چند وقتی میشه که گرد و غبارِ غم و افسردگی و داغونی که روی اکثرِ وبلاگ ها نشسته،به شدت روی مخِ من و خیلی های دیگه بود!بطورِ عجیبی جایِ خالیِ یک وبلاگِ طنز و خنده ساز رو توی این فضا حس میکردیم!نه که وبلاگ هایی نباشن که خنده ساز نباشنا!نه!ولی یه وبلاگ که رسالتش خنده و طنز باشه!

به همین دلیل با دوتا از رفقا تصمیم گرفتیم یه وبلاگ با فضای طنز و خنده بسازیم تا حداقل ذره ای شادی و خنده رو به این فضای سنگین،تزریق کنیم!

رسالتِ این بلاگ هم انتقالِ حس و حالِ خوب و باحال،به همه ی دوستانِ!تو این راه از همه ی شما دوستان هم کمک میگیریم!چون این بلاگ واسه همه س : ) پس لطفأ تا جایی که میتونید کمک کنید این حس و حالِ خوب فراگیر شه!

شاید بگید چقدر پر روئه،ولی ازتون میخوام اگه از این فضای حاکم بر بیان که زیاد شاد و باحال نیست، راضی نیستید و‌ دلتون میخواد فضای شاد تر و باحال تری رو با هم تجربه کنیم،لطف کنید وبلاگِ تازه تأسیسی رو که واسه شادتر شدنِ همه ساخته شده،تو وبلاگ هاتون به بقیه هم معرفی کنید تا جمعمون بزرگتر و باحال تر بشه؛هرچی نباشه خنده و حالِ خوب،دستِ جمعیش میچسبه!


منتظر همه تون هستیم در بلاگفان!


+فانوسأ رویِ پشمالوی تِد رو زمین ندازید و بیاید از این حرکت و جریانی که با این وبلاگ شروع میشه حمایت کنید تا حداقل ذره ای بتونیم حال و فضای اینجا رو بهتر کنیم : )

هیچ سود و منفعتِ خاصی هم واسه من و رفقام نداره!قصد ‌و نیتمون مشخصه : )

 به امید روزهای باحال تر!

تِد و شرکاء!«رفقا»

معدنچیِ یاغی

و چه راحت عشق و عاشقی و تعهد و وفاداری و تمام ماده ها و تبصره هایِ کتابِ مقدسِ عشق رو به گند میکشند و هیچ کس،ککش نمیگزه که داره چه بلایی سرِ باورهامون میاد؛به بهانه و دلیلِ چی؟؟؟

رفع و ارضای یه مشت هوس و لذت و فانِ کثیف که تهش خورد شدنِ غرور و احساساتِ یکی از دو نفرِ؟!!!

من فاتحه ی عشق و‌ عاشقی رو میخونم و خرجِ میکادو و خرماشم میدم،اگه این عشق و عاشقی باشه!

شما هم بخونین!

الفاتحه!

معدنچیِ یاغی

+بیا اینور راه برو :|

-چرا اونوقت؟؟

+اینور گود تره قدت کوتاه تر به نظر میاد :| 

---------------------

+کلا برو اونور،کنار من راه نیا :|

-چرا؟؟؟

+وقتی کنارمی احساس حقارت میکنم؛اعتماد به نفسم میاد پایین :|

----------------------

+تو چِلا اینگَد گَدِت دِلازه تِد؟؟؟

- :| تو خیلی ریزی کوچولو :| برو زیر دست و پام نباش مُجِز :|

----------------------- 

+پسرم!!کجاییییی قربونتِ برم!!

-با یه حالتِ ذوق موت گون به سمت مادرم میرم و میگم:چییییهه؟چی شدهههه مامان جانم؟؟

+بیا از توانایی هات استفاده کن اون ظرفِ بالای کابینت رو بده حداقل یه خاصیتی داشته باشی به جز اکسیژن سوزوندن تو خونه پسرِ گلم!!!

-چشم :||||


پ ن:وجدانا ما شروع کننده ی جنگ های صلیبی نیستیم!

ما دلیلِ حمله ی هیتلر به لهستان نیستیم!!

ما لایه ی اوزون رو سوراخ نکردیم!!

ما تورم رو نمیبریم بالا!

طوفانِ فلوریدا و بیماریِ اِبولا هم کارِ ما نیست!!

ما باعث سقوطِ ارزشِ سهامِ عدالت و نفتِ برنت آمریکا هم نیستیم!!!

ما فقط قدمون یه چند سانت از بقیه بلند تره :(

: )))

معدنچیِ یاغی
رویش به وقتِ پاییزی!
چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵


یه روزی مثل امروز،تو یه روزِ نیمه سرده پاییزی،یه دونه ی سیب از آسمون چکید روی زمین و جوونه زد؛خیلیا از این رویش خوشحال بودن و از راه های مختلف خوشحالیشونو نشون دادند ؛ولی دو نفر خیلی خوشحال تر بودن و شاکرِ خدا که این دونه،جوونه شده و قراره یه روزی درخت شه!یه درختِ سیب که تنومند و سرو مانند سرش بالا باشه و ریشش توی خاک!

اون دو نفر خیلی تلاش کردن واسه ریشه دار شدنِ این درخت؛تا جایی که تونستن مواظبش بودن تا آب حوالیِ ریشش زیاد نشه تا مبادا خیسیِ آب،ریشه ش رو سست کنه!

ولی امروز!این درخت یه سال سنگین تر شدِ؛داره یاد میگیره که فصل ها در چرخشش هستن؛پس دلش به چهچهِ بلبلِ بهاری،زیادی خوش نباشه که قار قارِ زمستونیِ کلاغ توی راهِ!

داره یاد میگیره اینکه گاهی اوقات سرش شلوغِ،واسه فصلِ برداشتِ میوه س!تو زمستون فقط کلاغ ها باهاشن!همونایی که شاید هیچ وقت دوستشون نداشتِ!

این درخت میدونه بالا بودنِ سرش رو مدیونِ چیه!مدیونِ ریشه ایِ که دو تا باغبون شبانه روز واسش زحمت کشیدن!

خوب میدونه کسانی که به تنه ش تکیه میدن،یه روزی میتونن با تبر کمرشو بشکنن!پس حواسش باشه کیا متکی بهشن!

این درخت یاد گرفته سایه بده،ولی واقعأ مقصرِ ریزشِ برگ ها نیست!گاهی اوقات لازمِ تنها باشه!پس دوست داره درک بشه وقتایی رو که تنهاس!

این درخت هنوز میوه ای رو که میخواد،نداره!خوب میدونه باید بهش برسه که بشه یه درختِ امید!درختی که ازش امید چیده بشه،حتی شده به قیمتِ شکسته شدنِ شاخه هاش زیرِ پاهای بچه های بازیگوش!


امروز که بگذره یه خطِ دیگه اضافه میشه به روی تنه م و چوب خطِ حیاتم،یکی دیگه ازش خط میخورده و من،پیِ رسیدنِ به نور،هنوز سردرگمم!


معدنچیِ یاغی
نیمه ی تقسیم شده!
دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

نمیدونم چرا؟!!!ولی حس میکنم نیمه ی گم شده ی من ریز ریز تقسیم شده بین همه!

جدیدأ هرکَسیو میبینم یه حسی بهش دارم لامصب D:

از همین تریبون از نیمه های گم شده ی خودم تقاضا میکنم با هم توافق کنین خودتون؛بعدا به مشکل برنخوریم واز :/

والاع حوصله دعوا و درگیری ندارم :)))


+باحال باشید!

تِد : )

معدنچیِ یاغی

بیا و اسرائیلِ قلبِ من باش

قول میدم فلسطینِ خوبی باشم  D:


+نداره!


معدنچیِ یاغی

تک درختم،وسط یه جنگلِ سرد؛که آرزوی دیدنِ یه جوونه رو میکشه که کنارش سبز بشه. نه که تنها باشم و بخاطر تنهاییم اینو بخوام ها،نه!جنسِ تنهایی ها متفاوته!من به خودیِ خود هیچ وقت تنها نیست و نمیشم؛همیشه شاخه و برگ هام هستند!تازه گاهی اوقات میوه ها رو هم میشه رفیق و همراه حساب کرد.

ولی اینا همه ش گذراس.برگ ها که اصولا رفقای بی مرامی هستن و یکم که هوا سرد میشه تنهام میذارن؛میوه ها هم تا وقتی که واسه رشدشون بهم نیاز دارن باهامن و اون موقع که باید،نیستن و شاد و سرخوش میرن پی یه امیدِ واهی.شاخه ها رو هم چند وقتی میشه یه نفر با تبرش افتاد به جونم و همه شونو ازم جدا کرد.واقعأ تا جایی که میشد باهام بودن؛ولی خب دست خودشون نبود.اونا رو هم ازم گرفتن.حالا کاری ندارم برگ هایی که ازم جدا شدن زیر پایِ بقیه خورد شدن،یا کاری ندارم که میوه هایی که تنهام گذاشتن الآن تو چاهِ فاضلابِ شهر غرق شدن؛بیخیال اینا!

الآن منم و پاییز و یه تنه ی خسته؛چشم به راهِ دختر کوچولویِ نازی که تابشو بهم بسته؛خدا رو چه میبینی؟شاید همین دخترکوچولو اومد و یه جوونه کنارم کاشت.

شایدم من الکی امیدوارم.

 ولی با همین امیدِ شاید الکیِ که هنوز نخشکیدم...

با همین امیدِ شاید الکیِ که تنهاییْ یه جنگل،تنهایی رو تحمل میکنم.


معدنچیِ یاغی
شعور و فهمِ متقابل!
جمعه ۲۳ مهر ۹۵

همونقدر که حق نداریم به دخترخانمی که حجابش کامل نیست بگیم«هرزه»،به همون اندازه هم حق نداریم به دخترخانمی که چادر سرش میکنه بگیم«اُمُّل»!

این یک شعور و فهمِ متقابلِ!

+التماسِ تأمل

معدنچیِ یاغی

تو نیستی؛درست.

نیومدی هنوز؛درست.

ولی من که هستم!

من که میتونم بهت فکر کنم.

میتونم بسازمت تو ذهنم.

میتونم واست بنویسم.

هوم؟

قبول نداری؟

نمیبینی دارم باهات حرف میزنم؟

پس هستی که مینویسم واست.

هستی که دارم باهات حرف میزنم!

هستی که کسی باورش نمیشه که بی مخاطبن نوشته هام!

بی مخاطب نیستند!اونا هم فهمیدن که تو هستی!

ولی

نمیدونن کجایی!

تو توی سرِ منی!

توی رشته به رشته های عصبیِ مغز منی!

توی سلول به سلول های خاکستریِ مغزم!

حالا اینکه بقیه میگن دروغ میگم که نیستی رو قبول دارم!

ولی واقعأ جوری تو سرم ساختمت که خودمم باورم نمیشه نباشی!

ولی میدونی چیه؟

این بودنت قانعم نمیکنه!

من رویا پردازِ خوبی ام.

ولی

پردازش تو،توی مغزم،شاید مغزمو ارضا کنه؛شاید تخیلم رو راضی کنه؛ولی من،لمسِ دستات رو میخوام واسه ارضای خوشبختیم!


پ ن:به جرئت میتونم بگم تویِ اکسیژن هوایِ روستامون،این توانایی رو بهم میده اونقدر تو لایه های خیال پردازیم فرو برم که کیس مورد نظرم رو طیِ یه عملیاتی جلو خودم ظاهر کنم  D:

در همین حدی که عرض میکنم!

به همین تیکه نون!

پ ن تر:این پست واسه شایعه سازانِ مربوط به مخاطبِ پست هام بود!باشد که توبه کنن و به درگاه خداوند پناه گیرند!همانا خداوند توبه کنندگان را دوست میدارد : ))

معدنچیِ یاغی
گردبادِ دوست داشتنیِ جذاب
چهارشنبه ۲۱ مهر ۹۵

بعضی موقع ها درگیرِ یه سری مسائل میشی که خودت باعث و بانیش نبودی؛ناخواسته وارد یه رابطه ای میشی که خودت فکرشم نمیکردی بخواد عمیق بشه.یعنی واقعأ قصد و نیتت از شروع اون رابطه،چیزی نبود که بخواد اینجوری جدی بشه.

دلیلشم میتونه خیلی ساده باشه،کافیه طرز تفکرت رو بیان کنی و بگی چه چیزایی تو سرته!اون چیزایی که تو سرت داره وول وول  میخوره و به تکامل میرسه،میتونه مثل یک گردباد جذاب باشه.میتونه خیلی جذاب باشه!در حدی که با بیانشون به کسی،میشه اونو وارد این گردباد کرد؛خیلی سخت دوست داشتنی میتونی بشی واسش!در حدی که روز و شب با اون تفکراتت زندگی کنه و عاشقشون شه!این گردباد دوست داشتنیِ لعنتی،ناخواسته از عمقِ مغزتون منشاء میگیره؛کم کم رسوخ میکنه به قلبتون و اونو هم تسخیر میکنه.اوایل حالیتون نمیشه داره چه اتفاقی میفته؛یه خورده که میگذره،متوجه میشین وسط این گردباد حبس شدین!حالا خدا میدونه چجوری میخواید از دلِ این گردباد بیرون بیاید!

تمامیِ عواقب و خسارت های ناشی از این گردباد،برعهده ی خودتونه که از یک نسیمِ ساده،یک گردبادِ توقف ناپذیر ساختین.

مواظبِ نسیم هایی که تو مغزتون میوزه باشین؛گردبادها همیشه از یک نسیم ساده ساخته میشن!


پ ن:مخاطب که نداشت!بیشتر انتقال یک تجربه ی انتقال داده شده از یه نفر به من بود که منم به شما منتقلش کردم.ولی فکر کنم میشه بهش فکر کرد!

معدنچیِ یاغی