مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
از خاکِ گوشِت، جوونه میزنم، سبز میشم از سرِت!

📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب با موضوع «پسرِ تاریکی - فصل دوم» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۶
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۷:۱۷
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۰
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۰
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۲
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۹
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰
  • OVe هستم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۰
  • OVe هستم

امشب: 1.5

ساعت: 3:43


آرامش؛ گول زننده ترین احساسِ بشر که گاهی آنقدر لذیذ و خواستنی ست که انسان را واردِ خلسه ای روشن میکند که از شدتِ روشنایی اجازهٔ دیده شدن اهداف و آرزوهایی که روزی برایشان نفس میکشید را نمیدهد. این آرامش آنقدر لذت بخش و لعنتی است که تو را در همان حالتِ مست و سرخوش، ساکن و راکد میکند و تو مانند نوزادِ گرسنه ای که دیگر از شیر، سیر شده، ولی عطشِ چشیدنِ طعم لذت‌بخشِ شیر، او را به مکیدنِ مجددِ پستانِ مادر اغوا و وسوسه میکند، پستانِ مادر را رها نمیکنی، ولی همه خوب میدانند این اصرار بر مکیدنِ پستانِ مادر، دل درد و درد به همراه خواهد داشت و تو همچنان اصرار میکنی! 

دو سال از آن کابوسِ جهنمی میگذرد و زندگیِ من شده است حکایتِ همان کودک و پستانِ مادر و لذت و آرامشِ لعنتی! درست خواندید! آرامشِ لعنتی! بعد از کشته شدنِ بادلایت و رجحان، شش ماهِ تمام آواره و سرگردان بودم و از ترسِ گیر افتادن در چنگالِ مأمورینِ تاریکی، مدام درحالِ تغییر مکان بودم و با چشمانِ خودم می‌دیدم اعلامیه های فراری بودنم را که چگونه با بغض و کینه به درختانِ جنگل کوبیده میشد و با چه شوق و اشتیاقی توسطِ رهگذرانِ نفرین شده خوانده و حتی کنده میشد! فقط بخاطر سیزده وعده نور که به عنوان جایزه برای معرفی کردنِ من اعلام شده بود. با چشمانِ خودم میدیدم مردمانی را که چند ماهِ پیش برای حمایت از گروهمان حنجره هایشان را به درد می آوردند و فریادِ روشنایی ابدی باد را سر میدادند، چگونه از شوق و ولعِ زیادی، اعلامیه را نصفه نیمه پاره میکردند و با خود میبردند! آنجا بود که فهمیدم آنچه تارهای صوتیِ حنجره ها را می لرزاند، لزومأ ارتباطی با تپشِ قلب های انسان ها ندارد؛ بلکه میتواند زاییدهٔ وزشِ بادی از پنکه ای نیمه خراب در فصلِ زمستان باشد که بیهوده روشن است و باعثِ افزایشِ بیشترِ سوزشِ سرما میشود.

ولی حالا حدودِ یک سالی میشود همچون برگی بر رویِ مرداب، راکدِ کلبه ای چوبی در کوهستان شده ام؛ کوهستانِ اژدهای خفته. اینجا خبری از ترس و واهمهٔ دستگیری توسط حکومت نیست؛ البته اوایل بود. ولی پس از مدتی به عینه دیدم مأمورینی را که تا کوهپایه می آمدند و انگار که از چیزی بترسند، از کوه فاصله میگرفتند. دلیلش را نمیدانم، ولی شاید بخاطرِ ترس از نزدیک شدن به خورشید باشد. خورشید خواب است، ولی هنوز زنده! همین برای ترس و واهمهٔ تاریک صفتان کافی ست!

اینجا آرامم؛ خیلی زیاد. غذا و خوراکم را خودم بدست می آورم و خوابِ زیادی دارم. کم حرف میزنم و زیاد فکر میکنم. آتش روشن میکنم و یادمانِ روشناییِ نورِ امید در چشمانِ خورشید نشانِ بادلایت را زنده نگه میدارم. همهٔ اینها برای من عالی و عاشقانه است؛ ولی الآن زمانِ خوبی برای این عاشقانه های آرام نیست. الآن زمانِ سکوت و خواب نیست. الآن وقتِ دلبستن به روشناییِ موقت و محدودِ آتش نیست! من فرزندِ فریادهای روشنایی و نبردم. من خواب زدهٔ رویای لمسِ خورشیدم. برای قتل و سلاخی این مردابِ آرامش آماده ام.

بیل به دست پِیِ مسیرِ اقیانوسِ روشنایی ام که این مردابِ آرامش را مواج سازم. من فرزند ناخلفِ تاریکی ام. این آرامش، عجیب بویِ طوفان میدهد. 

ولی لازمهٔ این اتفاقات، یک تغییرِ بزرگ است؛ بزرگ و دردناک. امیدوارم بتوانم خودم را قانع کنم به پذیرشِ این تغییر. 

+ منتظر نقد هاتون هستم : )

  • OVe هستم