مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
از خاکِ گوشِت، جوونه میزنم، سبز میشم از سرِت!

📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

طبقه بندی موضوعی

این نوشته خیلی دوره!

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۸ ق.ظ

دارم بهش فکر میکنم. درسته خیلی دوره، ولی فکر و قوه ی تخیل این قابلیت رو داره که به هرچیزی تو هر بُعدِ زمان و مکان نزدیکت کنه. پس بهش فکر میکنم. یعنی دارم خیال پردازی میکنم؛ اگه همه ی بشریتِ موجود و لاموجود و در شُرفِ موجودیت با اکسیژن زنده اند و زنده بودند و خواهند بود، بنده هم از این قاعده مستثنی نیستم، ولی باید بگم بعد از اکسیژن، خیال پردازی و پردازشِ تخیل و فانتزیِ اتفاقاتِ ممکن و لا ممکنِ آینده در اولویتِ بقا و حیاتمه! یعنی رازِ بقای بنده بعد از اکسیژن، خیال پردازیه! این توضیح رو دادم که تکلیفِ مطلبی که میخوام بنویسم و درصدِ زیادی از مطالب وبلاگم واستون روشن بشه. بله خلاصه. بهش فکر میکنم و میسازمش توش. توی سرم؛ مغز. یه جای دور، یه شهرِ دور؛ شایدم استانِ دور. بخشِ اول جملات مهم نیستند اصلأ؛ مهم بخشِ دور بودنشه! منِ تنها. دورِ دور. دور از تجمعاتی که بوی انسانیت نمیدن و استمرارِ حضورت توشون، وادار به تغییرت میکنه. اونقدری که تا به خودت میای میبینی ناخودآگاه وقتی ماه کامله زوزه میکشی! برم یه جای دور! خیلی دور. خودم و خودش. اولِ راه. بدونِ سر و صدا. دور! به دور از حاشیه و حرف و حدیث. دورِ دور. به دور از سنت های جاهلانه و پوسیده که مثلِ قلاده انداخته میشن دورِ گردنِ زندگیِ جوون ها و خفه شون میکنه. خیلی دور! دور از عرف هایِ خنده دار و مزخرف که فقط فاصله ی آدم ها رو از هم بیشتر و اون ها رو دور تر از هم میکنه. خیلی دور تر! من و خودش و بچه مون. دور از همه. همه یعنی فاصله. به دور از همه به هم نزدیک تر میشیم؛ و البته گرمتر. بدونِ قید و بند هایی که گره خوردن به زبان و لب و دهنِ مردم. بخاطرِ خودمون، تربیتِ بچه مون، زندگیمون. بریم یه جای دور. خیلی دور. خودم و خودش و بچه هامون. دور بشیم. اونقدر دور که دستِ اراجیف و خرافاتِ برچسب خورده به دین و رسم و رسوم بهمون نرسه. دور؛ خیلی دور! اونقدر دور که صدای پچ پچِ تهوع آور مردم تو گوشِ هم، پشتِ زندگی مون به گوشمون نرسه. یه جای دور. خودم و خودش دوباره. پس از سال ها. به دور از بچه هامون؛ که خیلی دور شدن و نیستن؛ ولی چراغِ خونه مون رو روشن و بخاریِ عشق و صفاش رو گرم نگه میدارن و بهمون سر میزنن؛ خودمون بهشون یاد دادیم. اینجوری تربیتشون کردیم. یکی از نتایجِ فاصله و دور بودن از همون جماعته! تهش برمیگرده به خودمون. یه چرخه س. تافته ی جدا بافته بشیم، تافته ای که جدا از بقیه، درست و قشنگ و اصولی بافته شده. به دور از بقیه! بقیه ای که لایقِ دور شدن و فاصله گرفتن هستند. به دور از همه ی اینا. خیلی دور. میمیریم و تموم میشیم. روی دستِ بچه هامون. به دور از دست و دهن هایی که موقعِ مرگ هم دست از سرِ بی جان و کفن پیچ شده مون برنمیدارن و از مراسم ختم و کفن و دفن و سنگِ قبر و سوم و هفتم و چهلم و سال، خوراکِ خزعبل بافی های خودشون رو فراهم میکنند. این جماعت گرسنه اند. گرسنه ی خرافی بافی و تشنه ی مزخرف سرایی. پیش بینیِ خوشبختیِ زندگیِ من در فردا سخت و غیر ممکن نیست؛ البته اگه به دور از این جماعت باشم. دور! خیلی دور! خیلی خیلی! 


* نیاز به پوست اندازیِ فکریِ داریم. امیدوارم تا اون موقع انجام شه. من دوری و فاصله رو دوست ندارم. ولی ...

  • ۹۶/۱۰/۰۲
  • OVe هستم

نظرات  (۲۲)

بهش برسی...



+ده تا مثبت داشت. من تا ده بلدم بشمرم...
پاسخ:
بهش برسیم :)) متن رو میگم #)))


+ وقتشه بری نهضت پس :)))))
  • شادوَرد __
  • خیلی دور خیلی نزدیک...
    زیاد طول نکشه این پوست اندازی:(
    پاسخ:
    امیدوارم!
    از ما که گذشته. ایشالا برا شما جوونا. 

    + نه که نهضت. معنیش این بود اخرش بود. خدا... 
    :)
    پاسخ:
    ماهی ر هر وقت از آب بگیری تازه نیست واقعأ :| :)))

    + :)))) شوخی بود باباع
    ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره... :|
    + خیلی هم عالی:)
    پاسخ:
    :))))والاع
  • آسـوکـآ آآ
  • برید از شلوغی
    نمیشه بقیه رو اصلاح کرد، ولی میشه ازشون فرار کرد

    پاسخ:
    یه جورایی
    عمیقاً ناراحت ولی عمیقاً خوشحالم. :)
    می‌دونین ما آدما خودمون برای خودمون محدودیت ایجاد می‌کنیم. محدودیتی که جلو خوشبختیِ ما رو می‌گیره. حالا اگه دو نفر هم پیدا بشن که ورای محدودیتِ خودساخته‌ی عده‌ای از آدما عمل کنن کلی حرف پشتِ سرشون زده میشه. اونقدر حرف و حدیث پیش میاد که روی زندگیِ اون بیچاره‌ها هم تاثیر میذاره. واسه همین بهترین کار همونه که گفتید. باید رفت. یه جای دور که دستِ کسی نرسه به خوشبختی‌مون...
    پاسخ:
    موافقم
    یاد دور گفتن نرگس افتادم:)
    پاسخ:
    :))
  • بامبـو ❧☘☙
  • مشکل اینجاست که ذهنمون رو در قید و بند یک چارچوبی که اونم خودمون ساختیمش قرار دادیم. مگه غیر اینه که همه ی قوانین دنیا رو همین مغزای ما ساختن؟! ولی طوری شده که اکثرمون اسیر این "توفیقات اجباری" شدیم و انگار اونا ما رو ساختن و ما عبدشونیم!!!
    برای تغییر باید خیل عظیمی از ما بیدار بشن و این کار سختیه... کاش روزی برسه که بگن حقیقت شیرینه ولی "حقیقت" اینه که "حقیقت تلخه" و  خود این "حقیقت" هم شاهد ماجراست! وبعید میدونم به این زودیا تغییری ایجاد بشه...!

    (چه حقیقت تو حقیقتی شد!😁)
    پاسخ:
    خیلی سخته میدونم. ولی غیر ممکن که نیست.


    :)))
  • حامد سپهر
  • خیلی دور از واقعیته این جور دور بودن و شاید فقط تو قصه ها یا فیلم ها اتفاق بیوفته
    چون متاسفانه یا خوشبختانه آدمها به آدمها زنده ان
    ولی فکر کردن بهش هم لذت بخشه
    پاسخ:
    آدم ها به آدم های خوب زنده اند. آدم های درست. دور از واقعیت نیست. کاملا قابل دسترسه.
  • بامبـو ❧☘☙
  • بله غیرممکن غیرممکنه
    همه چی ممکنه :)
    دست به دست هم دهیم به مهر، جهانمان را کنیم آباد...
    پاسخ:
    بله بله
  • حامد سپهر
  • تا منظورتون از دسترس بودن چی باشه؟

    شما چیرو میخوای درست کنی حرف و حدیث رو ؟ سنتهای جاهلانه رو؟ خرافات چسبیده به دین و مذهب رو ؟ یا اراجیفی که بعد مردنمون میخوان بگن رو؟
    میخوام بگم که خیلیهاشون دست من و شما نیست و دور شدن هم مشکلی رو حل نمیکنه خیلی وقتا تو این چرخه میوفتی و راه گریزی هم نیست
    پاسخ:
    من حرف و منظورم رو تو پست گفتم. #)
  • یک مسلمان
  • علی صفایی حائری:
    ما با این لوس بازی ها و تسامح ها به درد پشت ویترین می خوریم...به درد مدینه ی فاضله ی افلاطون می خوریم نه مدینة الرسول...که مدینة الرسول پر از فاجعه و درگیری است،هزار نطفه ی اختلاف در آن هست.
    و إن یَمسسکُم قرحٌ فقد مسَّ القومَ قرحٌ مثلُه...همه ی عالم این درد و رنج رو دارند و چیز تازه ای نیست...با این تفاوت که شما امیدی دارید و دیگران همان را هم ندارند...کسی که برای دنیا شب ها بیداری می کشد مثل تو رنج می برد...تازه اگر بمیرد معلوم نیست برای چه کسی مرده! ولی تویی که دو میلیون امید داری،حاضر نیستی یک دقیقه به پا بایستی؟! به راستی که خودمان را لوس کرده ایم. با یک فشار و درگیری چنان آه  و ناله راه می اندازیم که بیا و ببین...خیال می کنیم نوبرش را آورده ایم...مایی که می خواهیم هستی را به دست آوریم نمی خواهیم پوست بیندازیم...؟ "

    "حرکت_صفحه 289"
    پاسخ:
    اهل عمل نیستیم! پس همون تنهایی بهتره! چون هرکسی زورش فقط به خودش میرسه.

    ممنون بابتِ کامنت
  • هویجوری:)
  • با قایق سهراب اینا میرید؟:)
    پاسخ:
    قایق سهراب که جا نداره. یحتمل با کشتی جک و رز بریم :))))) 
  • هویجوری:)
  • مگه چندتایید؟o_O
    از من میشنوید بچه هاتان و با سهراب بفرستید،داخل کشتی بدآموزی داره واسشون:)))
    پاسخ:
    زیادیم خانم. زیاد :))))
    :))))) عالی بود وجدانأ :))) با سهراب هم برن که افسردگی میگیرن پرت میکنن خودشان ر تو دریا کوسه خور میشن ک :/ :))))
  • جناب دچار
  • برو ...
    برو دور :)

    + بازم دور تر
    پاسخ:
    الآن خوبه؟!
  • جناب دچار
  • هر وقت خیلی دور شدی که صدای ما رو نشنوی وایسا :)
    پاسخ:
    هر وقت که حس کردم صدای نحستان ر نمی شنوم :))))))))
  • جناب دچار
  • هر جا مناسب بود حاج خانم خودش بهت میگه :)
    پاسخ:
    آره آره :))
    برید زوج جنگلی شین :)
    پاسخ:
    فکرِ جذابیه
  • یک بلاگر
  • به نظرت ممکنه؟
    پاسخ:
    سخته. ولی ممکنه. باید دل کند و رفت. که سخته!
  • یک بلاگر
  • چون سخته میگم ممکن نیست!
    وگرنه بله همه چی ممکن هست .
    پاسخ:
    چرا ممکن نباشه. خیلی هم هست. هرچیزِ سختی ممکنه.
    ممکنِ ولی به سختی...
    پاسخ:
    آره
    صبح که پاشدی یه قرص خیال پردازی بنداز بالا و بعدش دوتایی چمدون به دست فرار کنید ازاین جماعت موافقم والا
    پاسخ:
    شیشه میزنم! شیشه!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی