Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
دیدنی

پیچیده

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ق.ظ

ما آدم ها خیلی بی تفاوت و سطحی نگر شدیم. به سادگی از کنار مسائل و اتفاقاتِ پیرامونِ خودمون میگذریم. واقعأ نمیفهمم چرا! ولی دروغ چرا؛ میفهمم چرا. خوب هم میفهمم. ولی به خودم دروغ میگم که بتونم بگذرم و به زندگیم ادامه بدم. خیلی وقته که  راست و حسینی با تمامِ اتفاقات و مسائل پیرامونم برخورد نمیکنم. چون چند وقت پیش با خودم رو راست بودم و دیدم چقدر سخته! چون داشتم روانی میشدم. واقعأ هم دیوانگی داره. این روز ها اگه با خودت رو راست باشی باید خیلی چیزها رو ببینی و بفهمی. دیگه نمیشه از کنارشون با بی تفاوتی و چشم نازک کردن بگذری. باید بری تو شیکمشون. ولی ما خیلی وقته که میگذریم. بهمون یاد ندادن که بگذریم، زندگی بهمون فهموند که بگذریم. شبیه اون اردکی که زندگی بهش فهموند باید از جاده رد شه که به غذا برسه. و اصلأ واسش مهم نیست رفقاش یکی یکی رفتن و له شدن. اون میدونه اون طرف جاده غذاست و اگه رد نشه، خورده میشه، و این قانونِ جنگله! بی توجه به له شدن بقیه میره و له میشه. ما هم داریم رد میشیم و میگذریم که به آرامش برسیم. که درگیر نشیم؛ ولی یکی یکی داریم له شدن همدیگرو نگاه میکنیم و رد میشیم و له میشیم! ما به خودمون دروغ میگیم که بگذریم؛ بگذریم که به آرامش برسیم. مثل یک مرداب! راستی مرداب هم به خودش دروغ گفته که شده مرداب؟! نمیدونم! ولی اصلأ شبیه عمو زاده ش رودخونه نیست! ما خیلی ساده از کنار خیلی مسائل رد میشیم، چون احتمالا یه جایی خیلی سخت ازشون کتک خوردیم؛ شایدم کتک خوردنِ کسی رو دیدیم! البته یه احتمال دیگه هم هست و اون اینه که دنبال درد سر نیستیم؛ و بخاطر فرار از شور و تکون خوردن، بازم بی تفاوت یه گوشه لم میدیم و زندگی میگذرونیم. ماها با همین سیستم از کنار خیلی چیزا گذشتیم و رفتیم یه گوشه لم دادیم. گذشتیم! از کنارِ عشق. چون خیلی پر جنب و جوش و درد سر سازه واقعأ! این لعنتی رو نمیشه کنترلش کرد. یادمه یه بار دستش رو گرفتم بردمش توی یه دشتِ پر از هیچی! بعد سفت و سخت چسبیدمش که نره شیطنت کنه، که نره گم شه، که نره باز تنها شم. محوِ نگه داشتنش بودم که دیدم خیلی سفت چسبیدمش! که دیدم نیست! که دیدم گم شده، که گم شدم، گم شدیم. از اون روز به بعد دیگه طرفِ عشق نرفتم؛ چون دیدم خیلی سخته، چون دیدم خیلی سختم! چون من نتونستم گمش نکنم؛ من گمش کردم، جوری که خودمم گم شدم! چند سال طول کشید تا خودم رو پیدا کردم. تو اون چند سال تک و تنها تو اون دشتِ پر از هیچی ول چرخیدم! که پیداش کنم، ولی تهش فهمیدم کسی جز خودم تو اون دشتِ کوفتی نیست! تهش فهمیدم من خودم رو سفت چسبیده بودم؛ سفت چسبیده بودم که یه وقت فرار نکنم، که یه وقت تکون نخورم، که تو درد سر نیفتم، تو درد دل نیفتم، که عاشق نشم! منِ ترسو عاشقِ خودم شده بودم! آخرشم دستِ خودم رو گرفتم بردمش به همون گذرگاهِ معروف که خیلی شلوغه! که همه دارن ازش میگذرن که خیلی چیزا رو ندید بگیرن؛ بردمش اونجا و بهش گفتم حالا میتونی یه عمر از خودت رد شی و بگذری؛ اونقدر بگذری تا له شی! من له شدم که گذشتم. ولی درس گرفتم. دیگه ساده نگذشتم! ما آدما خیلی عجیبیم. یه عمر داریم گذشت و گذشتن رو به گند میکشیم، از بس از کنار همه چی ساده میگذریم، ولی به گذشتن از کینه و نفرت و دروغ که میرسه، انگار دیگه اون آدم سابق نیستیم که فرت و فرت از همه چیز و همه کس میگذشت و رد میشد! ما آدما خیلی خودخواهیم! ولی من دیگه آدم نبودم، تبدیل شده بودم به موجودی که دیگه نمیتونه ساده بگذره! من دیگه آدم نبودم! چون نمیتونستم از کنارِ اون گربه سیاهِ چاقال به سادگی عبور کنم. هر روز که میدیدمش میرفتم باهاش درد و دل میکردم. اون از کیفیت کمِ روغن های آدما میگفت، من از کیفیت کمِ قلب هاشون. اون از لگد خوردنِ از پسر بچه ی سرتقِ مو فرفری مینالید، من از لگد خوردنِ مغزم، از دخترِ لجباز و یه دنده ی مو فرفریِ تو دانشگاه. اون میخواست بره تو باندِ مخوفِ black cats تا دیگه تنها نباشه و بتونه جفتگیری کنه، من میخواستم از انجمنِ علمی_فرهنگیِ دانشگاه انصراف بدم که کمتر تنها باشم و جفتگیری های دختر پسر ها رو نبینم! بعدِ کلی درد و دل خداحافظی میکنم و میرم. میرم و وقتی دارم از جلو دیوارِ مدرسه ی دببرستان رد میشم، دیوار از دور بهم سلام میده و میرم سمتش و باهاش حال و احوال میکنم. اون همیشه میخنده و حرف میزنه. میخنده و از درد هاش میگه. از اینکه بچه های دبیرستان خط خطیش میکنن که چرت و پرت بنویسن؛ که حرف اول اسم هاشون رو بنویسن و تاریخ بزنن. که شماره های مسخره شونو بنویسن. منم یه دستی روی خط خطی هاش میکشم و از خط خطی شدن های مغز و قلبم توسط آدما میگم. میگم که تنها نیست. میگم که نمیتونم قلب و مغزم رو نشونش بدم. بعدش هار هار میخنده و میگه برو که به زندگیت برسی. منم میرم و میرسم به درختِ کاجِ اول کوچه و طبق معمول، مثل رفقای دیگه، با اونم حرف میزنم. با یکی از شاخه هاش میزنه رو شونه م و از مشکلاتش حرف میزنه؛ مثلِ همه. میگه که چقدر هوای این شهر آلوده و سرده! میگه که چرا باید جورِ بی فکریِ آدم ها و مسئولین شهر رو من باید بدم؟! از ریه های دودی شده و سیاهش میگه و برگ های زرد شده و شاخه های کم جونش. از فوتبال بازی کردنِ بچه ها با میوه ش میگه که اصلأ آدما میوه حسابش نمیکنن! حرف میزنه و میرسه به تهش و من فقط حرفاش رو شنیدم و تأیید کردم و سکوت. دیگه از آلودگی و سرمای هوای حالِ خودِ آدمای این شهر چیزی نگفتم. از سیاه و دودی شدنِ قلب های مردمِ این شهر چیزی نگفتم. از خیلی چیزا چیزی نگفتم و فقط سکوت کردم. راستش گاهی اوقات خسته میشم از بازگو کردنِ بدبختی ها و دلخوری ها و فقط نگاه و سکوت تحویل رفقام میدم. و به این فکر میکنم چقدر اون گربه و دیوار و این درخت و همه ی رفقام تنهان و بهشون کم لطفی و بی توجهی شده که انقدر دل و سرشون پره و حرف نا گفته دارن واسه زدن و با دیدن من چقدر خوشحال میشن! با درخت کاج خداحافظی میکنم و اونم بهم میگه که چقدر شکسته و داغون شده صورتم و زیرِ چشم هام گود افتاده و فلان. منم میگم چیزی نیست و خوب میشم. و میرم که به زندگیم برسم. راستش چند وقتی هست که دیگه ساده نمیگذرم و به همه مسائل اطرافم دقت میکنم. ولی وقتی این چیزا رو واسه بقیه تعریف میکنم، بهم میگن اینا توهمه! تو یه متوهمِ دیوانه ای که به مصرفِ شیشه اعتیاد داری! نمیدونم! ولی چرا دروغ؟ میدونم! من شیشه مصرف نمیکنم! فقط از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم بیشتر از آدما به همه چی توجه کنم. درست از وقتی که فهمیدم خیلی مزخرف و حیوون شدم. از وقتی که این تصمیم رو گرفتم دیگه به همه چی دقت میکنم. از هیچی ساده نمیگذرم. دیگه بی تفاوت نمیگذرم از همه چی. حواسم به همه چی هست. به گل ها، درختا، حیوونا، آدما و همه چی. اونا چون بی تفاوت از کنار همه چی رد میشن و این واسشون بدل به یه عادتِ غیر قابل تغییر شده، نمیتونن یکی مثل من رو بفهمن! منم دیگه چیزی بهشون نگفتم و گذاشتم فکر کنن من معتادم. به نظرم اگه شیشه میتونه آدم ها رو مجبور به توجه به همدیگه و باقیِ چیزا کنه، و دلیل این توجه و دقت به همه چی توهمه، پیشنهاد میدم کلِ بشریت مصرف شیشه رو شروع کنن و توهم، عادتِ روزانه شون بشه! به نظرم عادت به توهم و توجه، بهتر از عادتِ به دروغ و کینه و نفرت و کشتار و تجاوزه!

( خاطراتِ یک معتادِ به شیشه، پس از نا امیدی از هم نوعانِ خودش )

  • ۹۶/۱۱/۱۵
  • Neo Ted

نظرات (۲۰)

زاویه دید جالبی بود..گذشتن و له شدن..
پاسخ:
له شدن!
ببین یه مشکلی ک متن هات داره ( مال منم ممکن داشته باشه) اینه ک امکان حذف خیلی از جمله ها هست بدون اینک ب محتوایی ک دوست داری بگی اسیب بزنه. یه جورایی زیاد نوشتنت از ضرورت نمیاد. جمله ها زیاد مترادف همن. فکر کنم چون میخوای لحن ذهنی تو برسونی، ولی با کلمه ها اینکارو کن نه با جمله های زیاد زیاد. 
اگر اینطور باشه و هر جمله ب نظر برسه ک قرار محتوای جدید تری نسبت ب جمله ی قبلی داشته باشه مخاطب همراه میشه. از تکرار کم و برای تاثیر گذاری استفاده کن
پاسخ:
این تکرار ها تعمدیه کاملأ. دوست دارم خیلی از جملات سلسله وار و دوخته شده به هم پیش برن. یه خورده از جمله ی قبل، بیاد و دوخته شه به جمله ی بعد و این مختصِ یه نوعِ خاص از نوشته هامه و تو همه اینجوری نمیشه.

+ جشنواره فیلم فجر چه خبر؟ بمب! یک عاشقانه؟! خفگی؟! مغز های زنگ زده؟ اصن دنبال میکنی؟ 
چه عجب بعد مدت ها ازینجور پستا دادید! ممنون
یه مرحله هم هس در این شرایط جدا از روانی شدن و دیوانگی و اینا ادم به ارزوی مرگم میرسه :|
پاسخ:
چه عجب که زیاد نوشتم تقریبأ این مدلی پست. شما نخوندید یحتمل :)) راهزنان و آمفی تئاتر رویای بقا آخری هاش بودن.

اوه اوه!
عادت کردیم. همین!
پاسخ:
:/
خا
  • مریــــ ـــــم
  • دیروز رحیم پور اذغدی میگفت گوسفند نباشیم
    گوسفند فقط به فکرخودشه ،حول محور خودشه
    و اینکه یه چیز دیگه میخواستم بگم اینه که عاشق شدن مرد میخواد ،شجاعت میخواد
    و اینکه یه چیز دیگه هم بگم 
     من تااخر نخوندم
    نکه حوصله نداشته باشم
    ذهنم ارور میداد نخون نخون داری قاطی میکنی
    ایناچیزایی بود که تا نصفه متنت به ذهنم رسید
    :| 

    پاسخ:
    باز خوبه همینقدر چیز به ذهنت رسید :|
    مصرف شیشه و ورود به اون وادی دقت کردن هم کار هرکسی نیست
    پاسخ:
    نه بابا! مردِ کهن میخواهد و گاوِ نر :| :)))
    سی و دو خط اولش عجیب حکایت چند سال اخیرمه و شاید خط های بعدی حکایت چند سال بعدم ... 
    پاسخ:
    فقط شیشه ای نشید وجدانأ
    پیش حمومی هم میرفتی خب
    شاید درد دل هایی داشت برای گفتن :)
    پاسخ:
    ریسکش بالا بود :))))
    خفگی مال جشتواره نیست ک :دی اکران شد رفت پی کارش :دی

    دنبال ک میکنم. بمب و مغزه های کوچک زنگ زده تو گروه دوم هستن اینچا گروه اول فقط نمایش داده میشه. اتاق تاریک و تنگه ابوقریب و...
    راستش پنجاه درصدم برای هر بیلیط کد تخفیف دارم. ولی ب یه بی پولی عجیب غریبی خوردیم ک با وجود کد پنجاه درصد تخفیفی هم نمی تونم برم ببینم هیچ فیلمی رو ....
    پاسخ:
    با عرق سرد اشتباه گرفتم :||| حالا میمری ما ر ضایع نمیکردی داغان؟ :)))

    لعنت به پولی :| عیب نداره. زمانِ اکران عمومی میری میبینی همه رو. 
    نمی‌فهمم چرا مدام اینطوری نگاه می‌کنین :/
    ده خط کامنت رو خلاصه کردم تو دو کلمه بده؟! :/
    پاسخ:
    آره بده :/
    http://www.jamejamonline.ir/Media/Free/1396/11/14/636532522994918013.jpg

    خخخخ
    پاسخ:
    دیهانت سرویس :))))))))

    ینی شیشه ایه؟
    :|
    من دیگه کلاً حرف نمی‌زنم!
    پاسخ:
    :| :/
    لطف میکنید
    بسیاری از مشاغل سنتی به دلیل تغییر سبک زندگی در حال از بین رفتن است :)))

    + شیشه؟
    پاسخ:
    بله بله


    + شیشه
    این ضرب المثل کار هرکس نیست خرمن کوفتن.... رو فقط با مصراع اولش موافقم :-\ در مقابل مصراع بعدی که میگه گاو نر میخواد و مرد کهن :-))) جبهه میگیرم :-X 
    چرا نگفت زن کهن اصن :-\ 
    بی عدالتی از همون اول موج میزده
    پاسخ:
    :|||
    مرزهای فمینیسم رو دریدین!
    ضرغام رو میگی؟
    پاسخ:
    آره دگه :))) نخواندی پست ر
    دایم الفمنیسم نیستم :-D فقط وقتهایی که لازمه , با منطق :-\ 
    پاسخ:
    پوکیده ی منطقتان هستیم ما :)))))
    نخند آقا :-)) دارم از مشکلات جامعه میگم
    پاسخ:
    گاوِ نر و مردِ کهن؟ :)))) چرا از حقِ خورده شده ی گاوِ ماده چیزی نگفتی؟ :)))))) جامعه ی گاو های ماده دل ندارن؟
    شیشه مصرف کنید شما :-)) از همین چیزهای کوچیک شروع میشه در اذهان عمومی نقش میبنده , بازخوردش در نگرشها و اعمال دیده میشه دیگه , باید به مشکلات به صورت ریشه ای رسیدگی بشه , بکوبی از اول بسازی :-D 
    پاسخ:
    :)))))))
    [ پایپ را در دهان گذاشته ]
    نح! چرا انقد سطحی نگرید؟ :/ :))
    منظورم پستی ک من واقعا خوشم بیاد و کاری کنه کامنتم بدم بود :دی
    پاسخ:
    مصرف شیشه ام کم شده :|
    داداچ اگه یه روز رفتم شیشه کشیدم فقط و فقط بخاطر دقت بیشتر ( به سوی چراغ قسم فقط بخاطر همین ) میگم از توصیه های تو بوده ها :)))
    پاسخ:
    بنده هیچ مسئولیتی در قبال اعتیاد بقیه نمیپذیرم :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی