مردی به نامِ نِئو

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ نِئو

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
رنگین کمان هم عاقبت وارونه خواهد شد
پیش تو هر اخمی به خنده می کشد کارش

#جواد_منفرد

📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

که سالِ جدید رو چجوری تحویل بگیریم، که واسمون شاخ نشه! بره تو کــــــــــوچه، سگ گازش بگیره، هار بشه، پاچمونو بگیره! 96 رو که یه نمه به روش خندیدیم، هار شد، انفجارِ معدنِ زمستان یورت، حسن روحانی، حمله ی تروریستی داعش به مجلس، زلزله کرمانشاه، انفجار کِشتیِ سانچی، سقوط هواپیما رو تا ته کرد تو پاچه مون! در حدی که درحال حاضر، منی که دارم این کلمات رو به هم میدوزم، و شمایی که داری این متنِ پینه دوزی شده رو میخونی، مهم ترین دستاوردمون تو 96، زنده ماندنه! به نظرم 97 رو به مقدار لازم تحویل بگیریم که علاوه بر زنده ماندن و بقاء، دستاورد های درخشان تر و قابل ذکر تری داشته باشیم! آمین! 

  • Neo Ted

دوباره عید و حال و هواش؛ بساط های کنار خیابون و پیاده رو. سفره های هفت سینِ چینی و آجیل و موزیک های حامد همایون و بهنام بانی و حمید هیراد، با صدای بالا! آکواریوم های بزرگ و ماهی گلی و غذاهای مسخره شون و آب های رنگی با تُنگ های عجیب غریب! خلاصه که شهرها همه بوی عید گرفتن و یه حس و حال خوبی حاکمه تو شهر. حالا من با اینا کار ندارم. بحث زیاده درمورد این حال و هوا و شاید نوشتم در موردش؛ بحثِ الآنِ من در مورد اون بخشِ آکواریوم و ماهی گلی و ایناس! که آقا/خانم! تا چند سال پیش شما فقط یه تشتِ آبی یا قرمزِ پرِ آب میدیدی که توش پُرِ ماهی قرمزه و یه نفر که یه تور و یه دسته پلاستیک دستشه و ماهی میگیرفت مینداخت توش و تِمام! ولی رفته رفته قضیه متفاوت شد و ما سال به سال شاهد اتفاقات عجیب و غریب تری نسبت به سال های گذشته هستیم. یه مدت گذشت تشت ها کم شدن، آکواریوم اومد تو کار. از تو آکواریوم ماهی میدادن به ملت و میدن. یه مدت گذشت غذای ماهی اومد. بابا غذا چیه! این طفلک به سبزی پلو و قرمه سبزی و قیمه و ماکارونی و آبگوشتِ مامان پزِ ما عادت کرده بود! این قرتی بازی چی بود دگه؟! این طفلک هم سفره ی ما بود خلاصه. که با این حرکتِ شنیعِ غذای مخصوص ماهی گل کردن توش! هیچی دوستان! گذشت و گذشت تا دیدیم یه تیکه گوشتِ سیاه رو ریختن قاطی ماهی قرمز ها! ماندیم که الله اکبر! این دگه چیه؟! پرسان و خیزان به این رسیدیم که این تیکه گوشتِ سیاه که دوتا چشم بهش چسبیدن و اینور اونور میجهه، ماهیه. یه موجی راه افتاد یه عده ی کثیری از همین ماهی ها خریدن و میخرن همچنان و بنده همچنان در حالِ جوششِ کف هستم! گذشت و گذشت و چند سالی آرامش داشتیم، تا که دیدیم رنگِ آب رِ تغییر دادن. شاهدِ آب های طلایی، قرمز، آبی، سبز و قهوه ای! بابا با آب چکار داشتین نامسلمونای داغان صفت. ما با آب خاطره داشتیم. مخصوصا آبِ تُنگ. حالا طلایی و قرمز و آبی و سبز قابل هضمه. قهوه ای چرا مؤمن؟! اونو که خودِ ماهی هم ازش برمیومد. بگذریم! بگذشتیم و رسیدیم به همین دوسالِ اخیر. جوجه ها رِ هم ریختن تو بساطِ عیدِ ملت. جوجه آخر؟! وجدانأ جوجه؟! جوجه رنگی؟! عید؟! جوجه رِ هضم نکرده بودیم که امسال یه حماسه ی دیگه خلق شد. باورتان نشه شاید! ولی لاکپشت! به همین تیکه نان لاکپشت هم آوردن میفروشن به ملت. من هیچ! من بطور کلی و اصولی هیچ! لاکپشت رِ کجای پانکراسم بِنَهَم من؟! به روحِ استیون هاوکینگ که جهت شادیِ روحِ سردرگمش فاتحه مع الصلوات، لاکپشت؟ :| 

سرِتان ر درد نیارم! به زودی در سال های آتی ایشالاه شاهدِ جک و جانوران عجیب و غریب تری خواهیم بود! اگه دیدین یه دوستِ بزرگواری کنار خیابان بساطِ فروشِ کروکدیل راه انداخته تعجب نکنید! اگه دیدین یه دوستِ عینک ریبن به چشمی، تو آکواریوم کوسه میفروشه کف نکنید! این اتفاق، تنها یک دگردیسی ساده، و رو به جلو در آیین کهن و اصیلِ سفره ی عیده! که شما سر سفره ی عید علاوه بر آجیل و سبزه و سیب و سنجد و فلان، شاهدِ کوسه و کروکدیل و ...خواهید بود! 


+ مرتبط نوشت: ما آدم ها خودمان تهِ تباهی و حیرانی و داغانی هستیم! چه دلیلی داره ماهی و جوجه و لاکپشت و کوسه و کروکدیل :| و این قبیل زبان بسته ها رِ هم قاطیِ تباهیِ خودمان کنیم؟! این مخلوقاتِ خدا ر هم اسیر کردیم به مولانا! نکنید دوستان! نخرید! داغان بازی در نیارین! 

  • Neo Ted
هیچی دوستان! ما یه رفیقی داشتیم معتقد به قطعیتِ نظریاتِ خودش و محتمل بودن نظریاتِ بقیه! به این شکل که در مورد وجود و رشدِ گیاهِ اسطوخودوس در یکی از سیاراتِ کهکشانِ MACS0647 که در فاصله ی 

126,000,000,000,000,000,000,000 کیلومتریِ ما قرار داره، با قطعیت و بدونِ هیچ شکی نظر میده و انگاری رفته خودش  از سیاره ی مذکور، اسطوخودوس چیده، دَمنوشش رو خورده و برگشته! ولی وقتی در برابرش در مورد یه مسئله ی کاملا روشن نظر میدی، برمیگرده میگه: به ظاهر که درست به نظر میرسه! 

شما فرض کن داری در مورد نظریه ی خیس شدنِ اجسام در برابر برخورد با آب حرف میزنی! این دوستِ عزیز برمیگرده میگه: نمیدانم! ولی به ظاهر که درست به نظر میرسه! 
یا داری در مورد سفید بودنِ ماست حرف میزنی، برمیگرده میگه والا نمیدانم! ولی گویا به ظاهر که درست به نظر میرسه! 
یا مثلا طرف بر اثر تصادف سیستمِ اعما و احشاش ریخته کفِ آسفالت و مغزش از کاسه سرش افتاده دو متر اونور تر، برمیگردی بهش میگی: طرف مُرد! برمیگرده میگه: چِمیدانم! به ظاهر که حرفت درست به نظر میاد!
هیچی دوستان! چند وقت پیش با هم رفتیم فوتبال، قبلِ بازی تو رختکن بهش گفتم: بدنِ انسان در برابرِ ضربه ی شدید، درد میگیره دگه! طبق معمول برگشت گفت: مطمئن نیستم! ولی جوری که از ظاهر قضیه برمیاد، حرفت درسته!
دو تیم شدیم. اون تیمِ مقابل بود، منم تیمِ مقابلش طبیعتأ! گرمِ بازی شده بودیم که توپ زیر پاش بود، داشت میرفت سمتِ دروازه، یه دور و خیز کردم جفت پا از پشت رفتم تو کمرش، مثلِ مارِ زخم خورده داشت دورِ خودش میپیچید و ناله میکرد. رفتم بالا سرش! من رو که دید برگشت گفت: چی شد بهرام؟! منم یه پوزخند زدم برگشتم گفتم: هیچی رفیق! جوری که از ظاهر قضیه بر میاد، به چاکِ عظما رفتی!

* من بهرام نیستم :| سو برداشت نشه! 
  • Neo Ted

تاریخِ انقضای مرگ های کثیفِ قرمز رنگ، سال هاست به اتمام رسیده است. جنگ های جهانی با میلیون ها کشته و زخمی، در زیرِ تلی از فراموشی، دفن شده اند. مدت هاست خبری از طالبان و القاعده و النصره و داعش با عملیات های انتحاری و کشتار های چندش آور نیست. سال هاست صدای ناقوس مرگ، دیگر از نوکِ اسلحه های مجازِ در دستِ دانش آموزان آمریکایی شنیده نمیشود! این روزها، در سالِ دو هزار و چندِ میلادی، جهان و مسافرانِ خودخواهش، نوعِ جدیدی از مرگ ها را تجربه میکنند. موجوداتِ زنده، خسته از خون و خون ریزی و کثافت، راه های جدیدی برای قتلِ هم خلق کردند. 

این روزها برای کُشتن، نیازی به مسلسل و چاقو و بمب نیست، ماجرا خیلی تمیز تر و کم هزینه تر شده است. مُردگان هم نیازی به دفن ندارند؛ البته! مگر اینکه از روی کهولتِ سن و بوی گند گرفتنشان باشد! شما میتوانید هر موجودی را بُکُشی، بی آنکه نیازی به کفن و دفن داشته باشد. میتوانی حرکت کردن و حرف زدن و غذا خوردنش را هم ببینی! ولی چیزی که دیده میشود، دیگر زنده نیست! و این بخشِ مهمِ ماجراست. مهم تر اینکه این مسئله حد و مرزی نمیشناسد. بی نهایت بی رحم و مرموز! این ویژگیِ این مدل از مرگ است.

امروزه، برای کشتنِ ماهی ها، دیگر نیازی به طعمه و قلاب و عدمِ دسترسی شان به اکسیژن نیست! کافیست دریا و اقیانوس و رودخانه ها را با شیشه مرز بندی کنید؛ یک آکواریوم مهم نیست چقدر بزرگ باشد، مهم این است که دریا نباشد، اقیانوس نباشد، رود نباشد! یک ماهی وقتی دوبار سرش به شیشه بخورد، نفس میکشد، شنا میکند، ولی دیگر زندگی نمیکند!

برای کشتنِ پرندگان، کمان و تفنگ و تورِ هوایی نیاز نیست! بال هایش را ببندید و پرهایش را بچینید! پرنده ای که راه برود، زنده نیست! او فقط تکان میخورد و راه میرود. متحرکی که چیزی برای از دست دادن ندارد! چون همه چیزش را از دست داده است. شما فقط پرواز را از او نگرفتید، زندگی را گرفتید. شما آسمان را از او نگرفتید، زندگی را گرفتید. او را در قفس کنید تا راحت تر بمیرد! اینکه قفسی سدِ پروازم بود، توجیهِ محترم تری است تا اینکه مرزی وجود نداشت و پرواز نکردم! مرزی نبود، ولی محصور بودم؛ بینِ جایِ زخمِ دو بال و تکِ تکِ پر هایم.

شیر کُشی سخت نیست. تفنگ مخصوص و دوره ی آموزشی شکار نمیخواهد! خرجش یک قفسِ بزرگ، در یک باغِ وحشِ مفرح و زیباست. شیر را در قفس کنید و بگذارید نعره بکشد! او نعره میکشد؛ ولی  یک کودک، از پشتِ قفس برایش موز پرتاب میکند. آن شیر نعره میکشد، ولی همان لحظه که وارد قفس شد، مُرد! هزاران بار در طول روز میمیرد. با هر پرتاب موز و پرتقال از سمت کودکان و تیکه گوشت هایی که خودش شکارشان نکرده!

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر... 

  • Neo Ted
این روزها هر لحظه امکان داره، صبح که بیدار میشم، قاطیِ آت و آشغال ها و گرد و غبار و چیزهای بدرد نخورِ خانه، سرِ کوچه، بغلِ ستون برق، بعدِ یه خمیازه ی پنیر پیتزایی و پاک کردنِ گوشه ی چشم و آبِ دهنِ چسبانکِ گوشه ی لب، سلام علیک و صبح بخیری با گربه ها داشته باشم! احتمالا همونجا هم صبحانه رو با برو میوز ها سرو کنیم! 
  • Neo Ted

که چه خوب میشد ما آدم ها هم مثلِ عسل بودیم! هیچ وقت خراب نمیشدیم! فاسد نمیشدیم! مغزِمون، نگاهمون، قلبمون، ایمانمون، آدم بودنمون! گاهی اوقات هم این ایده به سرم میزنه که خا کاری نداره که! خرجش یه دوشِ عسله! هر روز صبح، قبلِ صبحانه و شروعِ زندگی و روزمرگی؛ ولی خا! ای کاش همینقدر شدنی و شیرین بود؛ همینقدر فانتزی! همین اندازه شیرین! درست مثلِ خودِ عسل. ولی مجددا خا! هم عسل اونقدری گران هست که همه نتونیم دوش بگیریم ازش؛ و هم... هیچی!

  • Neo Ted
غرض از مراحمت اینکه میخوام چند کلام درمورد بیان و مسائل مربوط بهش بنویسم! تا حدِ ممکن بی پرده و بدونِ تعارف. مسائلی که بطورِ حتم اکثرتان باهاشون مواجه شدین یا حداقل دیدین! بدون مقدمه چینی و فرسایشِ کلمات و حوصله ی شما بریم سرِ اصلِ مطلب:
1. ماورای زمینی ( خطابِ این حرف ها شخص نیست! یه جریان و گروهه ): یه چیزی رو دقت کردید؟! اگه نکردید کنید! جدیداً مادرِ بلاگْ زارج زارج پشتِ سرِ هم داره درویش و عارف و فیلسوف و حضرت و شیخ و مُلّا میزاد! یعنی شما مادرِ حامله ی بیان رو تصور کنید که وقتِ وضع حملشه و دکتر هم بالا سرش! بعد بچه رو جفت پا بطورِ وارونه از شکمِ مادرِ بیان میکشه بیرون. بچه نه گریه ای نه جیغی نه چیزی، نه میذاره نه برمیداره، دست رو به حالتِ تأسف به پیشانی میده و سر رو خم میکنه و با یه مَن ریش و سِبیل خطاب به دکتر میگه: ( آه طبیب! آه! بوسه بر تیغِ بُرّانَت، ولی با خویشتن چرا؟! بنده که در عالمِ ذَر به پروردگارِ جان خاطر نشان کردم جنگاورِ میدانِ کارزارِ این دنیایِ دون و پَست نیستم! طبیبم! ای حبیبم! چرا ما را در عالمی که مالامال از کوته فکری و دشنام و استهزاء غرقه شده دخول کردی؟! وای بر منِ آشفته حال که خویش را آلوده به بن مایه های گره خورده به بن بست های دون مایه و ژنده صفتِ دنیوی میبینم! خیالِ خام مبر و مپندار که خاموشی ام از بهرِ جهالت است! هیهات من الذت! به نیکی آگاهم پشتِ پرده ی این توطئه ی وهم آلود کیست! حقا که هر آنچه میکشیم، از استبداد مغزی و ظلماتِ سید علیست! آن دیکتاتورِ ... ) بیش از این خسته تان نمیکنم دگه! تهش اینه که شما یه راننده تاکسیِ مُلّای دارای کرسیِ مؤثر در سنایِ آمریکا و مجلس خبرگانِ رهبریِ خودمان رو تصور کن که یه جامِ مِی در دستِ راست و یه بسته سیانور هم تو دستِ چپش داره و مُدام یه سری عبارات و جملاتِ گمنام و عجیب و غریب میگه که تو به عنوان مخاطب فقط میتونی بری تو دیوار محو شی و یا بری تو اتاق یا توالت به بدبختی هات فکر کنی! بابا دوستِ عزیز! ای خفن نویس! ای سنگین! ای فاخر و سرآمدِ گنگ نویسانِ عالم! جانِ ارشمیدس! مرگِ ارسطو! به ریشِ رومی قسمِت میدم! یه جوری پست بذار چهارتا آدمیزاد از کنار وبلاگت رد شدن، یا که نه اصلاً! دستشان خورد به کیبورد هدایت شدن به سمتِ وبلاگت، دو خط مطلب بتونن ازت بخوانن! جوری واسه بقیه کامنت بذار که صاحب وبلاگ و مخاطبانش cpu نسوزونن سر هضمِ کامنتت! انقدر با قلنبه سلنبه نویسی و عارف و فیلسوف و ملّا مسلک مآبانه نویسی دور و خیز نکن واسه دور شدن از خودِ واقعیت! انقدر ادا خرج نکن واسه جلبِ توجه و تعریف و تمجید! یا اصلا سواد و پتانسیلش رو داری! درسش رو خواندی! مردِ حساب یه جوری بنویس یه عمومیتی که اعم از اقشار و طبقات مختلف با سطحِ سواد و درکِ متفاوت هستن بتونن حرفات رو بفهمن! اینکه من یه چیزی رو که خودم بلدم بیام هزار دور پیچش بدم و زر ورق دورش بپیچم و چند تا آرایه ادبی و ایسم بهش بچسبونم که کسی جز خودم نتونه چیزی ازش بفهمه که هنر نکردم! هنر رو کسی میکنه که یه مسئله ی سخت و پیچیده رو به عامیانه ترین شکل ممکن ارائه بده تا بجا چهار نفر، هفت نفر بتونن ازش استفاده کنن! 

2. تتلوییست: یه عده هستن، تخصصِ خاصِ خودشون رو دارن! یعنی بیهوده و بی خاصیت نیستن واقعاً! ولی اکثر مواقع تو پوستِ خودشان نمیگنجن و علاقه دارن تو مسائلی که اندک فهم و سواد و شعوری درِش ندارن، دخالت کنن! مصادیقِ زیادی داره حالا! ولی چیزی که مدِ نظرِ بنده س، دین و مذهب و سیاسته! قصد و نیتشان هم خِیره از قضا! ولی جوری با ندانم کاری و حماقت هاشون به دین و مذهب و نظام و انقلاب ضربه میزنن، که اگه یه دشمن با برنامه ریزی چند ساله اقدام به ضربه زدن به اون مسائل کنه، در اون حجم و ابعاد که اون مدافع و متظاهر به دفاع از دین و نظام و انقلاب ضربه زده، موفق نمیشه! مصداقِ بارزِ کشوریش زیاده! ولی اونی که همه بشناسنش تتلو! هنر و تخصص داشت یه زمانی! محبوبیت داشت یه زمانی! ولی از وقتی درگیرِ مسائلی که بهش ربطی نداشت شد، همه چیز رو ریخت بهم و الآن به یکی از منفور ترین شخصیت های کشور تبدیل شده! مصداق وبلاگی هم زیاده! ولی اونی که اخیرا زیادی داره پفک و چیپسِ پلاسیده میخوره، یه بنده خداییه که تخصص داره مثلأ! یعنی ابتدا قرار بود فقط رو تخصصش مانور بده و خیلی ها هم به واسطه ی همین مسئله تبلیغش رو کردن که کمکی بهش شده باشه! ولی تا دید چند نفر دورش جمع شدن، اونم به واسطه ی تخصصش صرفأ! دور برش داشت و شروع کرد به تولیدِ اراجیفِ احمقانه! شما فکر کن آخرین شاهکارش توهین و گستاخی علیهِ یه بلاگرِ دیگه بود که نسبت به سوء مدیریت و بی فکریِ مسئولین بابتِ مسئله ی سقوط هواپیما نقد داشت! پست زده که: ( دهنت رو ببند! مزخرف و فلان و بهمان نگو فیلانی! اونایی که مُردن، حقشان بود که مردن! تو تقدیرشان بوده اصن! خدا خواسته بابا! به تو چه فلانی! دهنت رو ببند! ای منافق! ای ابلیس! ای منافق! ای معاند! مرگ بر آمریکا! ) و اس قبیل اراجیف که به حسابِ خودش در دفاع از اسلام و انقلاب و آرمان های امام تولید میکنه! ولی خب داره اشتباه میزنه! بدم اشتباه میزنه! به بدترین شکل ممکن داره به چیزایی که ادعای دفاع ازشون داره ضربه میزنه و حالیش نیست! و یا دوستانی که ادعای اسلام و ائمه دارن و دم از این بزرگان میزنن و یهو پست میزنن که مستقیم و غیر مسقیم اشاره به اعمالی داره که خلافِ اسلام و منشِ بزرگی مثلِ حضرتِ زهرا و امام علی علیه السلام هستش! نمیشه من بگم مسلمان و شیعه و مرید و مطیعِ امام علی هستم و کنارش بیام بگم فلانی هم دوست دخترمه و آره خلاصه! رابطه مون هم طبقِ شرع و چارچوبِ احکامه و کاملأ مواظبیم و کنترل شده س و فلان! حق هم ندارید قضاوتم کنید! نمیشه که من بیام پیش زمینه ی فکری واسه شما ایجاد کنم و باعث شم هزارجور فکر و نظر درموردم تو ذهنتون ایجاد شه و بدون هیچ توضیحی بخوام که قضاوت هم نشم! مثلِ اینه من از استخر بیام بیرون و همه هیکلم خیس باشه، بعد بهم بگن رفتی شنا دگه! بعد برگردم بگم برو از خدا بترس حاجی! استخر چیه؟! استغفرالله! چقدر راحت و وقیحانه قضاوت میکنید؟! من رفته بودم استخر آب بخورم! یهو پام پیچ خورد افتادم تو آب! خیس شدم فقط! دگه نمیبخشمت! خدا هم نبخشتت! نه رفقا! این درست نیست! طبق همون دین و مذهب هم باید مواظبِ رفتار و اعمالمون باشیم که در شرایطِ قضاوت و گمان بد قرار نگیریم! و اگر هم گرفتیم، روشن کنیم همه رو! 

همین! تِمام!
  • Neo Ted

زمستان است و سرما چون گرگی گرسنه، زوزه کِشان پوستت را میدرد! قدم به قدم که راه میروم، دست هایم گِز گِز کنان، طلبِ ذره ای گرما میکنند در این برهوتِ یخ زده! ولی قصه ی پاهایم متفاوت است. آن ها مصمم به سمتِ خانه حرکت میکنند؛ چون به گرمای آن ایمان دارند. پا قلبِ دوم است دیگر! شنیده اید که؟! دل به دل هم که راه دارد! یقینأ حال و هوای قلبِ اول را در جریان است که فقط با گرمای وجودِ یار آرام میگیرد. قلب هم که گرم و آرام شود، گویی تمامِ وجودت رام میشود! این سرما و طبیعیتِ بی رحم وجودِ آدم را وحشی میکند! دوری از یار هم که باشد، وصفِ افسار گسیختگی اش دشوار است. به راه ادامه میدهم و امیدم همان گرمای وجودِ یار است. دست هایِ سیلی خورده از سرمایم را با مرهمِ "ها ها" هایِ دهانم التیام میدهم؛ ولی توفیری با "فووووت" کردن ندارد! به خانه نزدیکتر میشوم و امیدم بیشتر. گرما و حرارتِ عشقِ یار از همین فاصله هم حس میشود. ولی دست ها مطیع فاصله و لمس هستند؛ تجربی گرا! حس گرا! مادامی که تنِ یار را به سیطره ی خود در نیاورده باشند، ول کن نیستند! همچنان سرما را فریاد میکشند. پناهنده شان میکنم به جیب هایم؛ بدونِ اخذِ ویزا و پاسپورت و هزینه ی گزافِ عوارض! جیب ها هم تسلیمِ سرمای زمستانی شده اند. کاربردشان با سردخانه ی پزشکی قانونی فرقی ندارد! ولی دوشواری ای نداریم! به خانه رسیدیم. بویِ عشق یخ بشو نیست! در قطب هم که باشی و باشد، خبر دارت میکند! در را آرام باز میکنم و وارد میشوم. وزشِ گرمای درونِ خانه، وجودم را نوازش میدهد. "آخ جان" را برای همین موقع ها ساخته اند! ولی دست ها همچنان عطشِ لمسِ وجودِ یار را دارند. به سمتِ هال میروم. یار را میبینم که پشت به من و رو به شومینه، کتاب به دست بر روی صندلی اش عقب و جلو میرود و گویی تمامِ جهان را به نامش زدند. به حالش حسودی میکنم! ولی جانم هم برایش در میرود وجدانأ! آرام آرام به سمتش میخزم! لحظه به لحظه به پشتش نزدیکتر میشوم. قلبم در قفسه ی سینه نمیگنجد و دست هایم در جیب! هنوز یخِ یخ هستند و گز گز میکنند. طولی نمیکشد که به پشتِ یار میرسم. غرقِ در دنیای کتابش است و انگار به این جهان تعلق خاطری ندارد. دست ها را از توقیفِ جیب آزاد میکنم و  مجدد به یار خیره میشوم. بدمصب از هر زاویه ای خواستنی و جذاب است این بشرِ دوپا! برهم زدنِ آرامشش، آن هم در این حال خیلی سخت و دشوار است! آدم دلش نمی آید! ولی مغزش بدجور می آید! گرمای تنش، خلأ لمسِ دست هایم را زار میزند! حالا وقتش است! پوزخندی میزنم و دست هایم را بالا می آورم و از پشت، در یقیه اش فرو میبرم! چه گرمایی! چه حرارتی! چه حال و عشقی! چه آخ جانی! "آخ جان" را برای این موقع ها هم ساختند به هر حال! از حال و هوای یار بگویم؟! بیخیالش! بجایش به این سؤال پاسخ دهید که شما دخترها چرا انقدر جیغ جیغو و بی جنبه هستید؟ :| 


* ساخته و پرداخته شده در توهمات و تخیلاتِ نویسنده

  • Neo Ted

خا خا خا خاع! دوستان و همراهانِ عزیزِ ساندارکیِ من! تاریکی بر کره ی زمین سیطره یافت و زمانِ رونمایی از پوستر فصلِ جدید فرا رسید! [ تشویقِ حضار ] به نظرِ خودم که پوستر فوق العاده شده و کاملأ حس و حالِ فصلِ جدید و ساندارک رو منتقل میکنه! نظرِ شما چیه؟! 

به جز ساندارک فکر نکنم چیزی بتونه حس و انگیزه ی نوشتن و تخیلِ من رو قلقلک بده! پس باید این قول رو بهتون بدم که به امیدِ خدا به زودی فصلِ سوم رو شروع خواهیم کرد و امیدوار ترم که موردِ رضایتِ دوستانِ معدود و البته محبوبِ مخاطبِ "پسرِ تاریکی" واقع بشه که همه شون یه سر و گردن از همه واسم خاص ترن و البته نزدیک تر! حلقه ی مخاطبینِ ساندارک تنگ و تنگ تر شده و خوشحالم که چند نفری که باقی و همراه موندن، از بهترین ها هستند و همیشه خوشحالم کردند و انگیزه بهم دادند! و چیزی که خوشحال ترم میکنه اینه همه شون اهلِ فکر هستن و کتابخوار! دمتون گرم رفقا! به امیدِ روزی که حضوری همدیگرو ببینیم و درمورد ساندارک حرف بزنیم! مثلا تو مراسمِ رونمایی از کتابش ;)


* لازمه تشکر کنم از دوستِ عزیزِ وبلاگی که زحمتِ پوستر رو کشیدن و بنده رو شرمنده کردن. و راضی به اسم بردن از خودشون هم نشدن! ولی بنده اینجا هم ازشون تشکر میکنم!


و حالا هم بریم و داشته باشیم پوسترِ فصلِ سومِ "پسرِ تاریکی" رو:



[ صدای کف و جیغ و هورا همراه با تشنج دو نفر از حضار ]

  • Neo Ted
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۴
  • Neo Ted