرد. کمی آرام شدم و همین سبب شد قدم‌های سستم بدل به قدم‌های استوارتری شوند و به طبع با سرعت بیشتری بر فراز گودال رسیدم. چیزی که من و بشریت دیدیم، علاوه بر منفجر کردن بازارهای بورس جهانی که سقوط سهامی اَبَر کمپانی‌های ساخت ماشین و ربات و جنین‌های انسان مطلق را به همراه داشت، دایره‌ی فرضیه‌ها و شبیه‌سازی‌های علمی بشریت را هم منفجر، هزاران دانشمند شاغل در این پروژه را دچار سکته‌ی مغزی و چشم‌های میلیارد‌ها انسان ساکن‌ زمین را از حدقه بیرون کشید! یک پیستِ اسکی‌رانی روی موج‌های خروشانِ برفِ بنفش که در سطح موج‌ها انسان‌هایی سعی در پریدن از میان حلقه‌هایی داشتند که در دست فردی سیاه‌پوست بودند که با لباس آستین‌کوتاه قرمز رنگِ گل‌گلی با گل‌های سفید و شلوارک زرد رنگ، کلاهی لبه‌دار بر سر داشت و هربار که انسانی موفق به پریدن از میان حلقه میشد قهقهه‌ای مستانه و عجیب سر میداد. انسان‌هایی که بر بدنشان، پشت گردنشان نشانِ مخصوص انسان مطلق حک شده بود که علامتِ بی‌نهایت را نشان میداد. چند دکل بزرگ که بر فرازشان دستگاهی که شبیه به صفحات خورشیدی بود، امواج رادارگریز و یا محوکننده‌ی اثر حیات را به سمت گودال ساطع میکردند؛ البته این تصور من بود. تنها فرضی که اشتباه دانشمندان ما را توجیه میکند. کارش که تمام شد نگاهی به‌ منبع نور انداخت، منبعی کروی شکل و درخشان و گرم، که سبز‌ رنگ بود و میان چهار اهرم فلزی غول‌پیکر نگهداری شده بود. با کنترلی که در دست داشت میزان تابشش را بیشتر کرد و به سمت من برگشت. با دوربینی که بر روی یکی از چشم‌هایش بسته شده بود نگاهم کرد و به سمتم‌ حرکت کرد. برف و یخ‌های موجود بر سر راهش، توسط حرارتی که کفش‌هایش تولید میکردند محو میشدند و پس از رد شدنش، دوباره به حالت سابق برمیگشتند. در کسری از ثانیه به روبرویم‌ رسید. چیزهایی که دیدیم آنقدر خارق‌العاده بودند که اجازه‌ی فرضیه‌بافی‌های همیشگی را از همه بگیرد. از یک‌جایی به بعد همه فقط نگاه میکردند؛ چون کاری جز نگاه کردن ازشان برنمی‌آمد! او را دیدیم. برای بار دوم شوکه شدیم، لرزیدیم، ترسیدیم، تحقیر شدیم، تمام بشریت، همه‌ با هم! آن فرد یک‌ میمون بود! کلاه لبه‌دارش‌ را برداشت. از لیوان شیرموزی که در دست داشت با نِی هورتی کشید، از جیبش یک موز در آورد و به سمتم گرفت و با پوزخندی قاطعانه و نیش‌دار گفت: موز بخور! مووووووز! 

کلاه مخصوص بر سر داشتم و امکان نفوذ گرد و غبار به درون لباس وجود نداشت. ولی به شدت نشستن خاک بر روی دهانم را حس کردم! حس کردیم...

  • Neo Ted

نیمه‌های شب، درست زمانی که ماه در تلاقی آسمان و دریا آب‌تنی میکند، قطراتِ آب یکدیگر را به آغوش میکشیدند و پسر دریا در قامتِ انسانی بزرگ سر از آب بیرون می‌آورد. من از لاکپشتِ پیر، رابی شنیدم که او هر شب برای دیدنِ ساحل، سر قرار حاضر میشده است؛ ساحل سال‌ها معشوقه‌ی پسر دریا بود و او به خوش‌قولی میانِ کلِ ساکنان دریا شُهره بود و هرکس میخواست مثالی از خوش‌قولی بیاورد، مُهر اعتبارش نامِ پسر دریا بود. هرشب هم یک هدیه برای ساحل می‌آورد؛ گاهی مروارید و گاهی هم جواهراتِ افسانه‌ای که میگویند از بازمانده‌های کشتی‌ِ صدفِ کبود بوده است، که صدها سال پیش مورد غضبِ دریا قرار گرفت. شایرون ناخدای صدف کبود بود؛ پیرمردی بلندقامت و لاغر اندام که تمام اصول ناخدای دزد دریایی بودن را داشت؛ محاسن بلند سفیدش همیشه شانه زده و مرتب تا شکمش میرسید، کلاه مخصوص ناخدایان با آرم مخصوص اسکلت آدمیزاد رویش، جلیقه و کتِ سیاه بلندی که مخصوص خودش بود و با فتح هر کشتی و غارتش، یک کشتی بر رویش نقش میبست، یک چشم و یک پایش را هم در نبردهای دریایی از دست داده بود؛ البته زمانی که به ناخدا کارل خدمت می‌کرد و سربازی بیش نبود. طولی نکشید که طی توطئه‌ای موذیانه سربازان کشتی را خرید و ناخدا را سر برید و جسدش را به خوردِ کوسه‌ها داد. غارت کشتی‌های تجاری و تفریحی و رسیدن به ثروتِ افسانه‌ای، او را دچار جنونی افسارگسیخته کرد که اصلاً به مذاق دریا خوش نیامد. بهتر است بنویسم خونِ آبیِ دریا را به جوش آورد و صبر و تحملش را طاق کرد. طی یک طوفانِ دریایی که جزو اتفاقات عادی دریا بود، مشتی از جنس آب از دریا جهید و بر میانه‌ی صدف کبود فرود آمد و غرق آغوشش کرد؛ آغوشی خیس و ابدی با طعم مرگ که تنها کتِ شایرون را به جهان روی آب پس فرستاد؛ کُتی که بر رویش جنگ جهانی کشتی‌ها در جریان بود. هیچ‌وقت، هیچ اثری از صدف کبود بر سطح آب پدیدار نشد.

پسر دریا عاشق ساحل بود. قبل از تقدیم هدایای خود به ساحل، موج میشد و معشوقه‌اش را غرق نوازش و بوسه میکرد؛ ساحل هم اصول معشوقه بودن را بلد بود؛ با تمام وجود پذیرای موج‌های عاشقانه‌ای بود که طعم نوازش و بوسه‌های پسر دریا را میدادند. هدایای او را هم در خود میفشرد و دور از چشم بقیه نگه میداشت.

پسر دریا فرزند خلفی بود. نه تنها ساحل، بلکه تمام دریایی‌ها دوستش داشتند. ماهی‌ها که بارها توسط امواج درون‌آبی پسر دریا ناخودآگاه از کمین کوسه‌ها می‌گریختند و وقتی میفهمیدند که کوسه‌ها از دور حسرت را جای ماهی میخوردند. دلفین‌ها که بارها همراه پسر دریا بر فراز آب شنا میکردند و آواز شادی سرمیدادند. پری‌دریایی‌های مسحور‌کننده که در هنگام طغیان هشت‌پای عظیم‌الجثه، خود را در پناه پسر دریا دیدند؛ پسر دریا بود که هشت‌پا را رام کرد و در قفسی بزرگ در زیر صخره‌ی مرجانی، به عنوان مکان توریستی حبس کرد! وال‌ تنها که تنهایی‌اش را با درد و دل کردن با پسر دریا پر میکرد و همیشه کسی را داشت که دوستانه پای حرف‌هایش بنشیند و ننالد! ستاره‌های دریایی که در اعماق دریا، در واقع در کف آن سکونت دارند هم به او عشق میورزیدند. چون او تنها شخصی بود که در اعماق تنهایی‌‌های تاریک‌شان، صف‌شکن میشد. همه‌ چیز آرامش و نظم خاص خود را داشت و دریا و پسرش هر روز به شکوه خود می‌افزودند تا روزی که پای انسان‌ها به دریا و ساحلش باز شد. در طول یک روز کلِ ساحل را با بولدزر و بیل مکانیکی‌های عجیب‌الجثه زیر و رو کردند تا هدایای مخفی‌شده‌ی پسر دریا برای ساحل را غارت کنند. کارشان که تمام شد رفتند. نیمه‌شب که پسر دریا سر رسید، نرسیده به ساحل، از نفس افتاد؛ موج بود که بدل به سطح آبی بی‌ رمق شد. آبی که وجب به وجبِ زخم‌های شِنیِ ساحل را نوازش کرد، خیلی آرام و پیوسته. خورشید آسمان را میهمان روشنایی‌اش نکرده بود که پسر دریا رفته بود. رفت تا یک دریا سردرگم و درمانده، اینسو و آنسو شنا کند و به چیزی نرسد! ماهی‌ها طعمه‌ی دلچسب کوسه‌ها میشدند، خبری از دلفین‌ها بر فراز دریا نبود، مگر در جستجوی پسر دریا، پری‌های دریایی با اشک‌های‌شان آب دریا را شورتر از همیشه کردند، فریاد تنهایی وال‌، قلب تپنده‌ی دریا را میلرزاند و ستاره‌های دریایی اشفته بودند و حال خود را مانند گذشته  تاریک و سرد میدیدند. دریا سیاه شده بود و خبری از پسر دریا نبود. ماه‌ها گذشت و انسان‌ها، غارت‌شان که تمام شد، شروع کردند به بنا کردن یک بندر تفریحی-تجاری بر روی جسم بی‌جانِ ساحل. بندر بنا شده بود و به رونق رسیده بود. ساحل زیر قدم‌ انسان‌ها کثیف و پر از زباله شد؛ ولی انسان‌ها میخندیدند و بادبادک هوا میدادند و میخندیدند. انسان‌ها خوشحال بودند و سردم‌داران‌شان از  دل دریا و ساحل، پول بر روی پول میگذاشتند و زباله روی زباله. تا شبی که مثل شب‌های گذشته نگذشت‌. شلوغ شروع شد‌، ولی شلوغ به سر نرسید؛ نورانی و پر از چراغ‌های رنگارنگ آغاز شد، ولی خورشید سر نزده‌، خاموش شد. شکوهمند بود، ولی زیر و رو شد. آن‌ شب دریا یک میهمان صاحب‌اختیار داشت که همه انتظارش را داشتند. نیمه‌های شب، درست زمانی که ماه در تلاقی آسمان و دریا آب‌تنی میکرد، قطراتِ آب یکدیگر را به آغوش کشیدند و پسر دریا در قامتِ انسانی بزرگ سر از آب بیرون آورد؛ ولی مثل گذشته خوشحال و مهربان نبود. موج شد، ولی نه برای نوازش و بوسه، موجی شد، طوفان را صدا زد، سونامی را با هم بیدار کردند؛ سونامی‌ای که بر فراز موج‌های خشمگینش، صدفی کبود به چشم میخورد...



+ نقاشی از ویلیام ترنر

++ به بهانه‌ی سفرمان به دریا! :))

  • Neo Ted

همسایه‌ی طبقه‌ی بالا معلوم نیست چکار میکند‌؛ ولی آخر شب‌ها بدجوری شلوغ میکند و صدای جیغ و داد به گوش‌ها میرسد. یک وقت‌هایی از بیرون نیم‌نگاهی به آن بالا دارم؛ گاهی تاریک است و گاهی روشنایی‌اش چشم‌ را میزند، اوقاتی خاکستری و زمان‌هایی رنگی‌رنگی. شب‌هایی میشود که پنجره را باز میگذارد؛ به پنجره‌ی باز اتاقم که نزدیک میشوم، بازتاب اتفاقاتِ عجیبی از پنجره‌اش سُر میخورند در مجاری اتاقم. صدای عشق‌بازی امواج دریا که با ساحل ریخته‌اند روی هم به گوش میرسد؛ نوازش مادرانه‌ی باد، بر سر و روی جنگل‌های دلربای شمال، با همان دامن سبزرنگِ گل‌گلی که گل‌ریزه‌هایش گلبه‌ای‌ست؛ اسکی روی شن، ولی شن‌های روانِ کویر؛ صعود به رشته‌کوه‌های هیمالیا با شلوارک و پیراهنِ آستین‌کوتاهِ سفید با طرحِ فضای سبزِ پارکِ محله‌ی‌مان؛ حضور در ایستگاه شوت‌کننده‌ی شاتل های فضایی، تِیک‌آف با چهارتا بادکنکِ آبی و سیاه، تعطیلات پایانِ هفته در کهکشانِ پاپ‌کورن، سیاره‌ی پاستیل، با زیرپوشِ آبی بد رنگ و شلوار کُردی، درحالی که روی زمین، شخصی به شکم دراز کشیده و اتحادیه‌ی ابلهان جلورویش باز است و جفت‌ پاهایش را به جلو و عقب تکان میدهد، یک گاز از زمین و لحظاتی بعد گردنش را کج و‌ دهانش را به سمتِ آسمان باز و چند پاپکورن میخورد، یک پرچمِ نارنجی هم در کنارش خوش‌رقصی میکند که با رنگ آبی رویش نوشته بیخیال! حضور در میدانِ نبردِ جنگِ تروی، سوار بر یکی از اژدهاهای دنریس تارگرین که برای چند ساعتی با مقدار زیادی لواشک قرض گرفته شده، درحالی که پنجول های اصلان و یال‌های طلایی بلندش را بر دوشش حس میکند؛ و یا سوار بر جاروی پرنده‌ی هری‌پاتر، درحال رنگ‌آمیزی دیوار وستروس با رنگ آلبالویی، البته به کمکِ بیلبو بگینز! مچ گرفتن با هالک و شکست‌دادنش، مسابقه‌ی دو با فلش و خوراندنِ گرد خاک به قوه‌ی بویایی‌اش، رفتن به سالن و یک دست فوتسال با x-men و ریسندگی یک تابلو فرش به کمک مرد عنکبوتی و شب‌گردی با بتمن و دورهمی با جوکر و پاره شدن از خنده بخاطر شوخی‌های بامزه‌اش! مسابقه‌ی ماشین‌سواری با آتوبات‌ها در سایبترون به شرطِ فالوده شیرازی و سر آخر رفتن به یک ساندویچی کثیف با برادران وارنر، البته به جز آلبرت و خوردن یک همبرگر دستی با دوغ و فوقِ تصوراتِ دیگری که لیستش انتها ندارد و هر شبم را میسازد. همسایه‌ی طبقه‌ی بالا خیلی سر و صدا دارد! شلوغ است، گاهی اوقات‌ پیچیده و گاهی هم شلخته، نمیتوان کتمانش کرد که وجودش ساختمان‌ را شبیه دیوانه‌ها کرده؛ دیوانه‌ای که دیواره‌هایش رنگی و پر است از نقش و نگارهای غیر قابل هضم! که تنها نکته‌ی قابل درکش، شاد بودن و بیخیال بودنش است؛ او عاشق این نگارگری های سورئال است و خودش زحمت نقاشی ساختمان‌ را کشیده. چند وقتی میشود که همسایه‌ی طبقه‌ی بالا حامله است! البته چند وقتی که‌ میگویم یعنی هرشب و همیشه! او هرشب، زمانی که با تاریکی هم‌بستر میشود حامله میشود و چند ساعت بعد فارغ! او یک دائم‌الویار است و ویارش توهماتِ کُمدی و خیال‌پردازی‌های افسارگسیخته است. فرزندان زیادی دارد؛ طبیعی است! چیزی که طبیعی‌تر است، نگه‌داری از آن ها درون کاغذهای خالی از نوشته‌ است که خط‌ به خط‌شان در رگه‌هایی از روز و شب، طلب شیر میکنند و او هم سیرشان میکند! قلم را در دهان‌شان به رقص درمی‌آورد و آن‌ها بر روی خط‌ها، سیاه میشوند.


+ قرار بود دو سه خط باشه؛ ولی گفتم که! افسار گسیخته‌س! افسار پاره کرد و مارو کشون کشون، کشوند اینجا!

++ سرم درد گرفت! :))

  • Neo Ted

دو نفری دورِ میز نشسته بودند و آش‌ رشته میخوردند؛ تبِ گپ و گفتِ سر سفره هم مثل آش، بالا و داغ بود. نگار حرف میزد و با هر جمله، هیزم به آتشِ تنورِ بحث میریخت، سارا ولی انگار که سردش باشد و بخواهد خود را گرم کند، دست بر روی آتشِ بحث، سکوت کرده بود و هر از چندی رشته‌های آش را که سعی در گریختن از سرنوشت‌شان داشتند، هورت میکشید؛ ولی ارتباط چشمی‌اش با نگار را طوری حفظ کرده بود که به او میفهماند پیگیر بحث است و حرف‌های نگار برایش اهمیت دارد و گاهی هم سری‌ به نشانه‌ی تایید تکان میداد:

نگار: میدونی سارا! این خراب شده دیگه موندن نداره. هر روز خراب شده تر از روز قبلش میشه و هیچکس ککش نمیگزه! انگار که یه دسته کبک نشستن‌ پشتِ میز پست‌های مدیریتی و اجرائیِ این مملکت و هر لحظه که مردم به نابودی نزدیک‌تر میشن، یه تپه برف زیر میزهاشون آماده دارن که با کله برن توش!

- سارا در همان حال که سرش تا حدودی خم بود تا آش را از قاشق به دهانش منتقل کند، نگاهِ چشمانِ درشتِ قهوه‌ای رنگش را به چشمانِ ریز و سیاهِ نگار دوخته بود که از جدیّتش در بحث، چند شماره درشت‌تر شده بود.

+ مردم دارن از گرسنگی و بدبختی میمیرن، اونوقت هروقت که یه تکونی میخورن و حق طبیعی‌شون رو میخوان، یه جار و جنجال جدید با یه فیلمنامه‌ی دقیق و حساب‌شده راه میندازن و حواس مردم رو از خواسته‌ی اصلی منحرف میکنن.

- سارا آشِ سوار شده بر قاشق را فوت کرد و واسه گشت و گذار فرستادش در دهانش.

+ راستشو بخوای من دیگه امیدی به این خراب‌شده ندارم! اسمش روشه دیگه. خراب شده و قرار هم نیست آباد بشه. یکی دو سال دیگه مردم شلوغ میکنن، یه انقلاب دیگه راه میفته و یه دسته کبک دیگه میان تو کار که عاشقِ برف بازی‌ان! این مملکت نفرین شده و نحسی دامنش رو گرفته! فقط باید جون کَند و پول درآورد و یا مثل چی درس خوند و بورسیه گرفت و از این جهنم‌دره فرار کرد! 

- یک رشته‌ی دراز که از ترس میلغزید را با دقت هورت کشید، ولی دقتش کافی نبود و اطراف دهانش آشی شد؛ با دستمال کاغذی تمیزش کرد و سرش را با اکراه  به طرفین تکان داد.

+ ولی هرچقدر اینور خراب‌شده و کثیف و درگیر بدبختی و نفرینه، هرچقدر اینور جهنمه، اونور همه‌چی حساب‌شده و شیک و رویایی، مثل بهشته! هرچقدر مردم ما بی‌فرهنگ و بی‌کلاس و عقب‌مونده‌ان، اونوریا فرهیخته و لاکچری و مدرنند! از مسئولین‌شون نگم برات که چقدر به‌فکرند! چه با وجدانن! مسئولیت‌پذیرند! هرچقدر اینجا دزدی و اختلاس و کم‌کاری داریم، اونور وجدان کاری و مسئولیت‌پذیری و پاک‌دستی داریم! فقر و بی‌پولی هم که واسشون توهم و تخیله! فقط تو فیلم‌هاشون فقیر و بی‌پول دارن و تو واقعیت با کمترین ساعت کاری، بیشترین درآمد رو به دست میارن! تو پنج شیش سال کار، اونم یه کار عادی‌ها! نه حرفه‌ای! میشه یه خونه خرید. دزد و متجاوز هم که اوضاع جوریه خونه‌هاشون دیوار ندارن و درهاشون قفل! توی خلوت‌ترین ساعات شب هم‌ میتونی دختر‌بچه‌ت رو بفرستی تو خیابون؛ بدون ترس و واهمه.


نگار یک لحظه مکث کرد و حس کرد دهانش خشک شده؛ پارچ را گرفت و لیوان را سیراب کرد؛ نوشید و لیوان‌ را با شدت نسبتاً زیادی به میز کوبید و حواسش رفت پِیِ کم‌حرفی سارا و برای اینکه او را به حرف بیاورد گفت:

+آش خیلی دوست داری نه؟! خوشمزه شده حالا؟!

- قاشق را درون ظرف گذاشت و لبخندزنان گفت: 

آره خوشمزه که شده؛ فقط پیاز داغش زیاد شده! تو چرا نمیخوری؟! آشت از دهن افتاد که نگار جان.




  • Neo Ted

اختاپوس از ماهی چک داشت و پس از چند ماه دوندگی برای زنده کردنِ پولش، کارد به استخوانِ نداشته‌اش رسید و خرچنگ را به عنوان شَرخر اجیر کرد؛ خرچنگ هم در فرصتی مناسب، در کوچه پس کوچه های تاریک و تنگِ نداشته‌ی ساحل، در نیمه‌شبی سرد و غریب، ماهی را خِفت کرد و پس از گوش‌مالی درست حسابی، پشتِ گردنِ نداشته‌اش را گرفته بود و هی سرش را در آب فرو میکرد و پس از چند ثانیه که میگذشت، بیرون می‌آورد و سرش فریاد میکشید که: این چکِ بی‌صاحاب ر پاس میکنی یا همینجا خَفَت کنم پولکی؟! 

  • Neo Ted

چند فرد کت و شلوار پوشِ اتو کشیده، در آخرین طبقه‌ی ساختمانی مشغول بازی پوکر هستند و عیش و نوش‌شان به راه است و صدای قهقهه زدن های‌شان به گوش میرسد.

در طبقه پایین ساختمان، سرمایه دارانی بر روی نتیجه بازی با هم شرط‌بندی می‌کنند و سخت مشغول حساب و کتابند.

طبقه‌ای پایین‌تر، گروهی دیگر سرگرم تحلیل و تفسیر بازی هستند و با هم جر و بحث می‌کنند.

در طبقه‌ای پایین‌تر، گروهی برای طرفداری از طبقات بالاتر، مشغول یارگیری هستند و به یکدیگر دندان تیز نشان می‌دهند و تحسین و تشویق می‌کنند.

همین‌طور که به پایین می‌آیی، به پیچ پله‌های پایین‌تر که می‌رسی، صداهایی پر از تشویش و حاکی از تنش و اضطراب به گوش میرسد.

یک موضوع همیشه مرا به ترس و وحشت می‌اندازد و آن رسیدن به حیاط است. جایی که گروه عظیمی مشغول زد و خورد و درگیری و عده‌ای هم مشغول جان کندن و حمالی هستند.

آنقدر از فضای حاکم بر حیاط و تیرگیِ بخت و زندگیِ تباهِ آن آدم ها می‌هراسم که ترجیحم این است، هیچ وقت سمتِ زیر زمینِ این ساختمان نروم!

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۴
  • Neo Ted
دقیقاً نمیدانم کِی، ولی تا چندی پیش همه جا و همه‌ چیز سیاه بود، انگار که تاریکی مرا به آغوش گرفته باشد؛ ولی مدتی نگذشت که خود را از آغوشِ سردِ تاریکی خارج شده دیدم. تنها چیزی که حس میکردم رهایی بود و آزادی. سبک تر از همیشه. بدو تولدم را یادم نیست، ولی حتم دارم از آن زمان هم سبک تر شده بودم. اطرفم‌ را که نگاه کردم، خود را در آسمان دیدم. بال نداشتم، ولی از زمین کَنده شده بودم و در دلِ آسمان ایستاده بودم. آنجا بود که دلیلِ رهایی و آزادی‌ام‌ را فهمیدم. ذاتِ زمینِ لعنتی با رهایی و آزادی در تضاد است. آنقدر غل و زنجیر دارد که تمام‌ عمر اسیرت کند. در روبرویم کوهی را دیدم. بغض کرده بود و هر چند لحظه‌ای صدای ناله‌اش بلند میشد. کاملاً متفاوت با تصور عامه‌ی مردم در زمین که کوه را نماد استحکام و سنگ دلی و مقاوم در برابر سختی ها میدانند. باید میرفتم پیشش. قدم برداشتم؛ بر روی هوا و درون آسمان. باورش سخت بود، ولی تا وقتی که قدم هایم‌ یکی پس از دیگری برداشته شدند. کمی که گذشت با تعجبی همراه با ذوق، مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد شروع به راه رفتن کردم. کمی که گذشت، با قهقهه و شادی دویدم. آن وسط های راه یک "یوهوووو" هم از سرِ خوشحالی مستانه سر دادم. به قله‌ی کوه رسیدم. کوه با چشمان بسته فقط ناله میکرد،  هر چند لحظه، هم‌ زمان با لرزش های شدید. دلیلش را نمیدانستم. کنجکاو شدم. صدایش زدم. در اطراف کوه پیچید. اتفاقی نیفتاد. بلند تر صدایش زدم. دو نقطه از کوه شروع به تکان خوردن کردند. شبیه شش ضلعی نا متوازن بودند که قطعه سنگی کروی در میانشان و یک لایه از سنگ روی‌شان بالا و پایین میرفت. چشمانش بودند. نگاهم‌ کرد. نگاهش کردم. نگاهش سرد بود؛ پر از وزش های سردِ غم و اندوه. از او اجازه خواستم تا بر روی قله‌اش بنشینم. با بی تفاوتی با چشمش اشاره‌ای به نشانه‌ی موافقت داد. رفتم و نشستم بر سر قله‌اش. پاهایم را آویزان کردم و شروع به تکان دادن‌شان کردم. باد میوزید و خورشید میتابید. خطاب به کوه گفتم:
چی شده کوه؟! چرا دمقی؟! اون پایین اگه بفهمن تو هم آه و ناله میکنی و افسرده‌ای کل معادلاتشون بهم میخوره. 
کوه پس از لرزش دیگری آهی کشید و با صدایی بم و پژواک دار گفت:
این تصورات وهم آلود آدما که خروجی های مزخرفِ مغزشون رو تبدیل به عرف میکنن، این بالا تبدیل به یه جُک خنده دار شده! همونقدری که اون‌ پایین یه مرد حق داره گریه کنه، این بالا هم یه کوه حق داره ناله کنه! تو هم سعی کن جدا از باقی آدمیزاد‌ها فکر کنی، وگرنه این بالا سوژه خنده‌ای، واسه خودتم خوب نیست.
خندیدم و گفتم:
قبول! ولی بی دلیل که نمیشه. حداقل بگو واسه چی میلرزی ک بعد هر لرزش ناله میکنی؟!
با نگاهش پایین خودش را نشان داد. خوب که نگاه کردم تابلوهایی را دیدم که بر رویشان نوشته بود: 
خطر مرگ! انفجار! خطر ریزش کوه! محل احداث معدن!
از حرفی که به او گفته بودم پشیمان و شرمنده شدم. به او حق دادم. خواستم بحث را عوض کنم. برای خودم‌ هم سوال بود واقعاً. از او پرسیدم:
من نمیدونم چی شد که اینجوری شد و چجوری اومدم اینجا تو آسمون! چجوری بدون بال پرواز کردم و اومدم اینجا! قبلش همه چی سیاه و تاریک بود. یهو اینجوری شد. تو چیزی میدونی رفیق؟!
کوه در میان ناله‌هایش پوزخندی زد و با نگاهش پاهایم را نشانه گرفت و گفت:
جواب سوالت زیر پاهاته! البته اگه‌ با دقت نگاه کنی.
با کنجکاوی و سرعت زیر پاهایم‌ را‌ نگاه کردم. با دقت. در نگاه اول چیزی معلوم نبود. ریز که شدم متوجه قضیه شدم. زیر پاهایم را خوب نگاه کردم. دو تکه ابر زیر پاهایم‌ بود.
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۰
  • Neo Ted

قسمت اول


چشمم به فلیکس افتاد. کشان کشان خودم را بر روی سرش رساندم. گوشم را به قفسه‌ی سینه‌اش چسباندم. خبری از تپش های قلبش نبود. لعنتی هنوز لبخند بر روی لبش داشت. چشمانش به روی گردنبندی که در مشت بسته‌اش بود خیره مانده بود. هر چه تلاش کردم برگردد، سودی نداشت. او هم رفته بود. اشک از چشمانم جاری بود که با دست خون‌آلودم چشمانش را بستم. صورت او هم خونی شد.

واقعا نمی‌دانم دارد چه اتفاقی برایمان می‌افتد. تنها چیزی که میدانم این است که دارم میمیرم. به هر زحمتی که بود خودم را از زمین کَندم و  رفتم وضع و حال اریک و ایدک را ببینم. خونریزی دستم هم شدت گرفته بود. پیراهنم تقریباً بی‌تأثیر بود، داشت باز می‌شد. هیچ دوست نداشتم تصویری را که می‌دیدم باور کنم. ولی انگار حقیقت داشت. اریک و ایدک دست در دست هم جان داده‌اند. سرنوشت‌شان به هم گره خورده بود، درست مثل دستان‌شان.

انگار این‌جا ته خط دنیاست و من آخرین مسافر که ایستگاه آخر را به چشمانش می‌بیند؛ البته تیره و تار. نگاهی به ادوات نظامی باقی مانده انداختم. یک گلوله برایم باقی مانده بود و ده تا نارنجک و یک گردان آلمانی! نارنجک‌هایی که در این شرایط هیچ خاصیتی نداشتند. در حالی که هنوز صدای گوش خراش گلوله‌ها ‌و خمپاره‌های دشمن قطع نشده بود، رفتم یک گوشه تکیه دادم به دیوار، منتظر سربازان آلمانی تا بیایند و نقطه پایان قصه‌ی زندگی‌ام را در آخرین خط دفتر عمرم بگذارند.

خون زیادی از بدنم رفته بود. کم کم بی حال و بی رمق می‌شدم؛ بیشتر از قبل. انگار متوجه شده اند که کارمان تمام شده، سر و صدای قطره‌های مرگ قطع شده است. در همین حین که گوشم را برای شنیدن صدای پوتین‌های فرشته مرگ تیز کرده ام، خاطرات تلخ و شیرین همراه خانواده‌ام مثل فیلمی در ذهنم مرور شدند: 

ماریا همسر مهربان و دوست داشتنی‌ام که همیشه به من امید و روحیه می‌داد. کسی که عشق ‌و عاشق شدن را از او آموختم. عشقی که باعث شد مرا به پسر همکار میلیاردر پدرش ترجیح بدهد. 

پدرم که در زمان ورشکستگی اش، گاهی از شرم بی پولی به خانه نمی‌آمد. چند سالی می‌شد که لباس و کفش‌های چند سال پیشش را می‌پوشید، ولی هر سال من و خواهرم را نوپوش می‌کرد. 

مادرم که در زمان بی‌پولی و فقرمان، همیشه بر روی میز غذا، اشتهایش کور می‌شد و رژیم سبزیجاتش گل می‌کرد. خواهرم و لج و لجبازی‌های همیشگی‌مان. شاید هیچ وقت از علاقه‌ام به او چیزی نگفتم ولی مگر می‌شود انسان خواهرش را دوست نداشته باشد؟

 دخترم سوزان، که یک ماه بعد به دنیا خواهد آمد و من نمی‌توانم چشمان پر از زندگی و امیدش را ببینم. همیشه آرزو داشتم یک روز دختردار شوم ولی...

میترسم مرور این همه اتفاق به تنهایی مرا از پا در آورد. هیچ خوش ندارم یک آلمانی لعنتی این همه لذت و خاطره را از من بگیرد. ترجیح می‌دهم خودم پایان دهنده این تراژدی  باشم. شاید هم پایانی تلخ ولی قهرمانانه. چشمم به نارنجک‌ها افتاد. فکری به سرم زد. دستم بدجور کلافه‌ام کرده بود. خونریزی امانم را بریده بود. رفتم و یک طناب و فندک از کوله پشتی نظامی‌ام برداشتم. صدای نحس آلمانی‌ها نزدیک می‌شد. استرس هم به دردم اضافه شده بود. آمدم و کنار در ورودی خانه  نشستم. خرج (ماده انفجاری نارنجک) یکی از نارنجک‌ها را به هر شکلی که بود به کمک دندان و دستم، کنار در ورودی، جایی که زیاد دید نداشت تخلیه کردم و باقی نارنجک‌ها را هم گذاشتم کنار همین خرج نارنجک و یک سر طناب را داخل خرج نارنجک گذاشتم و با استفاده از کارتن پاره شده‌ای رویش را پوشاندم و رفتم یک گوشه نشستم. سر دیگر طناب را هم طوری که در دید نباشد نزدیک خودم قرار دادم.

دیگر احساس آرامش وجودم را فراگرفته بود. درد زخمم را فراموش کرده بودم. منتظر ورود سربازان نازی بودم که بیایند و این قصه تلخ را به کامم شیرین کنند. لذیذترین انتظار عمرم را تجربه کردم. تمام نوشته‌های امروزم را تا جایی که ممکن است تا زده و کوچک میکنم و در قوطی کنسروی میگذارم و درش را میبندم و داخل کوله پشتی‌ام میگذارم؛ البته بعد از انجام تمامی کارها. خودم را به محل نارنجک ها و تله‌ای که ساخته بودم و با کارتن پوشانده بودم، میکشانم. در حالی که لبخند میزنم، دستم را با خونِ دستم خیس میکنم و روی دیوار، بالای تله چیزی مینویسم. دوباره خنده‌ام میگیرد. به جای خودم برمیگردم. دیگر وقت نمایش است؛ یک نمایشِ گسِ حماسی.


سپتامبر ۱۹۳۹

بَکستر کونارسکی، یک سربازِ ساده

امضا



صدای خنده و شادی سربازها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد‌. بکستر صبر کرد تا همه‌‌ی سربازها وارد قبرستانشان شوند. همه آمدند و با نگاه‌های تحقیر آمیزی به او نگاه می‌کردند. بکستر مانده بود و آخرین سکانس  فیلم زندگی‌اش. سرباز ها به چهره‌ی از ضعف، سفید شده‌ی بکستر نگاه کردند که با لبخندی ملیح، به روبرویش زل زده بود. انگار هیچ اهمیتی نداشت چند سرباز در خانه هستند و میخواهند چه بلایی سرش بیاورند. گردنش از بی حالی کج شده بود روی شانه‌اش افتاده بود و همانطور به روبرویش زل زده بود. سربازها کنجکاو شدند قبل از گلوله‌بارانش بدانند به چه چیزی اینطور بی خیال و خنده رو زل زده است. نگاهشان که از بکستر برداشته شد، بکستر پوزخندی طعنه آمیز به سمت سربازان زد و فندکی بر سر طناب روشن کرد و با چشمانی باز که خیس بودند، مُرد. سربازان آلمانی لحظه‌ای بعد جایی که برای بکستر‌ آرامش بخش بود را یافتند. روی دیوار، بر روی تلی از کارتن، با خون نوشته شده بود:


:[  BOOOOOM

  • Neo Ted

من: «عماد! یه خشاب دیگه بده،خشابم خالی شد!»

عماد: «بگیرش! دیگه داره تموم میشه. حواست باشه خطا نزنی!»

از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید. زوزه‌ی وحشیانه‌ی جنگ، گوش‌خراش بود و اگر لحظه‌ای غفلت میکردیم، سر و مغز تراش‌ هم میشد. آلمان‌ها خیلی بی‌رحم و سنگین حمله می‌کردند. انگار هرچه مهمات داشتند میخواستند بر سر ما خالی کنند و منطقه را با خاک یکسان کنند؛ بدون هیچ ترحمی. کل شهر را تسخیر کرده بودند، به جز همین خانه‌ی متروکه‌ی تقریباً ۱۰۰ یاردی که کاملاً تبدیل به یک سنگر نظامیِ سوراخ سوراخ شده بود . باید مقاومت می‌کردیم تا نیروهای پشتیبانی برسند وگرنه مثل بقیه، جنازه‌های‌مان را هم می‌سوزاندند. ما آخرین سنگر امید شهر بودیم.

از یک گردان ۱۱۳ نفری، فقط پنج نفرمان باقی مانده بود: «اِریک و ایدِک، من و عماد و فلیکس:

همان پنج نفری که در دوره آموزشی با خونِ کفِ دست های‌مان با هم عهد بسته بودیم فقط بعد از پیروزی به خانه‌هایمان برگردیم.

اِریک و ایدِک با همان خصلت‌های عجیب و غریبی که از زادگاه‌شان «کراکوف» نشأت می‌گرفت، به طرز جسورانه‌ای از پنجره جلوی خانه به سمت نازی‌ها تیراندازی می‌کردند؛ کراکوفی ها در وطن پرستی و جنگاوری یک سر و گردن بالا تر از باقی شهرهای کشور هستند و اگر در بدو تولد توانایی سخن گفتن میداشتند، یقیناً اولین کلامشان " زنده باد لهستان‌" بود و قبل از بابا و مامان، اسم لهستان را بر زبان جاری میساختند. زمین زیر پای‌شان از عرقی که میریختند خیس شده بود. انگار نه انگار که ما فقط پنج نفریم و دشمن یک گردان. اریک و ایدک دوقلو هستن و جفت‌شان کله شق. بدن ورزیده و موهای قهوه‌ای داشتند که همین دیروز با تیغ  از ته زدنشان که سر و صورتِ دایره‌ای‌شان را بیشتر به چشم  می‌آورد. چندبار با هم پادگان را به هم ریخته بودند و حسابی ژنرال والسکی را عصبانی کرده بودند.

فلیکس که کمرش تیر خورده بود و خونریزی شدیدی هم داشت، با همان هیکلِ لاغر مردنی‌اش یک گوشه کِز کرده بود و لبخندی غم‌زده کنج لبش نشسته بود؛ طبق معمول البته.  فلیکس یکی از اثبات کنندگان نظریه‌ی اثر پذیری کودکان از اسم‌های‌شان است. خوشحالیِ او ذاتیست و در بد ترین شرایط هم نمیتوان صورت استخوانی‌اش را تهی از لبخند دید. به گردن بندش نگاه می‌کرد؛ با همان چشمانِ درشتِ سیاهش. گردن بندی که  لحظه آخر از مادر پیرش گرفته بود. فلیکس و مادرش خیلی به هم وابسته هستند، به حدی که مادرش اجازه رفتن او به سربازی را نمی‌داد. نمی‌توانست صحبت کند، ولی اشک بر گونه‌اش، گویای همه چیز بود. اشک چیزی نیست که بتوان با لبخند قایمش کرد. انگار انتظار کسی را می‌کشید...

من و عماد هم  از حفره‌ای که وسط دیوار بوجود آمده بود برای تیر اندازی استفاده می‌کردیم. ولی عماد هر از چندی که خسته می‌شد، یک گلِ سرِ زیبا که شکل یک شاپرک بود را از جیبش بیرون می‌آورد و  می‌بویید. انگار که نیروی دوباره‌ای می‌گرفت از بوییدن این گل سر. او تازه مسلمان شده و اسمش را تغییر داده‌ است. او مورفینِ گروهمان است. موهای بورِ فر فری‌اش و محاسنِ مرتبِ صورتش که به هیچ وجه از شلختگی موهایش تبعیت نمیکنند و نگاه متین و لب های کشیده و گونه‌های حساس به هیجانش که فوراً سرخ میشوند، مجموعه‌ای را تشکیل داده اند که کافیست به او نگاه کنی تا آرام‌ شوی. البته من‌ معتقدم با زل زدن به او حتی میتوان خوابید! و چقدر خوابم می‌آید. 

دم دمای ظهر بود که وسط باران گلوله‌های آلمانی‌ها و سر و صدای وحشتناک خمپاره‌هایشان، عماد اسلحه را کنار گذاشت و شروع کرد به خاک مالیدن به صورت و بعدش هم دستانش. نمی‌دانستم به چه دلیلی دارد در این وضعیت چنین کار بی‌معنی‌ای انجام می‌دهد. من مشغول تیر اندازی بودم که دیدم یک تیکه سنگ گذاشته جلوی خودش و دارد یک سری جملات را زیر لب زمزمه می‌کند؛ خم و راست می‌شود، سرش را می‌گذارد روی سنگ و... بعد هم کتابی را می‌خواند که به زبان لهستانی نیست؛ ولی ترجمه‌ی لهستانی دارد. انگار کل این شلوغی و سر و صداها را احساس نمی‌کرد. در آن شرایط پر از ترس و اضطراب یک لحظه خنده‌ام گرفت، ولی بعدش در فکر فرو رفتم که این چه کارهایی است که این‌قدر اهمیت دارد برای یک انسان!

جیغ و داد گلوله‌ها، امان‌مان را بریده بود. میخواستم یک آلمانی‌ای که قصد داشت به سمت ما آر پی جی بزند را بزنم که صدای زوزه یک خمپاره بدجوری پرده‌ی گوشم را لرزاند...

یک لحظه بدنم داغ شد. اطرافم را خون فرا گرفت. کنارم یک دست قطع شده را دیدم. نگاهی به دست‌هایم انداختم. دست چپم از ساعد قطع شده بود. خون از دستم با شدت زیادی خارج میشد؛ انگار که از چیزی مثل سگ ترسیده باشد و فقط بخواهد فرار کند. مثل این‌که بعد از چند ثانیه تازه دردش شروع شده بود. پیراهنم را به زور دندان هایم پاره کردم و به هر شکلی که شده، دستم را تقریباً بستم تا جلوی خونریزی را بگیرم ولی تأثیر زیادی نداشت. همچنان خون از بیخِ دستم جاری بود. باورش برایم سخت بود. من یکی از دستانم را از دست داده بودم. حالا اگر زنده بمانم، تا آخر عمر باید با یک دست و نصفی زندگی کنم.

درگیر افکار خودم بودم که یاد عماد افتادم. صورتم را که برگرداندم، عماد را دیدم که  در خون دست و پا می‌زد. رفتم بالای سرش: «عماد منو نگاه کن، عماد! عماد! صدامو میشنوی؟!»

سرم گیج میرفت. او در حالی که خون از دهانش سر ریز کرده بود گفت: «به... به همسرم بگو... خخ... خخیلی... دوس.... دوست...»

چشمان خیسش را بست و رفت؛ خیلی تلاش کرد تا حرفش را کامل کند، ولی نتوانست. دیگر دست و پا نمی‌زد، آرام شده بود؛ طبق معمول. حالت عجیبی در چهره‌اش بوجود آمده بود. او رفت ولی لبخندی از جنس آرامش بر لبش ماند. گویا بال پرواز درآورد دراین قفس بی مرز، و به روشنایی ابدی کوچ کرد.

گل سری که همیشه از آن نیرو می‌گرفت به همراه عکس  آغشته به خون خانومی محجبه از جیبش بیرون افتاده بود، پشت عکس با خط ریز نوشته شده بود: «عماد جان! من ‌و دخترت ریحانه منتظرت هستیم. شیطون خیلی بیتابی تو رو میکنه. بیش تر از این منتظرش نذار. تازه یاد گرفته میتونه اسمت رو صدا بزنه. باید ببینیش. خیلی دوستت داریم. راستی!خیلی دلم واست تنگ شده. به نظرت دیگه کافی نیست؟!»

ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. باید آرام میشدم و به خودم می‌آمدم. به چهره‌ی آرامِ عماد زل زدم. 

 هر لحظه بی‌حال تر از قبل میشدم و احساس تشنگی و عطش با شدت بیشتری پا بر روی وجودم میگذاشت. هنوز از شوک دستم و عماد خارج نشده بودم که...


ادامه دارد...

  • Neo Ted

* بر اساس واقعیت


حاجی‌آقا عاشقِ حاج خانم بود و حاج خانم هم جانش به جانِ حاجی‌آقا گره خورده بود؛ گرهِ کور. از ابتدا هم همین بود و اهل ادا بازی های مزخرف و تظاهر به عاشقی کردن های مقطعی و بر سر نیاز هم نبودند؛ واقعاً عاشقِ هم بودند و عاشقانه با هم زندگی میکردند. وقتی از عاشقانه زندگی کردن مینویسم، یعنی نگاهشون به هم زبان در میاورد و فریاد میزد عاشقتم! وقتی از عاشقی کردن مینویسم یعنی کلمه به کلمه حرف زدن‌های عادی‌شون هم عشق اصیلشون رو داد میزد! حالا بگذریم از وقتایی که بطور مختص دلبری میکردن از هم که خودش چند رمان عاشقانه میطلبه. زندگی رو با هم شروع کردند و تو تلخی و شیرینی هاش عاشق هم بودند و اجازه ندادند سختی ها، عشق و خوشبختی‌شون رو خدشه دار کنه. گذشت تا مو سپید کردند و اون دختر و پسرِ جوون و بی تجربه، حالا واسه خودشون‌ پدر بزرگ مادر بزرگ شده بودند و تماشای ثمره‌های زندگی‌شون اون ها به اوج لذت زندگیشون رسانده بود. اینکه بچه دار بشی و بچه هات جلو چشمت قد بکشن و طبق مرام و معرفت نیکِ روزگار تربیت شن و زن و شوهر کنن و سر و سامان بگیرن، بچه دار شن و نوه‌دار شدنت رو به چشم ببینی، یعنی خوشبختی و تو این آشفته بازارِ دنیا که سرکشی و طغیان بچه ها یه امر عادیه، حرفی واسه گفتن داری. همه چی خوب بود تا دست روزگار سیلیِ کاریِ خودش رو به زندگیِ حاجی‌آقا و حاج‌خانم زد؛ حاج‌خانم به کُما رفت. حاجی دیگه آرام و قرار نداشت. تا جایی که میشد بالا سر حاج‌خانم بود و مثل پروانه دورش میگردید. با وجود سن‌ بالا خستگی واسش معنا نداشت و خواب رو فراموش کرده بود. زندگی بدون حاج‌خانم واسش بی معنی بود. ولی بچه‌هاش نتونستن تحمل کنند و حاجی رو بردن خانه. مثل شمع داشت آب میشد. نگرانش شدند که انقدر به خودش فشار میاورد. بعد از ظهر بود که داشت باغچه رو آب میداد. که شاید قرار بگیره. که گرفت. قلبش تیر کشید. رفت تکیه داد به دیوار. دستش رو گذاشت و قفسه سینه‌ش و رفت. شب به نیمه نرسیده بود که امواج پر تلاطم زندگی حاج خانم‌ هم بر روی دستگاه قرار گرفتند و یک خط صافِ بد صدا، شد ته خط زندگی حاج‌خانم. بچه‌هاشون میگفتند:

همیشه به هم میگفتند کاشکی بشه مرگ همو نبینیم.

  • Neo Ted