مردی به نامِ نِئو

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ نِئو

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس نوشت: یه کهکشان تو نگاهت بود پسر! بی‌مقدمه بهت میگم: کهکشانت رنگ و بوی بیگ‌بنگ گرفته!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

طبقه بندی موضوعی

۳۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

" چقدر خودت رو اذیت میکنی بابا! بیخیال! تهش خاکه دیگه. " فارغ از این بحث که این اصطلاح بطورِ کلی درست هست یا نه، میخوام یه بحثی رو در رابطه باهاش مطرح کنم. اول اینکه اگه نگم همه مون، حداقل 90 درصدمون این حرف یا حرفِ شبیه بهش رو بطور مستقیم یا غیر مستقیم از اطرافیانمون شنیدیم و شاید خودمون هم بکار بردیمش؛ این ها مدِ نظرِ من نیست. من میخوام این مسئله رو بررسی کنم که اگه یک سری از موفق ترین و ثروتمند ترین افرادِ جهان، طبقِ این حرف و اصطلاح، مسیرِ زندگیشون رو ادامه میدادن و هدف گذاری میکردن، به کجا و چه مقصدی میرسیدن.


1. استیو جابز:

استیو اگه طبقِ نصیحتِ پدر خوانده ش، پل رینهولد، مبنی بر اینکه: " ای باباع.استیو! چقدر درس میخونی پسر! خودت رو اذیت نکن. تهش خاکه دیگه. " عمل میکرد، اوجِ موفقیتش خلاصه میشد تو یه نیسانِ آبی و یه دستمال یزدی به گردن، تو کوچه پس کوچه های سانفرانسیسکو، یه دست به فرمونِ نیسان، یه دست به بلندگو، تو ظل تابستان عربده میزد: سیبِ دماونده! بیا حراجِ تابستونی گذاشتم! همین دو ساعت پیش از باغِ نوکِ قله ی دماوند چیدم. بدو بیا که تموم شد. [ یک گاز به سیبِ توی دست و آبِ سیبی که پاچید تو شیشه جلو ]

بعد از کلی عربده کشی و شنیدنِ فحش های ناموسی مبنی بر: [ بر فادِرت لعنت شِتی ] یا [ آنتِت رو سگ گاز بگیره جابز ] و دیگر ابراز اراداتِ خانوادگی، چند نفر میان ازش خرید کنن که با تَلی از سیب های گاز خورده مواجه و مجددأ علاوه بر اینکه چوب گذاشتن لای بغلش، آنت و فادر و مادِر و دیگر بستگان رو مورد نوازش های روحی روانی قرار دادند.


2. بیل گیتس:

مری " مادرِ بیل " به بیلِ جوان: کافیه دیگه پسرم. چقدر کار میکنی! انقدر زحمت میکشی تهش خاکِ سردِ گوره دیگه. سخت نگیر انقدر!

بیل گیتس اگه این نصیحت رو گوش میکرد تهِ تهش تو جنوبِ سیاتل، تهِ خیابونِ سرباز رایان [ جیمزشون ]، یه کافی نت داشت که جوونا میومدن بجا ثبت نام کنکور و حج عمره و عتبات و سهام عدالت و اینا، توش گات دانلود میکردن [ با توجه به اینکه بیل، بسته ی نامحدودِ 100 گیگابایتی میگرفت واسه کافی نتش، یقینأ کارِ اخلاق مدارانه ای نبود ] و حتی مقاله و پایان نامه میدزدید و کپی میکرد واسه ترم هفتی های دانشگاهِ شهرشون و از همین راه مخِ دختر همسایه ی دانشجوشون رو هم میزد و بدبخت میشد. به همین برکت که!


3. کارلوس اسلیم:

کارلوس عمه ش که اطلاعاتِ درست حسابی ای ازش در دسترس نیست، اون نصیحت معروف رو بهش میکرد و کارلوس، اوجِ موفقیتش رو تو مکزیکوسیتی توی بستنی فروشیِ برادرانِ مارکز [ به جز جمشید ]، درحالی که ذرت مکزیکی میداد به ملت و با دوازده دو صفرش مار بازی میکرد و میسوخت همه ش، جشن میگرفت.


4. آمانسیو اورتگا:

ایشونم اگه اون نصیحت رو سر لوحه ی زندگیش قرار میداد، الآن بجا اینکه دومین فرد ثروتمند جهان و موفق ترین شخص تو حوزه پوشاک و مد باشه، خرسی، خری، هاچ زنبور عسلی چیزی میشد جلو این لباس فروشی های لاکرونیا و ملتی که به سمتِ استادیوم گاو سواری میرفتن رو هدایت میکرد به سمتِ لباس فروشی، که تهش هم همه میرفتن طرفِ گاو سواری و محلِ سگ هم بهش نمیذاشتن و صاحب کارش هم مثلِ پفک پرتش میکرد بیرون و بیکار میشد و بعدشم تو پارک معتادش میکردن و تزریقی میشد میفتاد تو جوب، و میمرد [ نقطه ]


حالا باز خود دانید و این نصیحت و آینده ای که در پیشه!


+ شاید ادامه ی همین پست رو واسه افرادِ موفقِ دیگه هم بنویسم! خدا داند!


  • Neo Ted

طرف بزرگترین و عمیق ترین شکستِ طول عمرِ بی خاصیتش، مربوط میشه به شکستِ فاجعه بارش در لحظاتِ آخر در مِنچ، و اگر هم بخوام به شکستِ عاطفیش اشاره کنم میتونم اشاره ای داشته باشم به مردنِ یکی از جوجه رنگی هاش بر اثرِ سو هاضمه، اونوقت متنِ آهنگ هایی که گوش میده این مدلیه:

* با عربده های زوزه دار خوانده شود


میگن شبِ عروسیته عروس خانوم مبارک

دستاشو سفت گرفتی عشق جدید مبارک

خودزنمیو دو تیغو این قلب پاره پاره

عروس شدی عزیزم مبارکِ دوباره

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن


♫♫♫♫


وقتی قدماتو موقع رفتن میدیدم

خون گریه میکردم از توو ترکیدم

کارت عروسیتم رسید وای

صدای شکستن استوخونامو میشنیدم

گل گرفتم واست ندیدی؟

از همون گلایی که تو همیشه دوست داشتی

گل از دستم افتاد چشمم بهت افتاد

دیگه زنداداشم شده مبارک داداشی

سخته اون که دوستش داشتی یه عمر

جلو چشات کنار داداشت بشینه

بله بگو عشقم گور بابای من

عروس خانوم کجاست رفته گل بچینه

یه جا سردرد همه دیوونگیت میشه

یه جا گریه هات تبدیل به خودزنی میشه

یکی گریه میگن شبِ عروسیته عروس خانوم مبارک

دستاشو سفت گرفتی عشق جدید مبارک

خودزنمیو دو تیغو این قلب پاره پاره

عروس شدی عزیزم مبارکِ دوباره

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن


♫♫♫♫


وقتی قدماتو موقع رفتن میدیدم

خون گریه میکردم از توو ترکیدم

کارت عروسیتم رسید وای

صدای شکستن استوخونامو میشنیدم

گل گرفتم واست ندیدی؟

از همون گلایی که تو همیشه دوست داشتی

گل از دستم افتاد چشمم بهت افتاد

دیگه زنداداشم شده مبارک داداشی

سخته اون که دوستش داشتی یه عمر

جلو چشات کنار داداشت بشینه

بله بگو عشقم گور بابای من

عروس خانوم کجاست رفته گل بچینه

یه جا سردرد همه دیوونگیت میشه

یه جا گریه هات تبدیل به خودزنی میشه

یکی گریه هاش آبروی دلشو میبرد

نشد یکی شکست عشقی خورد

امشب خودکشی میکنم خودزنی که سهله

به من اصلا نگا نکن محکم بگو بله

رگه دیوونگیم گل کرد خواب از سرم پرید

کشیدم کشیدم تا رگامو برید

واسه دل بریدن از تو بریدم این رگو

تو میدونستی اخلاق این دیوونه ی سگو

من فقط یه پام که نه جفت پاهام لبِ گوره

باید بمیری وقتی که جدایی زوره

وقتی مست بودمو همه چیو دوتا میدیدم

تو بازم واسه من یکی بودی عشقم

خونمون سفید بود الان قرمز شده ها

آخه اسم تورو همه جا با خون نوشتم

چشم تو خیره به اون چشم من کاسه ی خون

چشم من حلقه ی اشک دست تو حلقه ی اون

خنجرو جوری زدی که قرصم اثر نداره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره آبروی دلشو میبرد

نشد یکی شکست عشقی خورد

امشب خودکشی میکنم خودزنی که سهله

به من اصلا نگا نکن محکم بگو بله

رگه دیوونگیم گل کرد خواب از سرم پرید

کشیدم کشیدم تا رگامو برید

واسه دل بریدن از تو بریدم این رگو

تو میدونستی اخلاق این دیوونه ی سگو

من فقط یه پام که نه جفت پاهام لبِ گوره

باید بمیری وقتی که جدایی زوره

وقتی مست بودمو همه چیو دوتا میدیدم

تو بازم واسه من یکی بودی عشقم

خونمون سفید بود الان قرمز شده ها

آخه اسم تورو همه جا با خون نوشتم

چشم تو خیره به اون چشم من کاسه ی خون

چشم من حلقه ی اشک دست تو حلقه ی اون

خنجرو جوری زدی که قرصم اثر نداره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره

  • Neo Ted


روزِ جهانی عکاسی مبارک.

آدم هایی که نوعِ نگاهشون به اتفاقات و موجوداتِ جهان با بقیه متفاوته و میتونن با یه عکس، دنیا رو تکون بدن. خیلی جاها با کارهاشون خندیدیم و خیلی جا ها هم بغض کردیم و باریدیم؛ وقتایی رو هم به آثارشون فکر کردیم و غرقِ در هنرشون شدیم. عکاس ها، انسان های با گذشت و فداکاری هستند. لذت های زندگیشون رو با ما به اشتراک میذارن و خوشحالن. خاطراتی رو میسازن که خودشون، توش نیستن و خوشحالن. عکاس ها خیلی انسان اند.

در مورد عکس هم بگم که از اون آثاری هستش که بعد از دیدنش میبارم. چرا؟! چون هر بار با دیدنش میرم جلو آیینه و یه نگاه به عکس میندازم، یه نگاه به الآنم؛ درحالی که به پهنای صورت اشک میریزم کادر رو ترک میکنم. واقعأ روزگار چه میکنه با ما؟!!! در این حد داغان کننده؟! داریم مگر؟! :))

هنوز یک سالم هم نشده بود. یادش بخیر عمیقأ! خوشبخت ترین موجوداتِ زمین، اونایی هستند که هیچی از هیچیِ این دنیا نمیدونن! بچه ها رو میگم.

  • Neo Ted

[ ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت. ]

شاید به عنوان مخاطب این سؤال واستون پیش بیاد که دیالوگِ بالا یعنی چی؟! که چِح اصلأ؟! حق هم دارید. توضیح میدم. راستش اگه بخوایم منصفانه بررسی کنیم؛ مظلوم ترین موجوداتِ جهان، ما معدنچی های رو سیاه هستیم. چرا؟! خب مشخصه دوستِ عزیز. چون در عینِ حال که رومون سیاهه و سخت ترین شغلِ جهان رو داریم، یکی از کم در آمد ترین مشاغلِ جهان رو هم داریم. خیلی جالبه که سخت ترین شغلِ جهان، بیشترین در آمد و دستمزد رو نداره! خیلی هم تلخ و مزخرفه که یه سری آدمِ شیک و خوشگل بیان جلو دوربین و در محضرِ مردم بگن بعد از شغلِ ما معدنچی ها، بازیگری سخت ترین شغلِ دنیاست. یعنی بعد از ضرب المثلِ همرنگِ جماعت شو ...، این حرف مزخرف ترین حرفی بود که تو جهان گفته شده؛ اونم با فاصله ی زیاد نسبت به حرفِ سوم که نمیگم چیه! طرف میاد چهار تا دیالوگ حفظ میکنه صد بار برداشت میکنن، وسطش هم چایی و آب میوه و میوه و نهار و شام و مخلفات میخوره، با سرویس میاد و میره، پولِ نجومی با مزایای متفرقه هم میگیره، تهش درمیاد اون حرفِ مزخرف رو میگه. باید بیاد این پایین فقط نفس بکشه تا بفهمه سخت یعنی چی و چجوری باید از تهِ دل و درد و داد تلفظش کرد. داشتم میگفتم. 9 ماهی میشه که حقوقِ ما رو ندادن و بیمه هم که شده یه افسانه مثلِ هابیت و ارباب حلقه ها و نارنیا. بخاطر همین تصمیم گرفتم اعتصاب غذا کنم. تا شاید مسئولین تکونی بخورن. یه نامه هم زدم به رئیسِ پروژه که:

 فلانی! این حقش نیست تو اون بیرون عشق و حال کنی واسه خودت و دروغ ببافی و وعده های چرت و پرت بدی به ما که همه چی درست میشه و بالاخره کاری میکنم بیای بیرون و نیازی نباشه اون پایین سختی بکشی و این اراجیف! تو و اون شرکای لعنتی و دروغگوت به من و رفقام قول دادین! هنوز صدا و پژواکِ وعده دادن هاتون داره تو گوش هامون میپیچه! وقتش رسیده بجای عربده های خوش نوا و عامه پسندانه و کارگر راضی کن، یه خورده عمل به وعده هاتون رو تمرین کنین. من بقیه رو نمیدونم میخوان چه پفکی بخورن، از اولش هم مثلِ بقیه نبودم، یه کارگر و برده ی گوش به فرمان و حلقه به گوش که سیاست های برده داری طورانه ی شما اتو کشیده های احمق رو بدونِ چون و چرا گوش کنم، من با بقیه فرق دارم. همون چند سال پیش کافیه که با طنابِ گندیده و موریانه جویده شده تون رفتم تهِ اون معدنِ ذغال سنگِ لعنتی و به چیپس خوردن افتادم و به بدبختی نجاتم دادن. ولی الآن میخوام اعتراض کنم. تنها راهی هم که میتونم صدام رو به گوشِ اون بالایی ها برسونم، تو و اون شرکای مارمولکت هستین که خوب بلدین چجوری از پایین بودنِ من و دوستام سو استفاده کنید واسه رسیدن به اهدافِ خودتون و وقتِ عمل که میرسه معلوم نیست چه مرض و بیماری ای میگیرید که آلزایمر و لال شدگی جزء نشانه هاشه. من به نشانه ی اعتراض به این بی عدالتی ها و ظلم و ستم های وارد شده به خودم، اعتصاب غذا میکنم. یا اونقدر چیزی نمیخورم که شجاعانه بمیرم، که قطعأ سال ها مردم از من به عنوان قهرمانشون یاد خواهند کرد که الگوی ایستادگی در برابر ظلم و بی عدالتی بودم، یا هم که صدای من به اون بالا بالا ها خواهد رسید و به حق و حقوقم خواهم رسید که شرطش کمک های شماهاست. مثلِ همیشه منتظریم!

میدونم خیلی تند نوشتم. نامه ی سنگین و خشنی بود که باید نوشته و ارسال میشد. ولی خب اونا کاری نمیتونن کنن با من. چون جزء من و رفقام هیچ پفکی رو پیدا نمیکنن که اینجوری واسشون کار کنه. 

اعتصابِ غذام رو از صبحانه شروع کردم و نیمرو رو نزدم توی رگ و تا شب هم علی رغمِ تمامِ سختی و ملالت هایی که بود، با تمام قوا و شجاعت و جسارت ادامه دادم، ولی دیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه و روده های کوچک و بزرگ در هم تنیده و صدای سازِ ساکسیفون میدهند و هیچ خبری هم از رؤسای دهان دریده و شعار زده نیست که نیست، جز تکرارِ وعده های پوچ و تکراری، پس شد همون دیالوگی که اول عرض کردم خدمتتون. یعنی رسمأ حرفِ آخر رو همون اولِ کاری گفتم بهتون که:

ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت.


  • Neo Ted

خیلی وقته که مراسمِ عروسی نرفتم؛ خیلی وقتی که میگم یعنی حتی یادم نمیاد کِی! دلیلش؟! مشخص نیست؟! عروسی ها دیگه بوی شادی و صمیمیت نمیدن. خلاصه شدن توی یه مکانِ شیک و گرون و لاکچری با چند نوع پیش غذا و غذایِ خیلی خوشمزه و گرون قیمت و موزیک های مزخرف که مجبوری پس از مراسم چند بار با گوش پاک کن از شرمندگیِ گوشِت دربیای و از گوشِ نازنینت معذرت بخوای بابتِ شنیدنشون و یه عده آدمِ اتو کشیده و عصا قورت داده و عضوِ فرهنگستان ادبِ فارسی که اونقدر مواظبِ این هستن که خدایی نکرده سوتی یا اشتباهی تو خوردنِ غذا یا حرف زدن یا رفتار هاشون رخ نده، ترجیح میدن نود درصدِ مراسم خفه خون بگیرن و فلج شن و با اون گوشیِ کوفتی ور برن و دختر پسر هایی که تمامِ سعیشون رو میکنن توی شیک و رسمی و با کلاس حرف زدن و رفتار کردن از هم سبقت بگیرن و توجهِ بقیه رو جذب کنن و هی دور بشن از خودشون؛ هی فاصله بگیرن از خودِ اصلیشون؛ هی فرار کنن و دور شن از خودشون؛ اونقدر دور بشن و فاصله بگیرن و فرار کنن، که وقتی شب میرسن خونه و اون ماسکِ لعنتی و چسبناک رو به سختی از صورتشون میکنن و یه نگاه توی آیینه به خودشون میکنن، اونجاس که دیگه حتی خودشون هم خودشون رو نمیشناسن و میترسن از چیزی که بودن و چیزی که هستن و تفاوت هاشون.

من دلم واسه سادگی و صمیمیت و عشق و صفای عروسی های روستایی تنگ شده؛ خیلی تنگ!


  • Neo Ted
حفاری و کند و کاو وظیفه ی ما معدنچی هاست و هیچ ترس و وحشتی از چیزهایی که اون پایین منتظرمون هستند نداریم. شاید یه سنگِ بزرگِ چند ده متریِ ذغال منتظرمون باشه، شایدم یه کوهِ طلای دفن شده زیرِ زمین انتظارمون رو بکشه؛ یا شایدم یه تلِ آت و آشغالِ به درد نخور که کمین کردن تا بزنن تو ذوقمون و به زحمات و تلاش هایی که واسه رسیدن بهش کردیم پوزخند بزنن. نمیدونیم چه چیزی اون پایینه! حتی میتونه یه عقربِ سیاه سوخته ی لعنتی تو خوابِ عمیقی فرو رفته باشه و خوابِ دوست دخترش رو ببینه که داره با یه عقربِ سفید رقصِ دُم میکنه و پای قورباغه میخوره و اصلأ واسش خوشایند نباشه که یه دوپای فضول و کنجکاو و بی شرف، با کلنگ و هیلتی، تِر تِر تِر و قِر قِر قِر راه بندازه و از خواب بیدارش کنه. البته شایدم دوست داشته باشه از اون خوابِ کذایی بیدار شه و دنبالِ یه دو پای فضول و کنجکاو و بی شرف بگرده تا یه فنجون زهر مهمونش کنه و بعد هم سریع یه میس به دوست دخترش بندازه و مطمئن شه که خبری از رقصِ دُم و سروِ پای قورباغه با اون عقربِ سفیدِ بی ناموس نباشه؛ ولی خب به هر حال من یکی هیچ وقت یه فنجون زهرِ عقربِ سیاه میل نداشتم و فکر هم نکنم حالا حالا ها میلم بکشه! اینجا، این پایین خیلی چیزا میتونه پیدا بشه که انتظارِ ما رو بکشن و حتی نکشن و از دیدنمون عصبی هم بشن، مارِ سمیِ افسرده که به تازگی سهامِ بورسش تو منهتن آمریکا سقوط کرده و یا موشِ کوری که باید لاس وگاس آمریکا تو یکی از کلوپ های شبانه با ویسکی مست میکرده و مزخرف میگفته و لذت میبرده، ولی سر از معدنِ بی سر و تهی در آورده که توش آبِ سرد یه زور پیدا میشه؛ بنده خدا کوره دیگه. چه میشه کرد؟! همه ی اینا رو گفتم که بگم ما معدنچی ها آب رو توی برخورد و مواجهه با اتفاقاتِ عجیب و غریب، از سرمون گذروندیم که الآن این پایینیم! آمادگیِ کافی واسه ملاقات با هر کوفت و زهر ماری رو داریم. شجاعت و جسارتِ مقابله و نابود سازی و تخریبش رو هم همینطور. خوب که فکر میکنم میبینم چقدر این معدن شبیهِ خودمه؛ و اینکه آیا همون اندازه که این پایین کنجکاو و فضول و مصر واسه رسیدن به اتفاقاتِ جدید و عجیب و غریب هستم، در درونِ خودمم این کنجکاوی و فضولی و اصرار واسه کشفِ اتفاقاتِ جدید و نو رو دارم؟! و اینکه جسارت و شجاعت واسه نابودسازی و تخریب کشفیات و اتفاقاتِ سیاه و بدرد نخور و کثیفی که توی خودم پیدا میکنم رو دارم؟! دوگانگیِ عجیبیه! 
از کشفیات و اتفاقاتِ معدن گفتم. اجازه بدید از جدید ترین کشفم توی معدن رونمایی کنم؛ فکر کنم متعلق به سندِ این معدن باشه:



  • Neo Ted
یکی از باگ های وجودیِ من کم آوردن در واکنش به ابراز علاقه و محبت و قربون صدقه رفتن های رفاقتی بوده و هست. معضلی که دختر و پسر نمیشناسه و همه درگیرش هستن؛ البته بی انصافیه که نگم غلظت و شدتش تو دختر ها بیشتره! تو پسر ها معمولأ دو نوع قربون صدقه و ابراز علاقه و محبت داریم. اصلی ترین و رایج ترینش فحاشی در سطوحِ اقوامِ درجه یک و دو هستش. جوری که مادر و خواهر و عمه ی طفلکِ فردِ روبرو با حملاتِ شدیدی مورد هجوم قرار میگیره. به این شکل که:

+ سلام مادر پفک! حالت چطوره خواهر چیپس!
- مخلصِ داداشِ پدر سیبم هستم! عمه ی آناناست زنده س هنوز؟!
+ چاکرم! عمه مم سلام داره خدمتِ خاله ی شوفاژت!

نوعِ دوم که کمتر دیده میشه نسبت به نوعِ اول اینجوریه که:

+ بَــــــــــــــــــــــــح! داداشِ گلم! چطوری سالار؟! چند وقت سایه ت رو سرمون نبود سیاه سوخته شدیم!
- من نوکرتم داداشی! فدایی داری به مولا! جای دوری نبودم سلطان! پایِ چپت رو میاوردی بالا، زیرِ کفشت می زی دم! خاکِ زیرِ کفشتم به جوونیمون قسم! بارون بگیره فنات بشم!
+ آقایی مشدی! سکوتِ سردِ دهنتم! بشکنش منهدم شیم! 
- خاکِ روی زیر شلواری خط دارتم! بتکون شهیدت بشیم!
+ مخلصم! ارباب شو برده ت بشم سرور!
- رهبر شو فداییت بشم سید علی!
[ و این مکالمه تا لحظه ی انهدامِ هر دو ادامه داره ]

ولی درموردِ دخترا میخوام بیان و فضای کامنت های بعضی وبلاگ ها رو مثال بزنم! چون وضعیتِ قربون صدقه های دخترانه تو واقعیت که بر همگان مبرهن و شفافه مثلِ چی! ولی تو بیان:

+ قرررررربوووونتتتت برم شفیر جون با این متنِ عاشقانه ت! عاشقتم میدونستی؟ عاشقت! [ یه بوس به گونه ی راستت و یه نگاهِ عاشقانه تو تخمِ چشمِ چپت ]
- فدااااااااتتتت شم شلما جونییی! مِیسی هسسسیی! قربونِ اون چشای آسمونیت بشم من آخه [ یه بوس به گونه ی چپ و نگاهِ عاشقانه ی نیمه شدید ]

******

+ واااااااای خدااااااااا! فرگسی چقدر خوبی تو آخه! لعنتی تو چجوری اینقدر خوبی خب؟! من بمیرم واست خب! خب؟! [ یه بوس به هر دو گونه و یه نیم بوس به نوکِ دماغ و یه جیغِ عاشقانه ]
- من از خجالت بخار شدم که! قربونت برم آخه که انقدر مهربونی تو! فدات بشم من خب! خب؟؟!! [ بوس به پشتِ گوش و پسِ گردنت و دوتا بغل و یه جیغِ صورتی ]

و اینگونه بود که بلاگرشیما رخ داد و نود و پنج درصدِ دخترهای بیان بر اثرِ کشتار جمعی توسطِ خودشان به فنا رفتن و البته پسرهایی که نود و چهار درصدشان به بردگی و اسارت گرفته شده و به شهادت و لقاء الله رسیدن!


  • Neo Ted

   


اگه میخواید حدودِ دو ساعت میخ شید به سرِ جاتون و محوِ هنرِ هفتم، اونم به معنای واقعیش بشید، Life رو از  دست ندید! یه فیلمِ علمی - تخیلی - تا حدودی ترسناکِ فوق العاده خوش ساخت.

دانلود با کیفیتِ باحال و حجمِ حدودِ یه گیگ از اینجی

از معدود فیلم هایی که توش عقده ای بازی و ندید بدید بازی های سانسورچی خوشحال کننده نداره و حتی میتونید پدرِ گرام رو بیارید کنار دستتون و با هم ببینیدش! به همین برکات!

برید و ببینید و راضی باشید ناقوسأ.


  • Neo Ted

چند وقتی میشه که سر کوچه مون ساخت و ساز راه انداختن؛ البته قبلش تخریب و نابود سازیِ مِلکِ قبلی بود. یه فضای نسبتأ بزرگ و کلی کارگر و مهندس و عواملِ ساخت و ساز. از سر و صدا های این چند وقت که باعث و بانیِ اذیت و آزار های صبحانه و شبانه شده بود بگذریم، باز شدنِ زاویه دید و منظره ی روبرویِ خانه ی ما واقعأ جالب و دیدنی بود. وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکردیم، انگار تغییرِ مکان داده بودیم و این منظره واسه خانه ی ما نیست! گذشت و گذشت تا دیروز. هوا اونقدر گرم بود که وقتی میرفتی بیرون، خورشید با شلاقِ آفتاب میزد تو سر و صورتت و از شرمندگیت درمیومد. تو همین شرایط کارگرهای زحمتکش و محترم هم مشغولِ کار واسه بدست آوردن چند لقمه نونِ حلال بودن؛ طفلکی ها از ژن و خونِ پدر  و مادر که شانس نیاوردن؛ مجبورن زحمت بکشن واسه پول و زندگیشون. شدتِ گرما یکی از کارگر ها رو به ستوه در آورده بود و اون کارگر به سایه ی دیواری که روش نوشته شده بود: این مکان مجهز به دوربین های مدار بسته است، پناه برده بود. دیوار متعلق به همون ساخت و ساز و از بازمانده های ملکِ قبلی بود و لازمه بگم دروغ بود! دوربینی در کار نبود. من خودم گشتم همه جا رو! واقعأ وقاحت و دروغگویی به کجا داره میرسه که روی دیوار با فونتِ درشت و خطِ داغان، در ملاء عام دروغ میگن؟! شرم نمیکنن؟! ما داریم به کدام سمت میریم؟! هان؟!! بگذریم دوستان! بگذریم. اون کارگرِ عزیز و باحال زیرِ سایه ی دیوارِ دروغ دراز کشیده بود و پشتِ ساعدِ دستِ چپش رو هم گذاشته بود روی چشم هاش تا گرما کمتر اذیتش کنه و شاید بتونه بخوابه. داشتم رد میشدم که درِ آپارتمانِ روبروییِ این ساخت و ساز باز شد و یه پسر بچه ی 6-7 ساله با یه سینی که توش یه بشقاب برنج و مرغ، و ماست و نوشیدنی بود بیرون اومد؛ خواهرِ 5-6 ساله ش هم همراهش بود؛ با همون موهای خرگوشیِ بلند و لباسِ سفید. رفتن به سمتِ کارگرِ خسته و عمو عمو گفتن و بیدارش کردن و گفتن که واسش غذا آوردن. کارگر ذوق و خوشحالیِ عجیبی بهش دست داد و نگاهش اینو بهم میگفت؛ و البته لبخندِ دندان نماش! سینی رو گرفت و تشکر کرد و نرفت زیرِ سایه که راحت بشینه غذا رو بخوره، سینی رو برداشت برد تو ساخت و ساز و رفقاش رو صدا زد و نشست وسطِ آفتاب به همراهِ رفقاش غدا خورد و خندید و خندیدن و خندیدن.


* پستِ قبل

  • Neo Ted

امروز به همراهِ خوزه مشغولِ حفاریِ معدن بودیم؛ خوزه چهل و سه سالشه و دوتا بچه هم داره. نسبتأ بلند قامته و تو پُر. اینجا، این پایین همه سیاه پوستیم. فارغ از نژاد و اصل و نسب هایِ مسخره که آدم ها رو دسته بندی میکنن، بسته بندی میکنن، برچسب های سیاه و سفید و سرخ و زرد میزنن و میذارنمون تو جعبه های از پیش ساخته شده و کثیفِ ذهنیشون و قضاوتمون میکنن؛ از روی نژاد و رنگِ پوست و چشم و موهامون. ولی خب خوبیه این پایین اینه که همه یه رنگ و متحدیم؛ حداقل تو ظاهر.  داشتم درموردِ ظاهرِ خوزه حرف میزدم. اون خارج از این پایین، اون بالا هم سیاهه. اون سیاه پوسته و طبقِ تعریف های خودش، اجدادش از برده هایی بودن که واسه کار به آمریکای تازه کشف شده برده شده بودن. اینا اصلأ مهم نیست. ظاهرِ همه ی دوستام و همکارانم رو بهتون خواهم گفت، فقط بخاطرِ اینکه اول از همه ذهنیت و تصویر سازیِ مناسبی داشته باشید و دوم هم اینکه بگم اینا همه ش کشکه! اهمیتی نداره من سفید باشم یا سرخ یا سیاه یا هرچی. مهم رفتار و منشِ ما به اصطلاح آدم هاست. تو اگه یه سفیدِ بورِ چشم آبیِ بیشعور باشی، تنها چیزی که واسه من مهمه و به چشم میاد، بیشعور بودنته! نه باقیِ چیزایی که گفتم. امروز یه اتفاقی افتاد که درموردِ خوزه هم به همین نتیجه رسیدم. درحالِ حفاریِ دیواره ی معدن بودم؛ با کلنگ. خوزه هم کنارم داشت زمین رو میکَند. داشتم با کلنگ محکم به دیوار میزدم که یهو بعد از برخوردِ نوکِ کلنگ به دیواره، یه تیکه ذغال سنگ پرت شد به سمتِ خوزه و خورد به گونه ی چپش. کاملأ تصادفی. یهو هیلتی رو پرت کرد زمین و شروع کرد فحاشی کردن به من که چرا ذغال سنگ پرت کردم طرفش و مواظب نبودم. یکم دیگه میگذشت میخواست بیاد کتکم هم بزنه حتی! ولی من پیشدستی کردم و ازش معذرت خواستم. چند بار واسش توضیح دادم که عمدی در کار نبوده و بطورِ تصادفی این اتفاق افتاده. چند بار ازش عذر خواستم و ببخشید گفتم. یه لحظه آروم شد و بدونِ توجه به حرفام دوباره شروع کرد که مگه کور بودی که من رو ندیدی این کنار؟! مگه دستات فلج بودن که نتونستی کنترل کنی ضربه ت رو؟! مگه روانی ای که حواست پرت شد و این مزخرفات! منم دیگه سکوت کردم و چیزی نگفتم تا خالی شد و رفت پِیِ کارش. بعدِ این اتفاق بود که فهمیدم خوزه یه سیاهِ مو مشکیِ چشم قهوه ایِ قد بلندِ تو پُر نیست! اون یه بیشعوره! و مزخرف تر از همه اینکه حتی این پایین، تو عمقِ هفتصد متریِ زمین هم بیشعور پیدا میشه! مشکلِ ما به اصطلاح آدم ها اینه که فرقِ تصادف و اتفاقِ از پیش طراحی شده رو نمیدونیم و اگه تصادفأ یه نفر، آسیبی بهمون زد که خیلی جدی هم نیست، بدترین نگرش و منظور رو بهش نسبت میدیم و وقتی هم عذرخواهی میکنه، پر رو تر و وقیحانه تر باهاش برخورد میکنیم و لهش میکنیم. کم کم روزی میرسه که نسلِ انسان هایی که معذرت خواهی میکنن، منقرض میشه! دلیلِ انقراض؟! بارشِ شهاب سنگیِ موجوداتِ بیشعور!

  • Neo Ted