Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
آره رفیق.

پیوندهای روزانه

۳۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

احترام به چرت ترین چیزایی که ممکنه تو هر فضای واقعی و مجازی ببینی و بخونی و بشنوی، ولی به اسمِ احترام به سلایق باید سکوت کنی! چون هیچ دلیلی وجود نداره تعریفِ چرت تو نگاه و فکرِ تو با همه یکی باشه! این نوع احترام واقعأ سخته!  ولی باید یاد بگیری که به چرت ترین ها هم احترام بذاری! وگرنه هم متحجر میشی و هم مستبد و هم دیکتاتورِ فکری!!
  • Neo Ted


تو گویش و لهجه ی روستای ما یه اصطلاحِ عمیق هست که به شدت با روحیاتِ من سازگاره! یعنی احتمالأ این کلمه انگار واسه من ساخته شده حتی! بذارید یه توضیحِ جمع و جور بدم و شما رو به خداوندگارِ جان بسپارم!

یه اصطلاح هست که همه میدونیم چیه و اون دیوانه هستش! خیلیا دیوانه هستند و این دیوانگی عیب نیست! چه بسا امتیاز هم میتونه باشه! ولی یه مرحله بالاتر از دیوانگی هستش که تو ادبیات و فلسفه ی غنیِ روستای ما و شاید جاهای دیگه که من خبر ندارم و قطعأ از روستای ما تأثیر گرفته، مَچّول بودن هستش! یعنی مرحله ای که از دیوانگی هم عبور کرده و مرزهای عرفان های نوظهور رو به چالش کشیده! یک مَچّول دیگه دیوانه نیست! او یک مَچّول است! چیزی فراتر از دیوانگی! میشه بهش گفت مَچّولگی! یقینأ یک مَچّول، برتری و امتیازات بیشتری نسبت به یک دیوانه داره که فقط یک مَچّول یا یه دیوانه ی سطح بالا درکش میکنه و میفهمه! همه ی اینا رو گفتم که بگم:

اِهِم! اِهِم! سه پنج دو! چهار سه سه! عه معذرت میخوام! داشتم میگفتم! بنده با افتخار باید بگم! من یک مَچّول هستم! یک مَچّولِ واقعی! بدونِ سانسور و مُمَیِّزی!


+ عکس هم خودمانیم!

  • Neo Ted


نگاه به این عکس خودش آرامش میاره. نگاه به این عکس خودش افتخار و عزت میاره. نگاه به این عکس خودش خیلی پیام داره! اونجایی اهمیتِ این عکس بالا میره که متوجه شی این افراد اروپایی هستند. جایی که میفهمی یه پدر به همراهِ دختر و پسرِ خوشگلش خوشحال و شاد و جذاب دارن لذت میبرن. یکم که دقیق شی میفهمی جایی که دارن توش به این شیکی لبخند میزنن و بدون استرس و ترس و تهدیدِ جانی و مالی، میخندن و حالشون خوبه ایرانه! درست زمانی که کلِ خاورمیانه دغدغه شون اینه صبحِ روزِ بعد زنده میمونن یا نه و یا اینکه وقتی دارن میرن سیب زمینی گوجه فرنگی بخرن یه وقت کسی خودش رو منفجر نکنه، این خانواده ی اروپایی به ایران اومده و داره لذت میبره از فضای امنِ ایران تو قلبِ منطقه ی بی ثبات و جنگ زده ی خاورمیانه! خانواده ی اروپایی ای که دیگه تو خودِ اروپا هم نمیتونن جوری که تو ایران راحت و امن قدم برمیدارن، بدون ترسِ از انجام عملیاتِ تروریستی قدم بردارن و نفس بکشن! فرانسه، انگلیس، بلژیک، آلمان، امریکا و ... دیگه مثل قبل امن نیستن! اینو همه میدونن! بهتر از ما خودِ غربی ها مطلع هستن از این عدم ثباتشون! اونوقت یه عده که معلوم نیست تو کدوم دبه ی خیارشور اقامت میکنن یا تو کدوم حوضچه ی آب نمک ریلکسیشن میکنن، میان و امنیتِ ایران رو تو جُک های مسخره شون به سخره میگیرن. بعد بهانه شون هم اکثرأ بحران های اقتصادی و رفاهی تو ایرانه. آخه چوب شور! خیار شور! پفک نمکی! یه نگاه به اطرافت بنداز! یه نگاه هم به اروپا و امریکا! خوب نگاه کن چه خبره! ببین که علاوه بر اینکه دارن با مشکلات اقتصادی مثلِ بیکاری و فقر و رکود و تورم دست و پنجه نرم میکنن، قبلش نگرانن و استرسِ انفجار های تروریستیِ جدید رو دارند! قبلش نگرانن که باز قراره کجا بمب باران شه! یعنی فردا زنده میمونم؟! پدر و مادرم چی؟! بچه هام! اونا چی؟! رفقام الآن زنده ان؟! وقتی که کشورت جنگ زده یا تروریست زده شه، اولویت هات از قیمتِ گوشتِ مرغ و گوسفند و دلار و بلیط کنسرت و قیمتِ ماشین و گوشی و مسکن و .... تغییر میکنه! اینا همه ش میره اولویت های بعدی! اونجا فقط آرزو میکشی یه روزی بیاد که دیگه بوی مرگ هر لحظه به مشامت نرسه! هر ثانیه خبرِ مرگِ رفقات بهت نرسه! هر ساعت صدای لا اله الا اللهِ تشییع جنازه به گوشت نرسه! اونجا دیگه فقط میخوای پدر و مادر و بچه هات رو به آغوش بکشی، که ممکنه آخرین آغوشی باشه که پیشت هستن! شاید دیگه نباشن! من نمیگم مشکلات اقتصادی نیست و حالا که هست اصلأ مهم نیست و نباید ازشون حرف زد! چرا اتفاقأ باید حرف زد! با صدای بلند هم باید حرف زد و اعتراض کرد! ولی به چه قیمتی؟! به قیمتِ زیر پا گذاشتنِ خونِ هزاران نفر که پر کشیدن و رفتن که ما بمونیم؟! ما بمونیم و امنیتی که بابتش رفتن رو مسخره کنیم و هار هار بخندیم؟! راهش اینه؟! 

من به شخصه ایرانی آباد میخوام! آباد شدنِ هر جایی، لازمه ش امنیتشه! اگه امنیت نظامی و مرزی نباشه، امکان نداره رفاه و امنیت مالی بوجود بیاد! اگه امنیت مالی و اقتصادی نیست، دلیل نمیشه امنیت نظامی و مرزی هم نباشه! 

من نمیخوام ایرانم رو اینجوری ببینم:



همونطور که دوست ندارم ایرانم رو با بحران اقتصادی ببینم! دوست ندارم ببینم پدری شرمنده ی بچه ش باشه! دوست ندارن ببینم یه زوجِ عاشق بخاطر پول مشکل بیفته تو زندگیشون! دوست ندارم ببینم جوانانمون بخاطر پول نتونن ازدواج کنن! من خوشم نمیاد فقر ببینم! فقر هم مثل جنگ لعنتیه! جفتشون سختن! ولی جنگ تلخ ترین نفرینی هستش که میتونه دامنِ یه کشوری رو بگیره! جنگ خیلی لعنتیه! هنوزم که هنوزه یه سریا دارن تاوانِ نفرینِ سی و چند سال پیش تو جنگِ 8 ساله رو میدن! داغش هنوز واسه خیلیا تازه س! خیلی از جانباز هامون هنوز زنده ان! بعضیاشون فقط زنده ان! فقط میتونن نفس بکشن! بهش میگن زندگیِ نباتی! غذا رو بهشون تزریق میکنن! خیلی از خرابی های جنوب هنوز آباد نشده! خرمشهر هنوز خرم نشده! هنوز داره پیکر های شهدامون از زیر خاک بیرون کشیده میشه! خیلی تلخه! خیلی! 

پس برادرِ من! خواهرِ من! عزیزِ من! جانانِ من! داغان! بیشور! چلغوز! یالغوز! مفلوکی که میگیری جک میسازی درمورد امنیت ایران، لطف کن نمکِ تصفیه نشده ت رو ببر خالی کن تو توالتِ خونه تون! دمت گرم! 

در آخر هم یادی کنیم از چند تا از اسطوره های رفعِ سایه ی جنگ! یک پکِ سایه رفع کنِ واقعی! نه فِیک:



  • Neo Ted
تو خانه ی ما و احتمالأ خانه های بقیه حتی رسمه که تو ماه رمضان وقتی اذان صبح گفته میشه و طبیعتأ واسه روزه دار ها خورد و خوراک ممنوع میشه، یکی به باقیِ افرادی که سر سفره و جلو تلویزیون نیستند و اطلاعی از اذان ندارن با داد و فریاد خبر میده که فلانی ها اذان شده و دیگه چیزی نخورید که سه میشه روزه تون! خب حالا اینا رو داشته باشید که اصل قضیه رو که کوتاه و بس عمیق و جان کاه هستش رو بشکافم واستون!
طبقِ معمولِ همیشه مثلِ خرسِ گریزلی که خب طبیعتِ من هستش این آپشن، سحری رو تا مِری خوردم و دادم رفت تو که مبادا فرداش گرسنه شم و بعدشم یه دبه چایی و آب نوشِ جان نمودم همچو اسبِ آبی تازه وضعِ حمل کرده [ این دگه ناقوسأ تو طبیعتِ من نیست، از جهتِ تشنگی عرض کردم! چون میگن اسب های آبیِ آلاسکایی بعدِ وضعِ حمل خیلی تشنه میشن، خلاصه حرف در نیارید واس ما ] که تشنه هم نشم فرداش! بعد که هندوانه رو هم میل نمودم [ نمیگم همچو چی که دگه حرف در نیارید واس ما ] حقیقتش خیالم تخت شد از بابتِ فردا و گلاب به روتون و دیوار روش به من و آفتاب بالانس مهتاب بالانس، رفتیم مستراح [ دشوییِ خودمون ] و چند دقیقه ای اونجا بودیم که یهو مادر جانِ جانانم فریاد همی بزد:
تـــــــــــــــــــــــد! پســــــــــــــــــرم! دیگه هِچی نخور! اذان گفتن!

و من در اون لحظه داشتم سعی میکردم شیرِ دستشویی رو با تمامِ مشتقات و دم و دستگاهش کنم تو حلقم :#
اجازه بدید همینجا پست رو ببندم و از محضرتان خداحافظی کنم و تا برنامه ی بعد شما را به خداوندِ جان بسپارم و اینکه هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است و مسواک بزنید و به پدر و به خصوص مادرتون نیکی کنید. همین. [ گریه کنان از گوشه ی کادر خارج میشود ] 
+ بعد ها فهمیدم مادر جان نمیدانست من کجا تشریف دارم و همین مرهمی بود بر زخمِ عمیقم :||

  • Neo Ted


خوش بینی خیلی خوبه؛ ولی زیاد که بشه مرض میشه. 

به خورشید زیادی که خیره شی، چشمت سوز میگیره. به خورشید که خیره شی، خیلی چیزا رو دیگه نمیتونی ببینی! این خاصیتِ خیره شدن به خورشیده!  

  • Neo Ted


محبوبیت چیزِ خیلی خوبیه؛ ولی بستگی داره چجوری بدست بیاد! یه نگاه به کامنت های پست های خودم و بقیه میندازم خوب دستم میاد محبوبیتِ یه عده چجوری بدست آمده! نمیخوام طولانیش کنم؛ دو تا مثال میزنم خودتون حسابِ کار دستتون میاد!

طرف زیرِ پستی که در مخالفت با روابطِ دوست پسر - دختری نوشته شده میاد ابراز تأسف میکنه واسه این عشق های تهی از عاطفه و تعهد و آه و هعععی کشان از گوشه سمتِ راستِ کادر خارج میشه. بعد چند وقت بعد میری تو یه پستی که یه نفر دیگه در دفاع از این روابط نوشته، همین دوستمون از فوایدِ برقراریِ ارتباطِ دوستانه با جنسِ مخالف و معنا نداشتنِ تعهد تو این روابط سخن رانده و تکبیر بر لب کامنت دانی را ترک گفته. اونجایی منهم میشی که میری وبِ همین دوستمون رو میخونی و میبینی خودش تندیسِ برقراریِ ارتباطِ نا محدود با دوستانِ جنسِ مخالفه و با افتخار از لیستِ بلند بالاشون رو نمایی مینمایه!

یا

طرف تو یه وبلاگ که درمورد دفاع از اسلام و تشیع نوشته میاد از آیه های قرآنی به عنوانِ معجزه و نهج البلاغه به عنوانِ کاربردی ترین کتبِ نوشته شده در تاریخ یاد میکنه و پیامبر رو اسطوره ی کرامت و امام علی رو خدای عدالت میدونه، سه تا وبلاگ پایین تر سرِ نبش که یه پست در حمایت از وهابیت گذاشته شده میاد از سجایای اخلاقی و مزیت و امتیازاتِ وهابیت نسبت به تشیع، گوهر میپراکنه و ابن تِیمیه، یکی از بزرگترین علمای وهابیت رو از پیامبر هم خوب تر میدونه و توهین میکنه به امام علی! بعد میری وبِ خودش میبینی خودِ طرف آتئیست هه.


  • Neo Ted

هجده سالش که شد، زندانی اش کردند. هِوِیس را میگویم. دخترِ آقایِ مارتینِس، همسایه یمان. به حدی زیبا بود که هر بار که به بیرون از خانه می آمد، نه تنها محله، بلکه کلِ منطقه ای که در آن راه میرفت بهم میریخت. واقعأ بهم میریخت. به دنیا که آمده بود، بوی بهشتِ عدن میداد. پزشکان و پرستاران نمیتوانستند تحویلِ مادرش دهند. او با همه ی نوزادانِ یک روزه فرق داشت. او با تمامِ انسان ها فرق داشت. نمیدانم! شاید اصلأ انسان نبود! مگر میشود یک انسانِ عادی اینقدر زیبا باشد که گویی اصلأ انسان نباشد؟! دلیلِ نامگذاری اش هم از همین زیباییِ اعجاب انگیز نشأت گرفته: [ Heaven + Face ]؛ دختری که چهره ای بهشتی داشت. جوری که هیچ نویسنده ای جرئتِ استفاده از کلمات برای وصفِ چهره اش را نداشت. هر چه که مینوشتند توهینی بود به زیباییِ وصف ناپذیرش! به همین دلیل در همه ی روزنامه ها و کتاب ها و رسانه ها، به وصف زیبایی اش که میرسند، از ترکیبِ وصف ناپذیر استفاده میکردند و میکنند.

18 سالگی برای همه ی دختر ها عجیب و گنگ انگیز است، ولی هویس متفاوت بود. او 18 سالگی اش را در سلولِ انفرادی جشن که نه، عزا گرفت. صبحِ روزِ قبل از 18 سالگی اش، درحالی که پس از ماه ها حبسِ خانگی قصدِ بیرون رفتن داشت، از خانه بیرون نیامده دستگیر و روانه ی زندانش کردند. بی عدالتی، یکی از کثیف ترین قوانینِ مصوبِ دولت هاست؛ ولی دستگیریِ هویس و زندانی کردنش، عادلانه ترین تصمیمی بود که میشد گرفت؛ عادلانه ولی کثیف! بار ها خودم شاهدِ بیرون رفتنش بودم. میدیدم ماشین هایی که با هم تصادفِ زنجیره ای میکردند. فقط برای ثانیه ای بیشتر تماشا کردنِ هویس. دیدم آن دو مردی را که نتوانستند تمایلاتِ درونی شان را به بند بکشند و به قصدِ تعرض به هویس به سمتش حمله ور شدند؛ حقا که به بند کشیدنِ تمایلاتِ درونی در برابرِ زیباییِ لعنتیِ هویس، مثلِ کنترل کردنِ فردی تشنه در برابر خوردنِ یک لیوان کوکاکولای مِشکیِ یخ که لیوان از شرمِ خوشمزگیِ کوکاکلا عرق میریزید سخت و دشوار است. چرا دروغ بگویم؟! خودم هم خیلی دلم میخواست او را به آغوش بکشم و یک ساعت بطورِ ممتد گونه هایش را ببوسم، ولی همیشه خود را دور از او حفظ میکردم.

 او به زندان رفت، محکوم به زیباییِ غیر قابلِ تحمل. دو روز از محکومیتِ زندانش نمیگذشت که خبری سیاه تیترِ یکِ روزنامه ها و رسانه های خبری شد: هِویسِ وصف ناپذیر در سلولش خودکشی کرد. به دیوارِ سلولش که نگاه کردند، با خون نوشته شده بود: من خودکشی نکردم، شما لعنتی های نفرین شده مرا کشتید 

  • Neo Ted
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۹
  • Neo Ted


دو روز پیش که تنها بودم، گشنه و تشنه بودم، خسته و بی حال و حوصله بودم، از فرطِ گشنگی مجبور به درست کردنِ غذا شدم. [ گریه و مویه و خود زنیِ حضار ] اصولأ وقتایی که تنهام، تا وقتی که رو به موت نشم و عزرائیل جان به ملاقاتم نیاد و شکمم ضبط صوت نشه، اقدام به فراهم کردنِ غذا نمیکنم! یه جورایی همین اصل درمورد شستنِ ظرف و جمع آوریِ و منظم سازیِ خانه و وسایل هم هست. یعنی تا ظرف های آلوده سینک رو خفه نکنن و نتونم از آب استفاده کنم، اقدام به شستنِ ظرف نخواهم نمود! وسایلِ اطرافم تو خانه مثلِ لیوان و سفره و پفک و ماست و دوغ و هرچیزی که امکانِ قرار گرفتن در اطرافم رو داره، تا وقتی مشکلی واسه عبور و مرور و تنفسم بوجود نیاره، اجازه میدم از فضای آرامِ خانه و حتی تلویزیون استفاده کنه! حالا فرق نداره پفک باشه یا لیوان و قوری!

داشتم میگفتم! رفتم غذا درست کنم و درست کردم. دامنه ی لیستِ غذاهایی که بلدم درست کنم یجورایی اندازه تعداد گوسفندهاییِ که جلو وانت نشستن! یعنی اگه یه ماه تنها باشم، عجیب ترین تغییر و جهتِ ژنتیکی و ژئوفیزیکی رخ میده و یه خرس تبدیل به یه مرغ خواهد شد! مرغ رو سرخ کردم و حالا نوبتِ ربِ اناری بود که همیشه باهاش میخورم! رفتم رب رو بردارم از یخچال که چشمم به سسِ قرمزِ لوزالمعده پذیر افتاد! اونجا بود که خلاق ترین ذهنِ در حالِ حیات [ خودم رو میگما ] جرقه ای بهش وارد شد و خلاقانه ترین ایده ی بشریت در هزاره ی چندم میشه؟! همون هزاره رو بروز داد! دقیقأ همین ایده ی محشری که تو تصویر مشاهده مینمویید! سسش رو که تهش بود خالی نمودم و شستشو دادمش و ربِ انار رو بهش وارد کردم و اینگونه بود که راف [ مخففِ ربِ اناریِ فشاری ]، محشر ترین ایده ی جهان در قرن های اخیر و حتی آینده شکل گرفت [ تشویق ایسلندیِ حضار ]. 

کلاس های ایجاد و ارتقای خلاقیتِ استاد تِد با ظرفیتِ محدود آغاز به ثبت نام نمود! جایگاه نزدیک به پنجره با ویویِ خانه همساده به مزایده گذاشته خواهد شد در ضمن! 

دیگر نگرانِ خلاقیت خود نباشید! ما پیاز را هم به موجودی خلاق تبدیل میکنیم! از پیاز که کمتر نیستید؟؟!! پس همین الآن اون گوشیِ داغانتان را به دست گرفته و هر عددی که دلتان خواست را به هر شماره ای که دلتان خواست مجددأ بفرستید! ما هرجور شده ثبتِ نامتان میکنیم و پولمان را از مِری هایتان بیرون میکشیم!!

با تشکر! اسطوره و اعجوبه ی خلاقیت، سناتور تِد

  • Neo Ted
همیشه دو ماه واسم خاص و ویژه بوده و هست، ماهِ محرم و ماهِ مبارکِ رمضان! اولی رو عشقِ امام حسین و اهلِ بیت و یارانش خاص میکنه، دومی رو عشقِ به خدا و اطاعتِ عاشقانه از دعوتش! خیلی از مواقع به این که چرا به ماهِ رمضان پیشوند مبارک اضافه میکنند فکر میکردم و بالاخره هم بهش رسیدم! به نظرم مبارک بودنش از چند وجه شکل میگیره. ما 11 ماه بدونِ در نظر گرفتنِ هیچ محدودیتِ خاصی میخوریم و میخوریم و میخوریم، این خوردن هیچ محدودیت و ویژگیِ زمانی و حسیِ خاصی نداره! هیچ عیبی هم نداره. خدا خودش گفته بخورید و بیاشامید، خوب و با کیفیتش رو هم بخورید، فقط اسراف نکنید! 11 ماه به همین وضع میگذره و میرسیم به ماهِ مبارک رمضان! ماهی که همه چیزش فرق میکنه. دیگه نمیتونی هروقت هرچیزی خواستی بخوری و بیاشامی! خدا واست وقت و موقع برنامه ریزی کرده! خواب و خوراکت برنامه داره! حس و حالت متفاوت میشه با ماه های قبل اگه درکش کنی! تو این ماه انتظار رو یاد میگیری! پایِ سفره ی افطار که میشینی منتظری که خدا با اذانش، مهرِ تأیید بزنه به اطاعتت، به عاشقیت! تو گرسنگی و سختی میکشی و تحمل میکنی که به هدفِ مقدست برسی! چه چیزی بهتر از تأیید و تشویق و رضای خدا؟! شک نکنید خدا مدیون کسی باقی نمیمونه!  تو این ماه یاد میگیری دروغ نگی، غیبت نکنی، ناسزا و حرفِ نادرست نزنی و توهین نکنی. یاد میگیری اون قرآنِ رو طاقچه واسه دکوری نیست، مخصوصِ مراسم ختم و مسجد نیست! میفهمی که حواست به همه ی رفتارها و حرف هات باشه که دلِ کسی نشکنه، مبادا باعثِ بغض و گریه ی کسی بشی! تو این ماه میفهمی همیشه فرصت واسه برگشتن هست. برگشتن به عقب هیچ وقت خوب نیست، مگر یک جا و اون جاییه که خدا رو جا گذاشتی تو مسیرت! خدا رو که جا بذاری، مثلِ رفاقت های امروزی نیست که بگه رفتی به سلامت یا برو به درک یا تو نشدی یکی دیگه، نه! خدا صدات میزنه! بلند صدات میزنه که رفیق! تا هرجا و هر عمق و سطحی که رفتی تو باتلاقِ گناه و اشتباه، ببین من رو! فراموشش میکنم، تو هم فراموش کن! من اینجا منتظرتم که بیای! میبینی آغوشم رو؟! میبینی درهای بازی که قفل شده بودن؟! منتظرِ چی هستی رفیق؟! برگرد و حس کن گرمای آغوشم رو! خودت که میبینی چقدر هوای این دنیا سرد شده، خودت که میبینی چقدر تاریک و سیاه شده این مسیرِ لعنتی! چرا داری میلرزی؟! بیا و تموم کن این لرزش و لغزش ها رو! بیا و ببین چطوری راه رو واست روشن میکنم. بیا و حس کن گرمای آغوشم رو!
 میبینید؟! این ماه بسترِ چنین اتفاقاتِ شیرین و لذت بخشی فراهم شده، بستری که باعث میشه واسه چند ساعت در روز، طبقِ برنامه ریزی خدا پیش بری و باید یادمون باشه که این ماه یه تلنگره واسه کلِ سال! دروغ و توهین و غیبت و دل شکستن و حرام خواری و کم فروشی و همه ی این آلودگی های روحی، مختصِ این ماه نیستن که حرام و گناه و اشتباه باشند، خدا داره تلنگر میزنه که فلانی! اینا رو یادت باشه! این برنامه ریزیِ منه! این چیزی که من میپسندم! 
واسه پایانِ این پست هم به چند تا کلمه اکتفا میکنم:
سحری - انتظار - سختی - گرسنگی و تشنگی - انتظار - سفره ی افطار - دورِ همی - خرما - فِرنی - آشِ رشته - حلیم - خرما - زولبیا و بامیه - انتظار - ربنا [ ترجیحأ استاد شجریان ] - اذان [ ترجیحأ مؤذن زاده ] - عشق - خدا و خدا و خدا 
+ امیدوارم آدم شم...
  • Neo Ted