Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

من عاشق همسایه‌ بالایی هستم

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ق.ظ

همسایه‌ی طبقه‌ی بالا معلوم نیست چکار میکند‌؛ ولی آخر شب‌ها بدجوری شلوغ میکند و صدای جیغ و داد به گوش‌ها میرسد. یک وقت‌هایی از بیرون نیم‌نگاهی به آن بالا دارم؛ گاهی تاریک است و گاهی روشنایی‌اش چشم‌ را میزند، اوقاتی خاکستری و زمان‌هایی رنگی‌رنگی. شب‌هایی میشود که پنجره را باز میگذارد؛ به پنجره‌ی باز اتاقم که نزدیک میشوم، بازتاب اتفاقاتِ عجیبی از پنجره‌اش سُر میخورند در مجاری اتاقم. صدای عشق‌بازی امواج دریا که با ساحل ریخته‌اند روی هم به گوش میرسد؛ نوازش مادرانه‌ی باد، بر سر و روی جنگل‌های دلربای شمال، با همان دامن سبزرنگِ گل‌گلی که گل‌ریزه‌هایش گلبه‌ای‌ست؛ اسکی روی شن، ولی شن‌های روانِ کویر؛ صعود به رشته‌کوه‌های هیمالیا با شلوارک و پیراهنِ آستین‌کوتاهِ سفید با طرحِ فضای سبزِ پارکِ محله‌ی‌مان؛ حضور در ایستگاه شوت‌کننده‌ی شاتل های فضایی، تِیک‌آف با چهارتا بادکنکِ آبی و سیاه، تعطیلات پایانِ هفته در کهکشانِ پاپ‌کورن، سیاره‌ی پاستیل، با زیرپوشِ آبی بد رنگ و شلوار کُردی، درحالی که روی زمین، شخصی به شکم دراز کشیده و اتحادیه‌ی ابلهان جلورویش باز است و جفت‌ پاهایش را به جلو و عقب تکان میدهد، یک گاز از زمین و لحظاتی بعد گردنش را کج و‌ دهانش را به سمتِ آسمان باز و چند پاپکورن میخورد، یک پرچمِ نارنجی هم در کنارش خوش‌رقصی میکند که با رنگ آبی رویش نوشته بیخیال! حضور در میدانِ نبردِ جنگِ تروی، سوار بر یکی از اژدهاهای دنریس تارگرین که برای چند ساعتی با مقدار زیادی لواشک قرض گرفته شده، درحالی که پنجول های اصلان و یال‌های طلایی بلندش را بر دوشش حس میکند؛ و یا سوار بر جاروی پرنده‌ی هری‌پاتر، درحال رنگ‌آمیزی دیوار وستروس با رنگ آلبالویی، البته به کمکِ بیلبو بگینز! مچ گرفتن با هالک و شکست‌دادنش، مسابقه‌ی دو با فلش و خوراندنِ گرد خاک به قوه‌ی بویایی‌اش، رفتن به سالن و یک دست فوتسال با x-men و ریسندگی یک تابلو فرش به کمک مرد عنکبوتی و شب‌گردی با بتمن و دورهمی با جوکر و پاره شدن از خنده بخاطر شوخی‌های بامزه‌اش! مسابقه‌ی ماشین‌سواری با آتوبات‌ها در سایبترون به شرطِ فالوده شیرازی و سر آخر رفتن به یک ساندویچی کثیف با برادران وارنر، البته به جز آلبرت و خوردن یک همبرگر دستی با دوغ و فوقِ تصوراتِ دیگری که لیستش انتها ندارد و هر شبم را میسازد. همسایه‌ی طبقه‌ی بالا خیلی سر و صدا دارد! شلوغ است، گاهی اوقات‌ پیچیده و گاهی هم شلخته، نمیتوان کتمانش کرد که وجودش ساختمان‌ را شبیه دیوانه‌ها کرده؛ دیوانه‌ای که دیواره‌هایش رنگی و پر است از نقش و نگارهای غیر قابل هضم! که تنها نکته‌ی قابل درکش، شاد بودن و بیخیال بودنش است؛ او عاشق این نگارگری های سورئال است و خودش زحمت نقاشی ساختمان‌ را کشیده. چند وقتی میشود که همسایه‌ی طبقه‌ی بالا حامله است! البته چند وقتی که‌ میگویم یعنی هرشب و همیشه! او هرشب، زمانی که با تاریکی هم‌بستر میشود حامله میشود و چند ساعت بعد فارغ! او یک دائم‌الویار است و ویارش توهماتِ کُمدی و خیال‌پردازی‌های افسارگسیخته است. فرزندان زیادی دارد؛ طبیعی است! چیزی که طبیعی‌تر است، نگه‌داری از آن ها درون کاغذهای خالی از نوشته‌ است که خط‌ به خط‌شان در رگه‌هایی از روز و شب، طلب شیر میکنند و او هم سیرشان میکند! قلم را در دهان‌شان به رقص درمی‌آورد و آن‌ها بر روی خط‌ها، سیاه میشوند.


+ قرار بود دو سه خط باشه؛ ولی گفتم که! افسار گسیخته‌س! افسار پاره کرد و مارو کشون کشون، کشوند اینجا!

++ سرم درد گرفت! :))

  • ۹۷/۰۵/۰۴
  • Neo Ted

نظرات (۴۱)

پس که اینطور! :)

+به نظرم قشنگ ترین بخش قالبِ وبلاگتون اون عکس از سناتور تد هستش :) همون اول که دیدمش باعثِ لبخندم شد :) قالبتون قشنگ شده. کلی تبریک :)
پاسخ:
به همین برکات واصله!

+ نوش جان :)) قابل نداره :))
کم پیدایین! کنکور ر دادید و در جزایر هاوایی تعطیلات ر میگذرانید دگه :))
بله دگه! کنکور رَ رِ دادم و سخت درگیر تفریح و گردشم :)

همون موقع که کمرنگ شدم هم گفتم که دلیل کمرنگ شدنم فقط کنکور نیست و یک سری مسائل و پیچیدگی های زندگی مشغولم کرد و به خاطر همینم هست که بعد از کنکور هم این نبودنه ادامه داشت.

دیگه در راهِ برگشت به همون دورانِ قبل هستم, کم مونده برسم :)

پاسخ:
شوهرتان دادن رفت؟ :)))
آقا خندوانه‌س نفهمیدم چی خوندم :| اینه که تا رضا یزدانی حنجره پاره می‌کرد من دوباره متن رو خوندم. شایدم متن رو واقعا باید عمیق خوند.
نتیجه این که جایِ کمپانی مارول و فیلمای جدیدیش خالی بود. :]
آقا خیلی خوب نوشتید احسنت خلاصه.
پاسخ:
بد موقع منتشر کردم؟! :))

دگه خیلی پیچیده و طولانی و سنگین میشد واسه شماها :)) شایدم اضافه کنم الان! :))

+ اضافه شدن :))) حال کنید دگه :)) خیلی مختصر و جمع و جور البته
دقیقا بر چه اساس به این نتیجه رسیدید؟!؟!؟!؟ :))) کدوم بخش از حرفای من اینو می رسوند؟؟!!!!!! :))
پاسخ:
در لایه‌های زیرین حرف‌هاتان پنهان بود :))) 
لایه های زیرین؟! :)
برداشتتون از همون لایه های زیرینی که میگید اشتباه بوده مستر نئو تِد :)
پاسخ:
برداشت‌های من هیچ‌وقت اشتباه نیستن! یا قبلاً رخ دادن، یا درحال رخ دادن هستن، یا یه روزی بالاخره رخ میدن! :))
قشنگ یادِ داداش بزرگه ی خودم افتادم که همیشه یه جوری بحث رو ادامه میده که مثلا همیشه درست میگه و کلا شرایط رو یه جوری تموم میکنه که...بعله دیگه! :) فک کنم این ویژگیِ همه ی آقایون باشه :)

ولی ممکنه برداشتتون تو این یه مورد کاملا اشتباه بوده باشه! :)


پاسخ:
ما همه یه نیروی مشترک درونی داریم!

نه اصلاً!
دگه دست همه کمپانی‌ها ر از پشت بستید :)
*یه بارم بازی ایران تو جام‌جهانی بود فکر کنم که پُست انداختید بیران. :| آدم شک می‌کنه که انگار نه استرس بازی ایران رو دارید و نه خنداننده شو :|
پاسخ:
احترام به نظر مخاطب در این حد اهمیت داره واس ما!

* ارادی نیست! یهو میاد :)) سر زده و بی خبر!
پس که اینطور! :)
پاسخ:
بدون شک! :)))
ولی درست نیست جناب! :)
پاسخ:
خااااع! :)) 
  • آسـوکـآ آآ
  • افسارگسیخته ای دلچسب.
    من تو ذهنم کم پیش میاد اتفاقی رو تصور کنم
    ولی قدم به قدم با پستت پیش رفتم و باعث شد کمی ذهنم پرت شه از اتفاقی که نوشتم.
    ممنون داغان اعظم:-D
    پاسخ:
    لطف داری داغان :))
    مچکرم
    یکی از عمیق ترین و قشنگ ترین نوشته هایی بود که خوندم؛ احساس می کنم هر جاش، هر کلمه ش پر از مفهومه و مثل آلیس پرت شدم وسط یه سرزمین عجایب و پر از شگفتی (((: 

    + اغراقی در کار نیست، حس خالصانه م همینه واقعا ((((: 
    پاسخ:
    اغراق نیست! چوبکاریه! :)))))

    ممنونم
    من به شدت متنظرِ یادداشتِ بعدیِ ساندارک هستم. یدونه سخنرانیِ مفصل آماده کردم جدا از نظرم راجع‌به خودِ یادداشت :| واسه همین ترجیح میدم درباره‌ی این پستتون فعلاً چیزی نگم تا برسه زمانِ موعود :)
    پاسخ:
    ربط ساندارک به ننوشتن نظرتان درمورد این پست ر نفهمیدم :|
  • Åηℯ  ṧ♄εґłƴ
  • خیلی افسارگسیخته بود...من فقط هاج وواج میخوندمش...
    پاسخ:
    راضی کننده بود؟
    چطور میشه آدم اینقدررر چرت و پرت رو تو یه پست جا بده آخه ؟ :))
    = خدافظ ! بقول بلاد کفر see you next time Bro !<3
    پاسخ:
    به سختی و با تلاش و کوشش :)))

    رفتی که جر بخوری؟ :)))
    ربط داره :| میگم بهتون
    پاسخ:
    بوگویید :||
    بعداً میگم دیگه :|
    پاسخ:
    الان بگید دگه :/ 
    نمیشه :| حرفام ناقص میشه
    پاسخ:
    کاش میشد بزنمتان :|| :)))))
    فعلاً که دستتون نمی‌رسه :/ :))))
    پاسخ:
    حیف! افسوس!
    برید خدا رو شکر کنید! اگه می‌رسید که دیه می‌گرفتم :/
    پاسخ:
    میدادیم :/

    عاشق این بیخیال بودن همسایه بالایی با زیرپوشِ آبی بد رنگ و شلوار کُردی شدم:))

    پاسخ:
    قابلت ر نداره حامد جان :))
    همان چوب بخورد فرق سر ما که فرجی بشود در نوع بینشمان اگر منظورمان آنچونی بود که گفتید، هر چند ما چوبکاری اصلا نمی دانیم چی هست ((((: 
    پاسخ:
    کار کردن با چوب را چوب‌کاری گویند!
    آره حتماً می‌دادید :/
    پاسخ:
    بدون شک!
    لابد این ر هم میخواید بذارید تو لیست تیشه، تبر و نایلون!! ∣: 
    پاسخ:
    بدون تردید :)))
    باشه :/
    پاسخ:
    خاع!
    خدایا خاع رو از ایشون نگیر!
    پاسخ:
    خدایا ما ر هم از جماعت بیان نگیر!


    این همه نظر حاشیه‌ای دادید، میتونستید درمورد خود پست هم نظر بدید تا حالا ://
    خدایا همون :|
    پاسخ:
    :|
    چیزِ بدی نبود :| من دعای بد نمی‌کنم :)
    پاسخ:
    منم این ر نگفتم :/
    نگفتم گفتید :| همینطوری گفتم که گفته باشم :|
    پاسخ:
    خا خا
    عه الان دیدم اون یک خط رو! گفتم که بعداً میگم ://
    نظرِ حاشیه‌ای :| جوابِ جوابتون بود که ادامه‌دار شد :/
    پاسخ:
    به هر حال تهش نظرتان درمورد پست ر ندادین :/
    قرار شد با همون نظرِ طویلم واسه یادداشتِ بعدیِ ساندارک بگم دیگه :|
    پاسخ:
    به این زودیا خبری از ساندارک نخواهد بود ولی
    اینطوری نگید! حتی اگه واقعاً اینطوری باشه باز هم نباید بگید :(
    پاسخ:
    واقعیت ر گفتم. انرژی و وقتی که واسه این پست گذاشتم، فرق زیادی با ساندارک نداشت. طول میکشه تا دوباره بتونم ساندارک بنویسم.
    بله کاملاً حس می‌شد. واسه همینه که می‌خوام اونجا کامل نظرم رو بگم. همین اندازه بدونید که آدم دلش می‌خواست بایسته و مدت‌ها تشویقتون کنه.
    پاسخ:
    تشکر از شما
    همساده بالایی هم عاشقته
    پاسخ:
    عه؟ :)) از کجا فهمیدی؟!
  • مریــــ ـــــم
  • حب باید بگم بیهوشی تاثیرشو گذاشته و من اصلا نفهمیدم این متن آشفته ی تو چی بود و چی شد
    حتی جوصله ی دوباره خوندن هم ندارم
    پاسخ:
    حالت عادی هم چیزی جز این نبودی :))
    اوه اوه تغییرات :)) تا ما میایم به قبلی عادت کنیم عوض میشه :)) قوه تخیلتون خیلی قوی احسنت
    پاسخ:
    تغییرات ملموس!
    قابل دار نیست! ( الکی )
    عه ن بابا ؟ :|
    چقدر عجیب بود. یه جورایی آدم تو متن گم میشه !! سرتان باید هم درد میگرفت :))

    +سریال ۱۳ ریزنز وای و دیدیم :)) خدایی عذاب بود :/ 
    پاسخ:
    اصولاً آدم عجیب و در عین حال باحالی هستم! :)))

    + خوبه که زنده‌ای هنوز :))) تنهایی نبین ولی.
    در عجیب بودنتان که شکی نیست ولی باحال و نمیدونم :دی :)))

    + دیدم دگ.با وجود اینکه سر فصل دوم هم اخطار دادن نبینم :/ مرض دارم :))
    ولی جدا خوب شد که دیدم. 
    پاسخ:
    اونو طول میکشه بهش برسی. یکم سنت کمه برای درکش! :)))

    + درس های زیادی میشه ازش گرفت.
    اره والا بالاخره دل به دل راه داره
    خودش به من گفت
    B-)
    پاسخ:
    :)))
    تصویر بود که میبارید:) ای بابا
    چه خوبه اینجا
    پاسخ:
    :))
    آره میدانم :))
    شگفت انگیز بود :))) عالییییییییییییی .. لذت بردم از خوندنش :)
    پاسخ:
    خوشحال شدم :]

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی