کفشداریِ شماره 7
پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶


مثلِ همیشه یه نشون؛ یه نشون واسه گم نشدنم. کفشداریِ شماره هفت. شاید جالب باشه، ولی من هنوزم که هنوزه ترس از گم شدن تو حرم دارم. یه جور شلوغی و بزرگیِ خاص که باعث میشه این ترس بعدِ عمری هنوز تو وجودم قلقلک میخوره. کاش همینقدر ترس رو واسه گم نشدن تو شلوغی های دنیا هم داشتم. فکر کنم وضعیتِ بهتری از این حالِ گم شده و سردرگم داشتم. بگذریم. قبلِ ورود به داخلِ حرم، صحنِ آزادی و شکوه و عظمتِ جذابش. ایوونِ طلا و اون طلاییِ دوست داشتنی و حس و حالِ غیر قابلِ وصفش که تو هیچ ادبیاتی نمیگنجه.



دل میکنی ازش و میری سمتِ کفشداری و کفشهات رو تحویل میدی و اون شماره ی نوستالژیک رو تحویل میگیری. همون تیکه ی شیشه ای که از وقتی یادته بوده و گره خورده به خاطراتِ ورود و خروجت از حرم. خوب جاش رو تو حافظه ی تصویریت ثبت میکنی و میری که بری سمتِ آقا. یه آقا که خیلی خوبه. اونقدر خوب که همین الآن که اسمش اومد اشک تو چشمم نشست و جا خوش کرد. مگه میشه اینقدر خوب و مهربون؟! آره خب! شده دیگه. میری و میری و میری تا چشمِ گناه کارت برسه به اون ضریحِ نورانی. ضریحی که واسش فرق نداره کی هستی و از کجا میای، درست مثلِ صاحبشه خب. همون آقایی که گفتم. واسش فرق که نداره چقدر بد و گناه کار و بدی که! منتظرته بری و در آغوش بکشیش و نفس بکشی تو بغلش؛ با هر نژاد و مذهب و فکر و اندیشه ای که داری. فقط میگه که بیا تو، باقیش با خودم. میری و غرق میشی تو سیلِ جمعیت. موج میکشونتت و میبرتت سمتِ آقا. خودت رو میچسبونی به اون گوشه ی معروف که همیشه و هرسال میری. گوشه ی سمتِ چپ، تو بغلِ آقا. دیگه نمیدونی بخندی و یا اشکتو کنترل کنی. اونقدر حالت خوب میشه که اشکت خودش محو میشه و میره. شروع میکنی دعا کردن با همون زبونِ گناه کارت. ولی خب آقا که دیگه تهِ معرفت و گذشت و بزرگواریه دیگه؛ این رو که همه میدونن. فقط کافیه همون لحظه دل و فکرت رو بسپری بهش و دعا کنی. واسه هرکی که تو ذهنته. 



واسه پدر و مادرت که سایشون رو سرت مستدام باشه. واسه خواهر و برادرت که خوب بزرگ شن. واسه خودت و عاقبت به خیریِ خودت و همه ی جوونا که حقشونه عالی باشن. واسه رفقای بلاگرت که حضورِ مجازیشون طعنه میزنه به رفقای واقعیت. اونقدری که شک میکنی مگه میشه مجازی باشن؟ پس چرا من حسشون میکنم؟! دعاشون میکنی و امیداوری حالِ همه شون خوب باشه. میرزا جانِ اصفهانیمون سلامت باشه و مهراد جانش [ اکوری پکور ] زنده و موفق باشه. مونوکسیدِ کربن خانم [ حوا عه اول ] و رستگاری در زیر باران همراه با هق هق [ حوا عه ثانی ] و فرشته خانم و بقیه بلاگرهایی که کنکور دارن مزدِ تلاششون رو بگیرن و موفق شن. مترسک به اون چیزی که تو دلشه برسه. دچار پستِ بالای وبش مستجاب شه [ حالا هرچی هم که میخواد خدا بهش بده جدا از اون ]. محمد جواد تنبلیش فرو کش کنه خودش رو جمع و جور کنه پاشه بره جمکران [ داغان! فردا پاشو برو دگه ]. پرستو خانم و آرزو خانم هم هر چی میخوان مستجاب شه واسشون. آراگل و پری دریایی بانو هم به هرچی میخوان برسن و داغان نباشه حالشون به حولِ قوه هیچ وقت. مادر خوانده ی بیانیم، مهربانو هم سلامت و موفق باشه تو مسیری که انتخاب کرده. بهارِ تنها از تنهایی در بیاد [ البته هنوز زودشه، ولی خب ما پیش دعاش رو میکنیم حالا هر وقت قسمت شد دگه ] و باهار [ پاتریک ] حالِ دلش خوب شه و به آرزوهاش برسه. بهار خانمِ تازه وارد هم مستجاب شه دعاهاشون. محدثه بانو هم که از خواننده های بدونِ وبلاگ ماست، همون چیزی که تو دلشه بهش برسه. آن شرلی با موهایِ بور [ الکیع ] موفق باشه و سرطانِ لعنتی منقرض شه کلأ [ واسه دوست یا آشناشون دعا کنید ]. سمیرا خانم کمتر داغان بازی در بیاره و آروم و خوشبخت و سلامت باشه.  محبوبه خانم که خودشون مشهدی ان، هرچی که میخوان بهش برسن و عاقبت بخیر شن. آندرومدا کم تر عربده بکشه و به مرادِ دلش برسه [ حالا این مرادِ دل رو داستان نکنید! ]. زهرا خانمِ باقری و مهردخت و الیکا خانم هم به هر خواسته ای که دارن برسن ان شاءالله. خانمِ انار از بندِ مادیات و شکم پرستی بیرون بیاد و به بارِ معنویِ سفرهاش بیفزاد [ شوخی بود بخشِ اولش ها :)) ]. حدیث خانم حالِ دلشون خدایی شه و هلما بانو هم موفق و سلامت و پیروز شن. اسمارتیز خانم هم همون چیزی واسشون رقم بخوره که میخوان و صلاحشونه. حورا بانو و آسوکا خانم هم هرچی تو دلشونه بهش برسن و شایسته خانم و بانو هوپ و فاطمه خانم بهترین ها واسشون رقم بخوره. و اینکه ناقوسأ خیلی زیاد بودین!! دو مرحله ای باید دعاتون کنم. هی میری میچسبی هی پرتت میکنن اونور دوستانِ مشتاق. خلاصه امیدوارم همه و همه خوب باشه حالِ دلشون.

اینا که تموم شد میری و تکیه میدی به یه دیوارِ سردِ دیگه. پشتِ سرت رو میچسبونی به دیوار و چشمات رو میبندی و نفس میکشی و زندگی رو لمس میکنی تو این حرم. چشمات رو بازی میکنی و میبینی هرکسی تو حالِ خودشه. یکی گریه میکنه و با خدا و آقای خودش حرف میزنه. یکی فقط نگاه میکنه و چیزی نمیگه. یکی میخنده و لذت میبره و نشون میده لذتش رو. یکی دعا میخونه و یکی نماز. یکی بچه شو دنبال میکنه و یکی داره عکس میگیره. یکی مهر ها و دعا ها رو جمع میکنه و لبخند به لب داره. یکی هم مثل من این پست رو مینویسه و تقدیم میکنه به شما دوستای باحالش.

+ راستی! الآن زاویه ی عکس ها گویای قد بلندیِ عکاس هست یا نح؟؟ :)))) ینی اینو نمیگفتم زیارتم قبول نمیشد :))) به همین کیبورد :))

معدنچیِ یاغی
تِد در حرم
پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶


شاید باورتون نشه [ حالا چرا نشه؟! چه کاریه اصن؟ ] ولی بنده در حالِ حاضر در یکی از صحن های حرمِ امام رضا علیه السلام، و درحالی که به دیوارِ سردِ ورودیِ حرم تکیه دادم، دارم واستون این پست رو مینویسم! و اینکه به عنوان اولین خرسِ گریزلیِ وارد شده به حرم، اسمم میره تو کتاب گینس قطعأ! دوستان مقاومت کردن که راه ندن، ولی بنده اون بُعدِ انسانیم رو نشون دادم و وارد شدیم به حولِ قوه! 

راستش یه زیارت و دعای کلی کردم واستون؛ ولی دیدم اینجوری حال نمیده! بخاطر همین لطفأ یه حضوری بزنید تا شب که دوباره خواستم بیام همراه با اسم و لینک [ ! ] دعاتون کنم برید حال کنید! هرچند دعای بنده به جایی نمیرسه، ولی خب زورم رو میزنم که برسه دیگه.



معدنچیِ یاغی
اصلِ " ز غوغای جهان فارغ "
چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶


" ز غوغای جهان فارغ " فقط همین 

کلِ دنیا و بدبختی ها و تلخی ها و جنگ و منازعاتِ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی، به انضمامِ هرچیزِ دیگه ای که حالِ آدم رو خراب میکنه و بهم میزنه یه کنار، حس و حالِ همه مون یه وقتایی لازمه اینجوری باشه! درست مثلِ همین دختر بچه خوب و بیخیال و باحال.

دقیقأ پاها رو داشته باشید ناقوسأ! حالِ همه تون همینجوری! دنیا رو سخت بگیرید، سخت تر میشه! یعنی خودش همینطوریش سخت هست؛ بیاید سخت ترش نکنیم وجدانأ! 

باحال باشید در ضمن ;)

معدنچیِ یاغی


تو نگاهِ اول به عکسِ بالا این جمله تو ذهنم شکل گرفت: کاش چوپان شوم، شاید گلهٔ موردِ هدایتم شماها باشید! وجدانأ یه لحظه حسرت خوردم که ای کاش میشد تو چنین فضا و شرایطی چوپان میشدم و چنین گلهٔ باحال و دوست داشتنی ای میداشتم! اونم نه یه گلهٔ ساده! در حدِ تصویر خاص و دوست داشتنی و مؤدب! مثلأ یه گوشه یه درختِ سیبِ سبز پیدا کنم و زیرِ سایه ش تکیه بدم به درخت و پاهام رو دراز کنم و نی لبک ننوازم! چون خوشم نمیادآقا! گوشی دستم باشه و پلی لیستِ گوشیم پخش بشه و محسن خانِ چاوُشی دوسِت داشتم یا دیوونه رو بخونه و درحالی که عطرِ سیبِ سبز منو تو خلسه فرو برده یهو داد بزنم: هوووووووی گوسفند! مگر گاوی؟! بیا پیشِ بقیه! یا یهو عربده بزنم: کره بز! تو چی؟! تو مگر گوسفندی؟! اونی که داری میخوری بیرون ریزِ جوجه تیغیه! تِخ کن بیرون! و یا حتی فریاد بزنم: آهای شما که بوفالویی! چرا گوسفند بازی در میاری؟! تو که خودت بوفالویی! سعی کن بوفالو بمانی!! فقط یه گوسفند میتونه گوسفند باشه! و همینطور فقط یه بوفالو یه بوفالو! و یک آدم یه انسان! بعد برم شیرِ بوفالو بدوشم و موهاشو نواز کنم، گوسفندم رو پشم هاشو کوتاه کنم و شیرشو ندوشم! چون شیرش به درد نمیخوره! شیر فقط شیرِ گاو! بعدشم چند دقیقه بِدَوم دنبال اون خروسه و وقتی گرفتمش ببوسمش و تخم هایی که نکرده رو از لونه ش برندارم! چون اصولأ خروس نمیتونه تخم کنه! ازش بر نمیاد! شرایطِ فیزیولوژیکیش رو نداره! بعدشم برم بیفتم دنبالِ لاماها [ لاما ] [ شترِ بی کوهانِ اکوری پکور ] و سعی کنم سوارش شم و هی نتونم و هی بیفتم و بخندیم! با هم! شاید بگید لاماها که نمیخنده! ولی فکر میکنید! خیلی قشنگ هم میخنده! تهش هم که همه خسته و کوفته از عشق و حالِ روزانه شدیم، بریم زیرِ همون درختِ معطرِ سیبِ سبز و درحالی که سرم رو گذاشتم روی شیکمِ لاماها چُرت بزنیم. 

بعد از دیدنِ عکس و خیال پردازی های شور، یه مسئلهٔ دیگه اومد خورد تو سرم! و اون این بود که شاید باورتون نشه! ولی این پنج تا حیوونی که تو عکس میبینید، بطورِ خودجوش و ارادی دورِ هم جمع شدن و عکاس، هیچ نقشی تو گردآوریشون نداشته! داشتم میگفتم؛ یه چیزی خورد تو مغزم و اون این بود که چجوری میشه پنج تا حیوونِ مختلف از نژاد ها و مدل های خاص، اینطور دوست داشتنی و جذاب کنارِ هم جمع شدن و این عکس رو بوجود آوردن؛ ولی ما آدما حتی نمیتونیم هم نوع هامون رو کنارِ هم تحمل کنیم! گاهی اوقات حتی هم خون هامون. حالا اشاره ای به هم وطن هامون نکنم! اشاره نکنم به جنگ های جهانی و غیرِ جهانی که میلیون ها انسان رو به نابود کرد. یعنی بازده و نتیجه‌ی عقل و اختیار و انتخاب و آزادیِ ما آدما همینه؟! فقط حدودِ صد میلیون کشته حاصلِ دو جنگِ جهانی؟! من میگم بیاید عقل و اختیار و آزادی رو بدیم حیوونا! خودمون غریزه طور زندگی کنیم! دنیایِ تمیز تری خواهیم داشت.


+ حاصلِ یه سردردِ کمی تا قسمتی شدید بود ;)

معدنچیِ یاغی
بنفش بخند
دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶



زندگیتون بنفش 

خنده هاتون بنفش، ولی از نوعِ جیغش ; )


+ بی مخاطب بودنِ عکس نوشته هم که بر همگان مبرهن و از واضحاته :))

معدنچیِ یاغی

من نمیدونم اسمشو چی میذاری یا چی صداش میزنی! دوستِ اجتماعی یا پارتنر، دوست دختر و یا حتی دوز دختر [!]، جی اِف یا هر کوفت و زهرِ ماری که میخوای اسمشو بذاری، میخوام بهت بگم من معصوم و پاکِ مطلق نیستم؛ دروغ چرا؟! بارها وسوسه شدم که واردِ این جریانات بشم و بنا به محیطِ زندگی و دوستایی که دارم، خیلی راحت میتونستم و میتونم وارد این بازیا بشم؛ ولی هربار که به لبه ی پرتگاه رسیدم، یه نگاه به اطرافم کردم. یه نگاهی که درد داشت. خیلی زیاد هم درد داشت. اونجایی درد داشت که دیدم هم کلاسی هام دارن با افتخار از کثافت کاری هاشون با دخترِ مردم میگفتن! میگفتن و میخندیدن و لذت میبردن از این لجن. اونجایی درد داشت که دیدم هم رشته ایم به نیتِ ازدواج پا پیش گذاشته و دختره گفته من ازدواج نمیکنم؛ فقط دوستی! اونجایی درد داشت که دیدم چجوری جلو روی دختره قربون صدقه ش میرفت و پنج دقیقه بعد مزخرفی نبود که بهش نگفته باشه؛ بعد خیلی راحت زنگ زد به یکی دیگه و یه قرارِ تازه گذاشت! اونجایی که تو اتوبوسِ خطِ واحد چهارتا نر داشتن از نامردی ها و خاطراتِ لجنشون میگفتن. 

من هربار که رسیدم به لبه ی تیغ، اینا رو دیدم و به خودم گفتم لعنتی! اگه یه روزی خواستی واردِ این لجنزار بشی، انسانیت و شرف و معرفت و مردونگیتو بریز تو چاه توالت و سیفون رو بکش! 

یه سوال و یه نکته همدواسه تهِ پست:

1. اینایی که تو این جریانات هستن یا بودن و وفورِ رابطه و دوستِ اجتماعی و پارتنر دارن و داشتن، اگه یه روزی ازدواج کنن، چجوری روشون میشه تو چشمای همسرشون نگاه کنند؟؟ عذابِ وجدان نمیگیرن؟! به تعهدِ پیش از موعد اعتقادی ندارن؟! کلأ میدونن تعهد یعنی چی؟! با چه رویی میان با افتخار این روابطو توی وبلاگشون هم مینویسن و ذره ای توی جملاتشون عذاب وجدان و تعهد دیده نمیشه؟!

2. به نظرم در حالِ حاضر در جامعه ای زندگی میکنیم که دخترهایی داره که خودشون میدونن دارن از پسره گول میخورن؛ ولی اینجا فقط انتخاب میکنن از کدومشون گول بخورن! 

معدنچیِ یاغی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

معدنچیِ یاغی
پاچه خوار الدولة
پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶


پاچه خوار پاچه خوار که میگن اینه ها! ینی اصن ایشان بود که پاچه خواری رو در سلطنت نهادینه نمود و بعدها توسطِ افرادِ دیگه به کلِ کشور و اداره جات و مدارس و دانشگاه ها هم رسوخ یافت! و اینکه سالانه در زاد روزِ پاچه خوارالدوله، پاچه خواران، پاچه لیسان، پاچه دوستان، پاچه ببلعان و همه ی محبینِ پاچه در آرامگاهِ پاچه خوارالدولهٔ فقید که شبیهِ یک پاچه که توسطِ دهانی خواریده میشه، دورِ هم جمع میشن و مجمعِ تشخیصِ مصلحت پاچه دوستان رو تشکیل میدن و یاد و پاچهٔ  پاچه خوار الدولة رو گرامی میدارن!


پاچه خوارالدولة ابتدا قصدِ خوردنِ پایِ شاه رو داشت و رفت که اصن پا رو ببلعه که با واکنشِ شاه مواجه شد که: داداچ! داری اشتباه میخواری!! الآن باید بِخاری! 

که با واکنشِ پاچه خوار الدولة همراه بود که دارید تو تصویر میبینید! 

چشم هایش...

آن نگاهش...

آن خرسِ در بندِ دو چشمش...

آه پاچی [ مخفف و صمیمیزه شده ی پاچه خوار الدولة ] تو مرا پاچیدی!! تو نگاهت مرا گیریفت!! من گیریفتارِ نگاهت شدم لعنتی...

من داغانِ تو شدم...

معدنچیِ یاغی
پروازِ دوباره
پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

یادمه اون زمانی که میرفتم مدرسه، دبیرستان بود فکر کنم، یه روز تصمیم گرفتم بر خلافِ همه ی روزهای گذشته و ذاتِ خودم، خیلی رسمی و خشک و جدی باشم. بخاطرِ همین بطورِ جدی و رسمی طور واردِ مدرسه شدم و قصد داشتم دیگه مثلِ همیشه نخندم و شوخی نکنم و شاد نباشم و شاد نکنم! در بدوِ ورودم به مدرسه، دوستام رو دیدم که مثلِ همیشه روی سکو نشسته بودن و حرف میزدن. رفتم و بهشون پیوستم؛ با همون حالتِ جدی و شیک. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که دیدم دارم قهقهه میزنم و شوخی های همیشگیمو میکنم. یادمه برگشتم بهشون گفتم: نگاه کنید خداییش! اجازه نمیدید آدم یه روز جدی باشه! 

از اون روز تا به وقتی که راه های ارتباطی رو بستم، هیچ وقت دیگه تصمیم به جدی بودن نگرفته بودم؛ چون فهمیدم که ذاتِ من با جدی و خشک و رسمی بودن تضاد داره! ولی تو این مدت دوباره به خودم و ذاتم شک کردم که نکنه دارم اشتباهی میرم! نشستم و دوباره با خودم فکر کردم و به نتیجه رسیدم نح! ذاتِ من مشکلی نداره؛ ذاتِ من نه! خنده و شوخی و شادی مشکلی نداره! مشکل تو مغزِ اون افرادیه که چشمِ شاد و خوب بودنِ حالِ هم نوع هاشونو ندارند! به این رسیدم که من مسئولِ کثیف بودنِ تراوشاتِ مغزهایی نیستم که تو فریزر نگهداری میشن! به این رسیدم که واسه خاطرِ چند تا احمق خنده و شادی رو از خودم و بقیه دریغ نکنم. به این نتیجه رسیدم که اگه چند نفر به واسطه ی من تو این قضیه رنجیدن و حالا بعضیاشون مستقیمأ و بعضیا هم غیر مستقیم بهم فهموندن این رنجش رو، کلأ قطعِ دنبالشون کنم و سمتشون نرم که مبادا بخاطرِ من آزرده خاطر شن و این کار واسه خاطرِ اوناس! 

من برگشتم که دوباره پرواز کنم. اونم نه تنهایی! با شماها پرواز کنم. اومدم که دوباره شاد باشیم و بخندیم؛ اونم نه تنهایی! دورِ همی! امیدوارم اون تعدادی که تو این مدت ذره ای نگران و یا عصبی شدن از کارم، منو ببخشند و درک کنن اون حال و روزم رو و خیلی هم ممنون از دوستانی که بطورِ غیرمستقیم و از پست هاشون لطف داشتن به بنده و حتی مورد داشتیم از روی ایمیلم به آی دیِ تلگرامم رسیدن و کشفش کردن به نوعی و بنده رو شرمنده کردن با این لطف و سعی کردن قانعم کنن که برگردم. خیلی ممنون از همه تون. 

راستی! هنوز اون ده نفری که به شکلات پشمکیِ حاج عبدالله دیسلایک دادن رو هضم نکردم :|| امیدوارم هیچ وقت نشناسمشون :|| وگرنه یکی از وعده های غذاییم خواهند بود :|| #خرس_ها_خشن_میشوند

چند کلامی هم داشته باشم با احمق هایی که امیدوارم بخونن این پستُ:

ببین احمق جان! اسمت روته! پس بطورِ کلی نمیشه ازت انتظارِ فهم و شعور و درک داشت. پس نمیخوام وقتِ خودمو تلف کنم. فقط یه چیز!! من بعدِ عمری میفهمم با چه کسی و چه نوعی و حدی حرف بزنم و شوخی کنم. خدا رو شکر اونقدرا هم حالیم هست که بفهمم فرقِ شوخی رو با بی ادبی و بی احترامی! پس لطفأ برو مغزتو از فریزرِ یخچالتون در بیار و بندازش تو چاه توالت که هم یخش باز بشه و هم بویی که باید بده رو بده!!


معدنچیِ یاغی


بهش میگن نظامِ سرمایه داری، ولی شما بخون سلاخگاهِ بشریت! بخون مدفنِ صداقت و اخلاقمداری! 

معدنچیِ یاغی