مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
تو اسیری! تو زندانِ تفکراتِ منفی.


📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

۲۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

گذشت


ساعت هشت و نیم شده و من هنوز توی خونه ام. ساعت نُه هم باید سرِکار باشم. امان از دست این رویاها و کابوس ها، که جفتشون واقعیتِ عینی و ملموس ندارن، ولی گاهی اوقات قابل لمس ترین احساساتِ زندگی واقعیمون رو تحت شعاع قرار میدن، در حدی که تو یه جاهایی نمیدونی داری تو دنیای واقعی نفس میکشی یا هنوز غرقِ جهانِ خیال و خوابی و یا داری تبعاتِ بیداریِ بعد از خواب و خیالت رو میگذرونی و حس میکنی؟! اینجاست که تا به خودت میای میبینی وسط دنیای واقعی داری درجا میزنی و توهمِ وجودت تو خواب و خیال، فقط چند صفحه به بدبختی هات اضافه کرده.

 باید صبحونه بخورم. چون از ساعت شروع وقت اداری تا وقتِ نهار که میشه ساعتِ دو و نیم، نمیتونم چیزی بخورم و میدنم که بدونِ غذا مغزم حتی قابلیت تشخیصِ لپ تاپ از کشوی میز رو هم نداره. یه دونه قرصِ صبحونه از توی یخچال میکشم بیرون و شروع میکنم به جَویدنش. اصولا باید طعمِ کیک توت فرنگی با آب پرتقال رو بده؛ یعنی من واسه همین طعم واسش هشت ویترول پولِ لال و کور و چلاق دادم؛ ولی خب وقتی میخوریش بیشتر مزه ی جوراب گندیده ی شست سوراخ رو میده. البته من جوراب گندیده ی شست سوراخ نخوردم، ولی میدونم به همین اندازه ی طعمِ صبحونه مزخرفه. خیلی دوست دارم، خیلی که نه، دوست دارم همیشه صبحونه ی طبیعی بخورم؛ ولی واقعأ دیگه حوصله شو ندارم. راستش خیلی وقته حوصله آماده کردن صبحونه ی طبیعی رو ندارم. درست از وقتی که مادرم تنهام گذاشت. کانتونیس گرفت و مرد. اول لکنت گرفت، بعد لال شد، دیگه نمیتونست هر روز صبح با داد و فریاد صدام کنه که: رایــــــــــــــــــــــان! رایــــــــــان پسرم! پاشو کیک توت فرنگی واسه صبحونه پختم. بیا بخور که دیرت نشه. دیگه نمیتونست هر روز قبل از رفتن به سرکار بهم بگه مواظب خودت باش، منتظرتم پسرم. دیگه نمیتونست شب ها قبلِ خواب واسه منِ بیست و پنج ساله لالایی بخونه و منم همه ش بهش نق بزنم که من بچه نیستم دیگه. بزرگ شدم مامان. دیگه نمیتونست... یکم بعد هم دست و پاهاش توان و نیروی سابق رو از دست دادن. وقتی واسم میوه ی تازه میاورد، ظرف میوه از دستش میفتاد و خجالت میکشید. منم خودم رو میزدم به اون راه و انگار که حواسم نبوده؛ ولی می‌دیدیم که چقدر هول هولکی میوه ها رو جمع میکرد تا من متوجه نشم. دیگه نمیتونست حتی واسه خودش آب بریزه تو لیوان. چند بار لیوان و پارچ از دستش افتادن و شکستن. روش نمیشد صدام بزنه که واسش آب بریزم. از یه روزی به بعد، همه ش حواسم بهش بود که تشنه ش نشه یه وقت. گذشت و گذشت تا کاملأ دست و پاهاش از کار افتادن و فلج شد. دکتر گفته بود تحت هر شرایطی فوقش دو ماه زنده س. ولی مادر تو همون هفته ی اول رفت. نه بخاطر کانتونیس، که از غصه دق کرد. از اون حسِ تحقیرِ درونی، که دیگه هیچ کاری نمیتونست کنه. خورد و خوراک، بهداشت و حمام، دستشویی و ... مادر که رفت، تازه فهمیدم حجم نبودنش چقدر بزرگتر از حسِ بودنشه. قشنگ طعنه میزد بهم که حالا فهمیدی چقدر تنهایی رایان؟! فهمیدی چقدر هیچکس دوستت نداره؟! فهمیدی چقدر ساده از کنار لحظه های بودن کنار مادرت گذشتی که الآن نبودنش سیلی بشه تو صورتت؟! جواب همه ی این سؤالات بله بود. من خوب میفهمیدم. هر روز بیشتر از قبل. هر روز بی حوصله تر و متوهم تر و شلخته تر. راستی! هیچ وقت فکر نمی‌کردم جای خالی یه نفر بتونه انقدر همه چیزو بهم بریزه. من بهم ریختم؛ مثلِ وسایلِ توی خونه. مثلِ لباس های توی کمد. شبیهِ یه روبیکِ دیجیتال که بهم خورده و حتی خودش هم دیگه نمیتونه خودش رو مرتب کنه.  این بهم ریختگی رو حتی میوز هم فهمیده. گربه مون رو میگم. خیلی وقته دیگه طرفم نمیاد. میدونه حوصله‌ی اونم ندارم دیگه. جای خالیِ مادرم بدجور داره تو دلمم خالی میکنه. میتونستم خاطراتِ مادرم رو هم مثل خیلی از کابوس هام از ذهنم پاک کنم؛ ولی مادرم جزئی از منه. جزئی از وجودم، اون هویتمه؛ مثل پدرم که تو جنگِ پِنفیلواسیا کشته شد، بهتره بگم پودر شد. آدم که وجود و هویت و جزئی از خودش رو پاک نمیکنه. باید باهاشون زندگی کنه و نفس بکشه و نفس بکشه و نفس بکشه. خب دیگه رسیدم به خط تاکسی زیر زمینی. اون بالا هرچقدر هم روشن و شیک و مدرن باشه، خیلی آلوده و سرده. حتی سرد تر از این پایین و کثیف تر از مجاورت با مجرای آب فاضلاب. دلیلش هم تفاوت جنسِ سرما و کثافتشه. دیگه باید برم. امروز هرجوری شده باید رایا رو هم ببینم. میدونم دلش برام تنگ نشده، ولی من بدجوری دلتنگشم.



  • OVe هستم
عرضم به حضورتون، و یا حتی طولم به وجودتون، چند سال پیش، چند ساعت پیش، حدودای صبحِ اینچنین روزی، بنده ی حقیرِ سر تا پا تقصیر، در خانواده ای نسبتأ مذهبی و سنتی، در شمال کشور و در بیمارستانی در شهرستان گنبد کاووس چشم به جهان گشودم. [ شهر خودمان بیمارستان نداشت اون موقع ] نمیخوام متن ادبی و فلسفیِ سنگینی واسه تولدم بنویسم، هر چند هم توانش رو دارم و هم حالش، ولی خب تا تصاویر و عکس ها هستن، بهتره قلم، یا همون کیبورد ساکن باشه و بشینه و خودش هم به عکس ها خیره بشه! کیبورد در بابِ تولدم و خودم فقط قطعه ای ادبی - فسلفیِ سنگین و دیسک کمر ایجاد کنه تایپ میکنه و آنتن ر به عکس و دوربین میسپاره:
من چیستم؟! تِکه ای داغانی! متصل به آن موجِ هراسانی، در بند و آزادِ تنهایی؛ در انتظار رویایی، میرسد به سودایی، غرق شده در تخیل و خیال، شناور در جَوِ شیدایی.
خاع! برسیم به تصاویری که بنده براتون آماده کردم.
دوتا تصویرِ ابتدایی در اثبات و تأییدِ دو مسئله س! 
یک: محبوبیت بلامنازع بنده در لایه های سطحی و زیرین خانواده و قشر های مختلف مردمی
دو: ابداع و تأسیس سبکِ سیامک انصاریسم در عکاسی و تصویر برداری. یعنی در اصل بنده این روش و سبک رو به وجود آوردم. اسناد و مدارک تاریخیش هم که موجوده:


اولی در آغوش گرمِ عموی پدر و دومی هم در آغوشِ نرم پدربزرگ:


تصویر بعدی محدودیت جنسیتی داره دیدنش! خواهرای مجلس نگاه نکنن وجدانأ. خوبیت نداره. چشماتان ر درویش کنید. اسیر و مبتلا عه سیکس پک هام نشید:


اون داغانی که کنارم دراز کشیده پسر خاله مه. کمتر از دو روز با هم اختلاف سنی داریم و اون از من بزرگتره.
همونطوری که میدانید احتمالأ، امروز در کنار تولد من، روز جهانی تنبل هم هست. و چه مبارک مناسبتی که گره خورده به تولد بنده! اجازه بدید به رسم ادب سر تعظیم فرود بیاریم بر خودِ تنبل جان که فشار زندگی روشه و کلأ رو مودِ فشار و زحمت و سختی می زی عه و اسطوره و نمادِ ز غوغای جهان فارغِ بنده و خیلی از مریدانِ تنبلیسم هستن:


و تصویرِ بعدی از خودم که مرتبط با همین روز هم هست:


بنده از کودکی سعی و ممارستم در این راستا بوده که در تبعیت از جنابِ تنبل و مرام و منششان جوری تنبل باشم و بخوابم که بعد از بیداری روی بدنم خزه و علف و پرنده و چرنده و خزنده و جهنده و اینا رشد کنه و کلا یه اکوسیستم بشم واسه خودم، ولی نشده هنوز! لهنتی روزگار و فیزیولوژی بدن انسان جوابگو نیست!
و اما تصویر بعدی که به یکی دیگه از جنبه های مهم زندگیِ بنده اشاره داره و اون غذا و شکمه! بنده به شدت شکمو هستم، ولی شکم ندارم! انگار نشتی داره معده و روده و شکمم. هرچی میخورم لاغر تر میشم خلاصه. خدا خودش کمک کنه واسه فهمِ این حکمت:


و در پایان مهم ترین و قابل لمس ترین یادگاریم از نوزادیم. چیزایی که منو میبرن به بدو تولد. جایی که تازه به این جهان اومده بودم و خودم یادم نیست، ولی این ها هستن و بوی تولدم رو میدن:


دوست دارم تو روز تولدم هر حرفی دارید و این مدت نزدید رو بهم بگید. حالا هر چی هست. اگه گله و دلگیری و ناراحتی و بحثی بوده بگید تا حلش کنیم. اگه نصیحت و توصیه و حرف بدرد بخوری هست بگید. اگه جک یا فحش یا حمد و ستایش هم هست بگید. من تحمل شنیدن و یا همون خوندنش رو دارم :))) نظرِ ناشناس هم فعاله حتی!
  • OVe هستم

در جامعه ای که پسرانش، به ٧ بودن هیکلشان و 6 پک بودن ماهیچه هایشان میبالند، من با ۱ بودنِ خویش، قله های خوشبختی ر در خواهم نور دیدزجگچخث [ نقطه ]


  • OVe هستم

خب دگه. تو آخرین جلسه عملیات چتر بازی در حرم، امام رضا شخصأ پا شد گفت جمع کن برو دگه! مگه خانه زندگی نداری؟! درس و دانشگاه نداری داغان؟! خسته کردی ما رو از بس چسبیدی به ضریح! کَنه! بایودنت! سیریش! راضی! واسه نصف جمعیت بشریت دعا کردی داغان! چه رویی داری تو! قصد نداری از رو بری؟! بعد خواست یکی از خدام رو بفرسته که سریع و خشن وارد کار بشه که خودم دست به کار شدم چتر رو بستم و زدم بیرون از حرم و حرکت کردیم سمتِ یه جا دیگه. از شوخی که بگذریم. خلاصه که من همه ر دعا کردم وجدانأ. مخصوصأ اونایی که گفتن. فقط یه نکته. تمام اتفاقات خوبِ یک ساله ی اخیر و سه ساله ی آینده ی زندگیتان مربوط به دعاهای من و به برکت وجود من در حرم و دعاهای من واسه شماس! اگه واستان خواستگار آمد، یا زنتان دادن، یا بچه دار شدین چند سال بعد یا سال بعد کنکور قبول شدید یا هر اتفاق خیر و مثبت دگه واسه خاطر دعاهای منه. برید و راضی باشید و واسه رفقاتان تعریف کنید.


+  آقا به شدت کریم و بخشنده س. امیدوارم قسمت همه تون بشه به زودی و واسه مون دعا کنید.

  • OVe هستم


نه دستم لرزید و نه دوربینم بی کیفیت است، دلم لرزید...

8 ریشتر...

دل که به لرزه بیفتد، ناخودآگاه تصویر هم تار میشود...

همه ی تصاویر...

از همه ی زوایا...

منِ عکاس بی تقصیرم؛ دوربین هم. معماریِ دلم ضعیف بنا شده، زلزله هم ویران کننده بود. ویرانی ای که برای آبادیِ دوباره لازم است... 

این خانه از پای بست ویرانه است؛ این فعلِ مضارعِ حالِ من است؛ و اصلأ جذاب نیست؛ من بود را میخواهم. ماضیِ گذشته ی فراموش شونده.

  • OVe هستم

شَبه! خیلی هم شبه؛ اواخرشه تقریبأ. یه بادِ سوزدارِ خاصی هم هی باهات شوخی میکنه و میزنه تو صورتت. یکی هم نیست که بهش بابا باد! من آدم با جنبه و ظرفیتی هستم، ولی تو وجدانأ قواعد شوخی رو بلد نیستی دوستِ عزیز. اینجوری میزنی تو صورتِ منِ لاغر و نحیف، خیلی هم با خودت و شوخیت حال میکنی و هو هووو هوووو میخندی؟! منصف باش دگه سرِ جدت! من گوشت که ندارم به اون شکل، اینجوری میزنی به صورت و بدنم، مستقیمأ میرسه به مغز استخوان. طبیعتأ شرایط جذابی نیست. 

همینجوری مچاله شده خودم رو میرسونم به کفشداری شماره 19 و بعد وارد رواق امام خمینی میشم و میرم سمتِ حرم. قصد زیارت ندارم الآن، زیارت باشه واسه قبل رفتن به هتل. میخوام یه جای دنج و خلوت پیدا کنم چتر شم؛  ولی قربانِ امام رضا بشم خونه ش میتونه مقر مرکزی و یا فدراسیون چتر بازی هم بشه. از بس چتر باز ریخته اینجا. یه جای خلوت و دنج پیدا نمیشه. هر جا رو میبینی یکی چترشو باز کرده. خلاصه که میگردم و میگردم تا یه جا، نزدیکی کفشداری پیدا میکنم که غلظتِ چتریَّت توش پایینه. چتر باز کمتر هست در واقع! الآن که این ها رو مینویسم، تکیه دادم به یه ستونِ پهن و سرد که اونم شوخ و مسخره س؛ خداییش چرا یه ستون باید انقدر سرد و نچسب باشه؟! یه خادمِ نچسب هم گیر میده که اینجا باید قرق و بسته شه. پاشید برید فلان جا. خا مردمِ مؤمن، تازه جا پیدا کردیم. بذار چتر شیم دگه. ناقض حقوقِ چتر بازان! ای ضد چتر باز! خلاصه که پا شدیم و الآن یه جا، دم در ورودی، که نمیدانم چیه نشستم. بالا درش نوشته 161 فقط. خب. حالا که اونجای دنج و نسبتأ خلوت پیدا شده، وقتشه خوب به دور و اطرافم نگاه کنم. یکی با گوشی ور میره و یحتمل داره از حال و هوای زیارت و مشهد و خرید و اینا براش چت میکنه. یکی دست بچه شو گرفته و که اینور اونور نپره. ولی اون بچه باید اینور اونور بپره. چون بچه س و اینجا هم جا واسه پریدن زیاد. چرا نمیذاره بپره؟! میترسه گم شه؟! خب بشه! آدما تو گم شدن هاشون به خیلی چیزا میرسن که تو پیدا بودن هاشون نمیرسن! یکی داره روسری دخترشو محکم میکنه سردش نشه. یکی دیگه واسه بچه ش ادا درمیاره که بخنده. چقدر هم مضحک ادا در میاره وجدانأ. من جا بچه هه بودم میگفتم پدر انقدر مضحک و بی نمک و تفلون؟! ولی خب اون بچه فوقش سه ماهشه. من هم سنش بودم نمیتونستم حرف بزنم راستش. یکی تسبیح میندازه و ذکر میگه. یکی خوابیده ولی تکیه داده. یکی هم خوابیده ولی واقعأ خوابیده. یکی هم هی رو به حرم حسین حسین میکنه. امیدوارم اشتباه نزنه به هر حال. یکی رو ویلچره و نگاهش به آسمون. یکی سرپاست و سرش پایین. یکی افغانه و یکی پاکستانی. یکی بلوچ و یکی عرب. یکی سیاه و یکی هم سفید. یکی آستین کوتاه و تیشرت، یکی پیراهن و یقه بسته. یکی دورِ موهاشو زده و سفیده، یکی موهاشو داده یه ور. چند نفر هم کلأ کچل هستن. یکی میخنده و یکی گریه میکنه. یکی هم کلا توی خودشه و به یه جا خیره س. یکی عصا به دسته و یکی زیر شونه ی پدرشو گرفته که نیفته. یکی تنهاس مثل من. یکی هم تنها نیست مثل این دونفر. اینجا همه جور آدمی هست خلاصه. امام رضا و امام حسین نداره. همه شون از یه نور هستن. نوری که مثل خورشید واسش مهم نیست سمت کی و چی میتابه. دست چین بلد نیست واسه بخشش. اگه ازش فرار نکتی و سمتِ سایه نری، با تابشش گرمت میکنه و نوازشت میکنه و راهتو روشن میکنه. گاهی اوقات هم تو ازش فرار میکنی، ولی اون دنبالت میاد. میاد چون بزرگ و بخشنده س. میاد چون دوست داره راه گم نکنی. میاد چون میدونه میتونی تغییر کنی. تغییر کنی و برسی به مقصد. حالا بستر این تابش مهم نیست. حرم امام رضا یا هیئت امام حسین، تو اتاقت پشت سیستم، یا محل کارِت پشت میز. این نور مکان واسش زیاد مطرح نیست. کافیه دل و مغزت گره بخورن بهش. میگیره و میبرتت اونجایی که لایقشی و باید باشی. جایی که تصوری هم ازش تو ذهنت نیست. چیزی که تو چهره و حال و هوای همه ی این آدما، توی حرم میبینم نیاز به تغییره. یعنی همه به این رسیدن که یه خلاء هایی تو زندگیشون دارن که بابتش یه تغییراتی بوجود بیاد. و برای این تغییرات که کوچیک هم نیستن، لازمه بزرگ و پاک بود. و همه هم به این باور رسیدن اونقدرا پاک و بزرگ نیستن که به این تغییرات برسن. همه پِی یک واسطه ان. که هم بزرگ و آبرومند و معتبر باشه، و هم پاک و منزه از سیاهی ها. این شخص رو توی مشهد و حرم امام رضا پیدا کردند. امام رضا. یکی دنبال تغییر وضعیت مالی واسه ادای قرض و وام و بدهی هاشه، یکی تغییر رو توی رسیدن به یه شخص دیده و رسیدن به اون رو میخواد، یکی بیماره و یا یکی از اطرافیانش مشکل بیماری دارند و تغییر رو توی سلامتی و شفای خودش و یا اونا میدونه، یکی دنبال تغییر توی شاغل شدنه، اون یکی میخواد اعتیاد رو ترک کنه و متحول شه. یکی پسرش افتاده تو مسیر انحرافی و داره میره به تباهی و دوست نداره به عنوان مادر شاهد این تباهی باشه؛ تغییر رو توی تحول پسرش میبینه و طلب میکنه. دیگری خانمش دوستش نداره و همه ی زندگیشه و نمیخواد همه ی زندگیش بی توجه باشه نسبت بهش. به اندازه همه ی افراد حاضر در اینجا طلبِ تغییر وجود داره و من، این وسط فقط یه تغییر میخوام. تغییری که توی وجودم باید رقم بخوره. توی مغزم و قلبم. من تغییری جز تغییر نمیخوام! من خودِ تغییر رو میخوام. تغییری که جز خدا هیچکس متوجهش نخواهد شد. چون اصلا بیرونی نیست. کاملأ درونیه. شاید الآن دارم نقششو بازی میکنم، ولی از درون بهش نرسیدم. من تغییر درونی رو میخوام و امیدوارم بهش برسم. 

  • OVe هستم


1. هرچی فکر میکنم نمیفهمم، منِ به این داغانی، چرا باید واسه دومین بار، بعدِ حدود هفت ماه، قسمتم شه که بیام مشهد و زیارت؟! خدا جان؟! با منی وجدانأ؟! با پشت سریم نیستی؟! گویا نیستی. خلاصه که دوباره آمدم خدمت امام هشتم، رضا علیه السلام. ولی این بار آمدم که یه سری قول و قرار هم بذارم باهاش. هر بار این درو... نه ببخشید. هر بار این قول و قرار رو با خودم گذاشتم، شکستمش؛ فکر کنم تنها کسی که باهاش بدقولم خودمم. ولی الآن اینجام که به آقا قول بدم. دگه خودش هوامو داشته باشه و منم حواسم باشه که این بار این درو... همون قول و قرار رو نشکنم و آدم شم. دفعه پیش خرس بودم چون :)) امیدوارم آدم شم اینبار.

2. نزدیکیم ها. این چند روز قشنگ چتر شم خانه امام رضا :)) 

3. راستش من بطور پکیجی دعا میکنم همه رو. درسته دعای ما مثل تفنگ ترقه ای فقط صدا داره، ولی خب اگه بخوام به اسم دعا کنم لطف کنید یه حضوری بزنید تا دعاتان کنم. دعا واسه بقیه برمیگرده به خودمان چون :)) پس پذیرای التماس دعاهای پولی و کارتیِ شما هستم :)) هر دعا متناسب با کَرمتان کارت به کارت کنید به این شماره حساب: **************** 

بخت گشایی و قبولی در کنکور و پایان نامه، حداقل 800 تومن، به نیت امام رضا بریزید به حساب :))) 

  • OVe هستم

مسئله همینجاست دوستانِ عزیز! اغلبِ پسرانِ جامعه ی امروزیِ ما، مطابق با لفظی که این روزها لقلقه ی زبانشان شده، بر خلافِ پدران و پدر بزرگانشان، و حتی پدرِ پدرِ پدرِ پدر بزرگانشان، بیشتر در جستجوی داف هستند تا یار! داف را اولویت دادن به یار، خود فاجعه ای ست بس شگرف و داغان کننده! 

+

اغلبِ دختران جامعه ی ما هم، متأسفانه، خیلی متأسفانه، مطابق میلِ اغلبِ پسران، و یا نمیدانم! شاید هم همسو با میل و سلیقه و علایق خودشان، به سمتِ داف شدن سوق پیدا میکنند و یافتنِ یار، میانِ جمع کثیری داف، کاری بس سخت و دوشوار و داغان کننده است! 

+

نقش خانواده در این مسئله انکار ناشدنی و به شدت مؤثر میتواند باشد؛ بستگی به نوعِ بافتِ تربیتیِ خانواده و عقاید و تفکراتِ والدین دارد.

+

خلایق هرچه لایق دوستان! آن نری که در جستجوی داف نفس نفس میزند، تصور و فهمی از مفهومِ یار ندارد؛ پس چه بِه که هر داف، نصیبِ یک نر، و هر یار نصیبِ یک مرد شود. همه با هم: آمین!



گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند

ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم...


#سعدی


  • OVe هستم
8 صبح - خانه

موزیک لالاییِ ضبط شده ی مادرم هنوز داره پخش میشه. طبق معمول فراموش کردم قطعش کنم. چشم هام بسته س. باید بیدار شم. خورشید هم همین رو میخواد فکر کنم. وگرنه اینطور بی رحمانه نمیتابید توی صورتم. لالایی کافیه. به توقفش فکر میکنم. متوقف میشه. باید بیدار شم. هر چند سخت و دشوار. به بیداری فکر میکنم. بیداری همیشه سخت تر از خوابیدنه. حتی فکر کردن بهش! هرطور که هست تفکرِ بیداریم غلبه میکنه بر تنبلیِ خوابم. پلک هام تکون میخورن. دوبار کافیه واسه فعال شدن همه چیز. بهتره قبل از کَنده شدن از رختِ خواب، خواب های چسبیده شده به مغزم رو هم بِکَنم. اجازه بدید چِکشون کنم. چند تا کابوس تکراری که یه رویای تنها و متغیر رو اِحاطه کردن؛ مثل همیشه رویا ها کمتر و تنها ترن. تعقیب شدن توسط سگِ هارِ سیاه، غرق شدن توی وانِ حمامِ پر از پول، خودکشی با کربن دی اکسید توی دستشویی، تزریق شیرِ فاسد شده ی اسب به شاهرگِ دستم، شانه زدنِ موی زبان؛ هه. مسخره ان واقعأ. یه لحظه بذارید حذفشون کنم این کابوس های خنده دار رو. چشم هام رو واسه یه لحظه میبندم و به حذفشون فکر میکنم و یه بار پلک میزنم. حالا حسِ بهتری دارم. ولی این کابوسِ سقوط از آسمون بدجوری دردناکه. سقوط همیشه دردناکه البته. علی الخصوص وقتی نتیجه ی یک خبط و اشتباه باشه؛ اونم از عرش به فرش. ارثِ بابامون آدم و مامانمون حوا! وارثینِ خوب و به حقی هستیم. حتی اینجا، کف زمین، تو دلِ هبوط هم دست از سقوط برنمیداریم! ما وارثین عادتمندی هستیم که تنها ارثیه ای که از والدینمون به دست آوردیم، سقوط کردنه! ما میلیون ها ساله که داریم سقوط میکنیم. اجازه بدید این کابوسِ سقوط رو هم پاک کنم. خسته شدم ازش. چشم هام رو میبندم... ولی نه! چشم هام رو باز میکنم. واقعأ چرا باید خودم رو گول بزنم؟! این صورت مسئله پاک شدنی نیست! بهتره هر شب این کابوسِ سقوط تکرار بشه. شاید خسته بشم از خسته شدن! خب دیگه. کافیه ناله و نِق های تکراری. بذارید رویام رو مرور کنم. پلک هام بهم گره میخورند. لبخند میزنم. دوباره جهانِ اوایل قرنِ 21. کتابِ روشناییِ فراموش شده تأثیرشو گذاشت. بازم رویای همون جهان رو دیدم. ساکت تر، خلوت تر، آروم تر، شاد تر، سنتی تر... میخندم و میخندم و اشکِ گوشه ی چشمم رو با لبه ی آستینم پاک میکنم. خب دیگه رایان. کافیه پسر. چشماتو باز کن. مرور رویا هم کافیه. چشم هات رو باز کن و خوب پلک بزن. چشم هات نباید به روشنایی رویاهات عادت کنه. اینجا، توی واقعیت، اون بیرون، بین مردم و توی خیابون، تاریکی منتظرته. اگه همینطوری یهو از رویا به واقعیت بری، چشم هات تار میبینن پسر. چند بار پشتِ سرِ هم پلک میزنم. چشم هام رو باز میکنم. باید برم به کارهام برسم. اون بیرون. بین مردم. توی خیابون.

  • OVe هستم

آبلومویسم واژه ای است برای بیان ویژگی های روانی شخصیتی مبتلا به بی دردی درمان ناپذیر و بی ارادگی و ضعف نفس. این ویژگی ها ممکن است در جامعه ای به صورت بیماری مزمن و همه گیر درآید، چنان که از خصوصیات ملی آن جامعه شود.

آبلومویسم (Oblomovisme) به سستی، خمودگی، بی رمقی، از کارافتادگی، خستگی بیمارگونه، بی حسی و بی توجهی به زندگی، دوری از عشق و احساسات و پناه آوردن به خواب گفته می‌شود.

این واژه از روحیه آبلومف، شخصیت رمان ایوان گنچاروف گرفته شده‌ است.


+ بیشتر بخونید

  • ۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۸
  • OVe هستم