Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

ولی چشمانش ترسی کهنه را فریاد میزدند...

پنجشنبه, ۶ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ
نیمه‌های شب، تنها در تاریکی، به دیوار اتاق زُل زده بود؛ نورِ گوشی را بر روی صورتش انداختم. یک قدم به عقب برداشتم؛ ناخودآگاه‌. منظره هولناک بود. مردمک چشمانش سفید شده بودند و گویی قصدِ کَنده‌شدن از حدقه‌ را داشتند. از دهانِ بسته‌اش صدای خِر‌خِر می‌آمد و خون از گوش‌ها و چرک و عفونتِ سیاه از دماغش سرازیر شده بود. صورت و گردنم داغ شده بودند. صدایش زدم، واکنشی ندیدیم، هم‌چنان خِرخِر میکرد؛ انگار که سگِ هارِ زخم‌خورده‌‌ای در گلویش مهمان بود. نفسی کشیدم. نزدیکش شدم؛ آرام و بدون صدا. حرکتی نکرد. قلبم میتپید؛ تندتر از همیشه. دست بر روی شانه‌اش گذاشتم. خیس از عرقِ سرد بود؛ عرقی که از سر و گردنش جاری بود. پوست صورت و بدنش تیره و کبود شده بود؛ آنقدر دقیق و غلیظ که انگار یک نقاش زبردست رنگ‌آمیزی‌اش کرده باشد. به دستانش نگاه کردم که انگشتانش باز بودند. پسِ سرم میخارید؛ طبق معمول وقت‌هایی که میترسم‌. باید به او کمک میکردم. دست در دستِ بازشده‌اش گذاشتم که به بیرون هدایتش کنم، که هوشیارش کنم. سرد و بی‌حس بود. میخواستم دستانش را بفشارم تا شاید اتفاقی بیفتد. اثری نداشت. ناامید شده بودم که دستم را در دستش قفل کرد. خیلی سفت و سخت. گردنش با صدای خوردشدن استخوان‌هایی به سمتم چرخید، مردمک‌های سفید چشمانش در برابر نگاهم پلک میخوردند. صدای خِرخِر گلویش شدیدتر شد و همزمان دندان‌هایش را با قدرت روی هم میفشرد‌. صدای ساییدگی‌شان می‌آمد. انگشتان درازش را به نشانه‌ی تهدید به سمتم گرفت که با یک ضربه‌ی محکم از پشت سر بیهوشش کردند. چند ماه تحت درمان نگهداری قرار گرفت. به خانه که برگشت، هیچ‌وقت حرف نزد؛ هیچ‌وقت نتوانست حرف بزند. 
  • ۹۷/۱۰/۰۶
  • Neo Ted

نظرات (۳۴)

  • سرباز کوچولو ...
  • اینقدر خوف ناک چرا مینویسی 
    در کل چی بود عایا
    پاسخ:
    واسه تنوع
    معلوم نشد.
  • مسـ ـتور
  • جمله ی آخر داستان، عنوان داستان قرار می گیره و همون اول گفته میشه؛ این روش رو دوست دارم (=
    ولی خوب شد وقتی خوندمش که برقا روشنن! |:
    یه ویژگی خارق العاده ای تو توصیف دارید، تو موارد وحشت زا بیشتر!!
    کمی مدارا کنید خا، کودک درونم سکته مکرد کی جوابگو بود؟! :|
    پاسخ:
    اونم‌ شما ر دوست داره :/ :)))
    شانس!
    قابل شما ر نداره.
    به درک :/
  • آسـوکـآ آآ
  • بابا من تنهام یکم مراعات کن :(
    پاسخ:
    امان از تنهایی. ولی سعی کن به در و دیوار زل نزنی.
  • سراسر گنگ
  • خیلی خوب و دقیق توصیف کرده بودی و این دقیقا برعکس چیزی بود که می باید .
    تو این وضعیت رو به رویی توصیف نباید اینقدر دقیق باشه . 
    حتی اگر بگی شخصیت یکیست باز هم به نظرم توجیهش نمی کنه . 
    پاسخ:
    نظرت محترمه. ولی نظر من این نیست.
  • مسـ ـتور
  • آقا من رفتم آشپزخانه (اپن نیست، شبیه اتاقه)، لامپش خاموش بود. روشنش نکردم، در ر هم بستم. همین که رو به روی ظرفشویی قرار گرفتم، حس کردم اون آدم وحشتناک پشتمه، سریع عین چی برگشتم، هی این توصیفات شما میامد تو ذهنم، هی قلب منم میامد تو دهنم... خلاصه که لبام ر کمی به هم فشار دادم جیغ نکشم و الفراااار...😰😰
    وجدانا نکنید این کارها ر، آخر عاقبت نداره! من که نفرین نکردم، فحشم بلد نیستم ولی هستند آنهایی که تا بخواهید چیز نثارتان می کنند ها؛ از ما گفتن بود!! 😶😶
    پاسخ:
    😈😈😈
    :)))))
    حواسمان هست.
  • گُل نِگار
  • دستتون بعد برخورد با اون همه عرق بدن یه موجود اینچنین شستین؟
    شاید از این ویروس ها داشت که هر سری جدید میاد و فلان.
    خلاصه محض احتیاط گفتم.
    نباید میرفت تحت درمان.اصلا نباید یکی از پشت میزد تو سرش.
    یکم بیشتر ادامه داشت!D;
    پاسخ:
    :|
    شرمنده دگه. ایشالا دفعات بعدی.
  • گُل نِگار
  • امروز یه خواب عجیبی دیدم با ژانر ترسناک!! 
    برای خودم البته!
    که اصلا دیگه از هیچی نمیترسم.:/
    پاسخ:
    از الکی
    واقعاً چرا؟! :/
    پاسخ:
    همون زیرا
  • آقای سر به هوا ...
  • دیگر به زندگی بازنگشت ..
    پاسخ:
    هعی...
    من فک کردم  طرف دچار حمله صرع شده ،علایمش شبیهه ،مغزشم بیچاره آسیب دید که!
    پاسخ:
    کاریش نمیشه کرد.
    خواستم بگم چرا اینقدر خوب می‌نویسید.
    پاسخ:
    فرقی در زیرا نمیکنه :| :)))
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خدا شفا بده
    پاسخ:
    به امید خدا
    :||||| همین حسو دارم فقط
    پاسخ:
    خوبه
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • و البته به نزدیکانش، صبر.
    یادم افتاد از همین تریبون اعلام کنم واسه شفای بیمارها دعا کنید. چند مورد تازگی‌ها شنیدم:-(
    پاسخ:
    خدا شفا بده به هرحال.
    چرا؟! :|
    پاسخ:
    زیرا
    همون استیکره که میگه خودت خسته نشدی :|
    پاسخ:
    ب ر ب ب ع
  • سراسر گنگ
  • و خب اگه نظرت این نیست پس نظرت محترم نیست . ههه شوخی میکنم چون هردومون از قبل اینو میدونستیم و میدونی که من از تکرار خوشم نمیاد . 
    جدا از شوخی اگه میخوای داستان بنویسی و کسی اینجا به دید داستان بخونش و نظرش رو بگه باید بحث کنی و از نظرت دفاع کنی ؛ گفتن نظرت محترمه ولی نظر من نیست کمکی نمی کنه . اگه هم نمیخوای کسی جدی بخونش و جدی نظر بده خب سالبه به انتفاع موضوعه.

    پاسخ:
    حوصله بحث و دفاع تو این موضوعات ر ندارم. لزومی هم نمیبینم. تو به عنوان مخاطب حق داری هر نظری دوست داری راجع به داستان بگی‌. منم به عنوان نویسنده حق دارم هرچی دوست دارم پاسخ بدم یا اصن توضیحی ندم. سختش نکنیم پس :))
  • سراسر گنگ
  • حرفت درسته .
    من فکر کردم در این زمینه دوست داری جدی صحبت کنی . یعنی یکی از دوستان اینطور بهم گفته بود هر چند همون موقع هم گفتم به نظرم اینطور نیست . حالا که خودت گفتی حجت از ما برداشته شد .
    موفق باشی
    پاسخ:
    آره برو با خیال راحت بخواب حالا :))
    زنده باشی
    آینه
    پاسخ:
    :/
  • حامد سپهر
  • صحنه ی خوفناکی بود که توصیف کرده بودی
    ول طبق اصول کمکهای اولیه نباید کسی رو که دچار ضربه به گردن یا ضایعه ی نخاعی شده تکونش بدی اینکارو باید امدادگرها با احتیاط انجامش بدن، بعدش هم کسی که دچار ضربه به سر میشه معمولا از شوکی که بهش وارد میشه بیشتر سردش میشه و عرق نمیکنه
    در کل عالی بود
    پاسخ:
    ولی اون اتفاقات بر اثر ضربه به سر و نخاع رخ نداده بود :/
    برگشت به خودتون دیگه :/
    پاسخ:
    اه اه چقدر لوس :/ :))
    بسم الله...واقعی بود؟
    بیشتر شبیه مواجهه با زامبی های فیلم ترسناک بود!!!
    پاسخ:
    صدق‌الله... نه.
    اونم باحاله.
    خوشم میاد که داستان های شما تصویرسازی خیلی باحالی داره. :)
    دقیقا تو قسمت صدای ساییده شدن دندوناش بدنم گژگژ کرد.
    پاسخ:
    قابل ندارن.
    حال کن.
    لوسی از خودتانه :| :))
    پاسخ:
    ب ر ب ب ع
    مجدداً آینه
    پاسخ:
    من امیدوار بودم مجاورت‌تان با امام رضا باعث شفاتان بشه که زهی خیال خام :/
    خدایا :))))))
    پاسخ:
    آره خدایا خودت دست‌به‌کار شو.
    هزار بار گفتم خدا دیوانه‌ها رو شفا نمی‌ده.
    پاسخ:
    خالی خالی که نمیشه. از شما حرکت از خدا برکت. اول برید تو آسایشگاه بستری بشید بعد.
    :/
    تا این حد؟!
    پاسخ:
    بله.
    خب شما هم بیاید :/
    پاسخ:
    واسه عیادت خدمت میرسیم. البته اگه خطرناک نباشید.
    من دیگه با شما حرفی ندارم :/
    پاسخ:
    به درگ :/ :)))
    لعنتی فقط اون لحظه که دستشو گرفت. سکته کردم:-\ 
    پاسخ:
    چرا دروغ؟! کجا سکته کردی؟! :)))
  • مریــــ ـــــم
  • هر لحظه منتظر بودم بزنی به مسخره بازی!
    تا کلمه‌آخر‌امیدمو از دست ندادم.
    پاسخ:
    الان با موفقیت زدم به مسخره‌بازی یا نه؟!
  • مریــــ ـــــم
  • نه متاسفانه
    اینجا موفق نبودی
    پاسخ:
    اَه
    چه قلم روانی داری، ادمو با خودت میکشی تو قصه
    مرسی از نوشته هات
    پاسخ:
    لطف داری.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی