برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

معدنچیِ یاغی

خب سلام

مرحله ی اول تموم شد. به نظرم قوی نبود، ولی عالی بود. قوی نبودنش بخاطرِ ضعیف بودنِ اکثرِ متن ها، و عالی بودنش بخاطرِ اینکه خیلی ها تجربه ی اولِ طنز نویسیشون بود و واقعأ عالیه که اینقدر جرئت و جسارت داشتن که شرکت کردن و شروع کردن طنز نوشتن رو. قطعأ روزهای بهتری واسه ی طنز نویسی در انتظارِ همه س. کافیه ادامه بدید به نوشتن و نوشتن؛ خواندن و خواندن هم جای خود. پس هیچ وقت نا امید نشید.

یک سری نقد وارد بود به مسابقه که تمام قد قبول میکنم. به عنوانِ اولین مسابقه ی طنزی که تو این فضا برگزار میشه [ حداقل تا جایی که من اطلاع دارم ]، یقینأ نقدهایی بهمون وارده. ان شاءالله واسه دوره های بعد، چه ما برگزار کننده بودیم یا چه افرادِ دیگه، نقد های وارده رفع بشن و بنده هم به شدت حاضرم کمک کنم.

ولی برسیم به اعلامِ نتایجِ مرحله ی اول با توجه به قانون که از گروه های سه نفره فقط یک نفر بطورِ مستقیم صعود میکنه به علاوه ی بهترین نفرِ دوم که بیشترین لایک رو گرفته؛ و از گروه های پنج نفره دو نفرِ اول بطورِ مستقیم و دوتا از بهترین سوم ها که بیشترین لایک رو گرفتن:


گروهِ اول:

حریر: 21 [ صعود ]

پرتقال: 19 

پریناز: 15

------------------------------------------

گروهِ دوم:

حاج مهدی: 34 [ صعود ]

هلما: 30 [ صعود ]

پاتریک: 15

------------------------------------------

گروهِ سوم:

گلبول سفید: 25 [ صعود ]

زهرا خسروی: 18 [ صعود ]

فرشته: 11 [ صعود ]

ام اچ: 11 [ صعود ]

اسی: 5

------------------------------------------

گروهِ چهارم:

هوپ: 33 [ صعود ]

آندرومدا: 11 [ صعود ]

گلِ نگار: 6

زنِ کویر: 6

میرزا: 3

------------------------------------------

گروهِ پنجم:

احمد رضا: 19 [ صعود ]

نیلی: 12

بهار نارنج: 10

------------------------------------------

گروهِ ششم:

حسین: 21 [ صعود ]

الیوت: 13 [ صعود ]

پونیکا: 9

مهدیزاده: 6

علیرضا: 4


تبریک میگم به افرادِ صعود کرده به مرحله ی بعد و تشکر میکنم از همه ی افرادی که شرکت کردند. ولی از دوستانی که صعود کردند میخوام واسه مرحله ی بعد وسواسِ بیشتری به خرج بدن و روی موضوع و سوژه بیشتر مانور بدن و دقت کنند. قطعأ کیفیتِ کارشون بیشتر خواهد شد. 

مهلتِ ارسالِ متن های مرحله ی بعد تا یک هفته ی دیگه، یعنی 96.5.7 خواهد بود. پس هرچه زودتر اقدام به نوشتن کنید بهتره.

نحوه ی برگزاریِ مرحله ی بعد هم گروهی و به شکلِ دو گروهِ شش نفره خواهد بود که افراد با توجه به تعداد لایک ها گروه بندی شدن تا منصفانه گروه بندی انجام شده باشه. از هر گروه سه نفر که بیشترین تعداد لایک رو داشته باشن به فینال صعود میکنن تا یه فینالِ شش نفره داشته باشیم.

مطالبِ گروه ها هم مثلِ مرحله ی اول 24 ساعت بر روی وب خواهد بود.

موردی باشه در خدمتم.

گروه بندیِ مرحله ی بعد:


ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی

روایت است از شیخ ابو امیرعلیِ خراسانی _رضی الله عنه_ که روزی شیخ ابوالصفای بیانی _علیه السلام_ را دیدم که در گیم‌نتِ بلاد جلوس کرده و از شدتِ گرسنگی به سانِ اسمیگل گشته و از فرطِ دقت به سان جغد. چشم‌هایش چنان کاسۀ پر خون گشته و ریش‌هایش همچو پشم‌های خرسِ گریزلی! شیخ را تحیّتی گفتم و هیچ پاسخ نشنیدم. نیمه‌ای pes 2017 به جای آوردم و باز شیخ را خواندم. هیچ التفات نکرد و من نیز نیمه‌ای دیگر از pes به جای آوردم. Pes به فرجام رسید و شیخ را دیدم در حالی که نیم‌خیز و جنگی رو به سوی محفلِ اُشیاخ داشت. از پِی‌اش رفتم که مرا از چگونگیِ حالش آگاهی اوفتد!

شیخ همین که از گیم‌نت خارج شد نگاهی یمین و یسار را انداخت. مریدی از یسار، سوار بر خرِ خویش به سوی وِی می آمد. شیخ به نحوی جنجال برانگیز به سوی وِی شتافت و وقتی فاصلۀ‌شان یک گز بیشتر نبود، جامپی زد و با جفتکی عجیب، به مرید ضربتی وارد آورد و مرید را از خر به زمین کوفت. سپس روی خر نشست و دنده را عوض نمود و خیلی سریع از محل دور گشت. نیک میدانستم که شیخ، عزم محفل اُشیاخ دارد. باری رو به سوی محفل اشیاخ نموده و حرکت کردم.

به محفل اُشیاخ که در آمدم دیدم شیخ در میان حیرت همگان مریدی را به کیسه‌بوکس بدل نموده و سخت میزند. هیچ نگفتم و به نظاره نشستم. شیخ، بعد از کوفتنِ بسیار مرید، رو به سوی کوچه نمود و بیرون رفت. در کوچه لحظه‌ای درنگ کرد و بعد به گونه‌ای رفتار کرد که گویی در حالِ سوار شدن به خودرویِ لاکچری‌ایست! شیخ را از اینکه بعد از نشستن، سخت با نشیمن‌گاه خود به زمین خورد، التفات نبود و بعد بازایستاد و اینبار جوری بود که گویی دارد سوار بر جِتِ اختصاصی‌اش میشود! باز سخت به زمین خورد و باز ایستاد و اینبار گویی آر، پی، جی رو به سوی مردم گرفته بود!

دوان دوان رو به سوی شیخ رفتم و کشیده‌ای آبدار نثارش نمودم. سپس در چشمانش خیره گشتم و جز خون چیزی نیافتم. گفتمش: «یا شیخ، تو را چه شده؟!» گفت: «مرا شیخ خواندن صلاح نیست که همانا من سی جِی هستم! مرا زین پس سی جِی شَخلِه باید خواند!» شصتم خبردار گشت که پاسخ مسئله را باید در گیم‌نت جُست! شتابان سوی گیم‌نت بلاد رفتم و پشت سیستم شیخ نشستم.

آری. شده بود، آنچه نباید می‌شده بود! آن‌سان که پیدا بود، شیخ روزها در حال مراقبه در GTA بوده و سخت متاثر گشته و گمان بر این برده که خدای تبارک و تعالی موهبت‌های سی جِی را به وِی عطا نموده! زین‌رو به سانِ گوریل‌های وحشی در شهر میچرخیده و متوهم گشته و بس پریشان!

بعد از یافتن پاسخ مسئله رو به سوی محفل اشیاخ نمودم برای درمان شیخ، لیک دیر رسیدم. شیخ خرِ مریدی دیگر را دزدیده و گریبان چاک زده و رو به سوی بیابان نهاده بود!


پ.ن∶ GTA اسم یک بازی فوق العاده معروف و سی جی اسم شخصیت اصلی بازی ست.


معدنچیِ یاغی

سن و سالش خیلی پایین بود هنوز آن موقع ها. برای تولد دو سالگی مادر و پدرش تصمیم گرفتند ببرندش آتلیه برای عکاسی و از این قرتی بازی های تاز ه مد شده راه بیاندازند. بعله به این حرکت لبیک گفته، رفتنند و به محض ورودشان هیچی نشده جیرینگ یک پول هنگفتی دادند و بعد هم چند عکس ناقابل ثبت شد و باز جیرینگ یک پول هنگفت تر پرداخت. چند هفته بعد این ماجرا خواهر محترم با بنده تماس حاصل فرمودند و گفتند:«خاله چه نشسته ای که عکس های خواهر زاده ی هم ماهیت حاضر شده» ما هم فعل برخاستن را به سختی صرف کرده و در سرمای دی ماه  عنر عنر کوبیده و رفتیم منزل همایونی شان برای بازدید از عکس هایی که صاحاب عکسش خود حی و حاضر داشت از سر و کول مان بالا میرفت. علی الخص سرتان را درد نیاورم. همین که وارد خانه شان شدم و خواستم بروم سراغ دیدن عکس ها دیدم یک موجودِ کوچولویِ تربچه مانند پایین پایم ایستاده و چیزی میگوید. نشستم روی زمین مقابلش و گفتم:«چی میگی؟» با حالت گلایه طورِ فیلسوفانه ای گفت:«شما نامرحنی» به حالت هنگ نگاهش کردم و گفتم:«من چی چی ام؟» با همان لحن کودکانه تکرار کرد:«نامرحنی» همچنان به این فکر میکردم که من چه چیزی هستم دقیقا که دیدم به عکسی که در آن عکاسِ محترم برای ثبت یک عکس هات لباسِ بچه ی بی نوا را در آورده و  تنها مسلح به پوشک نگه داشته بود اشاره میکند و آنجا بود که ایکیوسان طور گفتم:«آهّا» و  ارشمیدس وار فرآید برآوردم:«اورکا اورکا» حضرتِ فِنگِل داشتند به من گوشزد میکردند که نباید آن عکس را که درونش لباس مناسب تنشان نیست نگاه کنم. حالا به چه سبب؟ چرا که من نامحرمم. همانطور که داشتم از خنده منهدم میشدم به سبب حرف گنده ای که از دهان کوچکش خارج شده بود خیلی جدی، انگار نه انگار طرف مقابلم یک کودک دو سال و دو ماهه باشد گفتمش:«خاله نامحرم نیست که خاله ها محرمن» بعد حضرتشان نگاهی که درونش یک:«راست میگی جونِ داداشُِ» خفنی نهفته بود بر من انداختند، درحالی که انگار فهمیده اند من چه میگویم و قانع شده باشند از سمت راست کادر خارج شده و رفتند در افق محو شدند. پند اخلاقی داستان طنزمان هم این باشدکه:«بچه ها میبینند، بچه ها یاد میگیرند» :)

معدنچیِ یاغی

اون اوایل که تلگرام هنوز بین مردم جا نیفتاده بود ٬ یه کانال زدم با اسم «دفترچه خاطرات» ؛ لینکِ کانال رو هم اسم و فامیلِ یکی از هنرمند های معروف و محبوب گذاشتم . 

چند وقتی شروع کردم به نوشتن خاطراتم ٬ از عاشق شدن های هر ساعتم ٬ تا مزه پرانی های سر کلاس ٬ از شکست های عشقیم ٬ تا به هم ریختنِ مدرسه ٬ همه و همه رو مینوشتم. پایین هر پستی هم اسم و فامیلم و مینوشتم و تاریخ میزدم .

بعد از یه مدت بدون پاک کردن حساب کاربریم ٬  تلگرامم رو پاک کردم ....

تلگرام و که دوباره نصب کردم و به کانال یادداشت هام سر زدم ٬ با تعجب متوجه شدم بیش از دویست نفر عضو کانال شدند. 

منم که حسابی هول کرده بودم نوشتم :« بی فرهنگا مادرتون یادتون نداده ٬ دفترچه خاطراتِ مردم رو نخونین ؟!».

بعد هم با عصبانیت شروع کردم همه اعضا رو پاک کردن از کانال... 

هنوزم پست هایی که توی اون دوران توی کانال گذاشتم رو توی کانال ها و پیج های جک میبینم و هرازچندگاهی که توی اون کانال پست میزارم ٬ علارقمِ شخصی شدنِ لینک و نداشتنِ ممبر ٬ چندصد تا بازدید میخوره .


+ به درخواستِ نویسنده کامنت بسته شده.

معدنچیِ یاغی

آبان‌ماه است و آفتاب در پسِ کوه‌های آسمانِ لاجوردی از میان درختان، آخرین تشعشعاتش را به سنگفرش‌های پارکِ لاله می‌تاباند.

پس از مدتی تأخیر، بالاخره ماده‌انسان از راه می‌رسد. باید در نظر داشت که ماده‌ها اغلب به‌صورت گلّه –که به آن اِکیپ اطلاق می‌شود- در سطح جنگل ظاهر می‌شوند اما این‌بار او تنها بیرون آمده است. اولین قرار و تنش‌ها سر به فلک می‌گذارند. اولین اشتباه می‌تواند بسیار گران تمام شود.

پارکِ لاله تا ناموس پُر است. جنسِ‌نر، نیمکتی را که از قبل برای نشستن در نظر گرفته به ماده‌انسان نشان می‌دهد. او همچنین وظیفۀ تاب‌دادن و فراهم آوردنِ نوسان برای ماده را بر عهده دارد.

با گذشت مدتِ کمی هر دو راحت‌تر شده و اکنون ماده‌انسان در حال تعریف‌کردن از خود است.  جنسِ‌نر تمام تلاشش را برای علاقه‌مند نشان دادنِ خود به حرف‌های ماده‌انسان به کار می‌گیرد. او تنها در پی اجرای تکنیکی که از آن با نام eye contact یاد می‌شود است و کوچک‌ترین توجهی به خاطرات ماده ندارد.

فاصلۀ یک‌متریِ ابتدایِ قرار، اکنون به تنها چندین سانتی‌متر کاهش یافته است. ماده‌انسان لابه‌لای صحبت، کمی با موهایش بازی می‌کند. تحقیقاتِ اخیر نشان می‌دهد این حرکت به‌راحتی قدرت استدلال و منطق را از جنسِ‌نر ربوده و ماده‌انسان این را خیلی‌خوب می‌داند. هوشمندانه است.

کرکس‌های سبزپوش که از طرف سلطانِ جنگل برای حفظ امنیتِ اخلاقی منصوب شده‌اند آن‌ها را از دور تحت نظر دارند. جنسِ‌نر خطر را احساس کرده است.

آفتاب در پس کوه‌های آسمان لاجوردی در حال غروب است. ساعت 7:38 دقیقه را نشان می‌دهد. زمانِ قرار به پایان رسیده زیرا ماده باید هرچه سریع‌تر و قبل از بسته‌شدنِ درها، خودش را به خوابگاه برساند.

لحظۀ وداع فرا رسیده است. به ‌محض بردن این واژه، صحنۀ خداحافظی‌های قرارِ اول در فیلم‌های خارجیِ خاک‌برسری در یاد آن‌ها تداعی می‌شود. سکوت عذاب‌آوری حاکم شده و لحظات به‌کندی سپری می‌شوند. ماده‌انسان سکوت را درهم‌شکسته و با لبخند کلماتی را بر زبان می‌راند و سریعاً از محل دور می‌شود و جنسِ‌نر درحالی‌که پاهایش را می‌خاراند به سمتِ قرارِ بعدی حرکت می‌کند.

معدنچیِ یاغی

از کلیه دست اندر کاران ، تهیه کنندگان ،  نویسندگان  ،متفکرین و کلا تمامی عوامل نویسنده جمله - لایف ایز تو شورت - متشکریم و سر تعظیم فرود می آوریم و دستشان را بوسه میزنیم  . چرا !؟ 

به این دلیل که این جمله جامع همه ابعاد کشمکش های درونی انسان مدرن میباشد و اونچنان کارساز هست که میتوان همه مشکلات رو با همین یک جمله حل و فصل کرد .
از همه خوانندگان دعوت میکنم که جمله life is too short توجه کافی بکنند تا مشکلات زندگی خیلی اذیتشان نکند.
ینی میخوام بگم مردمان بلاد کفر هم فهمیدن با این زندگی مزخرف چجوری تا کنند ، ما ایرانیان فرهیخته که دیگه باس بدونیم دیگه !
لایف ایز تو شورت !
بفهم تو شورت !

معدنچیِ یاغی
بیانیه
چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶


زین ماتمی که چشم ملایک ز خون، ترست

گویا عزای صادق آل پیمبرست

[ شاعرش رو نمیدانم کیه ]


هرجور فکر کردم دیدم خیرِ سرم اگه درست حسابی مسلمان نیستم، حداقل تو شناسنامه که مسلمان و شیعه هستم که! مسابقه ی ما هم طنزه و ماهیتش شادی و خنده آوره و خب تضاد داره با شهادتِ یکی از ائمه. پس اول از همه تسلیت میگم شهادتِ امام صادق رو به همه ی محبینِ اهلِ بیت و دوم هم رسمأ اعلام میکنم به احترامِ شهادتِ امام، فردا مسابقه نداریم؛ ولی رأی گیریِ گروهِ پنجم تا همون ساعتِ 12 ادامه خواهد داشت. ادامه ی مسابقه هم باشه واسه 30 ام!

موردی باشه در خدمتم.


+ رأی گیری ادامه داره:

مطلبِ شماره یک

مطلبِ شماره دو

مطلبِ شماره سه

مطلبِ خارج از مسابقه

معدنچیِ یاغی

صفِ توالت!


دختر بودن و شرم و حیای دخترانه باعث شد کمی در نوشتن این متن تردید داشته باشم. ولی در آخر هر چه مد نظرم بود نوشتم و اینجا از شما خواهشمندم، تصورتون از نویسنده ی این نوشته، یک آقا باشه! :) [لطفا نگید "مگه پسرها بی حیان؟!" فقط درک کنید!]


یک قاعده در صف دست‌شویی وجود دارد که می‌گوید: " حتی اگر وضعیت مثانه‌ات وخیم نیست، خودت را در حال پوکیدن نشان بده "


خوب دلیل این شعار، زیاد عجیب نیست! افراد سودجو و البته تحتِ فشاری همیشه در کمین‌اند و در پی افرادی هستند که ریلکس در صف ایستاده‌اند و فشار زیادی را متحمل نیستند! در اینجاست که همان افراد با یک حرکت آکروباتیک جومونگانه خود را به آن فرد می‌رسانند و شروع به ناله و مویه می‌کنند:


- تو رو به جدت قسم...حالم وخیمه دادا! کله پاچه خوردم! نون و سبزی و ...! غیره.


یکی نیست بگوید دِ آخر پدر صلواتی...التماست به کنار....لامصب مواد درون معده‌ات را چرا نام می بری؟! حال ما را با آن شلم شوربایی که در معده‌ات راه انداختی، وخیم تر می‌کنی که چه؟!


جانم برایتان بگوید که مادر یکی از دوستان نیز از همین شعار پیروی می کرد ولی دچار حادثه ای بس ناگوار شدند! رفیق ما هنوز در شکم مادرشان بود که یک روز که مادر در صف توالت بود، آنقدر خود را در حال پوکیدن نشان داد که گلاب به رویتان، همان جا بچه به دنیا آمد!


خلاصه این که در شناسنامه ی آن طفل معصوم در قسمت زادگاه نوشته شده: "صف توالت!" بله! صف توالت را دست کم نگیرید. اگر بخواهد خیلی خطر ناک و شاخ می شود. مسئولین هم که اصلا رسیدگی نمی‌کنند.


مورد داشتیم مسئولین برای رسیدگی به این موضوع، به توالت‌های عمومی سرکشی کردند که بوی آنجا موجبِ مبتلاء شدنِ آن ها به نوعی بیماری روحی، به نامِ "قربون بوی جوراب" شد. از آن پس بود که هیچ مسئولی، پرونده ی هیچ صف توالتی را باز هم نکرد!


حالا همینطور بی خیالی می کنند تا صف توالت هم به یکی از معضل های اجتماعی تبدیل شود! دروغ می گویم؟! آقا اصلا یک مثال: 


همین گرد و خاک خوزستان...فکر می کنید قبلا چه بود؟! هر از گاهی دو تا مولکول خاک، از عراق به خوزستان می‌آمدند؛ سلام احوال پرسی می‌کردند و ما رو به خیر و شما رو به سلامت! اما به مرور زمان به دلیل بی توجهی مسئولان، مولکول ها پررو شده و به این توده‌ی عظیمی تبدیل شده‌اند که این روز ها می‌بینیم!


از من گفتن بود...این خط | این نشان /


خوب... لپ کلام را بگیرید. بوسش نکنید ها. فقط لپ!


حالا گمان کنیم این صف توالت رضایت دهد و ما بلاخره به خود توالت جان برسیم...که الهی نصیب هیچ مسلمانی نشود! وا توالتا! به جان خودم قسم اینجا را از فرط داغانیت حتی نمی‌شود سانسور کرد! از شما چه پنهان...ممکن است خودم و وبم را کلهم از بیان بیرون بیاندازند! اصلا شاید اگر پسر بودم، شرم پسرانه ام هم اجازه نمی داد از این قسمت داغان حرفی بزنم!


خلاصه اینکه...از همین تریبون از مسئولان خواهشمندم یک فکری به حال صف توالت‌های کشور علی الخصوص خوده توالت، بکنند! منتها با ماسک!


با تشکر...کمپین حمایت از افراد زخم خورده به وسیله ی صف مستراح!

ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی

لایه اوزون، عزیز دلم ، ترامپ و کلینتون فدای نازک شدنت بشوند. حالا درست هست ما مرض داریم ، فیلتر اگزوزهایمان را از جا می کنیم اما این دلیل نمی شود که سوراخت را با حفظ شئونات اسلامی بیندازی روی کشور فلک زده ما و مغز استخوانمان را آب پز کنی!


حالا همه این ها به درک! ولی ناسا و مهندس‌های عمال اسکتبارش واقعا چه فکری با خودشان کردند که می گویند زندگی روی عطارد ممکن نیست ؟! قبول ندارید ، دو قدم از جلوی اسپیلت های ساخت کفارتان (کوفتتون بشه الهی) بلند شوید ، دست راست را بگیرید همینطور بیایید ، می رسید به خاورمیانه ! آنجا از هرکسی بپرسید همون کشوره که روی هوا هست کجاست ؟ جایی را به شما نشان می  دهند که جنوب غربش به علت ریزگرد نمی‌ توان نفس کشید و شمال شرقش هم بخاطر نیروهای خودجوش (!) مردمی اش 


خلاصه اگر به ایران آمدید و معجزه شد و ماس ماسک هایتان که عکس سیب دهنی (گاز زده شده) رویش هست را دزدیدند و ریه هایتان رسوب نگرفت و زیر ماشین ها لواشک و در مواردی آسفالت نشدید ، به همکارانتان اطلاع دهید که داداچ داری اشتباه می زنی ! یه کشوری هست ، کلا رو هوا ، مردمش زیر فرابنفش و هزار کوفت و زهرمار دیگر آفتاب می گیرند ، بعد که سرطانی شدند ، ذوق می کنند که هیکلشان آمده ! در ضمن فراموش نکنید زیر  گزارش هایتان قید کنید که محبوب ترین خواننده مملکتشان در اینستاگرام می تواند در موز ، قهرمان مشاهده کند ! حالا هی بروید فال قهوه و نوسترا چی چی موس هایتان را به رخ ما بکشید  بی خیال!


بیکاریانیو الّافُف (نویسنده مکزیکی روس تبار !) در کتاب نداشته خود می نویسد :


در زمان های گذشته ، انسان های دومیه که شبیه مادرزن بنده (شما بخوانید بوزینه) بوده اند ، طریقه استفاده از آب را اشتباه می زدند که ناگهان فردی به نام گرماییل ، پیدا شد که به هرجای دیگران (شما فرض کنید دماغشان) که دست می زد ؛ شعله ور می شد ! در سالیان دراز بسیاری از انسان های سومیه بر اثر سوختن انسان های دومیه ، پدر سوخته شدند تا اینکه فردی خردمند که شبیه همون مادرزن الافُف بود ، پیدا شد و گفت که آب را بریزند جایی که می سوزد و با این روش مشکلشان حل شد!


سرنوشت گرماییل نامشخص است اما طبق شاهنامه فردوسی ، آخرین بار در ایران و در قصر ضحاک دیده شده است!


طبق مشاهدات غیر علمی ، ظاهرا همین گرمابیل پدر صلواتی ، دستان خود را روی سوراخ لایه اوزون که دقیقا بالای سر مبارکمان قرار دارد گذاشته است و هر چقدر هم که آب را روی آن می ریزیم ، فایده ندارد که ندارد (تبخیر دریاچه ارومیه هم به منظور ریختن آب در جایی که می سوزد بوده وگرنه مسئولین ما که اشتباه نمی کنند 


 


پی نوشت : هرگونه شباهت اسمی و برداشت های خاک تو سر صدام یزید کافر ! پیگرد قانونی دارد ! شنوای نظرات مثبت شما هم خواهیم بود! در ضمن خنک بی مزه هم شصت پات هست 

ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی