مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
از خاکِ گوشِت، جوونه میزنم، سبز میشم از سرِت!

📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «رایان» ثبت شده است

گذشت


همیشه یه چیزی تو دنیا هست که آدم ها رو به حرکت وادار کنه و مجبورشون کنه از زمین کنده شن و راه برن. واسه یکی پول، یکی ماشین، یکی شکم، یکی زیرِ شکم، یکی واسه نگاهش، یکی واسه عشق، یکی دیگه واسه آینده؛ و من رو امروز و خیلی از روزهای زندگیم دیدار با رایا از زمین کنده و میکَنه و خواهد کَند! اینا همه ش انگیزه ان، انگیزه ای واسه حرکت، واسه جریان، واسه زندگی. همه شون هم میتونن واسمون اتفاق بیفتن. بطورِ مقطعی و یا حتی ممتد و بدونِ وقفه! بستگی به خودمون داره کدومش رو انتخاب کنیم واسه جدا شدن از زمین و شروع جریان و زندگی. حالا اینکه "سالِت"، همسایه ی دیوار به دیوارم، دوست داره انگیزه ی حرکت و جریانش در کل یا بیش از نیمی از زندگیش شکم و زیر شکمش باشه به خودش مربوطه و خیلی چیزا رو در مورد خودش، خودش داره ثابت میکنه. ولی من واسه انگیزه ی جدا شدن از زمینم ارزش و احترام قائلم و دلیل و منطق خودم رو دارم؛ البته سالِت هم واسه هدف و انگیزه ی جداییش منطق و دلیل خودش رو داره. "دلم میخواد." خب دلش میخواد! "سوزان"، دختر عموم، دلش ویالون میخواد. "جاناتان"، هم کلاسیِ دوران دانشگاهم، دلش مرسدس بنز میخواست. میوز، گربه م، دلش شیر میخواد! منم دلم رایا رو میخواد. میبینید؟! همه دلشون یه سری چیزا رو میخواد که لزومأ شبیه به هم نیستن و بعضی هاشون زمین تا خودِ خروجیِ کهکشان راه شیری فرق دارن. حتی میوز هم دلش یه چیزی میخواد و حقشه که بخواد. فقط مسئله اینجاست که دل خواسته هامون رو جوری رقم بزنیم که باعثِ کنده شدنمون از زمین بشن. بطورِ واقعی! جوری که واسه رسیدن به دل خواسته مون، بر جاذبه غلبه کنیم و از زمین جدا بشیم و پرواز کنیم! از سر شوق و ذوق واسه رسیدن هستش که دلمون می خواد کنده شیم. ولی خب اون چیز باید اونقدر ارزشمند باشه که ما رو از زمین و از بقیه جدا کنه. وگرنه تو این دنیای مدرن روزانه میلیارد ها نفر دارن نشست و برخاست میکنن و هیچ نشیمنگاهی سرد نمیشه. ولی من خیلی ها رو دیدم که از زمین کنده شدن و میشن، ولی در اصل دارن درجا میزنن. 

سوارِ تاکسی که شدم، طبق معمول خبر ها رو چک کردم. 

- حمله ی سایبریِ کره ی شمالی به نیروگاهِ اتمیِ "گرند گلف" آمریکا؛

- اطلاعات شخصیِ کاربران شبکه اجتماعی "ایکس کانکت" توسطِ گروهی هک شد؛

- افشاگریِ جدیدِ سناتور "دایحمد ناژِد" علیه دستگاه قضایی از طریقِ شبکه ی شخصی‌اش؛

- برگزاری تظاهراتِ ضدِ نژادپرستی در شبکه های اجتماعی و مجازی؛

- افزایشِ آلودگی های شبکه های اجتماعی به ویروسِ "وِتهَم"؛

- کاهشِ آلاینده های مضر و افزایش نرخ سلامتیِ هوا و جوِ کره ی زمین؛

اینا همه اخباری بودن که بولد شده بودن و دست به دست میچرخیدن و بازدید هاشون چند برابر میشد. خب همه چیز مجازی شده. حتی جنگ و نبرد. دیگه گذشت زمانی که انسان حاضر میشد برای اعتقاد و آرمانش جون بده! آخرین جنگ همون جنگِ "پنفیلواسیا" بود که پدرم رو ازم گرفت. پدرم برای آرمانش رفت؛ برای باورش، برای آزادی. اون و رفقاش رفتن که ما بمونیم. بمونیم و آزاد زندگی کنیم. بدون واهمه از شنیدن صدایِ چکمه های سیاست و استعمار تو گوشِ زندگی هامون. الآن دیگه واسه این چیزا سر هم نمیخارونن! چه برسه به فدا کردن جون و دل کندن از دل خواستگی ها! تهِ نبرد های پر سر و صدای این روز های جهان شده حمله ی سایبری به نیروگاه های اتمی و هک و فحاشی و شعار های نمادین علیه ظلم و بی عدالتی و تبعیض! دیگه خبری از سخنرانی های آزادی خواهانه در میونِ مردمِ معترض، اونم روبروی کاخِ ریاست جمهوری نیست! جوری که با فریاد های دکتر "تری شیع" شیشه های ترک خورده ی نظام سرمایه داری بلرزه و همه همصدا برابری و آزادی رو داد بکشن و حقشون از منابع ملی رو طلب کنن و تا رسیدن بهش جا نزنن. الآن میرن توی لونه موششون جلو دوربین و علیه دستگاه قضایی جنجال به پا میکنن، تأیید جمع میکنن و پیرو جذب میکنن. آلودگی فضای مجازی چند برابرآلودگی هوا شده؛ چون دیگه کمتر کسی به خودش زحمتِ بیرون رفتن از خونه رو میده. همه کار ها رو ربات ها و ابَر کامپیوتر ها انجام میدن. کافیه پول داشته باشی فقط! که با توجه به خاک گرفتگیِ کفِ خیابون ها، جیب و حسابِ بانکی مردم پره! اونایی هم که دارن کف خیابون رو خاک روبی میکنن، واسه رسیدن به همون ربات و ابر کامپیوتره! چون همه راحت طلب شدن. شکم ها رو به جلو و مغزها رو به عقب در حالِ حرکتن. سنت های متحجرِ قدیمی منسوخ و جاهلیتِ مدرن جایگزینش شده. همین هفته پیش بود که یکی تو ایکس کانکت، واسه خاطر جمع کردنِ تأیید و و رسیدن به حد نصاب و بعد شکستنِ رکوردِ تعدادِ تأییدیه، خودش رو با یه رباتِ مبارز در انداخت؛ تا با شکست دادنش و انتشار ویدئوش، بیشتر دیده شه. ولی کیه که ندونه ربات های مبارزِ نسلِ هفتم، از روی ساختار های ذهنی و عصب های مغزِ "محمد علی کلی" شبیه سازی و ساخته شدن. من درمورد محمد علی کلی تحقیق کردم. اون شخصی نبوده که به اون نخاله مغز ببازه! اونم با این شرایط و فیزیک و هوشِ ربات های نسلِ هفتم! دنیا دنیای عجیب و پیچیده ای شده. ولی تو همین پیچش ها و عجایبِ تلخ، یکی هست که خیلی ساده و شیرین، دلش رایا رو میخواد؛ و اون منم! مسیر با تمام کسل کنندگی و بوی گند و تاریکیش به پایان رسید و به مقصد رسیدم. و مقصد هم چیزی نیست جز رایا! واردِ شرکت که شدم. وقتی که از شرِّ ربات های شناساییِ هویت واسه ورود به سالن اصلی رها شدم، به طرفِ محل کارم رفتم. بعد از انجامِ کارم و تحویلِ کد های جدیدِ طراحیِ بازیم به رئیس و تحملِ گیر های الکی و مرخرف و عیب های بی اساسش روی کدها، وقت قرار با رایا رسید. رفتم و نشستم سر میزِ همیشگی. پنج دقیقه زودتر از موعد مقرر. سیصد ثانیه کافی بود تا رسیدنش. مثل همیشه خوش قول و آنتایم. اومد و نشست رو به روم. موهای ژولیده ی بلندِ خُرمایی، چشم های بزرگِ قهوه ای، صورتِ بی آرایشِ همیشگی، پیرهنِ حاصل خیزِ کِرِم که انگار گل های گلبهیش بیشتر از قبل شدن و دامنِ بلندِ یخ زده و همیشه برفیش که انگار از قبل سفید تر شده بود. این مجموعه آیتم ها مثلِ معجونی آغشته به آلزایمر عمل کردن و باعث شدن سالِت و سوزان و دل خواستگی و مرسدس بنز و ایکس کانکت و حمله ی سایبری به نیروگاه های اتمی و افشاگری علیه دستگاه قضایی و آلاینده ها و تظاهرات مجازی و جنگِ پنفیلواسیا و زندگیِ رباتی و محمد علی کلی و رئیس مزخرفم و دنیای آرام و راکدِ مزخرفِ بیرون و همه و همه رو فراموش کنم و فقط به یک چیز فکر کنم! چجوری حرف زدن باهاش رو شروع کنم که زبونم نگیره؟ 

  • OVe هستم

گذشت


ساعت هشت و نیم شده و من هنوز توی خونه ام. ساعت نُه هم باید سرِکار باشم. امان از دست این رویاها و کابوس ها، که جفتشون واقعیتِ عینی و ملموس ندارن، ولی گاهی اوقات قابل لمس ترین احساساتِ زندگی واقعیمون رو تحت شعاع قرار میدن، در حدی که تو یه جاهایی نمیدونی داری تو دنیای واقعی نفس میکشی یا هنوز غرقِ جهانِ خیال و خوابی و یا داری تبعاتِ بیداریِ بعد از خواب و خیالت رو میگذرونی و حس میکنی؟! اینجاست که تا به خودت میای میبینی وسط دنیای واقعی داری درجا میزنی و توهمِ وجودت تو خواب و خیال، فقط چند صفحه به بدبختی هات اضافه کرده.

 باید صبحونه بخورم. چون از ساعت شروع وقت اداری تا وقتِ نهار که میشه ساعتِ دو و نیم، نمیتونم چیزی بخورم و میدنم که بدونِ غذا مغزم حتی قابلیت تشخیصِ لپ تاپ از کشوی میز رو هم نداره. یه دونه قرصِ صبحونه از توی یخچال میکشم بیرون و شروع میکنم به جَویدنش. اصولا باید طعمِ کیک توت فرنگی با آب پرتقال رو بده؛ یعنی من واسه همین طعم واسش هشت ویترول پولِ لال و کور و چلاق دادم؛ ولی خب وقتی میخوریش بیشتر مزه ی جوراب گندیده ی شست سوراخ رو میده. البته من جوراب گندیده ی شست سوراخ نخوردم، ولی میدونم به همین اندازه ی طعمِ صبحونه مزخرفه. خیلی دوست دارم، خیلی که نه، دوست دارم همیشه صبحونه ی طبیعی بخورم؛ ولی واقعأ دیگه حوصله شو ندارم. راستش خیلی وقته حوصله آماده کردن صبحونه ی طبیعی رو ندارم. درست از وقتی که مادرم تنهام گذاشت. کانتونیس گرفت و مرد. اول لکنت گرفت، بعد لال شد، دیگه نمیتونست هر روز صبح با داد و فریاد صدام کنه که: رایــــــــــــــــــــــان! رایــــــــــان پسرم! پاشو کیک توت فرنگی واسه صبحونه پختم. بیا بخور که دیرت نشه. دیگه نمیتونست هر روز قبل از رفتن به سرکار بهم بگه مواظب خودت باش، منتظرتم پسرم. دیگه نمیتونست شب ها قبلِ خواب واسه منِ بیست و پنج ساله لالایی بخونه و منم همه ش بهش نق بزنم که من بچه نیستم دیگه. بزرگ شدم مامان. دیگه نمیتونست... یکم بعد هم دست و پاهاش توان و نیروی سابق رو از دست دادن. وقتی واسم میوه ی تازه میاورد، ظرف میوه از دستش میفتاد و خجالت میکشید. منم خودم رو میزدم به اون راه و انگار که حواسم نبوده؛ ولی می‌دیدیم که چقدر هول هولکی میوه ها رو جمع میکرد تا من متوجه نشم. دیگه نمیتونست حتی واسه خودش آب بریزه تو لیوان. چند بار لیوان و پارچ از دستش افتادن و شکستن. روش نمیشد صدام بزنه که واسش آب بریزم. از یه روزی به بعد، همه ش حواسم بهش بود که تشنه ش نشه یه وقت. گذشت و گذشت تا کاملأ دست و پاهاش از کار افتادن و فلج شد. دکتر گفته بود تحت هر شرایطی فوقش دو ماه زنده س. ولی مادر تو همون هفته ی اول رفت. نه بخاطر کانتونیس، که از غصه دق کرد. از اون حسِ تحقیرِ درونی، که دیگه هیچ کاری نمیتونست کنه. خورد و خوراک، بهداشت و حمام، دستشویی و ... مادر که رفت، تازه فهمیدم حجم نبودنش چقدر بزرگتر از حسِ بودنشه. قشنگ طعنه میزد بهم که حالا فهمیدی چقدر تنهایی رایان؟! فهمیدی چقدر هیچکس دوستت نداره؟! فهمیدی چقدر ساده از کنار لحظه های بودن کنار مادرت گذشتی که الآن نبودنش سیلی بشه تو صورتت؟! جواب همه ی این سؤالات بله بود. من خوب میفهمیدم. هر روز بیشتر از قبل. هر روز بی حوصله تر و متوهم تر و شلخته تر. راستی! هیچ وقت فکر نمی‌کردم جای خالی یه نفر بتونه انقدر همه چیزو بهم بریزه. من بهم ریختم؛ مثلِ وسایلِ توی خونه. مثلِ لباس های توی کمد. شبیهِ یه روبیکِ دیجیتال که بهم خورده و حتی خودش هم دیگه نمیتونه خودش رو مرتب کنه.  این بهم ریختگی رو حتی میوز هم فهمیده. گربه مون رو میگم. خیلی وقته دیگه طرفم نمیاد. میدونه حوصله‌ی اونم ندارم دیگه. جای خالیِ مادرم بدجور داره تو دلمم خالی میکنه. میتونستم خاطراتِ مادرم رو هم مثل خیلی از کابوس هام از ذهنم پاک کنم؛ ولی مادرم جزئی از منه. جزئی از وجودم، اون هویتمه؛ مثل پدرم که تو جنگِ پِنفیلواسیا کشته شد، بهتره بگم پودر شد. آدم که وجود و هویت و جزئی از خودش رو پاک نمیکنه. باید باهاشون زندگی کنه و نفس بکشه و نفس بکشه و نفس بکشه. خب دیگه رسیدم به خط تاکسی زیر زمینی. اون بالا هرچقدر هم روشن و شیک و مدرن باشه، خیلی آلوده و سرده. حتی سرد تر از این پایین و کثیف تر از مجاورت با مجرای آب فاضلاب. دلیلش هم تفاوت جنسِ سرما و کثافتشه. دیگه باید برم. امروز هرجوری شده باید رایا رو هم ببینم. میدونم دلش برام تنگ نشده، ولی من بدجوری دلتنگشم.



  • OVe هستم
8 صبح - خانه

موزیک لالاییِ ضبط شده ی مادرم هنوز داره پخش میشه. طبق معمول فراموش کردم قطعش کنم. چشم هام بسته س. باید بیدار شم. خورشید هم همین رو میخواد فکر کنم. وگرنه اینطور بی رحمانه نمیتابید توی صورتم. لالایی کافیه. به توقفش فکر میکنم. متوقف میشه. باید بیدار شم. هر چند سخت و دشوار. به بیداری فکر میکنم. بیداری همیشه سخت تر از خوابیدنه. حتی فکر کردن بهش! هرطور که هست تفکرِ بیداریم غلبه میکنه بر تنبلیِ خوابم. پلک هام تکون میخورن. دوبار کافیه واسه فعال شدن همه چیز. بهتره قبل از کَنده شدن از رختِ خواب، خواب های چسبیده شده به مغزم رو هم بِکَنم. اجازه بدید چِکشون کنم. چند تا کابوس تکراری که یه رویای تنها و متغیر رو اِحاطه کردن؛ مثل همیشه رویا ها کمتر و تنها ترن. تعقیب شدن توسط سگِ هارِ سیاه، غرق شدن توی وانِ حمامِ پر از پول، خودکشی با کربن دی اکسید توی دستشویی، تزریق شیرِ فاسد شده ی اسب به شاهرگِ دستم، شانه زدنِ موی زبان؛ هه. مسخره ان واقعأ. یه لحظه بذارید حذفشون کنم این کابوس های خنده دار رو. چشم هام رو واسه یه لحظه میبندم و به حذفشون فکر میکنم و یه بار پلک میزنم. حالا حسِ بهتری دارم. ولی این کابوسِ سقوط از آسمون بدجوری دردناکه. سقوط همیشه دردناکه البته. علی الخصوص وقتی نتیجه ی یک خبط و اشتباه باشه؛ اونم از عرش به فرش. ارثِ بابامون آدم و مامانمون حوا! وارثینِ خوب و به حقی هستیم. حتی اینجا، کف زمین، تو دلِ هبوط هم دست از سقوط برنمیداریم! ما وارثین عادتمندی هستیم که تنها ارثیه ای که از والدینمون به دست آوردیم، سقوط کردنه! ما میلیون ها ساله که داریم سقوط میکنیم. اجازه بدید این کابوسِ سقوط رو هم پاک کنم. خسته شدم ازش. چشم هام رو میبندم... ولی نه! چشم هام رو باز میکنم. واقعأ چرا باید خودم رو گول بزنم؟! این صورت مسئله پاک شدنی نیست! بهتره هر شب این کابوسِ سقوط تکرار بشه. شاید خسته بشم از خسته شدن! خب دیگه. کافیه ناله و نِق های تکراری. بذارید رویام رو مرور کنم. پلک هام بهم گره میخورند. لبخند میزنم. دوباره جهانِ اوایل قرنِ 21. کتابِ روشناییِ فراموش شده تأثیرشو گذاشت. بازم رویای همون جهان رو دیدم. ساکت تر، خلوت تر، آروم تر، شاد تر، سنتی تر... میخندم و میخندم و اشکِ گوشه ی چشمم رو با لبه ی آستینم پاک میکنم. خب دیگه رایان. کافیه پسر. چشماتو باز کن. مرور رویا هم کافیه. چشم هات رو باز کن و خوب پلک بزن. چشم هات نباید به روشنایی رویاهات عادت کنه. اینجا، توی واقعیت، اون بیرون، بین مردم و توی خیابون، تاریکی منتظرته. اگه همینطوری یهو از رویا به واقعیت بری، چشم هات تار میبینن پسر. چند بار پشتِ سرِ هم پلک میزنم. چشم هام رو باز میکنم. باید برم به کارهام برسم. اون بیرون. بین مردم. توی خیابون.

  • OVe هستم