Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
:[]

آبی بود، سیاه شد، و سرخ ماند...

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ

نیمه‌های شب، درست زمانی که ماه در تلاقی آسمان و دریا آب‌تنی میکند، قطراتِ آب یکدیگر را به آغوش میکشیدند و پسر دریا در قامتِ انسانی بزرگ سر از آب بیرون می‌آورد. من از لاکپشتِ پیر، رابی شنیدم که او هر شب برای دیدنِ ساحل، سر قرار حاضر میشده است؛ ساحل سال‌ها معشوقه‌ی پسر دریا بود و او به خوش‌قولی میانِ کلِ ساکنان دریا شُهره بود و هرکس میخواست مثالی از خوش‌قولی بیاورد، مُهر اعتبارش نامِ پسر دریا بود. هرشب هم یک هدیه برای ساحل می‌آورد؛ گاهی مروارید و گاهی هم جواهراتِ افسانه‌ای که میگویند از بازمانده‌های کشتی‌ِ صدفِ کبود بوده است، که صدها سال پیش مورد غضبِ دریا قرار گرفت. شایرون ناخدای صدف کبود بود؛ پیرمردی بلندقامت و لاغر اندام که تمام اصول ناخدای دزد دریایی بودن را داشت؛ محاسن بلند سفیدش همیشه شانه زده و مرتب تا شکمش میرسید، کلاه مخصوص ناخدایان با آرم مخصوص اسکلت آدمیزاد رویش، جلیقه و کتِ سیاه بلندی که مخصوص خودش بود و با فتح هر کشتی و غارتش، یک کشتی بر رویش نقش میبست، یک چشم و یک پایش را هم در نبردهای دریایی از دست داده بود؛ البته زمانی که به ناخدا کارل خدمت می‌کرد و سربازی بیش نبود. طولی نکشید که طی توطئه‌ای موذیانه سربازان کشتی را خرید و ناخدا را سر برید و جسدش را به خوردِ کوسه‌ها داد. غارت کشتی‌های تجاری و تفریحی و رسیدن به ثروتِ افسانه‌ای، او را دچار جنونی افسارگسیخته کرد که اصلاً به مذاق دریا خوش نیامد. بهتر است بنویسم خونِ آبیِ دریا را به جوش آورد و صبر و تحملش را طاق کرد. طی یک طوفانِ دریایی که جزو اتفاقات عادی دریا بود، مشتی از جنس آب از دریا جهید و بر میانه‌ی صدف کبود فرود آمد و غرق آغوشش کرد؛ آغوشی خیس و ابدی با طعم مرگ که تنها کتِ شایرون را به جهان روی آب پس فرستاد؛ کُتی که بر رویش جنگ جهانی کشتی‌ها در جریان بود. هیچ‌وقت، هیچ اثری از صدف کبود بر سطح آب پدیدار نشد.

پسر دریا عاشق ساحل بود. قبل از تقدیم هدایای خود به ساحل، موج میشد و معشوقه‌اش را غرق نوازش و بوسه میکرد؛ ساحل هم اصول معشوقه بودن را بلد بود؛ با تمام وجود پذیرای موج‌های عاشقانه‌ای بود که طعم نوازش و بوسه‌های پسر دریا را میدادند. هدایای او را هم در خود میفشرد و دور از چشم بقیه نگه میداشت.

پسر دریا فرزند خلفی بود. نه تنها ساحل، بلکه تمام دریایی‌ها دوستش داشتند. ماهی‌ها که بارها توسط امواج درون‌آبی پسر دریا ناخودآگاه از کمین کوسه‌ها می‌گریختند و وقتی میفهمیدند که کوسه‌ها از دور حسرت را جای ماهی میخوردند. دلفین‌ها که بارها همراه پسر دریا بر فراز آب شنا میکردند و آواز شادی سرمیدادند. پری‌دریایی‌های مسحور‌کننده که در هنگام طغیان هشت‌پای عظیم‌الجثه، خود را در پناه پسر دریا دیدند؛ پسر دریا بود که هشت‌پا را رام کرد و در قفسی بزرگ در زیر صخره‌ی مرجانی، به عنوان مکان توریستی حبس کرد! وال‌ تنها که تنهایی‌اش را با درد و دل کردن با پسر دریا پر میکرد و همیشه کسی را داشت که دوستانه پای حرف‌هایش بنشیند و ننالد! ستاره‌های دریایی که در اعماق دریا، در واقع در کف آن سکونت دارند هم به او عشق میورزیدند. چون او تنها شخصی بود که در اعماق تنهایی‌‌های تاریک‌شان، صف‌شکن میشد. همه‌ چیز آرامش و نظم خاص خود را داشت و دریا و پسرش هر روز به شکوه خود می‌افزودند تا روزی که پای انسان‌ها به دریا و ساحلش باز شد. در طول یک روز کلِ ساحل را با بولدزر و بیل مکانیکی‌های عجیب‌الجثه زیر و رو کردند تا هدایای مخفی‌شده‌ی پسر دریا برای ساحل را غارت کنند. کارشان که تمام شد رفتند. نیمه‌شب که پسر دریا سر رسید، نرسیده به ساحل، از نفس افتاد؛ موج بود که بدل به سطح آبی بی‌ رمق شد. آبی که وجب به وجبِ زخم‌های شِنیِ ساحل را نوازش کرد، خیلی آرام و پیوسته. خورشید آسمان را میهمان روشنایی‌اش نکرده بود که پسر دریا رفته بود. رفت تا یک دریا سردرگم و درمانده، اینسو و آنسو شنا کند و به چیزی نرسد! ماهی‌ها طعمه‌ی دلچسب کوسه‌ها میشدند، خبری از دلفین‌ها بر فراز دریا نبود، مگر در جستجوی پسر دریا، پری‌های دریایی با اشک‌های‌شان آب دریا را شورتر از همیشه کردند، فریاد تنهایی وال‌، قلب تپنده‌ی دریا را میلرزاند و ستاره‌های دریایی اشفته بودند و حال خود را مانند گذشته  تاریک و سرد میدیدند. دریا سیاه شده بود و خبری از پسر دریا نبود. ماه‌ها گذشت و انسان‌ها، غارت‌شان که تمام شد، شروع کردند به بنا کردن یک بندر تفریحی-تجاری بر روی جسم بی‌جانِ ساحل. بندر بنا شده بود و به رونق رسیده بود. ساحل زیر قدم‌ انسان‌ها کثیف و پر از زباله شد؛ ولی انسان‌ها میخندیدند و بادبادک هوا میدادند و میخندیدند. انسان‌ها خوشحال بودند و سردم‌داران‌شان از  دل دریا و ساحل، پول بر روی پول میگذاشتند و زباله روی زباله. تا شبی که مثل شب‌های گذشته نگذشت‌. شلوغ شروع شد‌، ولی شلوغ به سر نرسید؛ نورانی و پر از چراغ‌های رنگارنگ آغاز شد، ولی خورشید سر نزده‌، خاموش شد. شکوهمند بود، ولی زیر و رو شد. آن‌ شب دریا یک میهمان صاحب‌اختیار داشت که همه انتظارش را داشتند. نیمه‌های شب، درست زمانی که ماه در تلاقی آسمان و دریا آب‌تنی میکرد، قطراتِ آب یکدیگر را به آغوش کشیدند و پسر دریا در قامتِ انسانی بزرگ سر از آب بیرون آورد؛ ولی مثل گذشته خوشحال و مهربان نبود. موج شد، ولی نه برای نوازش و بوسه، موجی شد، طوفان را صدا زد، سونامی را با هم بیدار کردند؛ سونامی‌ای که بر فراز موج‌های خشمگینش، صدفی کبود به چشم میخورد...



+ نقاشی از ویلیام ترنر

++ به بهانه‌ی سفرمان به دریا! :))

  • ۹۷/۰۵/۰۸
  • Neo Ted

نظرات (۲۲)

  • استاد بزرگ
  • بسیار زیبا نوشتین.
    مخصوصا فضاسازی و توصیف صحنه ها و روایات بسیار زیبا بود.
    :)
    پاسخ:
    لطف دارید. ممنون که خواندید :)
    خیلی عالی!
    فقط اون قسمت مربوط به شایرون به نظرم توضیحاتش زیاد بود.
    و این که متن با جملات ابتدایی به اتمام رسید، خیلی خوب و جالب بود :)
    پاسخ:
    مچکرم

    به نظرم ارزشش ر داشت. چون مجبور بودم برای شخصیت‌سازی دریا، یه شخصیت و روایت این مدلی بسازم. به این دلیل فکر کردم اینجوری همونجوری میشه که انتظار میره. ولی بازم نظر مخاطب مهمه.

    آره خودمم خیلی حال کردم :)))
    میفهمم ولی توضیح زیاد یکم آدم رو سرگردون میکنه. مثلا من انتظار داشتم تا انتها بهش اشاره ای بشه ولی بعدا دیدم فقط برای صدف ها اسم ازش برده شده. انگار شاخه فرعی که زیاد پروبال داده بشه....
    ممنون که براتون مهمه :)
    پاسخ:
    پایان بخش مربوط به صدف کبود و پایان داستان رو مجدد بخوانید و نظرتان ر بگید پس :))
    چقدر من برای ذهن خلاقتان ارزش قائلم (((: 
    بسی لذت بردم از توصیف هاو قدرتمندیتون برای جان بخشی به واژه ها؛ میشه با خوندنشون دقیقا وجودشون رو حس کرد حتی اگه نباشن در واقع...!! 
    و با این که نهایتا حقیقت تلخی گفته شد اما این باعث نشده که حس خوبی که از شروع خوندن این متن بهم منتقل شده از بین بره (:
    پاسخ:
    منم برای این دقت و وقتی که میذارید احترام قائلم :)) 
    مچکرم
    جدید اضافه کردید؟
    صدف کبود مگه کشتی نبود؟
    پاسخ:
    بله دیگه. کشتی بود.
    باحال بود:) خوبه مغزای رنگی هنوز منقرض نشدن!
    نتیجه ای که من از آخر داستان گرفتم این بود که نحسیِ ماهیت صدف کبود آبیِ دریا رُ سیاه کرد و این تنها خاری و نابودی ساحل نبود که پسر دریارو اینطور گرفتار کینه کرد و آخرسر هم سکاندار اصلی این خشم صدف کبود بود.
    اینکه چطور موج ها به سوی مردم گناهکار هجوم بردن جالب بود مثل داستان قوم نوح که گرفتار خشم خداوند شدن. یه افسانه ای هم براش در اساطیر یونان وجود داره، راجع به خشم زئوس که انسان های همنوع خوار گرفتارش شدن.
    تفاوت این داستان با اونها در اینجاست که هیچ امیدی برای نجات انسان های گناهکار وجود نداره، انتقامی که در اون بخشش جایی نداره!
    پاسخ:
    خیلی ممنون :] نه بابا هستن :))

    برداشت فوق‌العاده‌ای داشتی. لذت بردم. و خب همیشه سعی میکنم جوری بنویسم که بشه برداشت‌های آزاد زیادی از متن‌ها کرد و خوشحال میشم که این اتفاق میفته گاهی.
    تشکر.
    یک لحظه از ذهنم گذشت اگه این متن ادامه پیدا کنه، جایِ دزدان دریایی کارائیب رو می‌گیره. :]
    *جانِ جدتان...این «می»ها رو از فعل جدا کنید دگه. یه بار امتحان کنید حالا شاید خوشتون اومد :| 
    پاسخ:
    حتی فراتر! چی فکر کردی داغان؟ :)))

    * تازه یاد گرفتم خوشم می‌آد :))))))
    می آد اشتباهه...می‌آد...درواقع می[نیم‌فاصله]آد...تکرار کنید فرزندم. 
    *آقا خو پرونده‌ی پسرتاریکی رو ببنید و اون جدیده رو راه بندازید دیگه! دلم می‌خواد تو تابستون بخونم داستانتونو.
    پاسخ:
    مگه من چی نوشتم مادر؟ :|

    * کدام جدیده؟ پسر تاریکی حالا حالاها بازه!
    دوباره از اول داستان رو خوندم با پایان متفاوتش! و اینقدر هوشمندانه بود که میخواستم براتون دست بزنم اما نمی شد، چون خوابن اهالی خانه ∣: ((:
    نظر من راجع به این پایان اینه که کت شایرون به خاطر این پس فرستاده شد چون متعلق به ذات بد و سیاه شایرون بود اما صدف کبود متعلق به شایرون نبود و در نتیجه سیاهی ذات شایرون هم گریبان گیرش نشده بود؛ شاید غرق شدن شایرون هم خواست قلبی صدف کبود بود!! این شد که دریا اون رو در اعماقِ آبیِ پاک خودش نگه داشت تا در آرامش باشه!!! (:
    ولی کت شایرون، به هر وسیله ای مطالبه ی جنگ داشت! آبی دریا نمیتونست تا ابد سیاهی و نحسی این کت رو تحمل کنه پس فکر می کنم روزی این کت به ساحل رسیده و لابه لای هدیه های پسر دریا توسط ساحل قلبا فشرده شده و نحسی اون دامن گیر معشوقه ی دیرین شده و زخمیش کرده...
    خشمگین شدن پسر دریا و بیدار کردن سونامی شاید به این دلیل بوده که متوجه این قضیه شده و خواسته تمام ساحل رو در آغوشش فشار بده تا بتونه اون کت رو خودش ببلعه و توی این راه صدف کبود راهنمای پسر دریاست چون بیشتر از هر کسی با بوی متعفن اون کت آشناست....

    خودش یه داستان شد (((((:
    پاسخ:
    عالی! :)) این برداشت و تفسیرها واقعاً ایول دارن! دم شماها گرم! 

    :))))

    ایول به خودتان بابت نوشتن این داستان فوق العااااااده (((((:
    پاسخ:
    ممنونم
    خواهش کِمّی (:
    امید است که دریای استانمان حسابی شما ر سر ذوق آورده باشد ((:
    اصلا از نوشتن این داستان معلومه که آورده ^_^
    دگه دریای ماست دگه، البته متعلق به همه ست (((:
    پاسخ:
    یقیناً بی‌تاثیر نبوده :))
    زرنگ :)
    *ای بابا :|
    پاسخ:
    درمورد چی حرف میزنی؟ :))
    * والاع
  • آسـوکـآ آآ
  • خیلی توصیفات قشنگ بود، کاملا تو ذهنم فضاش ساخته میشد.
    یه کارتونی تو دوران کودکی ما پخش میشد(انیمیشنی نبود)،راجع به دریا بود، منو کاملا برد به اون روزا. چسبید.:-)
    (از حسادت دندان قروچه ای میکند و نویسنده را در دل نفرین میکند:-D)
    پاسخ:
    چی خوب :))

    ای حسود داغان :))
    فضاسازیش خیلی خوب بود،اینقدر توش استعاره و تشخیص و تشبیه داره میتونست تو کتابای فارسی یه درس نفس گیر بشه:)

    ولی من اصلا رویایی و تخیلی دوست ندارم:(
    پاسخ:
    ممنونم

    رویایی و تخیلی هم شما ر دوست ندارن :/
    من دلم دریا میخواد. هق هق هق :(
    پاسخ:
    دریا شما ر نمیخواد. هار هور هیر :| :)))
    :|
    پاسخ:
    |:
    عاااااالی بود

    راستی یه سوال این عددهای توی هدر مفهومش چیه؟
    پاسخ:
    ممنونم :))

    مبهم بماند جذاب تر است! :)))
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    جناب حامدسپهر برای اینکه ذهنتونو این داغان درگیر نکنه
    این عددا توی هر مربع **** *** ***** * *** *** *** ****
    پاسخ:
    :))))))))
    بدو داغان برورررع! 
  • بهارنارنج :)
  • جالب بود یه ننگاه کاملا متفاوت ولی بنظرم یه مگه پسرا ددل ندارن خاصی توش  بود:))چون پسر دریا یخ کارکتر جدیده:))
    پاسخ:
    تیکه آخر نظرت ر متوجه نشدم
    مصداق بارز دیکتاتوری شمایییید :|
    عامل جهل و نادانی!! نوچ نوچ نوچ نوچ
    اوف بر تو -_-
    پاسخ:
    :))))))) 
  • Åηℯ  ṧ♄εґłƴ
  • فضاسازی تون عالی((:
    پاسخ:
    آره میدانم :)) 
    تشکر
    چقدر زیبا بود ... واقعا دمت گرم !!

    من متخصص نیستم و جسارت می‌کنم، ولی فقط چون خیلی داستان‌پردازیش خوب بود میخوام بگم که یه جاهایی انتخاب واژگان و جمله‌بندی ها یه ذره مشکل داشت، مثلاَ: «البته زمانی که سربازی بیش در خدمت ناخدا کارل نبود» ... که اگر درست معنی جمله رو فهمیده باشم بهتر بود چنین چیزی می‌بود : «البته زمانی که به ناخدا کارل خدمت می‌کرد و سربازی بیش نبود!»

    در کل ولی خیلی خوب بود مرسی :))))
    البته زمانی که سربازی بیش در خدمت ناخدا کارل نبود.

    از: words-gray.blog.ir
    البته زمانی که سربازی بیش در خدمت ناخدا کارل نبود.

    از: words-gray.blog.ir
    البته زمانی که سربازی بیش در خدمت ناخدا کارل نبود.

    از: words-gray.blog.ir
    البته زمانی که سربازی بیش در خدمت ناخدا کارل نبود.

    از: words-gray.blog.ir
    البته زمانی که سربازی بیش در خدمت ناخدا کارل نبود.

    از: words-gray.blog.ir
    پاسخ:
    ما مخلصیم! :))

    نه بابا این چه حرفیه. درستش میکنم. تشکر.

    مشق دادی بنویسم ازش؟ :)))))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی