مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
از خاکِ گوشِت، جوونه میزنم، سبز میشم از سرِت!

📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

خیابان شلوغ بود و هوا ملایم و آسمان پر از رشته هایی بود که باد به اجبار پنبه شان کرده بود یک گوشه. خیابان شلوغ بود و دو دختر با ظاهریِ پلاستیکی و توهم زا، قهقه زنان و گرمِ حرف زدن با یکدیگر به لبِ خیابان رسیدند. باد می وزید و رشته موهای آن دو دختر را هم پنبه میکرد؛ در آسمان. باد بطورِ کلی علاقه ی زیادی به پنبه کردن رشته دارد! خیابان شلوغ بود و بادِ رشته پنبه کن هم می وزید، که ناگهان دو دراز گوشِ پفک صفتِ جلبک مسلک، سوارِ بر موتور سیکلت به آن دو دخترِ پلاستیک صفت رسیدند و چاکِ دهان گشوده، یکی از آن ها همی زر زد:

جووووووونز! اون گونه های برجسته ت رو تناول کنم بانویِ من! 

دو دختر در لحظه به هم زل زده و یکی از دیگری با تعجبی آمیخته با لبخند گفت:

- با من بود؟!

+ نه بابا! تو که گونه نداری. با من بود.

- گونه ندارم؟! اینایی که روی صورتمه پوسته؟! گونه س دیگه! از واسه تو هم برجسته تره!

+ طرف تو تخمِ چشمِ من برگشت گفت! چجوری میگی با تو بوده اصن؟!

و این گفتگو ادامه داشت و بی نتیجه ماند و غنیمتِ جنگی بی صاحاب!

هوا ابری شد و باد خسته از پنبه کردنِ رشته ها، خیابان شلوغ بود؛ خیلی شلوغ! در آن شلوغی خیلی چیزها گم شده بود! خیلی چیزها!


  • OVe هستم


با من حرف بزن

با دهنت نه! با چشمات!

من میفهممت!


+ مخاطب؟! [ پایپ را از دهان بیرون می آورد ]

+ قسمت جدید رادیو فانتوم منتشر شد در ضمن. 


  • OVe هستم
پست رو با یه سؤال شروع کنم! " ما چرا اینجوری ایم ناقوساً؟ " 
منظورم از این سؤالِ فلسفی و عرفانی چیه؟! خب دلایل زیادی هست که باعث میشه این سؤال تو ذهنِ من و شاید عده ای به وجود بیاد که در ادامه بهش میپردازم.
اول اینکه مراد از سفر برگشت و حالش هم خوبه و سلام هم میرسونه! حالا اینکه مراد وجود خارجی داره یا نه اصلاً مهم نیست؛ ولی اینکه مراد از " ما " در سؤال مطروحه چی میتونه باشه اهمیت داره! این " ما " هم میتونه تعمیم داده شه به ما ایرانی ها و هم در بستر بزرگ و وسیع تر، به مردم جهان و بشریت و در یک کلام انسان! یعنی سؤال اصلش اینه که " ما انسان ها چرا اینجوری ایم ناقوساً؟! "خب این از اولین ابهامی که رفع شد! ولی برسیم به مهم ترین ابهام و گره ای که تو سؤال هست و لازمه که یکی دست و در صورت نیاز دندان ها ر بندازه تو کار که بازش کنه! هرچند که باز کردن گره با دندان بهداشتی و علمی نیست، ولی خا چه میشه کرد؟!
من تو این پست به جامعه ی جهانی و بشریتِ حالِ حاضر کاری ندارم! به من چه که ملتِ نائورو اونجوی ان ناقوسأ؟! یا اینکه مردمانِ کریباتی چرا یه جوری ان هم به من ربط نداره حتی ناقوسأ! ولی اینکه ما، یعنی ملت و خطه ی شهید پرور و تاریخی با تمدنِ چند هزار ساله و فرهنگِ غنی و کامل و فاخر و این قبیل بذله گویی های بیهوده، چرا ما اینجوری هستیم ناقوسأ، این به من ربط داره! ما ایرانی ها یکی از مهربان ترین، با معرفت ترین، با مرام ترین، انسان ترین، خَیٌِر ترین و باحال ترین مردمانِ جامعه ی جهانی هستیم! یعنی حتی تو این قضایا حتی از خودِ ژاپنی ها هم بهتریم! فقط یه سری پیش زمینه و مقدمات لازم داریم واسه بروز و جوشش این خوبی و مهربانی ها که واستون لیست میکنم:

1. بروزِ پاره ای از بیماری های خاص در همدیگر مثلِ: تیفوس، اِبولا، مالاریا، آنفلوانزای اسپانیایی، تبِ زرد، فلجِ اطفال، طاعون، سِل، ایدز، وبا، حصبه، و انواع و اقسامِ سرطان!
2. نقصِ عضو شاملِ: قطعِ دست از بازو یا آرنج [ با تخفیف پاییزه ] ، قطعِ پا از ران یا ساقِ پا [ طرف قرارداد فرهنگیان ] ، و نصف شدگی از پهنا و دو شقه شدن و در آخر قطعِ سر از بیخ!
3. مرگ به دلایلِ مختلف مانندِ: خفگی بر اثر فشارِ زیادِ خطِ فقر بر نواحی مختلفِ گردن و خفت شدگی، گرسنگی و سوء هاضمه ی حاد، تصادف بر اثرِ کارِ در خیابان [ کودکانِ کار ] ، زیر آوار ماندن در معدن یا سوختی و خاکستر شدن در پلاسکو، آزار جنسیِ کودکان و مرگ بر اثر بیماری های لا علاج و پر هزینه!
4. وقوع جنگ: حمله ی اسکندر مقدونی، حمله ی مغول، حمله ی اعراب، جنگِ با رومیانِ باستان، جنگِ جهانیِ دوم، جنگِ با صدام و رژیم بعثی، حمله ی همه جانبه ی فضایی ها به زودی! 
5. رخ داد های طبیعی و الکی مثلأ طبیعی مثلِ: خشک سالی و قحطیِ بزرگ [ 1917 - 1919 توسط بریتانیای کهیر ] ، زلزله های بم و رودبار و آذربایجان و کرمانشاه، سونامی، سِیل، رعد و برق، سوراخ شدگیِ زمین، نصف شدن کره ی زمین!
6. نفخ صور اسرافیل و آغاز قیامت: اون لحظه ای که کل مردم جهان به اذنِ خدا و با صور اول میمیرن، یه گروه ایرانی از اون دنیا اسنپ میگیرن، سوار بر بالِ فرشتگانِ اسنپی، درحالی که پشتشان پر از کمک های انسان دوستانه مثلِ مایو عه میکی موسی و باب اسفنجی ای، رکابی سفیدِ توری، پیژامه خط خطی راه راه، زیر پوش آبی مشد ماشاءاللهی، قلیان با طعم های مختلفِ دو سیب و نعنایی و میکس، چند باکس سیگارِ مارلبرو و کاپتان بلک و تیر و بهمن و باقی، مودم اینترنت با بسته های حجمیِ نامحدود با حجمِ محدودِ مخابرات، مونوپاد جهتِ گرفتن سلفی با مردگان و اهلِ رجعت و خِیلِ کمک های بشردوستانه و لازم و ضروریِ دیگه به زمین میان تا به ملتِ مرده کمک کنن! هر کدوم هم یه سگ دنبال خودشون راه انداختن که ملت ر از زیر آوار زنده پیدا کنن که جبرئیلِ امین رو به این گروهِ ایرانی برمیگرده میگه: داداشام! دارید اشتباه میزنید! کار از کار گذشته دگه! بابا قیامت شده دوستان! قیامت! همینجا هم دست از سر ما برنمیدارین راحت کارمون ر کنیم؟! جمع کنید بساطتان ر برگردید بالا! [ بیسیم به دهان گرفته و میگوید: خششششسخخخسسششخششچجسش جبرئیل جبرئیل عزرائیل! خشششششخخخجچچشششش عزرائیل جان به گوشی؟!عزرائیل داداش! قربون دستت! اون یارو که مایو عه میکی موسی و باب اسفنجی آورده رو دوباره جانش ر بگیر! دمت گرم! جبران میکنم ]

بله خلاصه! ما مهربون ترین و با معرفت و مرام ترین ترین مردمان جهان رو داریم! اگه شرایط و اتفاقاتِ بالا فراهم شه! 
حالا به نظرتان، واقعأ چرا ما اینجوری ایم ناقوسأ؟! این حجم از مهربانی و محبت رو در طولِ سال و عمرمون کجا احتکار میکنیم؟! چرا در طولِ عمر و زندگی تقسیمش نمیکنیم؟! حتمأ باید زلزله ای، سیلی، سونامی ای، قیامتی چیزی بشه که مهربان شیم؟!
  • OVe هستم

اونایی که کتاب میخونن، واقعأ کتاب میخونن، کتابِ خوب میخونن، به همراهش فکر میکنن، این افراد همرنگِ جماعت منحرف نمیشن! گوسفند نیستند هرجا هرچی شد، دنبالِ گله سرشون رو بندازن پایین و بیفتن دنبال گَله! ولی به وقتش، وقتی بفهمن اشتباه کردن، تعصب بیخودی خرج نمیکنن! لازم باشه میکوبن، از نو میسازن! بیایم کتابخوانِ واقعی باشیم! 24 آبان، روزِ کتاب و کتابخوانی رو تبریک میگم.
+
تو کانال یه کاری رو شروع کردیم؛ کتابِ جز از کل رو داریم صوتی میخونیم و میذاریم تو کانال. با هم و به صورتِ چرخشی. تا الآن دو نفر داوطلب شدن و قسمتِ اول رو هم خودم خوندم و دیشب گذاشتم تو کانال و قصد دارم این کار رو ادامه بدم. چون واقعأ لذت بخشه! با هم کتاب خوندن، اونم به این شکل خیلی حال میده! امشب رو هم یکی دیگه از دوستان خواهد خوند و فردا شب رو هم یکی دیگه. از بینِ شما هم هرکس دوست داره به ما ملحق شه و تو دور قرار بگیره، لطف کنه به آی دیِ بنده تو تلگرام پیام بده تا از صفحاتِ مربوطه ی کتاب عکس بگیرم و بفرستم واسش تا جمعمون گرم تر بشه و حالش بیشتر. 
کانال که اون بالای صفحه هست، آی دیِ منم pulse151@ هستش. 
منتظر شماع هستیم خلاصه ;)
  • OVe هستم


ببین منو! من اونی ام که باید به حرفش گوش کنی داغان! 

برو و پروفایلت رو سیاه کن و هیچ شکری نخور! فقط پروفایلت رو سیاه کن!

برو تو اینستا و توییتر و وبلاگ و کانال تلگرامی و هر شبکه اجتماعی ای که در دسترس داری، پست و کپشنِ تسلیت بذار و شعر و متن های غمگینِ اشک در بیار منتشر کن و هیچ پفکی نخور!

برو و تو این اوضاع که هم وطن های کُردِت دارن تو سرما میلرزن و غمِ از دست دادنِ جیگر گوشه هاشون، رو قلبشون سنگینی میکنه، وقتی که چادر و پتو و دارو و آب و غذا و سرپناه ندارن و کمبود های اساسیشون حس میشه، برو و زوم کن رو مسکن مهر و دعواهای مزخرفِ سیاسی! عکس های خرابی هایِ زلزله و انفجار های مصر و ایتالیا و سوریه هم بزن تنگِ خرابی های مسکن مهر و دولتِ قبل رو بکوب! کی به کیه؟! مثل دفعه ی قبل، وقتی که داعش به کشورت نفوذ کرد و هم وطن هات رو تیکه تیکه کرد و یه عده لاشخورِ بی شرفِ دیگه با دم هاشون گردو و فندق و بادوم و سنگ حتی میشکستن که " آخ جان! حالا میتونم دولت و حزبِ مقابل رو بکوبم! بزن بریم پسر " لاشخوریِ سیاسی که چپ و راست نداره! ما که از این حرف ها نداریم با هم اصن! 

برو و فقط پفک و چیپس و ذرت مکزیکی و باقیِ تنقلات رو بخور و فقط شعار بده! هم وطن های آواره ت الآن هیچ نیازِ خاص و لزومی ای ندارن، اونا فقط پروفایل سیاه و کپشن های تسلیت و پست های غمگین و دعواهای سیاسیِ چپ و راستِ تو رو میخوان! دست گذاشتن زیر چونه شون و یه پا گذاشتن رو پای دیگه و فقط همین ها رو میخوان! برو و با این کارها دل و لبشون رو شاد و خندون کن پسر! بدو! بدو! بدو که دیر شد پسر! 


+ من فکر میکردم فقط میتونم دعا کنم واسه سلامتیِ زیر آوار مونده ها و آسیب دیده ها و طلبِ صبر واسه خانواده های عزیزِ کُرد که عزیز از دست دادن، ولی یکم که گذشت فهمیدم نه! خیلی کمک های دیگه هم میشه کرد! از اهدای خون گرفته تا کمک های نقدی و غیر نقدی! به نظرم وقتشه دست از شعار زدگی و صرفأ احساسی عمل کردنِ خالی برداریم و عملأ، در حد و اندازه ی خودمون کمک کنیم به هم وطن های عزیزمون که روزهای سختی رو پیشِ رو دارند! 

لطفأ این لینک رو مطالعه کنید و حد الامکان کمک کنید: اینجا و #780* 

  • OVe هستم

تو خیابون ها که راه میرم، ملت رو که نگاه میکنم، انگار یه عمو پورنگِ بزرگ وسط شهر واستاده و بالا پایین میپره و دست هاشو اینور اونور میکنه و با خنده ی مصنوعی میگه :

" کی از همه قشنگ تره؟! " 

بعد یه مشت دخترِ شبیه هم که لباس و قیافه هاشون مثلِ همه از یه طرف داد میزنن:

" من من من " 

ولی عمو! تو اگه موهای بلوند و چشم های آبی و دماغ گربه ای و گونه عروسکی و لبِ شتری و سی... [ !!!!!!!!!! Error! 404 not found ! صفحه پیوند ها! از این رنگی رنگی ها ] خلاصه اگه این ها ر میدیدی هرگز این سؤال مسخره ر نمیپرسیدی! تکرار نشه عمو! اینجا همه ملکه و پرنسس و بانوی برگزیده و ایناییم! 

یه وَرِ دیگه یه مشت پسرِ هورمونیِ آرنولد نما و مجددا شبیه به هم با جیغ و دست و هورا میپرن هوا و میگن:

نه آبجی! این چه حرفیه! قطعأ " من من من " ولی ببین عامو! [ با چشم اشاره به دورِ گردن و سر سینه و  بازو و کمر و error not found 404 و مدل مو و دماغِ عمل شده و باقی جاهای عمل شده میکند ] هیچی دگه! دگه دگه!

باز عمو پورنگ بزرگه یه پوزخند میزنه و یه دور میچرخه با همه یه دست میده و میدَوِه میاد وسط شهر با همون دست های چرخونش داد میزنه:

خا حالا که اینجور شد " کی از همه پولدار تره؟! "

باز همون دختر پسر های شبیه به هم، از سر و کولِ هم بالا میرن که بگن:

مسخره میکنی عمو؟! تیپ ر ببین تو! همه مارک سرِ جدم!  اپلِ گاز زده ر ببین جانِ من! لکسوس ر نمیبینی؟! [ فلامینگویی می ایستد ] ساعت رولکس نرفت تو چشمت؟! پس با اجازه باقی بروبچ " من من من "

منم اونجا دلم واسه عمو قناد تنگ میشه، واسه یه هوای تازه، یه تنفسِ آزاد وسطِ یه برنامه ی شلوغ، یه برنامه ی جدید، دلم واسه عمو قناد تنگ میشه، که بیاد وسط شهر بالا پایین بپره و به سمتِ خروجی شهر حرکت کنه و دست هاشو با هم به چپ و راست تکون بده و بگه:

" یهههههههههه برنامه ببینیم یههههههههه برنامه ببینیم "


  • OVe هستم

بععععععععع! بروبچه های بیان! حالتون چطوره؟! بعععععععد که نیستید خدایی نکرده؟! خب خدا رو شکر! امروز بعععععععععععد از 12 سال عمری که از خدا گرفتم، حالا که از فرطِ پیری و فرتوتیت، ریزش پشم پیدا کردم و یه پاچه م لبِ کشتارگاهه و یکی دیگه ش در محلِ چینشِ پشم، واسه اولین بار بععععععععععد از تولدِ با شکوهم تو طویله ی بععععععرادرانِ پِشکِل پزانِ قزل سفلاییِ قلابی، به همراهِ پسرعمه شمسعلی، [ این طویله هیچ شعبه ی دیگری در محافل داخلی و بین المللی ندارد، حتی شما دوستِ داغان ] هوس کردم فکر کنم و نتیجه ی این تفکر رو بعععععععععععرای شما شرح بدم. همونطور که تا الآن باید فهمیده باشید، من یک گوسفند هستم. [ OVe نوشت: گوسفند خودتانید داغانا! این نوشته از زبانِ یک گوسفنده واقعأ ] گوسفند بودن سخت نیست؛ دععععععععر واقع خیلی ساده تر از آدم بودنه! یعنی منِ گوسفند، واسه گوسفند بودن کارِ خاصی انجام نمیدم، فی الواقع همین کارِ خاصی انجام ندادن باعثِ گوسفند بودنم شده! ولی همین کارِ خاصی انجام ندادن و گوسفند بودنم، از بِععععععععععه اصطلاح آدم بودنِ شماها با خاصیت تر و مفید تره! تعارف که نداریم بععععععچه ها! منِ گوسفند، درسته گوسفندم و واسه این نقش کارِ خاصی نمیکنم، ولی با همین وجود همه چیم مفیده واسه شما به اصطلاح انسان ها! از شیر و پشم بگیر، تا گوشت و کله پاچه، حتی از پی پی که خروجیِ بدنم هست هم واسه کود استفاده میکنین! یعنی بود و نبودِ ما خِیره! خلاصه که ما هم یه سری بعععععععرتری ها داریم، اونقدرا هم که شوما فکر میکنید گوسفند نیستیم بزرگواران! درسته گوسفندیم، ولی هیچ وقت همدیگرو نمیکُشیم! ما گوسفندها تو تاریخمون جنگِ جهانی نداشتیم! اونم با 89 میلیون نفر کشته! من به عنوانِ یک گوسفند از طبقه  و قشرِ کارگر، از کسی دزدی نمیکنم! این بای دیفالت تو وجودم نهادینه شده و بععععععععقیه هم همینطوری هستیم! ما گوسفند های فرهیخته واسه دزدی و کم فروشی و تو پاچه کردن هامون قسمِ حضرت عباس نمیخوریم! فحاشی هامون محدود میشه به دعوا سرِ علوفه، اونم در حدِ " برو بععععععد بعععععععخت! تو میخوای منو بزنی؟! هعععععه! پشمِ اینکارا رو نداری! [ پشم هاشو دیروز کوتاه کردن واقعأ ] " یا " میخوای علوفه ی منو بخوری؟! پِشکِلِ منم نمیتونی بخوری! شاخِ اینکارو نداری ععععععععنترِ تک بُعدیِ پیپیلیست! " من به عنوان یک گوسفند میفهمم که واسه گردش به چپ و راست تو چراگاه باید راهنما بزنم! ما گوسفند های با تقوا پشتِ سرِ هم جیک جیک و غیبت نمی‌کنیم! ما پشتِ سرِ هم فقط " بععع بععععع " میکنیم! اونم با نیتِ خیر! ما گوسفند ها به کسی وعععععععده و قولِ بیخودی نمیدیم! 100 روزه و 300 روزه و غیره هم نداره! ما اصولا کلا قول نمیدیم! یهو بعععع بععععع کنان وارد صحنه شده و کارِ مورد نظر رو انجام میدیم! اصن چه کاریه گوسفند جماعت یه علفی بخوره، یه قول بده، واسش زمان تعیین کنه، بعد وقتش که رسید به علف خوردن بیفته که قول؟! وعععععع ده؟! شیبِ طویله؟! بامِ آخور؟! بعععععععععع! ما درسته گوسفندیم همه، ولی وجدانأ جماعتِ روبرومون رو گوسفند فرض نمیکنیم که! نمیگیریم سرِ انتخاباتِ ریاستِ گله، جیره ی علوفرانه رو واسه گوسفندهایی که واسه رضای خدا از این علوفرانه انصراف دادن، واریز کنیم که! ما از این پیپیلیست بازیا نداریم! ما گوسفند ها واسه رعایت کردن این مسائل مدرسه نرفتیم، تو کتابخانه هامون هم پر از کتاب های بیشعوری و من یک گوسفند و گوساله و توله سگ و کره بز و خرمگس هستم نیست! یعنی ما کلا کتاب نداریم که بخوایم واسه دکوری بچینیمشون تو کتابخانه و پستشون کنیم تو اینستا! ما گوسفند ها علاوه بر کتابخانه و کتابفروشی و مدرسه، کلانتری و دادگاه و دادسرا و گعععععععشتِ ارشاد و زندان  پلیس راهنمایی رانندگی و وزارت جنگ و سازمان ملل متحد و لاهه و یونسکو و یونیسف هم نداریم! یعنی لازم نداریم این قرتی بازی ها رو! خلاصه که ما گوسفند ها اینجور شخصیت های فاخری هستیم. ولی اجازه بدید کلامِ آخر رو نطق کنم. کلامِ آخر یه اِعععععععترافِ تلخه! حقیقتی که تو این 12 سال عمرِ به شدت با برکت و خیر فهمیدم و خودمم متأسفانه دچارش بودم! [ دچارِ داغان نه! با تو نیستم سرِ جدم! ] و الآن تو واپسین لحظاِتِ عمرم که صدای پای کامبیز آقا جلاد رو هر شب قبلِ خواب میشنوم، میخوام اعتراف کنم! ما گوسفند ها خیلی خوبیم، خیلی مفیدیم، خیلی باحالیم و با فرهنگیم، [ نیمی از پشم هایش میریزد ] درست! همه اینا هستیم به فضلِ خدا! ولی اجازه بدید یکی از عاداتِ زشت و غریزیِ خودمون رو هم بگم! ایشالاه که تو شما به اصطلاح انسان ها این خصلت نباشه! ما گوسفند ها هرچقدر هم که بزرگ شیم و قد بکشیم، هیچ جا به اندازه ی یه جا قد نمیکشیم و تو چشم نمیایم! یعنی قد میکشیم که فقط اونجا دیده شیم! اونجا هم جا و مکانِ خاصی نیست! یکی از طویله های لاس وگاس یا ونکووِر نیست، چراگاه های مسکو یا دبی نیست! اونجا زمانیه که میخوایم جفت یابی کنیم! هیچ وقت به اندازه ی اون لحظه قد نمیکشیم! هیچ وقت به اندازه  اون لحظه دلمون نمیخواد تو چشم باشیم! 



همین دیگه! در آخر هم تشکر میکنم از علوفه فروشیِ باجناق های سازگار، به جز سعیدِ علدنگ و فرید مشنگ، علف هاتون خوب بودن، ولی زیادی تُرد بودن! عرضِ ادبی هم داشته باشم خدمتِ کله پز هایی که بجا کله پاچه ی ما گوسفند ها، کله پاچه ی خر تحویل ملت میدن و باعثِ بدنامیِ جماعتِ زحمت کش و حلال خورِ گوسفند ها میشن! مرسی بعععععععد بدبععععععخت! ممنون تو پاچه کن! خیلی بامرامی عععععععنترِ پلشت! و خب عرض ارادت خدمتِ خانواده ی رجبی! 

و درپایان جا داره بگم: بععععععععععععععع!

و اینکه دیروز یه سلفی از نصفِ صورتم گرفتم واسه پروفایل! قیشنگه؟!



  • OVe هستم

سلاملیکم

عرضم به طولتون که اولِ کاری یه سلام و احوال پرسیِ گرم و صمیمی، ولی در چارچوب موازینِ اسلامی با OVe داشته باشین که حسِ غریبی نکنه. دوم اینکه اگه یادتون باشه تو این پست یه کتاب معرفی کردم به اسمِ مردی به نامِ اُوِه! خب من اون کتاب رو خوندم و به شدت با کتاب و شخصیت اولش، یعنی اُوِه حال کردم! باید بخونید تا بفهمید چی میگم. بر اساس همین رمان هم یه فیلم ساخته شده که رقیبِ یکی از فیلم های اصغر فرهادی که نمیخوام اسمشو ببرم  تو اسکار هم شد و باقیِ مسائلِ مربوط! خلاصه که به دلایلی تصمیم گرفتم دوباره فضای وب رو برگردانم به فضای طنز و خنده. یعنی مِن بعد تصمیم دارم فضای حاکم بر اینجا اکثرأ طنز باشه تا چیزای دیگه. ولی خب بازم از چیزای دیگه خواهم نوشت و دلیل نمیشه صرفأ طنز بنویسم. خلاصه که امیدوارم این آخرین تغییر اسم باشه. 

راستی! حتی اگه یه روز به عمرم مانده باشه، شخصا به آرشیو صدا سیما یورش برده و یا مختارنامه و یوسف پیامبر و جومونگ رو سرقت کرده و در اسید حل خواهم کرد و یا هم که نه، خیالِ همه رو راحت کرده و طیِ یک حمله ی انتحاری کلِ صدا سیما ر به همراهِ خودم منهدم خواهم کرد! [ پفکِ اضافی میخورد ]

  • OVe هستم

«یک سالی می‌شد که کل صحبت‌هایش خلاصه شده بود در یک خودکار خاکستری و دفترچه سبز رنگ. تمام گفتگوهایش را با همان خودکار و دفترچه انجام می‌داد. سکوت، انتخاب امین نبود؛ تنها راهِ موجود، برای ادامه زندگی‌اش بود. شاید هم تنهایی و سکون، اهرم‌های جبری شده بودند که چرخ دهنده‌های حیاتش، دیگر بی‌صدا جابجا شوند.»

این نوشته، آخرین بند از رمانِ هزار و سیصد و هفتاد و شش صفحه‌ایِ «مسکوت» بود؛ به همراه یک جمله در صفحه آخرِ کتاب: پایانِ پنج سال نوشتن و تحملِ تنهایی.

 خودکارش را بر روی میز می‌گذارد و دستانش را به سمت سقف باز کرده و دم و بازدمی عمیق می‌کشد که بوی رهایی می‌داد؛ رهایی از بندِ یک رمان؛ یک جنگِ داخلی.

نگاهش به ظرف عسل روی میزش می‌افتد، با قاشق کوچکی که توی ظرف بود، کمی عسل برمی‌دارد و می‌کشد به سمت دهانش؛ مقداری از عسل می‌ریزد روی محاسنِ بلندش که تقریبأ تا سینه‌اش رشد کرده‌اند. دستمال کاغذی را برمی‌دارد و محاسنش را تمیز می‌کند. عسل، تنها غذایی بوده که طی این پنج سال، در هر وعده مصرف کرده و هفته‌ای دو عدد قرصِ ویتامین D، که ضمیمه‌ ی برنامه‌ ی غذایی‌اش بوده. تلفن همراهش که در قرنطینه بود را روشن می‌کند. یک پیام از بین انبوه پیام‌ها، توجهش را جلب می‌کند. پیامی با این مضمون: «سلام نیما! نمی‌دونم این قرنطینه ی لعنتی کی تموم میشه، ولی یه چیزی رو خوب میدونم؛ اگه تا ابد هم اونجا بمونی و فقط یه روز فرصت زندگی تو بیرون واست مونده باشه، من به امید همون روز نفس میکشم تا بیای. عاشق ابدی تو، نوشین.»

اشک در چشمانِ آبی رنگش حلقه می‌زند و لبخندی کشیده بر روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. به سمت آیینه می‌رود تا بعد از پنج سال، چهره‌اش را بر انداز کند. دستی میان محاسنش می‌کشد و نگاهی به موهای سفید شده‌ی سر و صورتش می‌کند. موهایش هم خیلی بلند و غیرقابل تحمل شده اند. آهی حسرت گونه می‌کشد و به سمت اتاقش می‌رود. قیچی و موزر و تیغ را از دومین کشوی میزش بیرون می‌آورد و دوباره راهی روبروی آیینه می‌شود. عکسی که پنج سال پیش در کنار نوشین گرفته بود را از جیبش بیرون می‌کشد و نگاهی به آن می‌کند. دوباره یک لبخند؛ ولی این بار با چاشنی حسرت. حسرت پنج سال دوری از عشقش که فدای یک کودتای داخلی بود؛ «مسکوت» را می‌گویم.

شروع به اصلاح سر و صورتش می‌کند. با همان مدلی که نوشین دوست دارد. اصلاح که تمام شد، به سمت کمدِ لباس‌هایش می‌رود، همان کتِ تکِ خاکستری و پیراهنِ سفید و شلوار کتانِ مشکی‌اش را به تن می‌کند. همان لباس‌هایی که نوشین دوست داشت. دوباره خودش را در آیینه قدیِ اتاق نگاه می‌کند. لباسش را که می‌بیند، گشادی‌اش توی ذوقش می‌زند. پنج سال پیش همین لباس‌ها، دقیقأ اندازه‌اش بودند. ولی همین که لباس مورد علاقه‌ی نوشین را پوشیده، برای دلخوش بودنش کافیست. به سمت بیرون حرکت می‌کند، پایش را که بیرون می‌گذارد، آفتاب، دیدش را سیاه می‌کند. دست راستش را در برابر نور آفتاب می‌گیرد تا سیاهی نگاهش رفع شود. بعد از چند لحظه تیره و تار دیدن، بینایی‌اش را بدست می‌آورد و به سمتِ نوشین حرکت می‌کند‌.

در طول مسیر فقط در ذهنش، جمله چینی می‌کرد که چطوری بعد از پنج سال سکوت، حرف زدنش را با عشقش شروع کند. به نزدیکی خانه‌شان که می‌رسد، یک پیام با متنِ: «نمیدونم چی بگم، فقط پنج دقیقه دیگه بیا بیرون.»

به سر کوچه که می‌رسد، باورش نمی‌شود که دوباره چشمش به نوشین افتاده. از دور که نگاه می‌کند، چشمش همان شال سبز و چادر سفید با گل‌های صورتی را می‌بیند که خودش برایش خریده بود. آرام آرام به سمتش حرکت کرد. قدم‌هایش می‌لرزید؛ مثل قلبش. نوشین ولی قدرت قدم برداشتن نداشت. فقط نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت.

بالاخره رسید. مسیر پنج ساله تمام شد. خم شد و پایینِ چادر نوشین را گرفت و بوسید. اشک مهمان چشمان نیما هم شده بود. دیگر زمان شکستن تابوی سکوت رسیده است‌. مستقیم در چشمانِ خیسِ نوشین نگاه می‌کند و می‌خواهد حرفی بزند.

ولی... ولی انگار نمی‌تواند‌. هر چه سعی می‌کند حرفی بزند، نمیتواند. عرقِ شرم و ترس، بر پیشانی‌اش می‌نشیند. انتظار نوشین برای حرف زدنش را که می‌بیند، بیشتر شرمگین می‌شود. هرچه قدر تمرکز می‌کند و جمله‌های چیده شده در ذهنش را به یاد می‌آورد تا به زبان آورد، فایده‌ای ندارد‌.

همان‌طور که اشک بر چشمانش جاری بود، تکه کاغذی را از جیبش بیرون می‌آورد و با خودکار خاکستری‌اش چیزی رویش می‌نویسد و در حالی که سرش پایین است، آن را به نوشین نشان می‌دهد: «سلام. سکوتمو به حساب بی‌ادبیم نذار، پنج سال تنهایی و سکون، دوری و جنگ، پشت این سکوته. انگار تو این جنگ به خودم باختم.»


* نوشته شده در تاریخ: ٩٥/٠٤/٢٠

  • ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۲
  • OVe هستم

+ چرا آلبوم های عکسِ بچگیت و دفترهای خاطراتت رو بهم ریختی؟! 

- هیچی! دارم دنبالِ یه دوست قدیمی میگردم. [ آلبومِ عکس را ورق میزند ]

+ دوستِ قدیمی؟! بینِ عکس های بچگیت و خاطراتِ گذشته ت؟!

- آره خب. [ صفحات خاطراتش را مرور میکند ]

+ کی هست این دوستِ قدیمیت؟

- خودم 

  • OVe هستم