اعتصاب با طعم پفک سیاه
جمعه ۲۷ مرداد ۹۶

[ ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت. ]

شاید به عنوان مخاطب این سؤال واستون پیش بیاد که دیالوگِ بالا یعنی چی؟! که چِح اصلأ؟! حق هم دارید. توضیح میدم. راستش اگه بخوایم منصفانه بررسی کنیم؛ مظلوم ترین موجوداتِ جهان، ما معدنچی های رو سیاه هستیم. چرا؟! خب مشخصه دوستِ عزیز. چون در عینِ حال که رومون سیاهه و سخت ترین شغلِ جهان رو داریم، یکی از کم در آمد ترین مشاغلِ جهان رو هم داریم. خیلی جالبه که سخت ترین شغلِ جهان، بیشترین در آمد و دستمزد رو نداره! خیلی هم تلخ و مزخرفه که یه سری آدمِ شیک و خوشگل بیان جلو دوربین و در محضرِ مردم بگن بعد از شغلِ ما معدنچی ها، بازیگری سخت ترین شغلِ دنیاست. یعنی بعد از ضرب المثلِ همرنگِ جماعت شو ...، این حرف مزخرف ترین حرفی بود که تو جهان گفته شده؛ اونم با فاصله ی زیاد نسبت به حرفِ سوم که نمیگم چیه! طرف میاد چهار تا دیالوگ حفظ میکنه صد بار برداشت میکنن، وسطش هم چایی و آب میوه و میوه و نهار و شام و مخلفات میخوره، با سرویس میاد و میره، پولِ نجومی با مزایای متفرقه هم میگیره، تهش درمیاد اون حرفِ مزخرف رو میگه. باید بیاد این پایین فقط نفس بکشه تا بفهمه سخت یعنی چی و چجوری باید از تهِ دل و درد و داد تلفظش کرد. داشتم میگفتم. 9 ماهی میشه که حقوقِ ما رو ندادن و بیمه هم که شده یه افسانه مثلِ هابیت و ارباب حلقه ها و نارنیا. بخاطر همین تصمیم گرفتم اعتصاب غذا کنم. تا شاید مسئولین تکونی بخورن. یه نامه هم زدم به رئیسِ پروژه که:

 فلانی! این حقش نیست تو اون بیرون عشق و حال کنی واسه خودت و دروغ ببافی و وعده های چرت و پرت بدی به ما که همه چی درست میشه و بالاخره کاری میکنم بیای بیرون و نیازی نباشه اون پایین سختی بکشی و این اراجیف! تو و اون شرکای لعنتی و دروغگوت به من و رفقام قول دادین! هنوز صدا و پژواکِ وعده دادن هاتون داره تو گوش هامون میپیچه! وقتش رسیده بجای عربده های خوش نوا و عامه پسندانه و کارگر راضی کن، یه خورده عمل به وعده هاتون رو تمرین کنین. من بقیه رو نمیدونم میخوان چه پفکی بخورن، از اولش هم مثلِ بقیه نبودم، یه کارگر و برده ی گوش به فرمان و حلقه به گوش که سیاست های برده داری طورانه ی شما اتو کشیده های احمق رو بدونِ چون و چرا گوش کنم، من با بقیه فرق دارم. همون چند سال پیش کافیه که با طنابِ گندیده و موریانه جویده شده تون رفتم تهِ اون معدنِ ذغال سنگِ لعنتی و به چیپس خوردن افتادم و به بدبختی نجاتم دادن. ولی الآن میخوام اعتراض کنم. تنها راهی هم که میتونم صدام رو به گوشِ اون بالایی ها برسونم، تو و اون شرکای مارمولکت هستین که خوب بلدین چجوری از پایین بودنِ من و دوستام سو استفاده کنید واسه رسیدن به اهدافِ خودتون و وقتِ عمل که میرسه معلوم نیست چه مرض و بیماری ای میگیرید که آلزایمر و لال شدگی جزء نشانه هاشه. من به نشانه ی اعتراض به این بی عدالتی ها و ظلم و ستم های وارد شده به خودم، اعتصاب غذا میکنم. یا اونقدر چیزی نمیخورم که شجاعانه بمیرم، که قطعأ سال ها مردم از من به عنوان قهرمانشون یاد خواهند کرد که الگوی ایستادگی در برابر ظلم و بی عدالتی بودم، یا هم که صدای من به اون بالا بالا ها خواهد رسید و به حق و حقوقم خواهم رسید که شرطش کمک های شماهاست. مثلِ همیشه منتظریم!

میدونم خیلی تند نوشتم. نامه ی سنگین و خشنی بود که باید نوشته و ارسال میشد. ولی خب اونا کاری نمیتونن کنن با من. چون جزء من و رفقام هیچ پفکی رو پیدا نمیکنن که اینجوری واسشون کار کنه. 

اعتصابِ غذام رو از صبحانه شروع کردم و نیمرو رو نزدم توی رگ و تا شب هم علی رغمِ تمامِ سختی و ملالت هایی که بود، با تمام قوا و شجاعت و جسارت ادامه دادم، ولی دیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه و روده های کوچک و بزرگ در هم تنیده و صدای سازِ ساکسیفون میدهند و هیچ خبری هم از رؤسای دهان دریده و شعار زده نیست که نیست، جز تکرارِ وعده های پوچ و تکراری، پس شد همون دیالوگی که اول عرض کردم خدمتتون. یعنی رسمأ حرفِ آخر رو همون اولِ کاری گفتم بهتون که:

ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت.


Jimmy Miner
بالماسکه
چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶

خیلی وقته که مراسمِ عروسی نرفتم؛ خیلی وقتی که میگم یعنی حتی یادم نمیاد کِی! دلیلش؟! مشخص نیست؟! عروسی ها دیگه بوی شادی و صمیمیت نمیدن. خلاصه شدن توی یه مکانِ شیک و گرون و لاکچری با چند نوع پیش غذا و غذایِ خیلی خوشمزه و گرون قیمت و موزیک های مزخرف که مجبوری پس از مراسم چند بار با گوش پاک کن از شرمندگیِ گوشِت دربیای و از گوشِ نازنینت معذرت بخوای بابتِ شنیدنشون و یه عده آدمِ اتو کشیده و عصا قورت داده و عضوِ فرهنگستان ادبِ فارسی که اونقدر مواظبِ این هستن که خدایی نکرده سوتی یا اشتباهی تو خوردنِ غذا یا حرف زدن یا رفتار هاشون رخ نده، ترجیح میدن نود درصدِ مراسم خفه خون بگیرن و فلج شن و با اون گوشیِ کوفتی ور برن و دختر پسر هایی که تمامِ سعیشون رو میکنن توی شیک و رسمی و با کلاس حرف زدن و رفتار کردن از هم سبقت بگیرن و توجهِ بقیه رو جذب کنن و هی دور بشن از خودشون؛ هی فاصله بگیرن از خودِ اصلیشون؛ هی فرار کنن و دور شن از خودشون؛ اونقدر دور بشن و فاصله بگیرن و فرار کنن، که وقتی شب میرسن خونه و اون ماسکِ لعنتی و چسبناک رو به سختی از صورتشون میکنن و یه نگاه توی آیینه به خودشون میکنن، اونجاس که دیگه حتی خودشون هم خودشون رو نمیشناسن و میترسن از چیزی که بودن و چیزی که هستن و تفاوت هاشون.

من دلم واسه سادگی و صمیمیت و عشق و صفای عروسی های روستایی تنگ شده؛ خیلی تنگ!


Jimmy Miner
سی 100 و شصت و 5
دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

حفاری و کند و کاو وظیفه ی ما معدنچی هاست و هیچ ترس و وحشتی از چیزهایی که اون پایین منتظرمون هستند نداریم. شاید یه سنگِ بزرگِ چند ده متریِ ذغال منتظرمون باشه، شایدم یه کوهِ طلای دفن شده زیرِ زمین انتظارمون رو بکشه؛ یا شایدم یه تلِ آت و آشغالِ به درد نخور که کمین کردن تا بزنن تو ذوقمون و به زحمات و تلاش هایی که واسه رسیدن بهش کردیم پوزخند بزنن. نمیدونیم چه چیزی اون پایینه! حتی میتونه یه عقربِ سیاه سوخته ی لعنتی تو خوابِ عمیقی فرو رفته باشه و خوابِ دوست دخترش رو ببینه که داره با یه عقربِ سفید رقصِ دُم میکنه و پای قورباغه میخوره و اصلأ واسش خوشایند نباشه که یه دوپای فضول و کنجکاو و بی شرف، با کلنگ و هیلتی، تِر تِر تِر و قِر قِر قِر راه بندازه و از خواب بیدارش کنه. البته شایدم دوست داشته باشه از اون خوابِ کذایی بیدار شه و دنبالِ یه دو پای فضول و کنجکاو و بی شرف بگرده تا یه فنجون زهر مهمونش کنه و بعد هم سریع یه میس به دوست دخترش بندازه و مطمئن شه که خبری از رقصِ دُم و سروِ پای قورباغه با اون عقربِ سفیدِ بی ناموس نباشه؛ ولی خب به هر حال من یکی هیچ وقت یه فنجون زهرِ عقربِ سیاه میل نداشتم و فکر هم نکنم حالا حالا ها میلم بکشه! اینجا، این پایین خیلی چیزا میتونه پیدا بشه که انتظارِ ما رو بکشن و حتی نکشن و از دیدنمون عصبی هم بشن، مارِ سمیِ افسرده که به تازگی سهامِ بورسش تو منهتن آمریکا سقوط کرده و یا موشِ کوری که باید لاس وگاس آمریکا تو یکی از کلوپ های شبانه با ویسکی مست میکرده و مزخرف میگفته و لذت میبرده، ولی سر از معدنِ بی سر و تهی در آورده که توش آبِ سرد یه زور پیدا میشه؛ بنده خدا کوره دیگه. چه میشه کرد؟! همه ی اینا رو گفتم که بگم ما معدنچی ها آب رو توی برخورد و مواجهه با اتفاقاتِ عجیب و غریب، از سرمون گذروندیم که الآن این پایینیم! آمادگیِ کافی واسه ملاقات با هر کوفت و زهر ماری رو داریم. شجاعت و جسارتِ مقابله و نابود سازی و تخریبش رو هم همینطور. خوب که فکر میکنم میبینم چقدر این معدن شبیهِ خودمه؛ و اینکه آیا همون اندازه که این پایین کنجکاو و فضول و مصر واسه رسیدن به اتفاقاتِ جدید و عجیب و غریب هستم، در درونِ خودمم این کنجکاوی و فضولی و اصرار واسه کشفِ اتفاقاتِ جدید و نو رو دارم؟! و اینکه جسارت و شجاعت واسه نابودسازی و تخریب کشفیات و اتفاقاتِ سیاه و بدرد نخور و کثیفی که توی خودم پیدا میکنم رو دارم؟! دوگانگیِ عجیبیه! 
از کشفیات و اتفاقاتِ معدن گفتم. اجازه بدید از جدید ترین کشفم توی معدن رونمایی کنم؛ فکر کنم متعلق به سندِ این معدن باشه:



Jimmy Miner
بلاگرشیما
يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

یکی از باگ های وجودیِ من کم آوردن در واکنش به ابراز علاقه و محبت و قربون صدقه رفتن های رفاقتی بوده و هست. معضلی که دختر و پسر نمیشناسه و همه درگیرش هستن؛ البته بی انصافیه که نگم غلظت و شدتش تو دختر ها بیشتره! تو پسر ها معمولأ دو نوع قربون صدقه و ابراز علاقه و محبت داریم. اصلی ترین و رایج ترینش فحاشی در سطوحِ اقوامِ درجه یک و دو هستش. جوری که مادر و خواهر و عمه ی طفلکِ فردِ روبرو با حملاتِ شدیدی مورد هجوم قرار میگیره. به این شکل که:

+ سلام مادر پفک! حالت چطوره خواهر چیپس!
- مخلصِ داداشِ پدر سیبم هستم! عمه ی آناناست زنده س هنوز؟!
+ چاکرم! عمه مم سلام داره خدمتِ خاله ی شوفاژت!

نوعِ دوم که کمتر دیده میشه نسبت به نوعِ اول اینجوریه که:

+ بَــــــــــــــــــــــــح! داداشِ گلم! چطوری سالار؟! چند وقت سایه ت رو سرمون نبود سیاه سوخته شدیم!
- من نوکرتم داداشی! فدایی داری به مولا! جای دوری نبودم سلطان! پایِ چپت رو میاوردی بالا، زیرِ کفشت می زی دم! خاکِ زیرِ کفشتم به جوونیمون قسم! بارون بگیره فنات بشم!
+ آقایی مشدی! سکوتِ سردِ دهنتم! بشکنش منهدم شیم! 
- خاکِ روی زیر شلواری خط دارتم! بتکون شهیدت بشیم!
+ مخلصم! ارباب شو برده ت بشم سرور!
- رهبر شو فداییت بشم سید علی!
[ و این مکالمه تا لحظه ی انهدامِ هر دو ادامه داره ]

ولی درموردِ دخترا میخوام بیان و فضای کامنت های بعضی وبلاگ ها رو مثال بزنم! چون وضعیتِ قربون صدقه های دخترانه تو واقعیت که بر همگان مبرهن و شفافه مثلِ چی! ولی تو بیان:

+ قرررررربوووونتتتت برم شفیر جون با این متنِ عاشقانه ت! عاشقتم میدونستی؟ عاشقت! [ یه بوس به گونه ی راستت و یه نگاهِ عاشقانه تو تخمِ چشمِ چپت ]
- فدااااااااتتتت شم شلما جونییی! مِیسی هسسسیی! قربونِ اون چشای آسمونیت بشم من آخه [ یه بوس به گونه ی چپ و نگاهِ عاشقانه ی نیمه شدید ]

******

+ واااااااای خدااااااااا! فرگسی چقدر خوبی تو آخه! لعنتی تو چجوری اینقدر خوبی خب؟! من بمیرم واست خب! خب؟! [ یه بوس به هر دو گونه و یه نیم بوس به نوکِ دماغ و یه جیغِ عاشقانه ]
- من از خجالت بخار شدم که! قربونت برم آخه که انقدر مهربونی تو! فدات بشم من خب! خب؟؟!! [ بوس به پشتِ گوش و پسِ گردنت و دوتا بغل و یه جیغِ صورتی ]

و اینگونه بود که بلاگرشیما رخ داد و نود و پنج درصدِ دخترهای بیان بر اثرِ کشتار جمعی توسطِ خودشان به فنا رفتن و البته پسرهایی که نود و چهار درصدشان به بردگی و اسارت گرفته شده و به شهادت و لقاء الله رسیدن!


Jimmy Miner