مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
تو اسیری! تو زندانِ تفکراتِ منفی.


📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

او

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ب.ظ

باد میوَزد. خورشید میتابد؛ خیلی هم میتابد. آسفالتِ کفِ خیابان گویا با بازتابِ گرما و حرارتِ تابشِ خورشید، قصدِ فحاشی به راننده های ماشین و موتور هایی را دارد که توی سرش میزنند. او یک توسری خورِ خاک بر سر است. تو سری خورِ مدرنیته، تو سری خورِ صنعت و تکنولوژی، تو سری خورِ فرهنگِ بی فرهنگیِ خودرو های تک سرنشین، تو سری خورِ تحجرِ عقب افتاده های مدعیِ تمدنِ برتر که سوار بر نماد های تکنولوژی و تمدنِ مدرن، پوستِ پفک بر سرِ آسفالتِ تو سری خور میریزند؛ تو سری خورِ دور دور های میلیاردیِ دارندگانِ ژن های برتر، تو سر... اَه! [ نفسی عمیق میکشد و ادامه میدهد ] خیابان خیلی شلوغ است؛ طبقِ معمول. همه خیلی عجله دارند، طبق معمول؛ جوری که گویا مثانه شان تا بیخ پر از آب و نمک و اوره است و در جستجوی توالت عمومی ای میگردند که بشود بر روی قولِ درهایش حساب کرد؛ البته قبلش بشود به ادب و فهمِ افرادِ مثانه پرِ در صف اعتماد کرد. ماشین ها یکی یکی و با سرعتِ خیلی زیاد، زوزه کشان از زیرِ پل هواییِ تازه ساختِ پله برقی دار میگذرند که بر رویش یک بیلبوردِ بزرگِ سفید رنگ چسبانده اند؛ پل هوایی را که از دور نگاه کنی میفهمی خیلی از این سو استفاده ی ابزاری بدش می آید و بابتِ همین حس، خیلی جوش میزند و همین باعث شده است یک ماه از تولدش نگذشته، بدنه اش زنگ بزند. مشتاقانه میزبانِ قدم های انسان هایی ست که قدم بروی تخمِ چشمش میگذارند و از پله هایش بالا نمی آیند، آنها را بالا می آورد. انگشت در درون حلقِ پر از سیمش میکند و آن ها را با پله هایش بالا می آورد. ولی انسان هایی که از رویش عبور میکنند به اندازه ی خودش خوشحال نیستند. یکی بچه های چموش و سرتقِ خودش را همراه خودش میکشد و بابتِ به دنیا آوردنشان ابراز ندامت میکند، دیگری با خودش حرف میزند و دخلش را حساب میکند که تناسبی با خرجش ندارند و به سمتِ بانکی میرود که طلبکارش را راضی کند چکش را برگشت نزند، پیرمردی هم از اوضاع کثیفِ خیابان مینالد و صلواتی نثار شادی روحِ رضاخان میکند و آخرین سیگارِ پاکتش را بیرون میکشد و پاکت را وسط خیابان پرت میکند و بر سرِ فندک میکوبد و سیگار را روشن و پوکی میزند، پیرزنی هم هر روز پرایدش را در نزدیکی پل پارک میکند و روی پل می آید و روی پارچه ای قرمز، بساط گدایی اش را پهن و از بیماریِ لا علاجِ حرکتی اش مینالد و ... نفسِ خودم را هم گرفت نوشتنِ این حجم از بدبختی! ولی همه چیز که سیاه و تاریک نیست! همه هم بدبخت نیستند. افرادی هم هستند که شاد و خرم به بالایش می آیند و عبور میکنند. نمونه اش همین دیروز و آن دختر پسرِ جوانی که با بستنی قیفی هایشان به بالای پل رفتند و مدام سلفی میگرفتند و بستنی های لیس زده شان را بهم تعارف میکردند و بستنیِ دیگری را لیس میزدند و میخندیدند و میخندیدند و برایشان مهم نبود پایان هفته زمان پرداخت اجاره خانه شان است و هنوز مقداری از پولشان حاضر نشده. پسر کار میکرد و میدانست خدا همراهش هست و وام قرض الحسنه ی مسجد، طبق قولِ حاج آقا کریمی جور میشود و علاوه بر پرداخت اجاره، کار و بارش را هم محکم تر میکند. دنیا سیاه نیست، دنیا خاکستری است. سیاه نبینیمش. فردی بلند قد و تپل اندام، بدون هیچ توجهی به کلِ این متن، با همان کلاه لبه دارِ مشکی اش که لبه اش پوست پوست شده، به لب خیابان میرسد و نگاهی به خیابان و آن سویش می اندازد و نگاهی به پل هوایی مشتاقِ دارای حالتِ تهوع، نیم نگاهی هم به آسفالتِ فحاشِ تو سری خور، لبه ی کلاه مشکی اش را پانزده درجه به سمتِ کلیه ی چپش میچرخاند و شروع به دویدن، از این سمتِ خیابان به آن سمتش میکند و به نیمه ی لاینِ سومِ خیابان روبرویی نرسیده، کامیونی با سرعت از رویش عبور میکند و او را مجبور به روبوسی با کف آسفالتِ فحاشِ تو سری خوری میکند که زیاد مشتاقِ روبوسی با چند عدد دندانِ خورد شده و فک و آرواره های له شده و مغزی متلاشی شده نبود، ولی پوزخند میزد و به فحاشی اش ادامه میداد و برای لحظاتی، تو سری خوری اش، پشتِ ترافیکِ ماشین هایی که برای دیدنِ تکه های گوشت و استخوانِ پسر کلاه لبه دار پوش متوقف شده بودند، پایان یافت. پل هواییِ پله برقی دار، زل زده به تکه های پسر جوان، از کار افتاد و تا ماه ها بالا نیاورد.

دنبال او ئه عنوان در متن میگردید؟! او یک احمق بود که مثل یه لکه ی سیاه، به تاریک تر شدنِ دنیا کمک میکرد! این خاصیتِ احمق هاست.

  • ۹۶/۰۶/۱۷
  • OVe هستم

Outside_Mine

نظرات  (۱۰)

دوساعته دارم میخونم که ببینم اوش کو |:
پاسخ:
:))))))
روشن شدی حالا؟
خیلی عالی. و دلنشین بود! مخصوصا قسمت آخرش، واسه چند دقیقه رفتم تو تفکراتم و پل هوایی رو تصور کردم و آسفالتی که تو سری خوره همیشه!
و واقعا همه چیز به تفکر و اعمالمون بر میگرده! همه چیز به همین بر میگرده که احمق نباشیم و به تاریک تر شدن دنیا کمک نکنیم!
پاسخ:
ممنون بابت دقتت :)
عنوان یادم رفته بود تا خط آخر :)
با پراید میره گدایی جالب بود...
هیشکی تو شیر کردن خوراکی به پای منو نرگس نمیرسه حتی اون دختر پسر چون بستنی لیس زن :))
پاسخ:
فکر نکنم در حد اونا باشین :)))
  • خرگوشک سیاه :|
  • چقدر جالب
    چقدر عجیب
    پاسخ:
    خیلی
    فکرم موند توی قول حاج آقا کریمی که معمولا عملی نمیشه
    پاسخ:
    حاج آقا کریمی بدقول نیست ولی
    عیدتون مبارک

    یعنی یه کاری کردین که آدم دیگه نتونه تند راه بره :دی
    کلاً به قول مهران مدیری کسی که به یکی نسبت بی فرهنگی میده خودش تو یه مورد دیگه گل میکاره چرخه قشنگی داریم
    والا ما مثبت داشتیم نگاه میکردیم که با پاچیدن اون بنده خدا داغان شدیم
    پاسخ:
    همچنین

    در این حد سازنده و مؤثریم ماع :)))
    او یک احمقه که پل هوایی به این بزرگی را نادیده گرفته و وسط اون خیابونی که ماشینا باسرعت میرون دویده و البته علاوه بر احمق بودن ، بی فرهنگ بودن هم باید اضافه بشه :|
    پل رو برای تماشا که نگذاشتن !!!
    + و در آخر روحش قرین رحمت اللهی
    باشد که ما عبرت گیریم :)))
    پاسخ:
    باشد که رستگار گردید :))
  • دیوونه ی بارون
  • فکر نکنم مفهوم پستتون اونی باشه که دوستان گفتن!!
    کم پیش میاد از این دست پستای خوب بخونم!!
    ترکیبات جالبی استفاده میکنید که نشون میده باهوشید!
    موفقیات :)))
    پاسخ:
    لطف دارید باباع :))
    مطالب خیلی جالبی دارید !
    موفق باشید
    پاسخ:
    زنده باشید
    سلام

    خیلی مردی

    ما اینقدر اومدیم به وبلاگت سر زدیم

    تو حتی ما را آدم حساب نکردی

    لااقل ی سری به سایت ما میزدی

    ی نگاهی لا اقل بنداز

    وبلاگت تو حلقم
    :D :D :D :D

    http://hamyar.biz/partner/index.php?act=login
    پاسخ:
    سلام

    حال ندارم 

    خودت خیلی مردی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی