بریم بغلش؟
يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵

همه ی ما آدما یه وقتایی میشه که کم میاریم. واقعأ دیگه نمیکشیم. اونقدر رومون فشار میاد که هرچیزی به ذهنمون میرسه واسه خلاص شدن از اون وضع! حتی خ و د ک ش ی!

 میدونم سخته تحملِ بعضی سختی ها! میدونم گاهی اوقات تحملِ سختی ها و مشکلات و دردهای زندگی، بدجوری قلبمون رو به درد میاره! همه مون میدونیم این درد و سختی واسه هرکدوممون یه جوره! یعنی قرار نیست درد و سختیِ زندگیِ من با دختر همسایه مون «عفت» یکی باشه و این کاملأ طبیعیه که دردِ عفت، واسه اون سختی و فشارِ خاصِ خودشو داره و منِ نوعی حق ندارم قضاوتش کنم که: هه! عفتُ ببین! بخاطر فلان مسئله ی ساده از زمین و آسمون سیرِ و دپرس شده!» من هیچ وقت حق ندارم حالشُ قضاوت کنم و دروغگو و بازیگر بدونمش! 

من فقط دارم میبینم که اون حالش خوب نیست، فقط میبینم که میگه حالم بده؛ دقت میکنید؟ فقط دارم میبینم! پس چجوری به خودم حق بدم در موردِ زندگیِ یه نفر قضاوت کنم؟ مگه میشه دیده هایِ سطحیِ خودمو ربط بدم به حال و روزِ یه آدم؟

حالِ همه بد میشه! همه یه جاهایی نا امید میشیم. دور و اطرافمون رو میبینیم و میفهمیم کسی نیست! نه که کسی نباشه ها! هست! گاهی اوقات خیلی هم شلوغِ اطرافمون. ولی تنهایی رو با گوشت و پوست و خونمون حس میکنیم و گوشه گیر میشیم. ولی این دلیلِ خوبیِ که حضورِ خدا رو ندید بگیریم؟ دلیلِ منطقیه ایِ که بِبُریم از همه چی؟ منطقیه که دیگه تلاش نکنیم واسه خوب شدن؟ دیگه توکل نکنیم به خدا واسه خوب شدن؟ تنها، اون کسیِ که خدا رو نداره! ماها هرچقدرم که بد باشیم، خدا هست! خدا رو داریم؛ اونم هوامونو داره؛ حتی با آغوشِ باز منتظره ماس که بریم و بغلش کنیم؛ ولی خب گاهی اوقات یادمون میره چنین خدایی رو هم داریم؛ یادمون میره منتظرمونِ! ولی اون که یادش نمیره! خدا منتظره خاب! وقتش نیست بریم تو بغلش؟ درسته هوایِ زندگیِ خیلی هامون سردِ، ولی شک ندارم آغوشِ خدا خیلی گرمه! خیلیا! کافیه امتحانش کنیم : )

معدنچیِ یاغی
عمقِ فاجعه
شنبه ۲۹ آبان ۹۵

میگن عمقِ فاجعه! مصداق های زیادی رو میشه واسه این عمقِ فاجعه آورد و درموردشون بحث کرد! ولی به نظرِ من عمقِ فاجعه ی جامعه ی ما اونجاس که یه پسرِ بی غیرت و بی همه چیز، با افتخار از کثافت کاری هایی حرف میزنه که سرِ دختر های ساده آورده!

میخنده و تعریف میکنه و میخندن و تحسینش میکنن!

لعنت به هرچی پسرِ بی شرف و بی غیرتِ که بجای اینکه چشم و امیدِ دخترهایِ وطن، به غیرت و پشتشون به ناموس پرستیِ این کفتار ها گرم باشه تا توی بحران ها هواشونو جلو متجاوز و دشمن داشته باشن، باید مواظب باشن طعمه ی هوس و شهوت رانیِ این لعنتی ها نشن!

این خوک های کثیف، مایه ی ننگ و آبروریزیِ غیرت و شرافت و ناموس پرستی هستن! لعنت به همه شون!


معدنچیِ یاغی
یه آمپول یا شربت!
جمعه ۲۸ آبان ۹۵

علمِ پزشکی خیلی پیشرفت کرده! ولی با تمامِ این پیشرفت ها هنوز یه چیزی کم داره! یه آمپول یا شربتی که بشه باهاش بعضی از بچه ها رو بچه نگه داشت! 

انصافأ بعضی از بچه ها حیفه بزرگ شن! 

به نظرم تا وقتی بچه ها تو دنیا به دنیا بیان و باشن و بخندن و گریه کنن و بازی کنن، میشه به این دنیایِ لعنتی دل بست و بهش امید داشت! میشه توش زندگی کرد و زندگی دید!

+دخترِ دخترخاله و پسرخالم هستن ایشان! خیلی هم گوگولی مگولی هستن ایشان! از عنفوان کودکی عشقِ موزیک هستن ایشان D:

معدنچیِ یاغی

اینکه اون روز چه فیلمی اکران شد و بازیگرها و کارگردانش کیا بودن و چه استقبالی ازش شد، مثل همیشه اصلا مهم نبود! مهم ترین اتفاقِ اون روز، چرا اون روز؟ مهم ترین اتفاقِ عمرم چشم های تو بود!

چشم هایی که نه آبی بود، نه عسلی یا سبز! چشم هات شبیهِ خیلیا قهوه ای بود. اصلأ چه اهمیتی داشت رنگِ چشم هات، وقتی رنگِ سادگی و صداقت توشون موج میزد؟! چیزی که چشم های تو داشتند یه نگاهِ زلال و بی آلایش بود. چیزی که شبیهِ شو فقط تو قصه ها خونده بودم. 

بخوام درموردِ چشم هات بنویسم باید از لغت نامه ی کشورهای دیگه و حتی سیاراتِ دیگه هم کمک بگیرم تا بتونم حقِ آرامش و حسِ عجیبی که بهم تزریق کردن رُ ادا کنم!

 وقتی بهم پاپکورن تعارف کردی انگار چند ساله همُ میشناسیم و با هم رفت و آمد داریم؛ ولی حقیقت این بود که دفعه ی اولی بود که میدیدیم همُ! اصلأ اینکه دربندِ شیک و اتوکشیده حرف زدن باشی، نبودی! خیلی خودمونی و محترمانه حرف میزدی. مثلِ خودِ خودت بودی! یه معمولیِ جذاب! بازیگرها رُ خوب میشناختی، ولی بازی نمیکردی! یه خودِ دوست داشتنی. بدون ادا و آرایشِ چهره و تفکر!

جوری محوِ تحلیل های تخصصیت از فیلم شده بودم که بطور کل یادم نبود که با رفیقم اومدم فیلم ببینم و اون بیچاره دلخوشیش به منِ! راستش چرا دروغ؟! من کاری با تحلیل هات نداشتم. یعنی اصلأ نمیشد چیزی بفهمم. لحن و آوایِ صدات که بخاطرِ رعایتِ حقِ بقیه تو فیلم دیدن، آروم و تهِ چاهی شده بود، مثل یه لالایی گوشمُ نوازش میداد؛ حتی قابلیتِ اینُ داشت به عنوانِ مورفین از گوش به مغزم تزریق شه و تمومِ درگیری های فکریم‌ رو بخوابونِ! 

فیلم تموم شد؛ جوری که هیچی ازش نفهمیدم! هیچی! در حدی که خودت بهم گفتی :« آقا فیلم تموم شد! نمیخواید برید؟» اونجا خیلی دوست داشتم ازت یه آدرس یا شماره تلفنی چیزی بگیرم! کاری که هیچ وقت توی عمرم حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود! ولی اونجا دلم خواست بازم ببینمت. دلم خواست! اینم سابقه نداشت! ولی انگار مغز و زبونم قفل شده بودن. به سختی فقط تونستم باهات خداحافظی کنم. جوری محوِ رفتن و قدم هات شده بودم که رفیقم بعدِ سه چهار تا ضربه به دوشم گفت :« کجایی رفیق؟؟ خوبیت نداره دخترِ مردمُ اینجوری نگاه کنی! پیاده شو با هم برگردیم خونه!» بعدش هم خندیدیم و برگشتیم خونه! 

فردای اون روز دوباره رفتم همون سینما! منی که سینما رفتن واسم مسخره به نظر میومد، رفتم سینما! نه فقط اون روز، تا همین امروز هم سینما رفتنم ادامه داره. اون روز، ببخشید! اون روز تا همین امروز، به امیدِ دیدنِ دوباره ی تو سینما میام. نه فقط اون سینما! آدرسِ کلِ سینماهای این شهرِ لعنتی رُ حفظم! با تعدادِ ردیف و صندلی هاشون حتی! ولی انگار تو فقط دوساعت از تو رویاهام مرخصی گرفته بودی تا بیای و کلِ معادلاتِ رویاییم رو به چالش بکشی! تا بهم بفهمونی رویا همیشه تو خواب نیست! توی بیداری، توی سینما هم میشه به رویا رسید و لمسش کرد. 

من به امیدِ دیدنِ دوباره ت، سینما رُ فهمیدم! در حدی که کارگردان شدم و بیلبوردِ فیلم هام، تو کلِ این شهرِ لعنتی هست؛ ولی چه اهمیتی داره؟ چه اهمیتی داره وقتی تو نیستی تا باهات فیلم تحلیل کنم؟ خوب میدونی! تحلیلِ فیلم بهونه س؛ میخوام دوباره صداتو بشنونم! نگاهتُ ببینم!

نمیخوای بیای فیلمِ جدیدمُ ببینی؟ خیلی جایزه گرفته و همه دوستش دارن؛ اسمش:«رویایِ نیمه تعبیر!» 

منتظرِ اومدنت هستم تا بیای و این تعبیر کامل شه!

معدنچیِ یاغی

هیچ وقت فیلم باز نبودم؛ در حدی که معروف ترین بازیگرها و کارگردان هایِ جهان رُ نمیشناختم. سینما واسم تو فیلم هایِ درِ پیتِ شبکه سه خلاصه میشد؛ اوجِ لذت و خوشحالیم هم واسه فیلم دیدن، همون شبِ چهارشنبه سوری بود که جدیدترین فیلم های دنیا رُ پخش میکردن. هیچ وقت سینما رفتن رُ درک نمیکردم و اونُ کاری بیهوده و وقت تلف کن میدونستم! «آخه چه کاریه بریم سینما وقتی دو روز دیگه فیلمش میاد تو اینترنت.» هم استدلالم! تا روزی که به واسطه ی بهترین دوستم که تازه از آلمان برگشته بود و رویِ حسابِ رفاقت و تعارف که فلانی تازه از اروپا برگشته و بهت رو انداخته که بعدِ n سال دوری از وطن و فیلمِ ایرانی ندیدن تو سینما، بیا بریم یه فیلم ببینیم، راهیِ سینما شدیم! 

اینکه اون روز چه فیلمی اکران شد و بازیگرها و کارگردانش کیا بودن و چه استقبالی ازش شد، مثل همیشه اصلا مهم نبود! مهم ترین اتفاقِ اون روز، چرا اون روز؟ مهم ترین اتفاقِ عمرم چشم های تو بود!


+ادامه داره...

ولی مخاطب نوچ D:

معدنچیِ یاغی

داداشِ نُه ساله خیلی ریلکس و جذاب، با زمزمه ی «خوشحال و‌ شاد و‌خندانم» بر لب، در حالِ عبور از روبرویِ تِد بود که ناگهان صدایِ گوش نوازِ «زاااااارج» از پسِ گردنِ داداشِ نُه ساله در فضای خانه طنین انداز شد! 

داداشِ نُه ساله پسِ گردن خاران نگاهی به سقف «چشمانِ تِد» انداخت و پوکر طور پرسید: چرا میزنی آخه؟؟ مگه آزار داری؟؟؟

تِد دستی ب محاسنِ نداشته اش کشید و نگاهی عاقل بر عاسکل به او انداخت و پیرِ فرزانه گون گفت:ببین داداشِ گُلم! من برادرِ بزرگتم! در قبالِ تربیتت مسئولم! وقتی که داشتی از روبروم رد میشدی، بارقه هایی از غرور و تکبر رُ در عمقِ نگاهت حس کردم و برخودم وظیفه دونستم، این نطفه ی شیطانی رُ در ذاتت، هنوز متولد نشده خفه کنم!! بخاطر همین اون پس گردنی رُ حواله ی گردنت کردم. الان نگاه کن به خودت؛ چه متواضع و خاشع و فروتن و اینا شدی! نمیخوای ازم تشکر کنی یعنی؟؟؟ هان؟؟» 

داداشِ نُه ساله نگاهی به سقف «آسمان» انداخت و پس از تکاندنِ سر به صورتِ آونگی، نفرین کنان به سمتِ درِ خروجیِ کادر روانه شد.

+لازم به ذکرِ این حرکتِ تربیتی رُ روی پسرخاله و پسردایی و پسرعموم که همگی دوازده سیزده ساله هستن پیاده کردم و بازخورد های نسبتأ مثبتی دریافت کردم! حداقلش اینِ ازم حساب میبرن D:

اصن اسمِ تد تو خانواده با پس گردنی و سرکوبِ غرور و‌ تکبر و روش های تربیتیِ نوین گره خورده!

به همین برکت!

معدنچیِ یاغی

بی همگان ب سر شود

بی تو...

بی تو...

خیالت تختِ خواب! خیلی شیک و مجلسی تر هم به سر شود D:

همراه با شلوار کُردی و رکابی و چیپس و پفک و تخمه و Pes17 هم به سر شود تاز D:

والاع!


[واکنشِ تِد در هنگامِ رفتنِ اقدس به خانه ی باباش پس از بحث و جدل«لفظیا! فیزیکی نبود جانِ عفت»]

معدنچیِ یاغی

دوستانِ جان! قضیه چیه نود درصدِ بیان رو دخترا اشغال کردن؟!!

چپ و راست میری، میخوری به یه بلاگرِ دختر که یا داره لاک میزنه و سرِ رنگش با دوستش کل کل میکنه! یا داره درموردِ مدل مویِ کوتاه شده ی جدیدش که کوتاهشون کرده به شدت ابرازِ ندامت و پشیمانی مینماید! یا هم که داره پیرامونِ شال و مانتو و دیگر اقسامِ پوشیدنی بحث و چالش سازی میکند!

 اصن امنیتِ روانی و جانی و شرعی و عصبی نداریم! 

والاع به خدا! من به شخصه معذب میشم اصن!! باز میگن در حقِ ما نامردی شده و حقِ ما رُ خوردن! همینجا هم اکثریت رو دارید بی انصافا :)) یه چادری، پرده ای چیزی بکشید حداقل ما پسرا خجالت نکشیم اینقدر«!»

این حد از حجب و حیا و مظلومیت و معذب بودنِ ما رُ چجوری برمیتابید؟؟؟

چرا کسی به دادِ ما پسرا تو بیان نمیرسه؟؟؟

تا کی قراره در اقلیت باشیم؟؟

مسئولین کجان؟؟؟

صلیبِ سرخ کجاس؟؟

 حقوق بشر چی میگه؟؟؟

 بان کی مون چرا رفت که نتونه ابرازِ نگرانی کنه واسه ما؟؟؟

اون بطریِ اسیدِ من کو؟؟

چرا این تیغ نمیبره؟؟؟

چرا سیانور ها چینی شدن؟؟

چرا من اینقدر غُر میزنم؟؟؟

ای خدااااا D:

معدنچیِ یاغی
Game Over نشیم
جمعه ۲۱ آبان ۹۵

وجودِ دشمن و سختی های زیاد تو مسیرِ رسیدن به اهدافمون، دلیلِ خوبی بر درست بودنش میتونه باشه«البته این قضیه تقریبأ نسبیه». درست مثل بازی های کامپیوتری«گوشی و باقیه ی کنسول ها حتی»؛ اون مسیری درسته که توش دشمن و مأموریت های دشوار وجود داره؛ مسیرهایی که هیچ دشمن و مأموریتی توش وجود نداره، به بیراهه و ناکجا آباد میره؛ تهش مجبوریم برگردیم و پیِ مسیرِ درست بگردیم؛ که خب طبیعتأ این عقب گرد، وقت و عمرمونُ تو بازیِ زندگی میگیره.

 پس یادم باشه هیچ وقت از زیادیِ دشمن و سختی ها تو مسیرِ اهدافم نا امید و دلسرد نشم؛ بهتره مهمات و اراده ی خودمُ واسه روبرویی با سخت ترین مأموریت ها تو زندگیم، قوی تر و راسخ تر کنم و حواسمم باشه به دشمن هام که یه وقت Game Over نشم D;

معدنچیِ یاغی
تناقض
پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵

چشم ها باز، ولی همه کور

گوش ها شنوا، ولی همه کَر

زبان ها روون، ولی همه لال


این تناقض ها رُ درک نمیکنم! 

این مردمُ نمیفهمم!

اینکه اونا هم منُ نفهمن، کاملأ عادلانه س!

عاشقِ این توازنم؛ به دَرَک که مسخره م کنن

تمسخرِ بعضیا، قدم هامُ واسه ادامه ی راه محکم تر میکنه : )



معدنچیِ یاغی