منم بلدم اینجوری بنویسم :)
يكشنبه ۳۱ مرداد ۹۵

باهام حرف میزنی،ولی نمیشنوم

لامصب اون چشماتو غلاف کن؛هنگ کردم D:


ته نوشت:قبول دارم یجوری بود :)) ولی مدل منم اینجوریه دیگه :)

راستی!به جون دختر همسایه مون اقدس،مخاطب نداشت :/ والا!

معدنچیِ یاغی
عاشقانه ای بی رحم
يكشنبه ۳۱ مرداد ۹۵

جوانه ای بیش نبودم که در آغوش پر مهرت،رشدم دادی؛شاخ و برگ دادی به وجودِ خسته ام؛که امیدی به استوار ماندن،نداشت.

دلیلی شدی برای نفس کشیدنم؛برای نفس دادنم.

سرما و گرما را در پناهِ سبزِ تو بود که گذراندم و به خورشیدِ طلوع رسیدم.منی که تاریکی شب را بی پایان میدانستم.تو بودی که سنگ صبورِ تاریکی هایم شدی و نویدِ طلوعی دوباره را میدادی به من.

کمی که بزرگتر شدم،مهربانی های بی وصفت،قطره قطره از ریشه های محکمت به تنه ی استوارت رسید و من را که تشنه ی عشق بودم؛منِ تنها در آغوشِ بی حصارت،که مملو بود از تنهایی های بی حصار،میوه دادم.یک دانه سیبِ سرخِ عاشق؛که سرخیِ گونه هایش،دلیلِ لرزیدن دلِ پسرکِ پای تو شد!

لرزش دلِ پسرک،کافی بود برای بریدن بندِ دل من،از تو و جداییِ تلخ.به قصدِ اشباعِ غریزه اش بود که پا به روی شانه های تو گذاشت،تا میوه ی دلم را برچیند.سنگینیِ جای پایش،کافی بود برای این جدایی.

برگ‌ ریزانِ نگاهت،در دل تابستان،گره خورد به نگاهِ خیسِ من؛وقتی روی زمین کشیده میشدم.


سال ها گذشت و تقدیر،تیزیِ دندان هایم را منگنه کرد به کمرِ کوه گونه ات؛که عمری خم میشد برای رشد کردن ما.

حال یکی از آن«ما» ها،آمده تا جوابِ شب بیداری هایت را بدهد.جواب قطره قطره عشقی که خرجم کردی.

این یک مراسمِ عاشقانه س.حال که تقدیر،پایان این عاشقانه ی بی رحم را به منِ کم حافظه سپرده؛عاشقانه میبوسمت؛عاشقانه ای بی رحم.

.

.

.

.

نگاهت برگ ریزان نداشت،زمانی که بر روی زمینِ سرد افتاده بودی و موریانه ها، به جانِ شاخه های بی روحت افتاده بودند.

این نگاهت را از من دریغ کن.

بگذار خلاصت کنم...




پ ن:خوشحال میشم برداشت هاتون از متن رو بدونم.

اگه نقدی هم بود با کمال میل میپذیرم : 

معدنچیِ یاغی
#هار_نباشیم
جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

الآن که دارم این متنو مینویسم واقعأ مقیاس و واحدی واسه اندازه گیریِ عصبانیتم وجود نداره.

دلیلشم اینه که هنوز‌م میشه تو کفِ خیابون های کشوری که مهد تمدن و فرهنگ و بشریت و انسانیت و وطنم پاره ی تنم و ایناس«!»،میشه حیوونی رو دید که به راحتی به خودش اجازه میده،با اینکه مقصره و هیچ حقی نداره،خیلی ریلکس،با یه تَبَر از ماشین خارج بشه و به سمت ماشین دیگه ای بره و درحالی که اجازه ی خروج به فرد مقابل از ماشین نمیده،از شیشه ی ماشین شروع به تهدید کردن و داد زدن میکنه که میزنم صورتتو جلو زن و‌بچه ت داغون میکنم :||

درسته که حیوونی!

درسته که هاری!

ولی اینو بدون اینجا جنگل نیست که خوی حیوونیتو بریزی بیرون!برو تو جنگل ذاتتو بریز بیرون.

اینجا جا واسه حیوونِ هاری مثل تو نیست!


پ ن:فرد مورد نظر به محض شنیده شدن صدای آژیر پلیس مثل کفتار از محل گریخت  :|

 

معدنچیِ یاغی
انتظار برای یک پایانِ خوش
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۹۵

انگار همین دیروز بود که با خواهر  و برادرهای عزیزم،سرگرم رقص و پایکوبی با سمفونیِ بادِ مسافر بودیم.

هیچ کداممان،هیچ ترس و واهمه ای از سقوط نداشتیم و بی توجه به ریتم تندِ موسیقیِ باد،در کنار هم،میرقصیدیم و سرخوش بودیم؛سرخوش،ولی استوار.

جای پایمان آنقدر محکم بود که به فکر سقوط و خورد شدن نباشیم.

ولی طولی نکشید که که روزهای شادابی و طراوتمان،پایان یافت و آواز و رقص های عاشقانه یمان،جایش را به ناله های دردمند و مظلومانه داد.

هیچ وقت یادم نمیرود آن روزی که«گلبرگ»،خواهر بزرگم،با رنگ و رویی زرد و بی جان،دست از دستم کشید و بر روی زمین سقوط کرد؛دیگر توان ایستادن هم نداشت.زمان و چرخش کره ی ماه به دور زمین،کافی بود تا زیبایی و طراوت،از صورتش رخت ببندد و چین و چروک و زرد رویی،ساکنِ چهره اش شود.

هنوز صدای ناله اش که در زیر کفش های پسر جوانی،خِش خِش کنان،مرا صدا میزد،در گوشم منعکس میشود و هر ثانیه مرا به این فکر می اندازد که:فلانی!یک روز هم نوبتِ خورد شدن تو در زیر پای دیگران میشود و آن روز،دور نیست؛بلکه بسیار نزدیک است؛به فاصله ی همین ثانیه،تا پاییز؛شاید هم زودتر.»

حال که با شما سخن میگویم،تک برگِ زرد و چروکیده ای هستم که در انتظار نسیمی خنک،که اینبار نه سمفونیِ باد مسافر،بلکه سمفونی مرگ را برایم به ارمغان خواهد آورد،شاهدِ خورد شدن برادر و خواهر هایم در زیر کفشِ مردمانی عجول و بی حوصله و شاید هم بی تفاوت هستم،که به راحتی پا به روی جسمِ بی حال و جانِ خانواده ام میگذراند و از صدای خش خشِ خورد شدنشان،لذت میبرند و کیفشان کوک میشود.


ولی خبری در راه است،بادِ مسافر،مرگ را برایم به سوغات آورده است؛دعوت به شام آخر شده ام.در تالارِ آیینه.پوچِ پوچ.دختر بچه ای را میبینم که دوان دوان به سمتم می آید تا خش خشی شوم در زیر پاهایش؛دلیلی شوم برای لبخندش.

من راضی ام؛و منتظر.

چه پایانی از این بهتر که پایان من،شروعی باشد بر جوانه زدن لبخندی بر لب این دخترک.

بیا

بیا و در آغوشم بگیر؛که هم آغوشیِ من با کفش هایت،کمدی ترین،تراژدیِ زندگی ام است.

شاد،ولی تلخ.

‌.

‌.

.

.

‌.

.

خِش

خِش


و قهقه ی دخترک که پرواز میکند بر فراز آسمان.


ادامه مطلب

معدنچیِ یاغی
#احمق_نباشیم
چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵

میگن باید به هر عقیده و نظری احترام گذاشت و به سلایق همه احترام گذاشت؛ولیگاهی اوقات احترام گذاشتن به بعضی عقاید و سلایق و نظرات،توهین به شعور و فهم خودمونه!

این بعضی ها به شدت احمقانه و بچگانه هستند و با تأییدشون،عملأ داریم میگیم که«ببین فلانی،منم مثل خودت یه احمقم،که هر چیزی رو قبول میکنم،بدون این که اونو با عقل و منطق بسنجم‌.»

اگه منتظری عقاید و نظراتِ سطحی و پوچت رو قبول کنم و واست به به و چه چه راه بندازم،میتونی یه امتیاز مثبت دیگه به بیشعوریت بدی و سرخوش باشی.

من احمق نیستم که به هر هذیونی که از مغزت به زبونت میرسه احترام بذارم و ستایشت کنم؛توهین هم نمیکنم،ولی شک‌ نکن ستون های این عقایدت،سست تر از چیزیِ که بخوای باهاشون زندگی کنی و به چیزی برسی.

پس بهتره به جای بلند تر کردن صدات توی بحث،بری بشینی به ریشه و عمق عقایدت فکر کنی تا خودت بفهمی ریشه های این عقایدت،توی لیوانِ آبه!آبِ جوب!

معدنچیِ یاغی
تلخْ قهوه ی شیرین
سه شنبه ۲۶ مرداد ۹۵


ثانیه به ثانیه ی عمرم را در پس عقربه های ساعت گذراندم تا به اینجا برسم»»»کافی شاپِ «تلخْ قهوه ی شیرین».

یک‌ کافی شاپِ نُقلی و جمع و جور،در طبقه ی دوم یک ساختمان مدرن؛پاتوقی دِنج برای خلوت های تنهایی ام.جایی که مدت ها بر روی آن میزِ گوشه ی کافی شاپ،در پسِ پنجره اش مینشستم و فارغ از هرگونه دغدغه ای،غرق در تفکرات خودم میشدم.

غرقِ در تنهاییِ خودم و شلوغیِ اطراف.

هیچ وقت آدمِ فضولی نبودم؛ولی همیشه حواسم به میزهای اطرافم‌ بود که پر از دو نفره های عاشقانه بود.حسادت که نه،ولی راستش را بخواهید غبطه میخوردم به جیک جیک های عاشقانه یشان.

ولی گذشت و چرخید آسیابِ زمانه،تا خودم،منِ غرق شده در تنهایی،در همان کافی شاپِ «تلخ قهوه ی شیرین» در برابر ماهی سربه زیر نشستم و اینبار،به چیزی غیر از تنهایی فکر کردم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید،این بود که چه شد که منِ تنها،که میز و صندلیِ گوشه ی کافی شاپ به همراه پنجره ی بزرگش،به تنهایی من عادت کرده بودند،حال مرا دوتایی میبینند.آن هم یک دوتاییِ عاشقانه.

بگذریم.مهم نیست چطوری به آن لحظه و ثانیه و قرار رسیدم،مهم این است که رسیدم.

این رسیدن همراه یک پایان و یک شروع بود.

درست مثل نامِ کافی شاپ.

مثل یک قهوه.

یک سفارش جدید.

مرگِ تنهاییِ «من» و سکونِ تلخ؛

تولد عاشقانه ی «ما» و عشقِ شیرین.


تلخْ قهوه ی شیرین.


پ ن:#بی_مخاطب

معدنچیِ یاغی


همیشه شروع یک جریان،سخت تر از پایانشه.اینکه بخوایم یه کاری رو شروع کنیم به خودیِ خود،هیچ کاری نداره؛ولی اینکه پشت اون جریانی که میخوایم آغاز کنیم،چه هدف و فلسفه ای وجود داره،همیشه اهمیت داشته و باعث تفاوت بین انسان هاست.

اون شخصی که بی دلیل و منطق و بدون هیچ فکری،کاری رو شروع میکنه،قطعأ با کسی که درمورد کاری که میخواد انجام بده،کلی فکر و مطالعه میکنه،فرق میکنه!همونطور که نتیجه و ثمره ی کار این دو شخص با هم متفاوته.

اینکه من قبلا چه وبلاگی داشتم و چه جریان و موضوعاتی رو مطرح میکردم،هیچ اهمیتی نداره!چون اون جریان و سبک،دیگه واسم تمام شده است؛بعد از حذف اون وبلاگ،چند هفته منتظر موندم تا دوباره جوهرِ مغزم راه بیفته و بتونم حرف های جدیدی واسه مطرح کردن داشته باشم!حالا هم که اینجام و این بلاگ رو ساختم،به دنبال زدن حرف های تکراری و پوسیده شده نیستم؛اومدم که حرف های تازه بزنم.حالا اینکه چه سبک و موضوعاتی رو دنبال میکنم رو متوجه خواهید شد؛ولی همیشه به تنوع موضوعات عقیده داشتم و دارم؛پس مطمئن باشید اینجا هیچ سبک و روش خاصی رو دنبال نمیکنم و خودمو محدود به موضوع خاصی نمیدونم و سعی میکنم چیزایی که مینویسم ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو برای شما دوستان عزیزم داشته باشه.

به شدت هم به نظرات و انتقاداتتون محتاجم تا بتونم بهتر بنویسم.


امضا:تِد

معدنچیِ یاغی