Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

( به نظرم ) جهانِ مدرنیته داره به سمتِ نابودی میره! یعنی بشریت هرچقدر داره از سنت ها و اصولِ سنتیِ خودش فاصله میگیره و دور میشه، به نابودی و انحطاطِ انسانیت نزدیکتر میشه! و منظورم از سنت، خرافات و خزعبلات نیست! چیزاییه که امروزه تبدیل به یک رویای دور و واسه بعضیا هم جوک شده! مثلِ وفا داری، تعهد، انسانیت بدون توقع، عشق، مرام و معرفت، انصاف، وجدان، غیرت و حیا، تعصباتِ بجا و خیلی مسائلِ مثبتِ دیگه که داره روز به روز همگام با مدرن تر شدن جهانِ بشریت، کمرنگ و رو به محو شدگی میره! کلیدِ حلِ این بحران نمیدونم چیه! شاید لازمه چند قدم به عقب برگردیم و یه سری چیزا رو حفظ کنیم!

  • Neo Ted

خنده ام میگیره سارا! میدونم خودم! میدونم دارم گریه میکنم. میدونم خیلی مسخره س! ولی الآن واقعأ نمیدونم این واکنشِ من نسبت به این اتفاق خنده س یا گریه! چون لب هام داره میخنده و چشم هام خیسِ خیسه! لب هام از مغزم پیروی میکنن و چشم هام زنجیرِ به قلبم هستن. قلبی که قبلِ تو فقط یه ماهیچه ی عاشق تکرار بود که فقط میتپید! میتپید بدون اینکه بدونه واسه چی؟! چرا باید 24 ساعته بتپم بدون اینکه حتی بدونم چرا؟! همیشه واسم سؤال بود از این تکرارِ ثانیه ای خسته نمیشه؟! لعنتی من نیم ساعت پیاده روی میکنم خسته میشم! ولی این سؤالات واسه قبلِ اومدنِ تو بود! تو رو که دیدم تازه فهمیدم این ماهیچه ی تکرار کننده ی تپنده، منتظرِ چیه که اینقدر مصممه! تو رو که دیدم فهمیدم این ماهیچه، این یه تیکه گوشت و خون و رگ هم یه چیزایی میفهمه! با اینکه مغز نداره! چرا سخت و طولانیش کنیم؟! تو رو که دیدم، فهمیدم این دنیا و زندگیش، هنوز قشنگی هاش رو داره! تو دختر! تو سارا! تو جهانم! تو به تپش های قلبم معنا بخشیدی و اون تکرارِ کسل کننده شون رو به جذاب ترین صدای عمرم بدل کردی! جوری که وقتی تو رو میدیدم، اول به صدای تپش های قلبم توجه میکردم! که باورم شه هنوز میتپه و جریان داره که دارم نگاهت میکنم؛ که نفست میکشم! که زندگیت میکنم! بعد هم آروم گوشم رو می آوردم میچسبوندم به قفسه ی سینه ت و تپش های قلبِ تو رو گوش میکردم؛ که دلیل شده بودن واسه بودنم! راستش الآن که اینجام و میدونم قراره چی بشه، دیگه منی در کار نیست و نخواهد بود. منِ بدون تو همون چند تیکه گوشت و ماهیچه و رگ و خون و استخونه! با یه چیزِ کسل کننده به اسمِ زندگی! زندگی ای که بعدِ تو خیسه! مثلِ چشم هام.


لب هام از مغزم پیروی میکنن و میخندن! مغزی که پره از خاطراتِ خوش و روز و شب های عاشقیمونه و انگار من قوی ترین حافظه ی جهان رو داشتم و خبر نداشتم! میدونی چرا سارا؟! چون الآن، تو این لحظه و تو این انباریِ نمورِ تاریکِ لعنتی، ثانیه ثانیه ی چرخشِ خورشید به سمتِ غروب، وقتایی که با تو بودم رو یادمه! یادمه که الآن دارن روی عصب به عصبِ مغزم قدم میزنن و پا میکوبن! لب هام از مغزم پیروی میکنن و میخندن! نه بخاطر وضعیتی که توش اسیریم! نه بخاطر این نفرینی که دنیا بهش دچار شده نه! اینا خنده دار نیست سارا! خودت خوب میدونی و خوب دیدی که بخاطرِ مرگِ مامان بزرگ کتی، چند شب نتونستم بخوابم و چقدر ناراحت بودم! چون دیدم چجوری آلوده شد و چطوری مغزش رو پوکوندن! آره سارا! من دیدم! این خنده ی مزخرفِ من واسه خاطر این نفرین نیست! واسه خاطرِ اینه که مغزِ لعنتیم نمیتونه اتفاقاتِ این زندگیِ بی ثبات رو تجزیه و تحلیل کنه و با نتیجه ش کنار بیاد! اون کِرمِ پیچ و تاب خورده ی پیچیده، اون مدفنِ خاطراتِ عاشقیمون نمیتونه بفهمه چی شد که این اتفاقات افتاد! چه چیزی باعث شد کره ی زمین اونقدر بچرخه و بچرخه تا خوشبختیمون رو ازمون بگیره! تا خنده هات رو ازم بگیره! تا خنده هام رو ازم بگیره! تا تو رو ازم بگیره و خودم رو از خودم بگیره! چرا انقدر سختش میکنم سارا؟! تا تو رو اینجوری روبروم قرار بده! کاری کنه که خودم با دست های خودم به این صندلیِ چوبیِ زهوار در رفته ببندمت! جوری ببندمت که نتونی تکون بخوری! جوری که دست و پاهات درد بگیرن! ولی فکر نکنم الان حتی بتونی درد رو هم حس کنی! سارا! عزیزم! این تفنگِ پرِ لعنتی، این آهنِ بی رحم، این مزدورِ فرشته ی مرگ، این لعنتی ای که الآن به سمتِ مغزت هدف گرفتم، قلبِ خودم رو هدف گرفته! روحِ زندگیم مقابلشه! اصلأ نمیدونم چرا این همه باهات حرف زدم سارا! تو که اصلأ نمیفهمی من چی میگم! تو الآن تنها خواسته ت اینه که دست و پات رو باز کنم تا خرخره ی من رو بِجَوی! پوزخند رو لبم میاد! ببین این لعنتی چی سرت آورده که به خونِ من تشنه ای سارا! فاصله ی مرگِ من با مرگِ تو یه اندازه بود؛ نه تو الآن دیگه زنده ای، نه من دیگه زندگی میکنم! جفتمون همون سه ساعت پیش، بعدِ اون حمله مُردیم! ولی من میخوام تمومش کنم! چون اینی که الآن جِلوم داره له له میزنه واسه خوردنم تو نیستی سارا! اینی هم که الآن واستاده جلوت و داره مزخرف میبافه به هم تا آروم شه هم من نیستم! پس بذار تیرِ خلاص رو بزنم. خرجش یه خورده فشار بیشتر به مفصل های انگشتِ روی ماشَمه! من همون سه ساعت پیش یه بار مُردم، اینجوری دیدنت، هر لحظه من رو میکُشه سارا! بذار فقط یکبار بمیرم! حالا وقتشه که یه چیزی رو  تموم کنم و یه چیزی رو هم شروع؛ تکون خوردن های بی حسِ تو، تکون خوردن های بی حسِ خودم!


[ چشم هایش را بسته و ماشه رو میکشد ]


* متأثر از سریالِ Walking Dead و قوه ی متوهمِ متخیلِ خودم، وقتی تو جهانِ آلوده به مردگانِ متحرک [ زامبی ها ] کسی که عاشقشم، آلوده و تبدیل به یک مرده ی متحرک میشه!

  • Neo Ted

" در هنگامِ لنباندنِ غذا، اون تلویزیونِ بی صاحاب ر خاموش کن! " این نوایِ درونیِ بنده پس از تجاربِ تلخی بود که در طیِ سال ها زندگی و خوردنِ غذا در برابر تلویزیون به دست آوردم! شاید واستان سؤال بشه که چجوری؟! شایدم سؤال نشه چجوری! ولی حالا ما فرض رو بر این میگیریم که واستان سؤال شده چجوری؟! [ شما هم جوونِ مردم رو ضایع نکنید جانِ شوهر عمه هاتان! ] جواب سؤالتان رو میخوام در قالبِ یک خاطره ی زهرِ مار توضیح بدم!


آقا ما بر خلاف هیکلِ غلط اندازمان، به شدت غذا دوست و شکم پرور هستیم. البته شکم رو میپرورانیم، ولی اون به روی خودش نمیاره کلأ و به شدت دارای ثبات هستش و چاق بشو نیست خوشبختانه! بینِ غذاهای موجود در مِنوی دستپختِ مادرمان هم غذای ته چین مرغ رو خیلی بیشتر دوست میداریم. پس از مدت ها مادر تصمیم به پختِ این غذای جان نمود. هیچی آقا/خانم غذا آماده شد و سفره پهن شد و ما هم به قصدِ غارت، به سمتِ سفره و غذاش هجوم بردیم. در همون بین دیدیم ساعت 21 شده و پدر هم که گوش دادن به خبر جزو اصولِ دینش محسوب میشه، دستور به روشن کردن تلویزیون داد. ما هم مخالفتی نکردیم [ هرچند میکردیم هم فایده ای نداشت :/ ] و گفتیم خوبه همراه غذا از اوضاع احوال مملکت و جهان و با خبر میشیم. بسم الله رو گفتیم و قاشق اول رو به سمتِ دهان بردیم که خبری با این مضمون اعلام شد:


سخنگوی دولت، از احداثِ 57 دستشوییِ عمومی در اقصی نقاط پایتخت خبر داد. به گزارش خبرگزاری سیرنا دولت برای جلوگیری از گرفتگی چاه های توالت های عمومی و بالا آمدنِ محتویاتِ چاه، تصمیم به احداث دستشویی های عمومی بیشتری گرفته تا از این بحران جلوگیری کند.


اون قاشق اول نرسیده به مِری زهرِ یخ زده شد. کلِ خاطراتِ ناخوشایندمان از توالت های عمومی آمد جلو چشممان. شاعر در همین راستا خطاب به توالت های عمومی میفرماد: خاطراتِ شما محاله یادم بره!


خلاصه که اون قاشق که زهر شد بر ما، خواهش کردیم از پدر که بزنه یه شبکه دیگه. مستند مثلأ. غذا خوردن رو ادامه دادیم. مستند هم شروع به پخش کرد:


در این لحظه،کرمِ حلقویِ نر، برای جفتگیری اقدام میکند، که با مخالفت و ممانعتِ کرمِ آسکاریس مواجه شده و با این حرف روبرو میشود:" من آسکاریسم. تو حلقوی هستی! داری اشتباه میزنی عامو :| برو مزاحم ما نشو. تو این کوره راه آبرو داریم "و در کسری از ثانیه توسطِ پسر همسایه ی غیرتیِ کرمِ آسکاریسِ ماده، موشِ کور له شده و روده ی کوچکش به روده ی درازش گره خورد.


اون چند قاشقی که حینِ دیدنِ این مستندِ وزین خوردیم هم بدل به کوفت شد و حالمان متحول گشت.


" بزن یه شبکه دگه جانِ جدت! حالمان بد شد وجدانأ "


هیچی دیگه! گفتیم به کدام شبکه اعتماد کنیم؟! من شبکه چهار رو پیشنهاد دادم دادم دادم دادم داد دا دا د... [ شاید مجددا واستان سؤال شده باشه که چرا اینجوری شد جمله؟! طبیعیه خا! شبکه چهار یه خورده زیادی خالی و خلوته! یه حالتِ خلاء داره شما اسمشم بیاری پژواک داره ] زدیم چهار. شبکه چهار به هر حال مکان برنامه های فاخر و روشن فکری و کلاه لبه دارِ کج و مو و ریشِ بلند و کلا جای خیلی شیک و خلوتیه! زدیم و با خیال تخت خیرِ سرمان شروع به خوردنِ ته چین کردیم. غذا رو داشتیم میخوردیم که برنامه اصلیِ شبکه شروع شد:


+ امروز با دکتر چلنگر زاده ی چلایی و تیمِ متخصصشون همراه هستیم برای پوششِ زنده ی تشریحِ طحال سگِ هار! خب جناب دکتر چلنگر زاده ی چلایی! میتونید شروع کنید. [ رو دیوارِ اتاق هم عکس های مربوط به جوزامی و سوختگیِ درجه یک و قند و ... دیده میشد. ]


- بله چشم. خب دوستان. شکم رو جِر بده پسر. [ قاااااااارجز ] خب بینندگان عزیز. حالا باید روده ها رو جدا کرده و از بدنِ سگ خارج کنیم. و بعد از کنار زدنِ کبد و ...

بیاید درمورد اون چند قاشق غذایی که خوردم حرف نزنیم اصلأ! به سرعت وارد عمل شدم و خودم زدم شبکه سلامت. اونجا دکترهاش تمیز ترن. سر و کارشون با آدم هاست حداقل. شیک و اتو کشیده میان درمورد بیماری های خاص حرف میزنن. اتفاق خاصی هم نمیفته. زدیم و برای چندمین بار شروع به لمباندن کردیم:


+ امروز برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی و علی الخصوص صدا و سیما و شیما و شیوا و سارا، قصدِ پوششِ کاملِ خبریِ زنده و مستقیم یک جراحیِ مهم را داریم. جراحی ای که تا به الآن در خاورمیانه انجام نشده و پزشکانِ حاذق کشور عزیزمان ایران برای اولین بار قصدِ انجامش را دارند! جامعه ی جهانی پزشکی به خود خواهد بالید که چنین پزشکانِ نخبه و نابغه ای در خود گنجانده! بله! امروز شاهدِ عملِ جراحیِ پیوند پروستات را خواهیم بود و از تمام شما عزیزان میخواهیم که با دعای خود ما را در این امر مهم یاری نمائید! خب جناب دکتر! به نظرم بشکافید!


- بله همینطوره! با نام و یاد خداوند عزیز و با دلگرمی به دعای بینندگان عزیز شروع میکنیم. دکتر! اون تیغ رو بده. [ قِررررررررجز ] ...

غذا بطور کامل کوفت و زهر مارم شد! چندبار هم تا مرز گلاب به روتان رفتم! ولی کنترلش کردم. در خاموش کردن تلویزیون درنگ نکردم دیگه! خاموش کردم و یه نفس عمیق کشیدم که ادامه ی غذا رو با آرامش و لذت بخورم خبرم! داشتم غذا رو میخوردم! جویدم جویدم دیدم یه چیزی اون وسط زبانم داره مور مور میکنه! گفتم توهم زدم حتمأ! دوباره جویدم جویدم دیدم نه! اون وسط یه چیزی هست! بعد اون وسط پایان کار نبود! تا تهِ حلقم ادامه داشت و همینجور حس میشد! دست انداختم ببینم چه خبره؟ چیه این کوفتی! با خودم گفتم حتما یه سنگی آشغالی چیزیه! نگران نباش! دست که انداختم دیدم چه فاجعه ی عمیقی رخ داده! اون لهنتی مو بود! باز خواستم نیمه ی پر لیوان رو ببینم! به خودم گفتم سخت نگیر! همین یه ذره س! الآن تموم میشه این کابوسِ سیاه! هیچی دوستان شروع کردم به کشیدنِ مو به سمتِ بیرون! کشیدم و کشیدم دیدم این تمام نمیشه! با یه دستم سر مو رو میگرفتم میکشیدم بیرون، با اون یکی ادامه شو میکشیدم! طنابِ ظرفِ تهِ چاه رو چجوری میکشن؟! کشیدم کشیدم! مگه این تمام میشد؟! بلند شدم یه پام رو ستون کردم به دیوار و با شدت بیشتری شروع به کشیدن مو به بیرون کردم! کشیدم کشیدم دیدم این بدمصب تمامی نداره! اون یکی پام رو هم ستون کردم! جفت پا ستون به دیوار و جفت دست درحالِ کشیدنِ مو به سمتِ بیرون ادامه دادم! هیچی دیگه! نیم ساعتی طول کشید تا مو رو از بینِ روده ی بلند و پرزهای معده م بکشم بیرون! تمام که شد افتادم زمین و نفس نفس زنان رو به سقف اتاق و خطاب به خدا گفتم:


گرفتگیِ چاه توالت عمومی و طحال سگ و پیوند پروستات قابل هضم بود، ولی این آخری به عظمتت قسم حقم نبود!


  • Neo Ted

صف! به هرچیزی که با نظم و ترتیب یک سری اجزا رو در یک راستا قرار بده و هدفِ خاصی رو دنبال کنه گفته میشه. زمانی هم ایجاد شد که بشریت مثلِ باقیِ مسائل احساس نیاز کرد! یعنی ما آدم ها جوری هستیم که تا جایی احساس نیاز و خلاء نکنیم، فکرمان کار نمیکنه! یعنی بشریت یه جایی تو تاریخ به این نتیجه رسید که واسه ایجادِ نظم و بقا، وجودِ یک چیزی مثلِ صف لازمه! تاریخچه ش هم برمیگرده به دوره انسان های نئاندرتال که وقتی یه جانوری مثلِ  چولانبارلاتو [ زیاد پیگیرش نشید! منقرض شده طفلک ] که حجمِ زیادی هم داشته رو شکار میکردن، یه جوری بصورتِ دسته جمعی میفتادن روش واسه خوردن که خودِ گله ی تیرکس ها آرواره دریده و آبِ دهان آویزان، کف میکردن از تماشای جِرواجِر شدنِ اون  چولانبارلاتو بدبخت! بعد سعی میکردن به سرعت از اون محدوده دور بشن و برن تو اتاق هاشون به شکار های سوسولانه شون فکر کنن. خلاصه که این آدم های نئاندرتال دیدن بابا مگه جنگه بی صاحابا؟! قحطی هم که نیست! چیه این بی فرهنگ بازیای بعدِ شکار؟! مگه ما چند نفریم در کل که بخوایم سرِ خوردن یک چولانبارلاتو سه تا کشته و دو تا نقص عضو و چند تا هم مفقودی بدیم؟! بیایم یه حرکتی بزنیم که در عینِ حال که به همه میرسه، کسی هم دچار نقص عضو و مفقودیت و شادروانی نشه! اونجا بود که ایده ی تشکیلِ صف واسه اولین بار در ذهن بشریت شکل گرفت! حالا من با بشریتِ حال حاضر کاری ندارم. بحثِ من بشریتِ ملی-میهنی هستش!


ما ایرانی ها تا دلتان بخواد صف داشتیم و داریم. در حدی که مورد داشتیم یه طرفِ صف آبِ گرم میبردن واسه زائو، یه طرف هم کافور و سدر مهیا میکردن واسه غسال! از لحاظ احساسی هم خب یه سری از صف ها خوشحال کننده و یه سری هم ناخوشایند. اگه بخوایم برگردیم به عقب و اوایل انقلاب رو در نظر بگیریم، یقینأ صف های کپسول گاز و گازوئیل و بحثِ کوپن و روغن حلبی و قند و اینجور چیزا میاد جلو چشمِ خیلی هامون. اینکه میاد جلو چشم خیلی هامون رو به حسابِ وسیله ای به اسمِ دوربین و تصاویرش بذارید بی زحمت. این قبیل صف ها بیشتر حالتِ سیاه و سفید و نوستالژیک داره که طعمش مزه ی تلخِ جنگ و غم رو میده. ولی شور و حالِ خاصِ خودش رو داشت که تکرار شدنی هم نیست و امیدوارم تکرار هم نشه! هیچ وقت! جلوتر که بیایم چندتا صفِ قابل توجه رو داریم که اولیش صفِ سبدِ کالاس! که بنده رو تا حدودی یادِ همون قضیه ی چولانبارلاتو میندازه که با تعدادی کشته و زخمی و نقص عضو و مفقودی همراه بود. ولی جالبیش این بود که صف بود! ولی از خاصیتِ چولانبارلاتوئیسم بهره میبرد و همه ی ویژگی های اون رو داشت. یعنی ما ایرانی ها یه جورایی خالقِ مکتبِ چولانبارلاتوئیسم هستیم! خلاصه که نامِ جاوید ای وطن! صفِ بعدی که قابل ذکر باشه، صفِ یارانه ست! که خب از لحاظ تاریخی قبل از صفِ سبد کالاست، ولی از اونجایی که بحثِ شکم درمیون نبود و نیست، تلفاتِ خاصی رو به همراه نداشت! ولی خب مرزهای حریم خصوصی در محدودی رمزگذاریِ کارت های عابر بانک دریده میشد هیع!

صف بعدی صفِ گازه! ولی نه کپسولِ گاز؛ اهل فن بهش میگن CNG! همون صفِ ترافیکه، ولی از شعاعِ سی چهل کیلومتریِ جایگاه های سوخت شروع میشد و تا حلقِ متصدیِ جایگاه ادامه داشت. و ما در اقصی نقاط کشور شاهدِ منهدم شدن و پوکیدنِ تعدادی از خودرو های وطنیِ مطمئن و معتبر بودیم! جوری که طرف دستش به اون یاروئه که میکنن توی اونجای ماشین بوده، یه آن برمیگشته میدیده جا خشکه حتی، ولی ماشین رو هواست!

صفِ بعدی رو اختصاص میدیم به سفِ پر خاطره ی نان! که اگه از لگد خوردن های کله سحری بابتِ نون گرفتن بگذریم، نمیشه از نقشش در بقا و ادامه ی نسل بشریتِ ایرانی بگذریم! به جرأت میتونم بگم بیش از نیمی از پدر مادرهای ما سرِ همین صفِ نانوایی بود که کلیدِ عشق و عاشقیشان خورد و ما هم  از برکات همون صف نانوایی هستیم یه جورایی! چه بسا اگه اون صفِ نانوایی نبود، اصلا مایی وجود نداشت! صفِ مدرسه هم هست! از جلو نظام! الله و اکبر! خبردار! خامنه ای رهبر! پسر این چه مدلِ موییه که زدی؟! مهمونی نیومدی که! بدم چهار راه بزنن وسطِ جنگلِ سرِت؟! دختر ناخونات رو ببینم! این لاک چی میگه؟! زیر ابروت چرا خالیه؟! مدرسه رو با کجا اشتباه گرفتی تو؟! برو دفتر کارت دارم! خدایا خدایا! تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما! خامنه ای رهبر به لطف خود نگهدار! ظهور حجتت را نزدیکتر بگردان... آمین یا رب العالمین! یادش بخیر! عده ای هم هستن تا میبینن دلار کشیده بالا، اونام شلوارشان رو میکشن بالا و میرن صف میبندن که دلار بخرن که بفروشن که مثلا تیز بازی در آورده باشن! ولی خب خبر ندارن که همین کارشون خارِ بازارِ دلار و زندگیِ مردم رو میکنه تو چشمِ ملت! بعد جالبه که جوری بعد از خرید دلار ژست میگیرن هیچکی ندانه فکر میکنه طرفِ از نوامیسِ بازار بورسِ منهتن آمریکاست و با این اقدام چندین لار بر ارزش هر بشکه نفتِ برنت آمریکا افزوده خبرش!


صفِ بعدی هم صفِ خریدِ گوشیه! اخیرا آیفون و گلکسی نوتِ 8! که ملتِ فهیم و فرهیخته و فرهنگیِ ما صف بستن که فلان میلیون تومن پول بدن گوشی ای بخرن که به جرأت فقط از 30 درصد امکاناتش استفاده کنند! بعد همین افراد در 87 درصد عمرشان ناله ی بی پولی و فقر و کم بودنِ مقدار یارانه و زیادیِ در آمدِ بقیه و خراب شده بودنِ مملکت و فرار از این اوضاع اسفناک رو میزنن!


صفِ بعدی خیلی مهمه! به عقیده ی بنده مهم ترین و استراتژیکی ترین صفِ بعد از انقلابِ اسلامی و فرانسه و روسیه و جمهوری خلق چین، همین صفِ بعدیه! چه رویدادهای مهمی، چه رخدادهای اساسی ای، چه ریزش ها و جوشش هایی که در این صف رخ نداده! چه فشار ها و چه آزمون های کمر شکنی که در این صف اتفاق نیفتاده! شاید حدستان درست باشه! این صف، صفِ دشوریه! دشویی هم میگن اهلِ دل! دستشویی و توالت هم صداش میزنن حتی! ولی هیچی آدمو اندازه دشویی به وجد نمیاره! یکبار یکی از مریدان وسطِ کلاس فلسفه از بنده پرسید آخرالزمان چیست؟! بنده هم سِیری در خاطراتِ سفرهای خارج از استانم کردم و گفت: آنجاست که بابتِ قضای حاجت هم از آدم پول بگیرن! واقعا بنده در عجبم خدا منتظرِ چیه که قیامت رو برپا نمیکنه؟! فاجعه از این عمیق تر که تو یه سری از دشویی ها از ملت پول میگیرن؟! به قولِ اون دوستِ آتئیست: یا مادرِ طبیعت!


خلاصه که ما صف زیاد داریم. خیلی زیاد. ولی هیچکدوم از این صف ها باعثِ نوشتن این پست نبودن. اون صفی که باعث شد بنده سرِ شوق و ذوق بیام و این چیزا رو بنویسم، صفِ خرید کتابِ جدیدِ رضا امیر خانی، "رهش" بود! در واقع به شخصه به خاطر ندارم توی ایران، صفی بخاطر خریدِ کتاب تشکیل شده باشه! اگه هم شده من ندیدم! ولی عمیقأ از این بابت خوشحال شدم که عده ی زیادی دغدغه ی خریدِ کتاب از نویسنده ی خاصی رو دارند و حاضرن بابتش صف ببندن و وقت صرف کنند! مخلص کلام اینکه ما ایرانی ها صف زیاد داشتیم و داریم، ولی خوشا آن صفی که دلیلش کتاب باشد!


  • Neo Ted

اولین باری که اسمِ سمپاد رو شنیدم، فکر میکردم اسمِ یه مؤسسه یا نهادی درموردِ سم و سمومِ مربوط به کشاورزی و ایناس! وقتی که در جریان قرار گرفتم، متوجه شدم همچین بی راه هم فکر نمیکردم!

  • Neo Ted

+ کتابت رو جا گذاشتی رو سکو.

- میدانم

+ میدونی؟! میگم جا گذاشتیش! برش دار بریم.

- آره خا. میدانم. خودم جا میذارمش.

+ دیوانه ای؟! بابا میدزدنش! بردار بریم. چه خوب خودت بودی و دیدی چجوری گوشی ای که فقط چند دقیقه تو اون فروشگاه جا گذاشتم رو چجوری دزدیدن! بردار بریم گفتم.

- کتاب، گوشی نیست! خیالت راحت. من یک ساله هر روز یک کتابِ متفاوت اینجا جا میذارم و میرم؛ ولی حتی یکبار هم کسی دست بهشون نزده.


  • Neo Ted

ما آدم ها خیلی بی تفاوت و سطحی نگر شدیم. به سادگی از کنار مسائل و اتفاقاتِ پیرامونِ خودمون میگذریم. واقعأ نمیفهمم چرا! ولی دروغ چرا؛ میفهمم چرا. خوب هم میفهمم. ولی به خودم دروغ میگم که بتونم بگذرم و به زندگیم ادامه بدم. خیلی وقته که  راست و حسینی با تمامِ اتفاقات و مسائل پیرامونم برخورد نمیکنم. چون چند وقت پیش با خودم رو راست بودم و دیدم چقدر سخته! چون داشتم روانی میشدم. واقعأ هم دیوانگی داره. این روز ها اگه با خودت رو راست باشی باید خیلی چیزها رو ببینی و بفهمی. دیگه نمیشه از کنارشون با بی تفاوتی و چشم نازک کردن بگذری. باید بری تو شیکمشون. ولی ما خیلی وقته که میگذریم. بهمون یاد ندادن که بگذریم، زندگی بهمون فهموند که بگذریم. شبیه اون اردکی که زندگی بهش فهموند باید از جاده رد شه که به غذا برسه. و اصلأ واسش مهم نیست رفقاش یکی یکی رفتن و له شدن. اون میدونه اون طرف جاده غذاست و اگه رد نشه، خورده میشه، و این قانونِ جنگله! بی توجه به له شدن بقیه میره و له میشه. ما هم داریم رد میشیم و میگذریم که به آرامش برسیم. که درگیر نشیم؛ ولی یکی یکی داریم له شدن همدیگرو نگاه میکنیم و رد میشیم و له میشیم! ما به خودمون دروغ میگیم که بگذریم؛ بگذریم که به آرامش برسیم. مثل یک مرداب! راستی مرداب هم به خودش دروغ گفته که شده مرداب؟! نمیدونم! ولی اصلأ شبیه عمو زاده ش رودخونه نیست! ما خیلی ساده از کنار خیلی مسائل رد میشیم، چون احتمالا یه جایی خیلی سخت ازشون کتک خوردیم؛ شایدم کتک خوردنِ کسی رو دیدیم! البته یه احتمال دیگه هم هست و اون اینه که دنبال درد سر نیستیم؛ و بخاطر فرار از شور و تکون خوردن، بازم بی تفاوت یه گوشه لم میدیم و زندگی میگذرونیم. ماها با همین سیستم از کنار خیلی چیزا گذشتیم و رفتیم یه گوشه لم دادیم. گذشتیم! از کنارِ عشق. چون خیلی پر جنب و جوش و درد سر سازه واقعأ! این لعنتی رو نمیشه کنترلش کرد. یادمه یه بار دستش رو گرفتم بردمش توی یه دشتِ پر از هیچی! بعد سفت و سخت چسبیدمش که نره شیطنت کنه، که نره گم شه، که نره باز تنها شم. محوِ نگه داشتنش بودم که دیدم خیلی سفت چسبیدمش! که دیدم نیست! که دیدم گم شده، که گم شدم، گم شدیم. از اون روز به بعد دیگه طرفِ عشق نرفتم؛ چون دیدم خیلی سخته، چون دیدم خیلی سختم! چون من نتونستم گمش نکنم؛ من گمش کردم، جوری که خودمم گم شدم! چند سال طول کشید تا خودم رو پیدا کردم. تو اون چند سال تک و تنها تو اون دشتِ پر از هیچی ول چرخیدم! که پیداش کنم، ولی تهش فهمیدم کسی جز خودم تو اون دشتِ کوفتی نیست! تهش فهمیدم من خودم رو سفت چسبیده بودم؛ سفت چسبیده بودم که یه وقت فرار نکنم، که یه وقت تکون نخورم، که تو درد سر نیفتم، تو درد دل نیفتم، که عاشق نشم! منِ ترسو عاشقِ خودم شده بودم! آخرشم دستِ خودم رو گرفتم بردمش به همون گذرگاهِ معروف که خیلی شلوغه! که همه دارن ازش میگذرن که خیلی چیزا رو ندید بگیرن؛ بردمش اونجا و بهش گفتم حالا میتونی یه عمر از خودت رد شی و بگذری؛ اونقدر بگذری تا له شی! من له شدم که گذشتم. ولی درس گرفتم. دیگه ساده نگذشتم! ما آدما خیلی عجیبیم. یه عمر داریم گذشت و گذشتن رو به گند میکشیم، از بس از کنار همه چی ساده میگذریم، ولی به گذشتن از کینه و نفرت و دروغ که میرسه، انگار دیگه اون آدم سابق نیستیم که فرت و فرت از همه چیز و همه کس میگذشت و رد میشد! ما آدما خیلی خودخواهیم! ولی من دیگه آدم نبودم، تبدیل شده بودم به موجودی که دیگه نمیتونه ساده بگذره! من دیگه آدم نبودم! چون نمیتونستم از کنارِ اون گربه سیاهِ چاقال به سادگی عبور کنم. هر روز که میدیدمش میرفتم باهاش درد و دل میکردم. اون از کیفیت کمِ روغن های آدما میگفت، من از کیفیت کمِ قلب هاشون. اون از لگد خوردنِ از پسر بچه ی سرتقِ مو فرفری مینالید، من از لگد خوردنِ مغزم، از دخترِ لجباز و یه دنده ی مو فرفریِ تو دانشگاه. اون میخواست بره تو باندِ مخوفِ black cats تا دیگه تنها نباشه و بتونه جفتگیری کنه، من میخواستم از انجمنِ علمی_فرهنگیِ دانشگاه انصراف بدم که کمتر تنها باشم و جفتگیری های دختر پسر ها رو نبینم! بعدِ کلی درد و دل خداحافظی میکنم و میرم. میرم و وقتی دارم از جلو دیوارِ مدرسه ی دببرستان رد میشم، دیوار از دور بهم سلام میده و میرم سمتش و باهاش حال و احوال میکنم. اون همیشه میخنده و حرف میزنه. میخنده و از درد هاش میگه. از اینکه بچه های دبیرستان خط خطیش میکنن که چرت و پرت بنویسن؛ که حرف اول اسم هاشون رو بنویسن و تاریخ بزنن. که شماره های مسخره شونو بنویسن. منم یه دستی روی خط خطی هاش میکشم و از خط خطی شدن های مغز و قلبم توسط آدما میگم. میگم که تنها نیست. میگم که نمیتونم قلب و مغزم رو نشونش بدم. بعدش هار هار میخنده و میگه برو که به زندگیت برسی. منم میرم و میرسم به درختِ کاجِ اول کوچه و طبق معمول، مثل رفقای دیگه، با اونم حرف میزنم. با یکی از شاخه هاش میزنه رو شونه م و از مشکلاتش حرف میزنه؛ مثلِ همه. میگه که چقدر هوای این شهر آلوده و سرده! میگه که چرا باید جورِ بی فکریِ آدم ها و مسئولین شهر رو من باید بدم؟! از ریه های دودی شده و سیاهش میگه و برگ های زرد شده و شاخه های کم جونش. از فوتبال بازی کردنِ بچه ها با میوه ش میگه که اصلأ آدما میوه حسابش نمیکنن! حرف میزنه و میرسه به تهش و من فقط حرفاش رو شنیدم و تأیید کردم و سکوت. دیگه از آلودگی و سرمای هوای حالِ خودِ آدمای این شهر چیزی نگفتم. از سیاه و دودی شدنِ قلب های مردمِ این شهر چیزی نگفتم. از خیلی چیزا چیزی نگفتم و فقط سکوت کردم. راستش گاهی اوقات خسته میشم از بازگو کردنِ بدبختی ها و دلخوری ها و فقط نگاه و سکوت تحویل رفقام میدم. و به این فکر میکنم چقدر اون گربه و دیوار و این درخت و همه ی رفقام تنهان و بهشون کم لطفی و بی توجهی شده که انقدر دل و سرشون پره و حرف نا گفته دارن واسه زدن و با دیدن من چقدر خوشحال میشن! با درخت کاج خداحافظی میکنم و اونم بهم میگه که چقدر شکسته و داغون شده صورتم و زیرِ چشم هام گود افتاده و فلان. منم میگم چیزی نیست و خوب میشم. و میرم که به زندگیم برسم. راستش چند وقتی هست که دیگه ساده نمیگذرم و به همه مسائل اطرافم دقت میکنم. ولی وقتی این چیزا رو واسه بقیه تعریف میکنم، بهم میگن اینا توهمه! تو یه متوهمِ دیوانه ای که به مصرفِ شیشه اعتیاد داری! نمیدونم! ولی چرا دروغ؟ میدونم! من شیشه مصرف نمیکنم! فقط از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم بیشتر از آدما به همه چی توجه کنم. درست از وقتی که فهمیدم خیلی مزخرف و حیوون شدم. از وقتی که این تصمیم رو گرفتم دیگه به همه چی دقت میکنم. از هیچی ساده نمیگذرم. دیگه بی تفاوت نمیگذرم از همه چی. حواسم به همه چی هست. به گل ها، درختا، حیوونا، آدما و همه چی. اونا چون بی تفاوت از کنار همه چی رد میشن و این واسشون بدل به یه عادتِ غیر قابل تغییر شده، نمیتونن یکی مثل من رو بفهمن! منم دیگه چیزی بهشون نگفتم و گذاشتم فکر کنن من معتادم. به نظرم اگه شیشه میتونه آدم ها رو مجبور به توجه به همدیگه و باقیِ چیزا کنه، و دلیل این توجه و دقت به همه چی توهمه، پیشنهاد میدم کلِ بشریت مصرف شیشه رو شروع کنن و توهم، عادتِ روزانه شون بشه! به نظرم عادت به توهم و توجه، بهتر از عادتِ به دروغ و کینه و نفرت و کشتار و تجاوزه!

( خاطراتِ یک معتادِ به شیشه، پس از نا امیدی از هم نوعانِ خودش )

  • Neo Ted
یه چیزی که خیلی داره گندش در میاد اینه که میگن زمان شاه با حجاب و بی حجاب کنار هم با صلح و آرامش زندگی میکردن و کسی کاری با محجبه ها نداشت و اون موقع چقدر گوگولی مگولی بود همه چی و الآن چقدر خفقان زیاد شده و فلان! ولی خب. طبق معمول حرف بی پایه و اساس زدن از پفک خوردن هم راحت تره و کنتور هم نداره که عدد بندازه! ولی باید عارض شم خدمتتان که در 10 سالِ پایانیِ حکومتِ ممد رضا شاه پهلوی، ورودِ زنان و دختران چادری به دانشگاه ها و مدارس و وزارتخانه ها، به تدریج ممنوع شد! به شیوه ی باباش رضا شاه.
ابتدا دانشگاه شیراز ورود چادری ها رو ممنوع کرد. بعد در سال 1352 وزیر بهایی آموزش و پرورش، ورود دخترانِ چادری به دبیرستان رو ممنوع کرد خبرش. این قانون در شهرهای بزرگ با شدتِ بیشتری هم انجام میشد. 
در سال 1355 هم برگی دیگر از تاریخ درخشان و نور فشانِ پهلوی ورق خورد و سندِ منع چادر به تصویب رسید که ممنوعیت استفاده از چادر برای دانش آموزان، دانشجویان، کارمندان و حتی ممنوعیت مسافرت زنان چادری با شرکت هواپیمائی ملی ایران و ... رو به همراه داشت!!! سینما و تلویزیون هم که از سالِ 1334 مجاز شدن فیلم و سریال های حاوی تصاویر روابط جنسی و بدن عریان و فلان رو پخش کنند! بله دوستان. بی حجابی خیلی جاها اجباری بود! بهتره قبل از تز دادن و حرف های بی اساس زدن، یه خورده به خودمون زحمتِ مطالعه و تحقیق بدیم. به کسی و جایی برنمیخوره.
* منبع برای اطلاعات بیشتر: حجاب در ایران، در دوره ی پهلوی دوم، رضا رمضانی، فصلنامه ی تخصصی بانوان

مسئله ی بعدی اینه که یه عده معتقدن هیچ جای دنیا جز ایران تو مسئله ی حجاب که به نظرِ دوستان شخصیه و به کسی ربط نداره که یکی لختِ پتی بیرون بیاد یا یه پوششِ معقول و متعادل، باید عرض کنم که بنده با اجبار مخالفم. بارها هم گفتم، ولی باید دید اعتراض به چی! حجابِ کامل که تو ایران اجباری نیست، صرفأ حجاب اجباریه. یعنی شما بفرما یه نگاه به وضع خیابون ها بنداز تا متوجه شی حجاب اجباری یعنی چی. البته که همین اجبار هم درست نیست؛ ولی باید سنجید حالا که این قانون هست، با توجه به وضع جامعه، آیا این حجم از جار و جنجال رَواس؟! و اینکه آیا فقط تو ایران چنین اجبارهایی وجود داره؟! ما که حالا ادعایی نداریم، ولی هستند کشورهای ابر قدرت و مدرن و جهان اولی مثلِ فرانسه که به قولی مهد آزادی و فلانه، ولی حجاب درش غیر قانونیه و خانم های محجبه از تحصیل و خیلی از مشاغل منع شدند! ولی چون این افراد محجبه و مسلمان هستند، جامعه ی روشعن فکرهای تز بده، خفه خون گرفتند و هیچ وقت واسه دفاع از حقوق اون افراد ککشون هم نگزید! اونا هم انسان هستند به هر حال! منصفانه هم نگاه کنیم، تو ایران یه خانم با وضع حجابِ نا مناسب هم تحصیلش رو داره و هم بسیاری از مشاغل رو. حتی بد حجاب بودن واسه خیلی از مشاغل امتیاز هم حساب میشه! ولی اون خانمِ محجبه تو فرانسه چی؟! اون یقینأ داره بیشتر بهش فشار میاد و مورد ظلمه! 
* مطالعه بشه

مسئله ی بعدی اولویته! اولویت نشناس ترین مردمان خاورمیانه رو ما داریم. دغدغه ی حجاب اجباری محترمه، ولی در چه اولویت و درجه ای؟! الآن واقعأ دغدغه ی فقر و بیکاری و فساد مالی و اعتیاد و طلاق و تورم همه گیر تر و مهم تره، یا حجاب اجباری؟! اونم چه حجابی؟! از حجابِ بورکا و چادر و روبند حرف نمیزنیم! از تکه ای پارچه بر روی نواحی ای از سر و یک عدد مانتوی جلو بازِ کوتاه و تنگ و ساپورت و شلوارهای کوتاه و این قبیل حجابِ اجباری حرف میزنیم. حالا این مسئله حل بشه، بچه های کار دیگه گرسنه سر بر بالین نمیذارن؟! زنانِ بی سرپرست و بد سرپرست دیگه بهشون ظلم نمیشه؟ فقر و فحشا ریشه کن میشه؟! دیگه اختلاس نمیبینیم؟! همه شاغل میشن؟! نه دوستان! ما اولویت نشناس هستیم. درد نشناس هستیم! 
اجازه بدید پایانِ پست رو هم مزین کنم به تصویری از یک خبر در پاسخ به دوستانی که میگن ما ایرانی ها چشممون سیره و هیچ مشکلی با عدم حجاب پیش نمیاد و زمانِ شاه همه چی روال و باحال و نیکو بود و اینکه برید و راضی باشید:

     

* پستِ قبل
  • Neo Ted


* شل کنید بابا! یه تیکه پارچه پسِ سر که این حرفا ر نداره! 

* قبلا این روز ها رو پیشبینی کرده بودم و واسش پست نوشته بودم :))

* دختر انقلاب اون دختر بچه ی هفت هشت ساله س که تو این سرما، واسه چند تومن پول، هزار بار خودشو خورد میکنه! 

* مسیح علی نژاد؟! همون طفل معصوم که واسه آزادی و احقاق حقوق زنانِ ایرانی خودش رو گسستانده و فقط واسه رضای خدا و بس، [ گلرنگ حتی ] و فقط و فقط برای دختران و زنان ایرانی مدام هشتگ و کمپین راه میندازه واسه کشف حجاب و فلان؟! دمش گرم وجدانأ! خدا زیادش کنه. چقدر خوبه که تو این دوره زمانه هنوز هستند آدمهایی که انسانیت و رضای خدا و دختران و زنان، فعالیت میکنن! فقط یه مسئله ای هست. اونم اینه که این انسانیت و رضای خدا و دختران و زنان ایرانی یه کوچولو خرج داره. چقدر؟! هیچی بابا. 3 سال 232 هزار دلار! به عبارتی سالی 350 میلیون تومان. از کجا رسیده؟! از بهشتِ عدن؟! یه جورایی! دولتِ آمریکا. آها! حله. به هر حال دمش گرم. زندگی خرج داره دگه. 

  • Neo Ted

چند روز پیش موهام رو زدم. اومدم خانه و مادر و داداش کوچیکه و همه خلاصه تأیید کردن که چقدر خوب زده و فلان. بعد پدر خانه نبود. شب اومد. منم اومدم. موها رو دید و گفت:

+ این چرا موهاتو اینجوری زده؟

- چجوری؟

+ زده خراب کرده موهاتو که

- همه میگن خوبه که

+ چیش خوبه پسر؟ زده خراب کرده

- حالا اتفاقیه که افتاده


یه ربع بعد


+ نچ نچ نچ! ببین زده موهاتو خراب کرده طرف! چرا اینجوری زده این؟ کاکل گذاشته دور سرت ولی کوتاهه. چرا خراب کرده این؟! اه اه

- چه گیری دادیا بابا جان. خوبه دگه. سخت نگیر.

+ بابا خراب کرده سرتو. چقدر بد زده اینبار. از صادق بعید بود [ آرایشگر ]


یه ساعت بعد


+ پسر!

- بله؟

+ چقدر بد زده موهاتو وجدانأ. ببین چکار کرده با موهات! من باید یه صحبتی با صادق داشته باشم. زده خراب کرده سرتو اصن.

- پدرِ من! نوکرتم من. تا خودِ فردا هم بگی موهامو خراب کرده، جز خراب شدن اعصاب من فایده ی دگه ای نداره و موهام تغییری نمیکنن. بیخیال وجدانأ.


سه ساعت بعد


+ نه! نشد! باید بری کلا صاف کنی موهاتو. این صادق خیلی بد زده موهاتو! 

- [ . ]

  • Neo Ted