مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
تو اسیری! تو زندانِ تفکراتِ منفی.


📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

۱۴ مطلب با موضوع «پسرِ تاریکی» ثبت شده است

ساندارک روایتی است از تضادها، نور در تاریکی، امید در ناامیدی، سفیدی در سیاهی محض، یک دنیای خاکستری! دنیای خاکستری ای که آمده تا اثبات کند مجاهدت بی انتهاست، آمده تا نوری باشد در سیاهچال های تاریکیِ امروزِ انسان هاست.

سالها پیش که مردم در جهالت و تاریکیِ دنیای خود گم شده بودند، برای آنان نوری فرستاده شد که نجات بخش حقیقیِ بشر تا به امروز بود.اما امروز پس از سال ها تاریکیِ حقیقی تحقق میابد و ما انسان ها مقابل نور مقاومت میکنیم، خودمان هم باور کرده ایم که تن دادن به نور مساوی است با قربانیِ دشلایت شدن، و نمیفهمیم که شاید برای ظهورِ نور هم باید قربانی داد، باید دفاع کرد و ایستاد. این همان چیزی است که جستجوگرانِ نور بخاطر آن جان دادند، رفتند تا اثبات کنند ماندن همیشه با عزت نیست، گاهی در رفتن لذتی هست که درماندن نیست.

ساندارک، قصه ی امروز ماانسانهاست؛ همگی معنای خفقان را درک میکنیم اما چشم میبندیم روی تاریکی. در رویایمان با نور زندگی میکنیم تا مبادا شکار محافظان دربار دشلایت شویم. و بااین نوع زندگی خو میگیریم، به آن عادت میکنیم و تاریکی را بعنوان بخشی از وجود جامعه میپذیریم و آنقدر تاریکی جامعه در وجودمان نفوذ میکند که سراپا همه تاریکی شویم؛ که خوبی برایمان کابوس شود؛ که رویای نور در وجودمان بمیرد و تسلیم خواسته های دشلایت صفتان شویم.

اما همیشه اوضاع همینطور نمی ماند گاهی در جامعه ناهمتایی یافت میشود، که حقیقت وجودی اش نفوذ ناپذیر است. و همان ناهمتا،همان ساندارکِ قصه ، تحولی ایجاد میکند که چتر تاریکی را از آسمان زمین می رباید و روشنایی را دوباره مهمان قلب ها میکند.

شاید تمایل من به این قصه برای همین باشد، وجود من را نیز تاریکی تسخیر کرده است و ساندارک برایم امیدی است در ناامیدی. شاید همه ی ما را تاریکی فراگرفته است، اگر نگرفته بود، باید ساندارکی ظهور میکرد، باید تحولی ایجاد میشد و باید ستاره ای دوباره میدرخشید. اما سیاهچال های تاریکی کماکان پابرجاست و پرتو نور روز به روز کم رنگ میشود.

به امید روزی که گفتگو به جای شمشیر، مهربانی به جای کینه ورزی، و آینده ای روشن به جای گذشته ای سیاه بنشیند.


+ با تشکر از pokerface

+ هر کسی خواست پسرِ تاریکی رو بخونه بگه تا بهش رمز هاشو بدم.

  • OVe هستم

+ یه توضیح ابتدای پست بدم! تصمیم گرفتم حالا که فصل اولِ پسرتاریکی تموم شده هرچند وقت یه بار از یکی از دنبال کننده های پسرِ تاریکی درخواست کنم در قالبِ پستِ مهمان حس و حال یا برداشت های شخصیش رو با هم تلفیق کنه و واسم بفرسته تا اینجا منتشر شه تا با تفکرات و برداشت های مختلف آشنا بشیم.

قسمتِ اول به روایتِ گیس گلاب خاتون:

همه جا در تاریکی گم شده بود. به هر سمت چشم می چرخاندم باز هم فقط تاریکی بود و تاریکی. ترسیده بودم. دستانم یخ کرده بود. بی قرار مدام دنبال نور میگشتم. صدای اطراف لحظه به لحظه دور می شد. من فریاد می زدم تو را به خدا نروید. آن ها نمی ترسیدند. من اما با آن دستان یخ کرده سرجایم میخکوب شده بودم. فریاد زدم. خواهش کردم. هیچ کدامشان گوش ندادند. به من می خندیدند. فقط می خندیدند و صدای خنده شان دور و دورتر می شد. پاهایم می لرزید. دستانم می لرزید و داشتم بلند بلند گریه می کردم و فریاد می زدم. همه تنهابم گذاشتند. تک تکشان. صدای تک تکشان کم کم محو شد. من تنها شدم. نشستم روی نمناکی زمین. به رو به رویم نگاه کردم. و از حس تنهایی بین آن همه تاریکی بغض کردم. زندگی آمد نشست روی قفسه ی سینه ام و نفس کشیدن برایم سخت شد. دستانش را حلقه کرد دور گردنم. به تدریج فشار را بیشتر کرد تا کم کم خفگی تمام وجودم را بگیرد. کم کم خفگی داشت تمام وجودم را می گرفت. به همین راحتی. 

  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۴
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۷
  • OVe هستم

یادداشتِ هشتم به روایتِ شارون


+ رمز به دلایل امنیتی :) عوض شده هرکی میخواد همینجا بگه تا اگه صلاح دونستم بفرستم واسش[الکی مثلأ خیلی خفنم و اینا :)) ] 

  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۰
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۵
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
  • OVe هستم

از نوشتنش لذت میبرم! به معنایِ واقعیِ کلمه! پسرِ تاریکی را میگویم. خیلی به دلیلِ این لذت و حالِ خاص فکر کردم؛ دلیلش ریشه داشت در کودکی ام. درست همان زمانی که قسمت اولِ اربابِ حلقه ها در تلویزیون پخش شد و مادرم اجازه نداد تماشایش کنم. میگفت برایِ سنت خوب نیست این هیولاهایِ زشت و چندش آور را ببینی؛ برای روح و‌ روانت مناسب نیست!

ولی من اربابِ حلقه ها را دیدم! ولی مخفیانه و به دور از چشمِ مادر! واقعأ عاشقش بود و از دیدنش لذت میبردم. انگار که دنیایِ جدیدی برایم مجسم شده بود و دروازه اش، قابِ کوچکِ تلویزیون.

همانجا بود که به جی.آر.آر تالکین «نویسندهٔ» غبطه خوردم و تهِ دلم آرزو کردم‌ روزی بتوانم یک داستان، با شخصیت ها و جهانِ نو و فانتزی بنویسم و خدا را چه میدانی؟! شاید روزی فیلمی شبیهِ ارباب حلقه ها هم از روی داستانم ساختن و مثلِِ جی.آر.آر تالکین معروف بشم و همه مرا بشناسن! این ها جزئی از رویاها و آرزوهایِ کودکی ام بودند و حال که پسرِ تاریکی را مینویسم، متوجه ام که لذت و‌ حالِ خاصش، بخاطرِ تعبیرِ رویایِ کودکی ام است؛ اینکه تا حدودی موفق به ساختِ دنیایی جدید با شخصیت هایِ خاص شده ام، واقعأ برایم لذت بخش است؛ درست است که داستانِ من با داستانِ جی.آر.آر قابل قیاس نیست، ولی مهم حالِ خوبیست که هنگامِ نوشتنش دارم! حالی که بخاطرِ فشارِ فکریِ داستان، توأمِ با سر درد و درگیری های ذهنی میشود و گاهی مجبورم میکند داستان را تمام نشده رها کنم و روزِ بعد به سراغش بروم تا مبادا روانی شوم! ولی همین سردرد و به مرزِ جنون رسیدنش را هم دوست دارم. قدم زدن بر رویِ مدارِ خیال پردازی هایِ خاصِ خودم‌ را بیشتر!

ولی به نظرم بیان جایِ مناسبی برایِ این جور داستان های دنباله دار و فانتزی نیست؛ اینجا استراتژیِ نون دادم، نون بده حاکم است و کمتر کسی به محتوا و قلمِ نویسنده ها توجه میکند؛ بیشتر از این ها دنبال کننده و تعدادِ کامنت ها مطرح است و حاشیه نویسی، ارزش و جایگاهِ بهتری دارد؛ داستان و قلمِ من «کیبورد حتی»، اصلأ خوب نیست و قصدِ تعریف ندارم، ولی پسرِ تاریکی، بهتر است خصوصی و در دفترِ مخصوصِ خودم نگاشته شود؛ جایی که به آن تعلق دارد؛ بیان وصلهٔ خوبی برایِ پسرِ تاریکی نیست! فضایِ وبلاگ نویسی اینگونه داستان ها را هضم نمیکند و این ربطی به قلم و‌ خوب بودنِ نویسنده یا داستان ندارد؛ بحث سرِ حال و حوصلهٔ خواندن و فکر کردن و تجزیه و تحلیل است که کمتر کسی حال و حوصلهٔ خواندنِ داستان های دنباله دار را دارد.

+ به احترام اون دوستانی که لطف کردن و داستان رو خوندن و فکر کردن و تجزیه و تحلیل، پسرِ تاریکی تا پایانِ فصلِ اول ادامه داره و باقیِ فصل ها، منتقل میشه به دفترِ شخصیِ خودم! 

واسه قسمت جدید هم رمز تغییر کرده! هرکسی میخواد بگه بفرستم واسش!

+ قسمت جدید امشب ساعت ۲۳ منتشر میشه! 


  • OVe هستم