Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

۶ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

آدم‌ها هم مثل ربات‌ها نیاز به یه فرایندِ خودتخریبی دارن؛ که وقتی پیر میشن، وقتی به یه سنی میرسن که توان نگهداری از خودشان رو ندارن، وقتی که محتاج بقیه میشن، وقتی که نگاهِ ترحم‌آلود فرزندان‌شان رو دوش‌شان سنگینی میکنه و منت‌وار کمکشان میکنن، (اگه نفرستنت خانه سالمندان) یه دکمه‌ای رو بزنن و یه ندایی از درون اعلام کنه: فرایند خودتخریبی آغاز شد؛ خوش‌بگذره و خدانگهدار.

و بعدش آدم طی یک شمارش معکوس ده ثانیه‌ای که در طول اون شمارش به تمام وقت‌هایی که تو اون زندگی حالش خوب بوده و از ته دل خندیده، آدم‌هایی که دوستشون داشته و دوستش داشتن فکر کنه و بعد  چشم‌هاش رو ببنده و بووووومب! منفجر بشه و تبدیل به میلیون‌ها حبابِ رنگین‌کمانی بشه و همه‌ی بچه‌هایی که اون اطراف زندگی می‌کنن رو ذوق‌زده کنه؛ درست وقتی که هرکدامشان دنبال حباب‌هات می‌گردن و با هیجان و خوشحالی فوتت میکنن و می‌ترکوننت!

  • Neo Ted

گویا عده‌ای از دوستان در فهم مقوله‌ی "یار" دچار سوءبرداشت شدن. چون جوری که از شواهد و قرائن برمیاد یه‌سری کلمه‌ی یار که با مفهومِ عاشقانه و همراه با تعهد و مسئولیت معنا میشه رو با یارکِشی فوتبال اشتباه گرفتن! به شکلی که طرف ۲۰ سالشه، پنج‌تا یار اختیار کرده و کمرِ همت رو بسته و افقِ نگاهِ ۵ ساله‌ش رو ده‌تاست که ایشالاه یه تیم کامل رو تشکیل بده. البته هستن عزیزانی که با فوتبالِ معمولی حال نمی‌کنن و به تشکیلِ تیمِ فوتبالِ آمریکایی با ۱۵ یار می‌اندیشند که به شخصه اراده و توانِ فیزیکی‌شان رو شایسته‌ی تقدیر و تشکر می‌دانم و در راستای همین مسئله‌، طرحِ اهدا و چسباندنِ ستاره به ازای هر ده یار به روی اون عضو از بدن که در طی این یارکشی‌ها بیشتر ازش کار کشیدن رو تقدیم مجلس می‌کنم؛ حالا یکی بیشتر از مغزش استفاده می‌کنه، یکی قلبش،(جدی؟!) یکی... بگذریم! جاهای دیگه. خلاصه که این  ستاره باید جایی چسبانده بشه که لیاقتش رو داره. 

طرح بعدی که بنده رو واسه فهم این یارکشی گسترده توجیه میکنه، جمع‌آوری رزومه و سابقه‌ی کاریه. یعنی هیچ‌جوره نمی‌تونم قطور و سنگین‌شدن پرونده‌ی تعداد یارهای بعضی‌ها رو هضم کنم، مگر اینکه بخوان با این پرونده برن جایی مشغول بشن و درآمدزایی کنن. شایدم مزایده‌س! قراره یه روزی، یه‌ جایی همه‌ی این یارکِش‌ها جمع بشن و دور یک تریبون که یک چکش هم روشه، تعداد یارهایی که داشتن و دارن رو با داد و فریادهای حماسی و پر از افتخار به گوش هم برسونن و سرآخر اون پرونده و رزومه رو بکوبن روی میز و چکش با اقتدار روی میز کوفته بشه و... که چی بگیرن؟! نمی‌دانم! تنها چیزی که نمی‌دانم اینه که قراره تو این مزایده‌ی پر از فخر و حماسه، چه چیزی عایدشون بشه و این تنها نقطه‌کور این مسیره! 

  • Neo Ted

هوا سرد بود؛ طبقِ معمولِ این شب‌ها. با دوچرخه از سرکار برگشتم خانه. دست‌هام منجمد شده بودن. (از دروغ) نفس‌ها در هوا طی فرایند چگالش تبدیل به یخ میشدن. (خیلی دروغ) رسیدم خانه. گرسنه و خسته، منجمد و غمگین. تی‌وی رو روشن کردم و زدم فوتبال. رفتم چایی بریزم برای خودم که چشمم به ظرف شیرِ روی گاز افتاد. زیرش روشن بود. داغ شده بود. نون رو از یخچال کشیدم بیرون و سفره هم از کشو درآوردم. داشتم آماده میشدم که برم با قدحی شیر، گرمایی جان‌فزا به جسمِ سرد و بی‌روحم تزریق کنم که خواهرمان از اتاقش کشید بیرون. مستقیم فرمان رو کج کرد طرف ما و همزمان سرِ شلنگ رو هم رو ما باز کرد که اون شیر حقِ منه، سهمِ منه، طلاقش... خلاصه که بکش کنار شیری نشی. اینجور شد که منم سرِ لج و ناسازگاری و استبدادِ نوین رو کج کردم طرفش و سرشاخ شدیم و طی یک اقدامِ قاطعانه ظرفِ شیر رو به نکاح خودم درآوردم و خواهرمان هم چندتا فحش و ناسزا داد و پیچید تو اتاقش. پوزخندی پیروزمندانه زدم، گویی هیتلر بودم که اتریش رو فتح و اشغال کرده. رفتم چارزانو نشستم جلو سفره و نون ریز کردم تو شیر و شکر هم ریختم و هم هم زدم و هچی! دنیا و زمانه رو به کام خود میدیدم. ۶۷ درصدش رو خوردم که متوجه دانه‌های ریزِ سیاه در شیر شدم. اول جدی نگرفتم. گفتم از نونه. باز شروع به خوردن کردم و درصد خورده‌شده‌ی شیر رو به ۷۴ درصد رساندم که دیدم نه وجداناً. این دانه‌های سیاه مشکوکن. واسه نون انقدر درشت نیست وجداناً. یکم زوم کردم دیدم که هچی! شد آنچه نباید میشد. چوبِ خدا صدا نداشت، ریز ریز شده بود تبدیل به مورچه شده بود و در استخر شیر کرال سینه میرفت. نون رو چک کردم دیدم توی نون پُر از چوبِ خداست. قاشق رو گذاشتم پایین. تیکه نون رو کنار گذاشتم. به فکر فرو رفتم. (دوربین روی صورتم زوم کرد و محو شد و فلش‌بک زد به چند دقیقه پیش، زیرصدا هم یه آهنگِ کلید اسرار طورِ خاک بر سرت دیدی چی شد؟! پخش میشد که یک ظرفِ شیر رو با زور و ظلم و ستم از خواهرِ مظلومِ گرسنه‌ام دریغ کردم و حقش رو کردم تو حلقم) خواهرم از اتاقش کشید بیرون و پدرم قضیه رو براش تعریف کرد و خواهرم درحالی که با چشمانی خیس (از الکی) به نگاهِ نادم و من پفک‌ خوردمِ (الکی) من زل زده بود گفت: وقتی اون ظرف شیر رو از من گرفتی، به اتاقم رفتم و آه کشیدم! آهِ من شلوارت رو گرفت. منم زل زدم به دوربین و زار زار گریستم و مورچه‌ها رو از کان و زبان و حلق و مِریم تف میکردم بیرون.

  • Neo Ted

یک نگاه به زندگی و شخصیتم انداختم دیدم یه جای خالی تو این بیست و خورده‌ای سال سن که از خدا عمر گرفتم، تو وجودم ذوق‌ذوق میکنه؛ یه خلاء که رنگ و بوی شرارت میده. آره من تو این بیست و خورده‌ای سال به اون شکل که باید و شاید شرارت به خرج ندادم (البته نزاع‌های دسته‌جمعی با سلاح سرد (کمربند) در ابتدایی و پرت‌ کردن دونفر داخل جدول در حین دعوا در همان دوره و تشکیل لیست سیاه و پاکسازیش در دوره‌ی مذکور فاکتور گرفته شد که خب اصلاً مهم و حائز اهمیت نیستن) و الان جای خالیش داره حس میشه. به نظرم وقتشه عقده‌ی این همه سال بچه‌مثبت‌بودن رو خالی کنم! خا با چی شروع کنیم؟! سرقت مسلحانه از کتاب‌فروشی با تفنگ آب‌پاش؟! فحاشی در فرهنگستان زبان و ادب پارسی خطاب به حداد عادل به وسیله‌ی اسامی پارسیِ زیست؟! لخت‌شدن در ملاء عام؟! [ در استخر و با مایو ( یه چیزایی رو باید رعایت کرد به هرحال. خودِ جوکر هم تو استخر مایو رو میپوشید حداقل) ] مراجعه به سازمان ملل و مطالبه‌ی میراثِ جمال خاشقجی به عنوان فرزندِ گم‌شده‌ش در کودکی که با سبد در تنگه‌ی هرمز رها شده بود و فی‌الحال خیلی عصبی و مدعی در راهروهای سازمان ملل درحالی که به نشانه‌ی اعتراض با تفنگ ترقه‌ای به سمتِ پرچمِ سیرالئون شلیک میکند و پس از هر شلیک تُفی غلیظ به کفِ راهروهای سازمان ملل می‌اندازد، عربده میکشد و شعر "اتل متل توتوله گاو حسن چجوره، گاوش رو بردن هندوستان... " را میخواند نسبت به سیاست‌های ضد استعماری گاندی احترام قائل است، خواهان حق و حقوقش از بن سلمان است؟! شما پیشنهادی ندارید؟!


* عنوان یه بخشی از آهنگ آتش از سورنا

  • Neo Ted
نیمه‌های شب، تنها در تاریکی، به دیوار اتاق زُل زده بود؛ نورِ گوشی را بر روی صورتش انداختم. یک قدم به عقب برداشتم؛ ناخودآگاه‌. منظره هولناک بود. مردمک چشمانش سفید شده بودند و گویی قصدِ کَنده‌شدن از حدقه‌ را داشتند. از دهانِ بسته‌اش صدای خِر‌خِر می‌آمد و خون از گوش‌ها و چرک و عفونتِ سیاه از دماغش سرازیر شده بود. صورت و گردنم داغ شده بودند. صدایش زدم، واکنشی ندیدیم، هم‌چنان خِرخِر میکرد؛ انگار که سگِ هارِ زخم‌خورده‌‌ای در گلویش مهمان بود. نفسی کشیدم. نزدیکش شدم؛ آرام و بدون صدا. حرکتی نکرد. قلبم میتپید؛ تندتر از همیشه. دست بر روی شانه‌اش گذاشتم. خیس از عرقِ سرد بود؛ عرقی که از سر و گردنش جاری بود. پوست صورت و بدنش تیره و کبود شده بود؛ آنقدر دقیق و غلیظ که انگار یک نقاش زبردست رنگ‌آمیزی‌اش کرده باشد. به دستانش نگاه کردم که انگشتانش باز بودند. پسِ سرم میخارید؛ طبق معمول وقت‌هایی که میترسم‌. باید به او کمک میکردم. دست در دستِ بازشده‌اش گذاشتم که به بیرون هدایتش کنم، که هوشیارش کنم. سرد و بی‌حس بود. میخواستم دستانش را بفشارم تا شاید اتفاقی بیفتد. اثری نداشت. ناامید شده بودم که دستم را در دستش قفل کرد. خیلی سفت و سخت. گردنش با صدای خوردشدن استخوان‌هایی به سمتم چرخید، مردمک‌های سفید چشمانش در برابر نگاهم پلک میخوردند. صدای خِرخِر گلویش شدیدتر شد و همزمان دندان‌هایش را با قدرت روی هم میفشرد‌. صدای ساییدگی‌شان می‌آمد. انگشتان درازش را به نشانه‌ی تهدید به سمتم گرفت که با یک ضربه‌ی محکم از پشت سر بیهوشش کردند. چند ماه تحت درمان نگهداری قرار گرفت. به خانه که برگشت، هیچ‌وقت حرف نزد؛ هیچ‌وقت نتوانست حرف بزند. 
  • Neo Ted

بیاید ۵تا از دغدغه‌های زندگی‌تان رو بنویسید. 


* تا اطلاع ثانوی کامنت‌ها تایید نمیشن که از رو دغدغه‌های هم تقلب نکنید! :)) یعنی بطور ناخودآگاه تاثیر نگیرید. تعداد کامنت‌ها به یه حدی رسید منتشرشان میکنم. 

لطفاً شرکت کنید. جالب و مفیده. بهش فکر کنید متوجه میشید.

** دغدغه‌ها تایید شدن. اگه نظر یا نکته‌ای حول محور فضای حاکم بر دغدغه‌ها داشتین بنویسید. 

*** سطح دغدغه‌های همه محترمه؟! نمیدانم. قابل قضاوت نیست؛ اگرم باشه آمادگی پذیرش نقد و بررسی رو خیلی‌هامون نداریم. کلاً حقیقت‌گریزیم. ولی به هرحال یه نمای تقریباً کلی به همه میده که چندچندیم با زندگی‌هامون.

**** ممنون که شرکت کردید. 

  • Neo Ted