Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
دیدنی

داستان‌ یک فانتزی

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

از موستانگِ فوردم پیاده میشم. تو برقِ بدنه‌ی ماشین، کت‌شلوار مشکیم رو چک میکنم؛ محض اطمینان و از روی عادت با دست چندتا زنبوری روی شانه‌هام میزنم، واسه اینکه گرد و خاکی روش نباشه. تو آیینه بغل ماشین، کلاه شاپوی مشکیم رو نگاه میکنم، نوکش رو کج میکنم، صاف می‌ایستم، روی کفش‌های چرمیِ نوک‌تیزِ سیاهم رو با پشتِ شلوارم تمیز میکنم، چک میکنم که برق بزنه. چرا پشت شلوارم مهم نیست که خاکی بشه؟! چون مهم نیست و من با اون حرکت حال میکنم. بعد عینکِ دودیم رو روی چشم‌هام چِفت میکنم، صندوق‌عقب ماشینم رو باز میکنم، یه پیت بزرگ از داخلش بیرون میکشم و به سمتِ پمپ‌بنزین حرکت میکنم. خیلی آرام و جذاب به سمتِ اولین جایگاه سوخت میرم. اواسط شبه و پمپ‌بنزین شلوغه. پُر از ماشین سواری و کامیون‌های باربری. بدون رعایت صف میرم و نازل سوخت رو فرو میکنم تو پیت و اون ماسماسکش رو فشار میدم و بنزین تو دل پیت جاری میشه. کسی که نازل سوخت رو از دستش، به زور گرفته بودم شاکی میشه و با قفل‌فرمان میاد سمتم که استخوان‌های صورتم رو تو خود صورتم خورد کنه. ولی من حواسم بهش هست. نرسیده به یک‌متریم با شوکر از راه دور به تشنج میندازمش؛ ولی دست از پُر کردن پیت نکشیده‌بودم! چند نفر حواسشون به ما پرت شده و نگاهمون میکنن. ولی انگار که بترسن و تو بهت فرو رفته باشن، جلو نمیان و به کارشون میرسن. منم بی‌تفاوت پیت رو پُر میکنم و نازل رو از تو پیت درمیارم و میبرمش سمتِ جک. ( جک اسمیه که رو اون یارو که میخواست با قفل‌فرمان من رو بزنه گذاشتم. اسم واقعی رو نمیدونم. ولی به قیافه‌ش میخوره جک باشه یا حتی بیل! ) نازل رو به طرفش میکشم و درحالی که داره ویبره میره، یه‌دونه با نازل میزنم تو گیج‌گاهش تا دیگه نلرزه. وقتی میلرزید خیلی زشت‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر میشد. وقتی که دیگه نلرزید، نازل رو فرو میکنم تو دهنش و دوباره اون ماسماسک لعنتی رو فشار میدم. انقدری فشارش میدم که بنزین از دهنش سرریز کنه. مردم واقعاً دیگه میترسن و سریع‌ سوار ماشین‌هاشان میشن که بزنن به چاک. واقعاً عیب خیلی از آدم‌هاست که بلد نیستن زود بزنن به چاک. مثل اون یارو چاقالِ کچل که انگار که واسش اهمیتی نداشت یه نفر نازل سوخت رو فرو کرده تو دهن یه آدم و داره خیکش رو با بنزین پُر میکنه. زدن به چاک مسئله‌ایه که به نظرم لازمه جزو واحد‌های درسی دانشگاه بشه. خیلی از مشکلات بشریت با همین زدن به چاک حل میشه. به هرحال واسه من اهمیتی نداره. به کارم ادامه دادم. پیت بنزین رو گرفتم و شروع کردم به خالی کردنش تو سطح پمپ‌بنزین. همه با جیغ و داد فرار کردن؛ زن‌ها رو میگم. انگار اگه جیغ نزنن کل هیکلشون کهیر میزنه. یکی از مسئولین پمپ‌بنزین میاد طرفم که جلوم رو بگیره، ولی من نیومده بودم که جلوم رو بگیرن. بخاطر همین هفت‌تیر کوچیکم رو از پشت کمرم درمیارم و سه‌تا گلوله‌ حرامش میکنم! یکی تو پاش، یکی تو شکمش، یکی هم تو اون کله‌ی پوکِ گنده‌ش! پیت خالی شد. خالیش کردم. ولی کافی نبود. دوباره یه نازل دیگه رو میگیرم و تا میشه خالیش میکنم کف زمین. حالا دیگه کافیه. حرکت میکنم طرف جک. روی زمین میکشمش سمت بیرون پمپ‌بنزین. یکم از دهنش بنزین میریزه بیرون؛ کل مسیر رو با بنزین بدنش خیس کرده. ولش میکنم کف آسفالت و همینجوری الکی یدونه لگد میزنم تو شیکمش؛ میخواستم بفهمم لگد با این کفش‌های نوک‌تیز تو شکمی که پر از بنزینه چه حالی میده! اینم خیلی حال داد. سر شانه‌هام رو میتکانم. کلاهم رو درست میکنم. یه سیگار برگ بزرگ از جعبه‌ی فلزی تاشوی مخصوصش درمیارم. فندک طلاییم رو بیرون میکشم که شبیه اسکلتِ دایناسوره. سیگارم رو روشن میکنم. یه پُک عمیق میگیرم و دودش رو به شکل اسکلت آدمیزاد میدم بیرون. ( خیلی سخته! شما امتحان نکنید. ) فندک رو روشن نگه میدارم. میشینم و دهن جک رو باز میکنم. به شکلی که باز بمانه. بنزین به خورد خیکش رفته. ولی دهنش بوی بنزین میده. ازش فاصله میگیرم. فندک رو میندازم تو دهنش. از بچگی نشانه‌گیریم دقیق بود. یکم طول میکشه. شروع میکنم به سمت ماشینم حرکت میکنم. پشت به جک. چند ثانیه طول میکشه تا منفجر بشه. تیکه‌های بدنش نزدیکی پام پرتاب میشن. بوی گوشت سوخته‌ی خر میدن. واکنشی نشون نمیدم. به سمت ماشینم حرکت میکنم‌. و درحالی که دوربین از دور و با یه موزیک حماسی داره از پُک زدن به سیگارم تصویر میگیره، کل پمپ‌بنزین، به اضافه‌ی اون کچل چاقال منفجر میشه و میره هوا! بوووووووم!


+ راستی بهتون گفتم چرا این پمپ‌بنزین رو فرستادم هوا؟! الان میگم. دلیل خاصی نداشت؛ چون حال میده! تو فانتزی‌هاتان به دنبال دلیل نباشید. حال کنید فقط!

++ از پشت‌صحنه خبر دادن ۶۰۰‌امین پست این وبلاگه! ۶۰۰ عدد جذابیه. 

  • ۹۷/۰۷/۰۴
  • Neo Ted

نظرات (۴۲)

  • سرباز صفر درجه
  • خییییلی عالی بود عالی
    پاسخ:
    نوش جانت.
    اومدم بگم به یه روانپزشک مراجعه کنید و بعدا سریعا خودتونو به یه بیمارستان روانی معرفی کنید کامنت قبلی رو دیدم،لطفا سرباز صفر درجه رو هم با خودتون ببرید:/
    بوی گوشت سوخته اخه؟
    حیف نیست با این قلم اخه؟
    پاسخ:
    :)))))))))
    بوی گوشت سوخته‌ی خر! 
    چرا حیف؟! گاهی اوقات لازمه آدم جانی باشه و حال کنه! :))) حداقل تو تخیل و فانتزی واسه خودش هیچ محدودیتی قائل نباشه. من همیشه آرزوم بوده این حرکتا ر بزنم! :)))) بیشتر تو قالب فیلم مثلا! 
    یادش بخیر ما تو جی تی آی ازین کارا میکردیم:)


    +یه حسی بهم میگه تولدتون دوم بود،دوم نباشه هفتمه:|خلاصه پیشاپیش یا پساپس داغان تر شدنت مبارک:/
    پاسخ:
    چقدر پلید و بدذات بودی! :/ خجالت نمیکشی اونوقت؟!

    + تولد من بیست و هشتمه! یادداشت کن! آلارم گوشیت ر هم فعال کن.
    از همین جا تولد دچار و خانم دکتر نمک اعظم هم تبریک میگم،اینو دقیق یادمه 5 مهر بود،کادو هاهم با پست پیشتاز فرستادم:))
    پاسخ:
    بیست و هشتم منتظرم پس.
    خیلی خفنه ولی اگه من بودم از شوکر استفاده نمی کردم خیلی خارج از حسه:\ به شخصه از پرتاب چاقو بیشتر خوشم میاد یا مثلا یه ضربه ی پای دقیق به گیجگاه مخصوصا اینطوری میتونی تیزی کفشتو بیشتر به رخ بکشی:)
    من از آدمایی که فرار می کنن خوشم نمیاد دوست دارم وقتی از ترس و وحشت به لرزه افتادنو به دنبال راه فرارن تو یه حرکت همشونو با یه تیر دقیقا تو وسط جمجمشون آروم کنم. اینهمه استرس اصلا خوب نیست:|
    پاسخ:
    شوکر باب میل خودم هم نبود. ولی قرار بود ابتدا آرام و بدون خون و خون‌ریزی باشه‌. تر و تمیز! ولی نشد که بشه. واسه تیزی کفش هم چون گفتی یه کاریش میکنم.
    خدا شفات بده. واقعاً عنصر نامطلوب و خشنی واسه جامعه هستی. متاسفم برات.
    دیگ ب دیگ میگه روت سیا 0_0
    پاسخ:
    دیگ به دیگ میگه روت mi6
    باید میگفتی ساواک
    پاسخ:
    ساواک دوست ندارم. Mi6 خوبه.
  • آفتابگردون ...
  • میترسیم ازت :/
    پاسخ:
    قبلاً نمیترسیدی مگر؟!

    FSB هم نمکه
    (_)
    پاسخ:
    چی هست این؟! Mi6 میدونی چیه اصن؟ :|
    سازمان اطلاعات بریتانیای کبیر:|
    اونم برای روسیه ست:\
    پاسخ:
    بلدی پس :))))
    روسیه ر دگه نمیدانستم خداوکیلی :)))) روسیه واسم جذاب نیست :)))

    + دارم بارتیمیوس ر میخوانم! :))
  • آفتابگردون ...
  • قدیما اونی که گفته اسمش اف بی آی بوده :/
    +باید بترسم؟
    پاسخ:
    داغان! اف بی عای کلاً داستانش فرق میکنه! :/
    + بدون شک!
    بهتر از داستان سرایی و سرپوش فرهنگی گذاشتن رو اغتشاشگریه که:/
    جاست وینسون سفید می کشیدم:|

    منو بگو چقدر واسه أمثال شما گرییدم که با اختلاف دو سه روز یه سال از مدرسه عقب افتادید:/
    نه دیگه دیر به دنیا اومدی !تا اون موقع فقط کاغذ کادوهاش بهت میرسه
    پاسخ:
    ب ر ب بع!
    معتادم که هستی بنگی! :/ 

    حق داشتی. به ما واقعاً ظلم شد!
    خسیس هم هستی تازه! خدا ازت نگذره!
    پی دی اف جلد اولش تو اینترنت بود خوندم بقیش نبود نخوندم:\ خیلی خوب بود ولی تو این سبک بهتراش هم هستن
    پاسخ:
    این حجم از علاقه و ارزش واسه کتاب تحت‌تاثیرم قرار داد!

    وقتی کامل نخواندی، چجوری میگی بهتر از اینم هست؟! من که خیلی خوشم آمده ازش. 
    شیرینیش کو اونوقت؟ 600 پست بدون شیرینی؟؟
    پاسخ:
    پیش شیرینی‌های دوربینت!
    طلسم سمرقندو خوندم. بابام بعد یه مدت برام فانتزی نخرید دیگه
    راستی اگر از mi6 خوشت میاد حتما مجموعه ی الکس رایدرو بخون
    پاسخ:
    ترسید از راه بدر بشی؟! :| :)))
    دگه نه در این حد که مجموعه کتاب بخوانم بابتش! :)))
  • آفتابگردون ...
  • داستانش فرق کنه خب که چی، مهم نظر منه :/
    با این متن یاد گیم اف ترونز افتادم هم چندشم شد هم دوس داشتم بالا بیارم هم خون جلو چشامو گرفت دندونامو بهم فشار دادم و نزدیک بود به قهرمان داستان نشون بدم من وحشی ترم :/ و دیگر هیچ
    پاسخ:
    همه‌ی ما یه وحشی افسارگسیخته‌ی درون داریم! 
    دوست داشت شروع کنم و جدی مطالعه کنم یه مدت اعتیاد شدید پیدا کرده بودم به کتابای فانتزی. آخرین کتاب فانتزی که خوندم جلد آخر سیپتیموس هیپ بود فک کنم ۳سال پیش
    پاسخ:
    تمرکز افراطی رو یک سبک رمان خوب نیست‌. کار خوبی کرد بابات.
    اوه! چه جوااابی😅😂
    آخه دوربین من مال دوسال و تقریبا 3 ماهه پیشه🙈
    پاسخ:
    جاش محفوظه! :)))
  • آسـوکـآ آآ
  • تو یه داغان سادیسمی هستی:-|

    پاسخ:
    آره میدانم. به همه‌تان تعلق دارم.
    من که نگفتم شیرینی نمیدم...
    نخواسته بودین تا الان..
    کِی و کجا🍰 بدم خدمتتون؟
    پاسخ:
    شارژ ایرانسل بفرست. شارژ!
    قبوله😂
    شمارتونو بدید خب😂


    پاسخ:
    شماره نمخواد که. کدش ر بفرست! کد! :)))))
    بله چشم😂😅
    هزاری کافیه؟؟
    پاسخ:
    آره‌ ده‌هزاری خوبه. دستت درد نکنه.
    برای خودم تا حالا ده هزاری نگرفتم:/
    پاسخ:
    من با خودت چکار دارم :/ این شیرینی منه! :/
    پس دیگه دو تومن خوبه دلتم نمیزنه😌
    پاسخ:
    :))))))
    از داغان مو کندن هم غنیمته!
  • حـ . آرمان (استاد بزرگ)
  • سلام.
    خوب بالاخره اینم یه جور فانتزیه دیگه ...
    موفق باشین پدرخوانده 4.
    پاسخ:
    سلام
    آره دگه.
    زنده‌باشی اوستاود.
    دیگه داغان تر از تو که نیستم من!
    الان درگیر چمدون بستنم ، برسم تهران میفرستم:))
    پاسخ:
    شک‌ نکن.
    حالا ببینم چکار میکنی دگه.
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • با قفل‌فرمان میاد سمتم که استخوان‌های صورتم رو تو خود صورتم خورد کنه. ولی من حواسم بهش هست. هنوز به من نزدیک نشوده که ماسماسک نازل رو ول می کنم و میرم سمتش. یه کم ترسیده ولی برای ترسیدن خیلی دیره. این آدم های فضول را باید گرفت و اوقدر سرش رو به کاپوت ماشین مسخرشون کوبید که از حال برن، درست شبیه همون کاری که من با این فضول کردم. ولی با نهایت متانت و شخصیت.


    شوکر رو دوست نداشتم اصلا... ولی بقیه اش خوب بود. جوکر درونم تحریک شد.


    پاسخ:
    من واسه خوشامد خودم مینویسم. نه بقیه. 
    جوکر درونت سلامت! :)))
  • شادوَرد __
  • انتظار داشتم تهش کات بدن ولی ندادن! فیلم نبود؟!
    پاسخ:
    نه نبود.
    چشم چشم برسم حتما😅
    پاسخ:
    :))
    من این داستانا رو واقعا دوست دارم -ـ-
    ولی طرف نباید بیهوش میشد(شایدم مرد نمیدونم)
    پاسخ:
    کدام یکی؟!
  • حامد سپهر
  • شاید صاحب پمپ بنزینیه بابای همون دختری بود که تو ازش خاستگاری کرده بودی و بهت نداده بودنش:))
    کلا مسیر داستانو عوض کردم نه؟
    پاسخ:
    کلاً ضربه‌ی مهلکی بود!
  • ستوده‌ی خشنود
  • آفنر...
    دو دقیقه باحات حال کردم و قشنگ تو ذهنم داشتم داستانت رو تصویر سازی می کردم...
    قشنگ حس کردم چجوری داشتی عصبانیتت رو خالی می کردی...
    از چندین لحاظ عاالی بود...
    پاسخ:
    تشکر
    خخخخخ
    قسمت آخر یه بازی همینجوری بود
    نمیدونم کال آف دیوتی بود چی بود اسمش
    پاسخ:
    منم نمیدانم
    از کِی تا حالا اسید ر رها کردید و به وصال بنزین رسیدید؟؟! |: ((:
    پاسخ:
    اخیراً
  • حامد سپهر
  • اما خودمونیم این گرونیا کار خودشو کرده ها ملت کلا بی اعصاب شدن فانتزیهاشونم همینطور:))
    پاسخ:
    اصن شک نکن. و حق بده! :)))
    دلیل خاصی داشت یا همان تبعیت از فانتزیات بود؟! [میکروفون ر به سمتتان نشانه می رود!!]
    پاسخ:
    همینجوری حس کردم جای خالیش حس مشه.
    همون که بنزین بستین به خیکش
    پاسخ:
    اون ابتدا بیهوش و‌ سپس پوکید.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • :|

    همین جوریشم داشتیم خودمون رو از کف آسفالت جمع می کردیم. 
    داغان تر شدیم ...

    پاسخ:
    داغانی‌تان‌ مستدام :)))
    از بین متن فهمیدم پیت چیه. ولی واقعا پیت چیه؟!
    پاسخ:
    فهمیدی دگه. سوالت چیه داغان؟!
    ها راستی...این داستان فقط باید به یه فیلم کوتاه خفن تبدیل شه.
    ولی اون شوکر به تریپِ موستانگ و کلاه شاپو نمی‌خورد. :|
    پاسخ:
    همین تناقض‌هاست که جذابیت میده به بعضی شخصیت‌ها!
  • چارلی ‌‌‌
  • خیلی شبیه‌ هولدنِ توی ناطوردشت بود نثرت D: خصوصا اونجا که درباره‌ی مزایای «زدن به چاک» داشتی میگفتی :-"

    ولی در کل، اللهم‌ اشف کل داغان :|
    پاسخ:
    نثر هولدن شبیه من بود مفلوک :/ :))))

    آمین آمین!
  • دستگاه جوجه کشی ارزان ایران جوجه
  • جالب ناک بود
    پاسخ:
    دستگاه جوجه‌کشی چند؟! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی