به زودی در سراسر کشور D:
چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵




خواهر!اون چراغ رو خاموش کن!



از جلو نظاااام

دستاتو بکش

صاف واستا دختر

موهات چرا اینجورین؟؟

زیر ابرو هم که برداشتی!

مبارکه!خبریه؟؟

دستتو بیار جلو

این چیه رو ناخونات؟؟؟

بدم کچلت کنن؟؟

سریع پاکش کن!

هِدت کوجاس؟؟؟

گوشات چرا بیرونن تو؟؟

میدونم گوش داری!

صاف واستا ببینم!

کفشات چرا پاشنه هاش اینقدر بلندن؟؟

مگه اومدی پارتی تو دختر؟؟؟

مانتوت چرا اینقدر تنگه؟؟؟

هان؟؟

فکر کردی طویله س؟؟

میای دفتر!با تو من کار دارم اصن!

.

.

.

Comming Soon


 شاخای اینستا و تلگرام و بیان و ...

سر صف :)))

به زودی در مدارس سراسر کشور.



صدای ضجه ها نمیاد!!

اون ردیف آخریا چرا ناله نمیکنن؟؟؟

شما چرا خودزنی میکنی!!میمیری میفتی رو دستمون!!

چرا موهاتو میکشی شما!!!کچل شدی!!

شما چهارنفر کمتر خنج بکشین!صورت نموند واستون!

ای بابا!

گریه نداره!!!خودکشی داره!!

برید بسانِ نهنگ های دریای مدیترانه با هم خودکشی کنین :))




معدنچیِ یاغی
لعنت به این بندِ ناف!
سه شنبه ۳۰ شهریور ۹۵

بازیچه ی دستِ پسرکی بازیگوش بودم که متولد شدم.شاید هم متولد شدم تا اسبابِ سرگرمی و تفریحش شوم؛اسبابِ پایانِ بهانه تراشی های کودکانه اش.

مهم نیست چرا و چگونه متولد شدم؛راستش دروغ چرا؟مهم است،البته مهم بود؛مهم بود با چه دلیل و منطقی و برای چه بوجود آمدم،ولی الآن که در دستِ پسرک،به سمتِ تپه ی بادگیرِ شهر حرکت میکنم،همین لحظه و ثانیه برایم مهم است.چیزی که در تصور و خیالم شکل دادم و باید به آن برسم.هدفی که برایش متولد شدم،فراهم کردنِ اسبابِ سرگرمیِ یک کودکِ بازیگوش و شاد بود،ولی بود!البته شادی و خوشحالیِ یک کودک،به خودیِ خود،اصلا کم نیست و شاید آرزوی خیلی هاست؛ولی من متولد نشدم که بازیچه شوم،آمده ام که برسم؛به هدف و رویایم؛پرواز تا به عمقِ آسمانِ فیروزه ای.

به بالای بلندیِ بادگیر رسیدیم.باورش برایم سخت است،ولی این باورِ سخت،تعبیری شیرین و شدنی به همراه دارد؛این رویا و آرزو،در این نقطه از شهر،در این بلندیِ بادگیر،قابل لمس شده است برایم؛حسش میکنم.

بر بالای دست پسرک،انتظار باد را میکشم،تا بیاید و تعبیری شود بر رویایِ من؛پرواز .

عطر و رایحه ی رویا،به مشامم میرسد،این خودِ باد است که حاملِ رایحه ی پرواز است.می آید و میشینم بر روی بال هایش؛کمی که از سطحِ سنگی و تاریکِ زمین،فاصله میگیرم،نور را لمس میکنم که پیامِ آزادی و رهایی از قفس به من میدهد.غرش های باد،نشان از زمانِ پرواز با بال های خودم را میدهد.وقتِ موج سواری بر رویِ امواجِ ژرفِ باد با بال های خودم رسیده است.

آخ که چه لذتی دارد فاصله گرفتن از این زمینِ سیاه و یخ زده؛چه حال و حسِ دوست داشتنی ای دارد پرواز تا به خدا؛پرواز تا به بینهایت.

چه دلی میبرد از من،بوسه هایِ عطراگینِ باد بر روی گونه های کاغذی ام.امضای دوست داشتنی ای میشود این بوسه بر گونه ام؛امضای عشق پایِ گونه هایِ سفیدِ من.

.

.

.

.

چندی نمیگذرد که متوقف میشوم!

ولی چرا ایستادم؟

وای خدای من!چرا متوقف شدم؟

من باید به پرواز تا خدا ادامه دهم؛توقف و سکون؟نه خدای من!!

نگاهی به وجودم می اندازم.

قلبم میشکند.

بندِ نافم را چرا نبریده ام؟زنجیر شده است به این دنیای دوست نداشتنی.من این زنجیر را نمیخواهم.این تعبیرِ رویای من نبود...

سقوط را نمیخواهم..

صعود رویای من بود...

لعنت به این بندِ ناف،که از اذل با این دنیا بسته شد و گره خورد و منِ فراموشکار،هربار قربانیِ بندِ نافی شدم،که هنوز از این دنیا،قطع نشده.



ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی
حریمِ تِد
دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵

یک سری مسائل هست که شخصیت و فرهنگِ خانوادگیِ هرشخص رو نشون میده و راحت میشه با بررسیِ این حالات،به تربیتِ خانوادگی و فرهنگ خانواده ی طرف پی برد!

من میخوام یکیشو الآن از نظر خودم بررسی کنم.طبق چیزی که تجربه کردم و واسم اثبات شده!

اینکه من واسه گوشیم رمز گذاشتم و اجازه نمیدم کسی به گوشیم نفوذ کنه و اونو زیر و رو کنه،دلیلش این نیست که من فایلِ ناجور و خاعک بر سری تو گوشیم دارم یا عکس و شماره های دوست دختر هام«!» تو گوشیم باشه و به خطر بیفته!نه دوست عزیز!این یه نوع حریمِ که واسه خودم قائل شدم و دوست ندارم هرکسی واردش بشه و نقضش کنه.این یه نوع احترام و شخصیتِ که واسه خودم قائل شدم و نمیخوام کسی بهم بی احترامی کنه و حد و شأن خودشو پیشم بیاره پایین.

پس هیچ وقت،تکرار میکنم!هیچ وقت واسه پی بردن به رمزِ گوشیِ کسی،اصرار نکنیم و پاپیچش نشیم!اینجوری داریم خودمونو کوچیک میکنیم و اجازه میدیم در مورد خانواده و فرهنگمون قضاوت بشه!

در آخر هم یه سلام و عرض خدا قوت داشته باشیم به اون دوست عزیزی که وقتی گوشیو میدی بهش تا یه عکسِ خاصی رو ببینه،تا فیها خالدونِ گالری رو در نیاره،ول کن نیست!

سلااااام فضول!!!

سلاااااااام آنتی ویروس!

سلااااااام ساواک!!

خداوقت مرورگر!

خسته نباشی پیگیر!

معدنچیِ یاغی

شمال

یه جنگل سرسبز

آروم

ساکن؛ولی دوست داشتنی

رقصِ باد،میونِ شاخ و برگ های عاشق

صدای پایکوبیِ این مهمونی،گوشمو قلقلک میده و حِسمو نوازش

جیرجیرک ها کیو صدا میزنن؟شاید دنبال عشقِ گم شده شون میگردن که اینجوری به جنون رسیدن!

بوی خاک!خاکی که تازه از آغوش بارون در اومده!

چه عطری زده بوده بارون که آغوشِ خاک،اینجوری داره منو دیوونه میکنه با عطرش!

مگه میشه عطرِ خاک به مشامم برسه و من حالم عادی باشه؟نوچ!نمیشه!

یه کلبه ی چوبی

کوچیک؛ولی گرم

بیرونِ کلبه

جلوی آتیش

من و رویام

دو نفری:

-چند تا هیزم بذار رو آتیش؛داره خاموش میشه!

+چششششم!بیا!اینم هیزم و آتیش!

میدونی رابطه عشقِ من به تو؛با هیزم به آتیش چجوریه؟

-«میخنده»نصفه شبی بی خوابی زده به کله ت یا اکسیژن جنگل با مخت سازگاری نداره که اینو میگی دیوونه!

+حالا نیگا!کلا جنبه ی فاز و فضای رمانتیک و عاشقانه نداریا!نمیگم اصن :|

-حالا قهر نکن!شوخی کردم.لوس نشو دیگه!بگو لطفأ!

+«میخندم»تکرار نشه!

-باشه آقاااا!میگی یا نه؟

+عشق من به تو مثل این آتیشِ.گاهی اوقات حس میکنم،اونقدر که باید دوستت ندارم و عاشقت نیستم!حس میکنم تکراری شده عشق و احساسم بهت.اینجاس که هیزم لازم میشه این عشق!

-«لبخند»هیزم چیه اونوقت؟

+اینجاس که میام زُل میزنم به چشمات!خوب که نگاه میکنم،دنیامو تو چشمات میبینم.دنیایی که دنیامو واسش میدم.همین کافیه که آتیش عشقم بهت،شعله ور شه و رو به خدا واستم و شکرش کنم بابت تو!همین توئه دیوونه!

-«میخنده»آهاااای!آقا پسر!دیوونه خودتیا!کمال هم نشین بوده دیوونگیِ من!

حالا تو میدونی رابطه ی ریه های من با اکسیژن و نگاه های تو به من چیه؟

+نه والا!تو هم زده به سرت که!بگو ببینم چیه!

-گاهی اوقات حس میکنم خسته م و گرما و حرارت زندگیم،داره مثل این آتیش خاموش میشه و نفس کشیدن واسم سخت میشه!اینجاس که نگاه های تو بهم،حکم اکسیژن به ریه هام رو دارن و مثل هیزم رو آتیش،امید و زندگیمو گرم و عاشقانه میکنه!

اونجاس که از صمیم قلب،خدا رو شکر میکنم بابت هدیه دادن تو بهم!

+میخندم-عاشقانه

-میخنده-دلبرانه

+اوه اوه!ویتامینِ عاشقانه ی خونمون خیلی رفت بالا!الآن پس میفتیم!

اون چایی هیزمی رو بریز بخوریم بابا!سیب زمینی ها رو هم از زیرِ خاکسترا در بیار!بوشون در اومد.


پ ن:کاملا تخیلی و غیر مستند :/

+میلاد باران«جذب»


ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی
حس های منفی رو قفل کنیم
شنبه ۲۷ شهریور ۹۵

من به عنوان یه بلاگر«و قبلش یک انسان»،همیشه حالم خوب و خوش نیست؛این طبیعیه واسه همه ی ما که همیشه حالمون ساکن و بدون نوسان نباشه؛ولی خب من تنها نیستم تو این وبلاگ.خیلی ها اینجا رو میخونن‌.این خیلی ها هم حال و احوالشون ساکن نیست و در حال نوسانِ؛اینکه من حالم بد و خرابه،به خودم مربوطه و هیچ کدوم از خواننده های وبلاگم،تو بد شدنِ حالم مقصر نیستن و لایق این نیستن که حالِ خوبشون،با حسِ منفی و بدی که تو متنِ من هست،خراب بشه و این حالِ بد به اون ها هم منتقل بشه!ما همه انسانیم و از بدیِ حال همدیگه ناراحت میشم.بعضیامون درک میکنیم و بعضیا هم همدردی!

یادم باشه وقتی حالم بده و یه پست با حس و حالِ منفی نوشتم،به حس و حالِ اون دسته از خواننده های وبلاگم که حالشون خوبه احترام بذارم و پستم رو قفل کنم و بگم که این پست،حالش خوب نیست و هرکسی که دلش میخواد اعلام کنه تا رمزش رو بهش بدم!اینجوری عذاب وجدان نمیگیرم که حال کسی از خوندن پست من بد ‌شده!


پ ن: این پست در درجه ی اول واسه خودم بود و بهش عمل هم میکنم،ولی شما هم میتونید بهش فکر کنید : )

پ ن تر:من اساسا خیلی کم پستِ غمگین میذارم؛شایدم نذارم!این پست رو نوشتم که یادم بمونه.

معدنچیِ یاغی

از بچگی بهم یاد داده بودن صداقت و راستگویی خیلی خوبه و باعث بالاتر رفتن ارزشم میشه.باعث میشه آدم خوبی باشم و همه دوستم داشته باشن.

ولی رفته رفته که بزرگ شدم خیلی چیزا یاد گرفتم که بدجوری با آموزه های کودکیم تناقض داشت.یادمه همیشه بهم میگفتن دروغگو دشمن خداس و هیچکس دوستش نداره!حتی خدا!

الآن که بزرگ شدم به چشمم دیدم دشمنان خدا چجوری مورد لطف و محبت اطرافیانشون قرار میگیرن و آدمای صادق و راستگو،چجوری طرد و تنها میشن و هیچکس دور و بَرشون نیست!

میدونید چیه؟خیلی سخته پاداشِ صداقتت بشه از دست دادن یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیت!وقتی میبینی بقیه چجوری با دروغ گفتن هاشون لهت میکنن و تو با صداقتت خورد میشی.

آدمای امروزی توان و ظرفیتِ شنیدن حقیقت و حرف راست رو ندارن،شاید دوست ندارن با بعضی از حقایق تلخ روبرو بشن و شیرین کامیِ دروغ رو ترجیح میدن؛شاید کلا گوششون به دروغ عادت کرده و نمیخوان به صداقت احترام بذارن با واقعیت کنار بیان؛ولی تو تمام ثانیه به ثانیه ی عمرم بخاطرِ خلوت نشدن دور و برَم و طرد نشدن توسط بقیه و خورد نشدنم،راست نگفتم که بخوام کم بیارم؛بخاطر کسی راست گفتم که میدونم داره نگاهم میکنه و حواسش بهم هست!میدونم که شاهد این طرد شدن ها و خوردشدن هام هست و بی جوابشون نمیذاره.

ممنون که نگاهت،بند نمیاد از زندگیم.

که اگه این نگاهت نبود...

بیخیال؛نوشتنشم سخته.

خدایا شکرت.

معدنچیِ یاغی
سکونِ انجماد
پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵


اینجا زمین٬سیاره ی تنهایی های شلوغ.

دوستی های سرد و بی فروغ.

ساعت ۳:۳۳ دقیقه به وقت سکوت.

دما منفی یک درجه ی حسیوس.

به سردی درونم٬قلبم سرما خورده از سردی.

به سردی روابط صوری امروزی٬

که تنها حافظشان٬منافع گره خورده بهم افراد است.

به سردی مغز منجمدِ خود مغز پندار ها.کسانی که خود را عقل کل٬و دیگران را  نعل اسب هم نمیدانند.

به سردی اعتقاداتِ بهشت رفتگان پیش از موعد.توهم معصومیت‌،اعتقادشان را لکه دار کرده.

به سردی نفسِ تَرَک خوردگانِ احساس. که با حرف هایشان٬روح دیگران را منجمد میکنند.حرف هایی که زخمشان، مانا تر از زخم چاقو است.

راستش،اینجا هوا خیلی سرد تر از  خود سرد است٬سرد به عمق انسانیت یخ زده.انسانیتی که سرما خورده و آنفلونزای حسی گرفته. سیستم دفاعی اش عاری از عاطفه شده.ولی نابود نشده...

هنوز هم میشود در حین آدم بودن٬انسان بود.هرچقدر هم هوا سرد و آلوده باشد.

دماسنج هم خسته شده از سکون.

سکون انجماد.

ولی این دما٬مطلق نیست.

طلوع نزدیک است.

خورشید می آید.

نور و گرما در راه هستند.

نوری که میتابد به جاهلیت خاموش٫و گرمایی که حرارت میدهد به انسانیت یخ زده.

این وعده ی خداست.

مگر شک داری؟


معدنچیِ یاغی
آمیب :|
چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵

بیشوهور :|

بی مخ :|

آمیب :|

هیدر :|

قارچ :|

کپک :|

و گوسفندی«بلانسب گوسفند خان البته» که میگیری رو در و دیوار دست شویی عمومی،شماره تو مینویسی،آخه پشمکِ سوخته!!مگه تو دستشویی مردونه دختر میاد که توئه انگل شماره نوشتی رو در و دیوارش؟؟؟

آخه مگه دلم خنک میشه با این حرفا!!

بذارین خودمو خالی کنم اصن!!

آخه مرتیکه ی ***** ****** توئه ******* ** **** مگه ****** *** ای ***** *** ****  not found 404 ...

«پیوند ها و اون صفحه رنگیه»


همین آفتابه ر‌و از پهنا کنم تو سوراخه..

.

.

.

.

.

دماغت؟؟


معدنچیِ یاغی

اگه حجم و کیفیتِ مطالعه ی افرادِ کره ی زمین،با حجم و کیفیتِ باز شدنِ حفره ی دهنشون،تناسب داشت،قطعأ جهان جای قشنگ تری واسه زندگی میشد!

حاضرم سرش«حتی گوشش» قسم بخورم!


معدنچیِ یاغی
لمسِ رویا
سه شنبه ۲۳ شهریور ۹۵

+رویا!

-نیما؟

+یه سوال!

-خب؟

+تو قبل از آشناییمون،شده که خوابِ منو دیده باشی؟

-اوممم!خب نه!من کلأ خواب هامو یادم نمیمونه!

+عه؟

-اوهوم!

+میدونی چیه!من ولی از یه مدتی به بعد،هرشب خوابتو میدیدم!

-سرکاریه؟

+نه به خدا!جدی میگم!

-خب چجوری بود خوابت!

+خواب نبود!یه رویای تکراری بود که هرشب میومد سراغم!

توی یه حبابِ شیشه ای،وسط یه دشتِ پر از گُل،روی یه صندلی گهواره ای نشسته بودم،داشتم آلبوم عکسِ خانوادگیمونو نگاه میکردم و ورق میزدم!از عکس های نوزادیم شروع میشد و تا هیجده سالگیم پیش میرفت!پدر و مادرم و خواهرم هم بودن توی عکس ها!چهار پنج صفحه که گذشت،دیگه صفحه های آلبوم خالی بود!سفید و بدون عکس!چند لحظه سردرگم شدم که چرا این همه صفحه ی خالی داره این آلبوم؟!داشتم فنجون قهوه ای که کنار دستم بود رو به طرف دهنم میبردم که بخورم،یهو حبابِ شیشه ای نورانی شد!دستمو گرفتم حلو چشمام تا چشمام اذیت نشن!یه خورده که گذشت،دو سه ثانیه گذشت تا دیدِ چشمام به حالت عادی برگرده!بعد از این دو سه ثانیه!یه دخترِ سفید پوش رو دیدم که چهره ی مبهمی داشت و یه هاله ای از ابر،جلوی صورتشو گرفته بود!یه قاصدک دستش بود،فوتش کرد به سمتم!اون قاصدک های ریز اومدن و اومدن از اون حباب شیشه ای هم رد شدن تا به من رسیدن!منتظر بودم ببینم چی میشه!قاصدک ها اومدن یکی یکی نشستن رو صفحات خالیِ آلبوم عکس!اولین قاصدک،تصویر تو رو واسم مجسم کرد!دقیقأ با همون مانتو و شلوارِ روز اول دانشگاه!بعد یکی یکی صفحات آلبوم پر شد از عکس های دوتاییمون!خیلی تعجب کرده بودم تو خواب و‌ تپش قلب گرفته بودم!یه خورده که گذشت آلبوم عکس خود به خود بسته شد!صفحه آخرِ آلبوم نوشته بود:«این رویا،قابل لمسِ!کافیه بهش ایمان داشته باشی.»

رویا!من به تعبیرت ایمان داشتم!به حدی که میدونستم روز اول دانشگاه پیدات میکنم و همون روز هم پیدات کردم!همون روزم بهت ابراز علاقه کردم و تو هم منو مورد نوازش قرار دادی!دستت هم خیلی سنگین بود!

-میخنده و سرخ میشه و میگه:وجدانا خیلی بچه پر رو بودی که صاف واستادی جلو دوستام بهم گفتی:«دوستت دارم و اجازه بده زنم شی.»یعنی دوستام جلومو نمیگرفتن،خِرخِره تو میجوییدم!

+پر رو خودتی!خیره!من هرشب خوابتو میدیدم!باهات احساس راحتی میکردم!چه خوابی هم بود!جوووون!

-کوووووفت!بی حیا!مگه چجوری بودن لباسام!!؟

+بی حیا تویی با اون لباسای جلفت!کلأ خیلی راحت بودی تو عکسا!خدا خیرت بده!!

میخندم!

بالشت پرتاب میشه سمتم!

میخنده!

تو فقط بخند لامصب : )


+دلم پیشِ توئه«علیرضا طلیسچی»




ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی