مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
تو اسیری! تو زندانِ تفکراتِ منفی.


📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

پابلو

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۱۳ ق.ظ

پابلو یه جوونِ باحاله. به معنای واقعیش. خیلی پر هیجان و شوخ؛ صدای خوبی داره و خوش خنده هم هست. وقتی 19 سالش بود، توی یه روزِ برفی، تو پایین شهرِ شیلدر عاشق شد و فرداش از رز، همسرش خواستگاری کرد. عجیب ترین خواستگاری ای که توی عمرم متوجهش شدم. نه نه نه! اشتباه نکنید! منظورم از عجیب ترین این نیست که مثلأ توی توالت عمومیِ زنانه از رز خواستگاری کرده باشه یا وسطِ فیلمِ توی سینما یهو رو پرده ی سینما متنِ عاشقانه و خواستگاری ظاهر شده باشه، نه! منظورم از عجیب ترین روندِ عشق و رابطه و از همه مهم تر شروعِ این عشقیه که منجر به خواستگاری شده! اونم به فاصله ی یه روز! پابلو خودش واسم تعریف کرد؛ مو به مو! اینجا خیلی وقت واسه حرف زدن داریم. گفت که طبقِ عادتِ همیشگیش رفته بوده توی بستنی فروشیِ فکستنی و داغانِ آقای فرانکو بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره و طبقِ معمول ترش اصلأ واسش مهم نبود چرخش زمین به دورِ خورشید تو چه حالت و شرایطیه و اون بیرون هوا چطوره! اون فقط براش این مهم بود که قصد داره بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره؛ همین! و چون پولش به قدری نبود که باهاش کرایه تاکسی بده و بره بالا شهر تو بستنی فروشیِ خانمِ سیمِنتو، بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره، و به ازای بستنیِ خورده شده و پولِ داده نشده ش ساعت ها با آبِ خیلی یخ تر ظرف بشوره، ترجیح داد همون بستنی فروشیِ آقای فرانکو رو واسه ارضای عادتِ یخش انتخاب کنه. اون روز هم مثلِ همیشه با همون ژاکتِ آبیِ آسمونیِ کهنه و قدیمیش که یقه ش نخ کش شده بود ( و فقط همون یقه ش بیرون بود و دیده میشد ) و کاپشنِ پلاستیکیِ مشکیش که زیپش رو تا دندانه ی آخرش کشیده بود بالا و شلوار و کفشِ خاکستریِ قدیمی ولی تمیزش واردِ بستنی فروشی شد. کلاهش رو که تا روی گوش هاش کشیده بود پایین رو در آورد و یه نگاه به پاتوقِ همیشگیش، یعنی صندلی و میزِ کنارِ شومینه انداخت که روبروش، یعنی بیرون از مغازه یه درختِ سرو بود. روی صندلی هم باید طبقِ معمولِ پابلو خالی میبود، ولی نبود! یه مستطیلِ منحنی دارِ صورتیِ کمرنگ بود که بالاش موهای صافِ خرمایی ریخته شده. طبیعتأ اون یه خانمِ نسبتأ محترمی ( میتونست کاملأ محترم باشه اگه پاتوق پابلو رو اشغال نمیکرد ) بود که ژاکتِ صورتی رنگِ کمرنگ پوشیده و موهای بلندِ صافش، خرماییه. قسمت کمر به پایینش هم پشتِ صندلیِ جعبه طورِ مخصوصِ پابلو مخفی شده بود. پابلو میخواست بره یک راست پیشِ آقای فرانکو و از اون گلایه کنه بابتِ این اشغالگری، ولی ترجیح داد بره پیشِ خودِ اشغالگرِ صورتیِ کمرنگ پوشِ مو خرمایی و پاتوقِ دنجش رو پس بگیره. با قدم های ریز ولی سریعش رفت و به شونه ی راستِ اون خانم زد و گفت:

+ عذر میخوام خانم. یه اشتباهی پیش اومده.

اون خانم که اسمش رز بود در حالی که سرش توی کتاب بود و منتظرِ سرد شدنِ شیر کاکائو عه خیلی داغش بود، ( دلیلی نداره یه بستنی فروشی توی زمستون نوشیدنی های داغ هم نفروشه! هرچند تو فصل های دیگه هم میتونه بفروشه ) کمی تا قسمتی شوکه شد و شیر کاکائوش چپه نشد و نریخت روی کتابش ( رز دختری خونسرد است )، برگشت و گفت:

- سلام آقا. ببخشید. ولی چه اشتباهی؟!

خب بالاخره رز برگشت و پابلو تونست ببینه اِشغالگرِ صورتی کمرنگ پوش، چه شکلیه. اگه فکر میکنید باز هم بطورِ خیلی کلیشه ای اینجا عشق در یک نگاه رخ نداد، سخت در اشتباهید به دو دلیل. یک اینکه چیزی که پابلو در نگاهِ اول دید، به حدی زیبا و نجیب بود که اگه 500 هزار تا پسرِ شیلدر، نگاهش میکردن، اون کلیشه ی عشق در نگاه اول واسشون خاطره میشد و روزها حسرتِ بیشتر نگاه نکردنش رو میخوردن. ( واقعأ کیه که دلش نخواد یه تصویر با جزئیاتِ دوتا چشمِ خیلی آبی و ابروی کشیده و بینیِ کوچولو و گونه های سرخ شده و موهای چتریِ خرمایی رو یه عمر نبینه؟! ) دو هم اینکه اولین جرقه واسه ایجادِ یک عشق واسه یک مرد همون چیزی بود که توی یک گفتم؛ زیبایی و نجابتی که تو همون برخوردِ اول پاچید تو قلب و عروقِ پابلو. ولی خب به یک دلیل بر اون دو دلیلِ ابتدایی گل کاری کرد و بیخیالِ عشق و عاشقی شد. اونم ثروتمندیِ رز بود که از ظاهر و تیپش مشخص بود و صد البته سوییچِ ماشینِ مدل خیلی بالاش که حتی پابلو اسمش رو هم بلد نبود. ( البته فقر و بدبختیِ پابلو هم بی اثر نبود ) 15 ثانیه بعد از نگاهِ اول که اون اتفاقات واسش رخ داد، حسرتش رو قورت داد و گفت:

+ هیچی خانم. شما پاتوقِ پنج ساله ی من رو اِشغال کردید.

- جدی؟! 

+ نه پس! شوخی! ( اصلأ به قیافه و لحنش نمیخورد شوخی کنه بر خلافِ همیشه )

- من معذرت میخوام آقای ...؟!

+ پابلو هستم. خانمِ ...؟!

- رز. پس من میرم رو یه میز دیگه.

+ عذر خواهی لازم نبود خانم رز. توی این شهرِ بزرگ روزانه میلیون ها بار اشتباه رخ میده که هیچ آسیبی به کسی وارد نمیکنه، ولی ما آدما عاشقِ پیچیده تر کردن اوضاعیم. من که همنشینی با شما و خوردنِ بستنی شکلاتیِ یخِ همیشگیم در کنارتون رو ترجیح میدم به پیچشِ بیهوده ی یک اشتباه. شما رو نمیدونم.

رز لبخندی ریز زد و کتابش رو بست و گفت:

- تو پیچیده ترین لحظاتِ عمرم که قرار تا چند ساعت

 بعد پیچیده تر هم بشه، منم تمایلی به اضافه کردن یک پیچیدگیِ بیهوده ی دیگه به اون چند میلیون تای دیگه ندارم آقای پابلو.

پابلو هم خندید و درحالی که نگاهِ رز رو با نگاهش جواب میداد بلند گفت:

همون همیشگیِ یخ لطفأ! آقای فرانکو!

رز دوباره لبخند زد و با طعمِ طعنه گفت:

- یحتمل تازه از توی کوره ی آجر پزی، یه دیوونه در آوردن که خیلی عطش داره و از بستنی شکلاتیِ خیلی یخ هم خوشش میاد.

و بعد از اتمامِ جمله هم لبخندی زد که به پابلو بفهمونه اونم شوخه.

پابلو توی دلش گفت که اصلأ بهش نمیاد با این سر و وضع شوخ طبع هم باشه، ولی خودش شروع کرد و پوزخند زد و گفت:

+ شایدم از لباسشوییِ یه خشک شویی تو بالا شهر، یه دیوونه ی اتو کشیده ی خیلی خوشگل و پولدار در اومده که سرش پشتِ چراغ قرمز خورده به فرمونِ ماشین فضاییش و اومده تو یه بستنی فروشیِ داغانِ پایین شهر شیر کاکائو عه خیلی داغ بخوره.

بعد جفتشون زدن زیر خنده و آقای فرانکو هم مابینِ خنده هاشون بستنی شکلاتیِ پابلو رو آورد.

رز میخندید و گفت:

- ولی درمورد پولدار بودن و این ماشین اشتباه کردی. چون اینا فوقش تا فردا واسه من باشن. شرکای تجاری پدرم سرش کلاه گذاشتن و اونو با کلی تعهدِ مالی تنها گذاشتن و رفتن. تا چند ساعتِ دیگه تو از من ثروتمند تری. ( لبخندی که به زور زد ) الآن هم از پیچیدگی های خونه و اون بالا شهرِ شلوغ پلوغ زدم بیرون و اومدم اینجا، که بهش میگن پایین شهر تا توی خودم و آرامشِ اینجا و این کتاب و شیر کاکائو گم بشم. بستنی شکلاتیِ یخت داره آب میشه پابلو. ( بازم خندید. اون یه دخترِ قوی عه )

پابلو درحالی که داشت از ریزش بستنیِ شکلاتیِ یخش روی میز با لیس زدن جلوگیری میکرد عمیقأ بخاطر حرف های رز ناراحت شد، ولی چند لحظه نگذشت که به دلیل همون حرف های رز عمیقأ خوشحال شد. اون حالا میتونست پروژه ی عشق در یک نگاهِ کلیشه ای رو که حالا دیگه کلیشه نبود رو ادامه بده و حتی به عشق توی چندین میلیون بار نگاه در تمامِ عمر فکر کنه. رز حالا در دسترسش بود. چون تا چند ساعتِ دیگه اونم مثلِ خودش بدبخت و بیچاره میشد؛ و شاید به گفته ی رز وضعش بهتر از رز هم میشد. خیلی سعی کرد خوشحالیش رو توی ابراز تأسفش نشون نده و موفق هم شد. اونا تا پایان روز اونجا با هم حرف زدن و پابلو هر لحظه به اندازه چند سال عاشق رز میشد و رز به اندازه ی کلِ عمرش به حرف ها و شوخی های تمیزِ پابلو خندید. ( رز توی یه خانواده ی خیلی شیک و رسمی بزرگ شده بود که خنده های بلند و طولانی دور از شأنش بود ) اون روز تموم شد و قرارِ روزِ بعد رو هم گذاشتن و فرداش پابلو مصمم ترین پسرِ دنیا بود که میخواست اون رزِ لعنتی فقط واسه خودش باشه. در لحظاتی از رز خواستگاری کرد که اموالِ پدرش توسطِ بانک و طلب کار ها مصادره میشد. رز از همین مسئله به عشقِ پابلو رسید و قبول کرد. ولی دلیل نمیشد پابلو توی ملاقات با پدرِ رز یه کتک درست حسابی نخوره! زمان فاکتور مهمی واسه این اتفاق بود؛ ولی پابلو هیچ وقت زمان شناس نبود!

اونا ازدواج کردن و زندگیشون رو توی یه خونه ی کوچیکِ ساده تو پایین شهر شروع کردن و پابلو هم به معدن اومد و هفت سالی هست اینجا مشغول به کاره. و سه سالی میشه دختر کوچولوی 6 ساله ش داره با قدرتِ تموم با سرطانِ لعنتی مبارزه میکنه و تنها نیست. پابلو و رز هم پا به پاش دارن مبارزه میکنن تا هزینه های سرسام آورِ دارو و درمان رو به دست بیارن. عکسِ سارین رو دیدم. دختر کوچولوی پابلو رو میگم. خیلی خوشگله و قطعأ به رز رفته. پابلو خیلی فاجعه س چون. یادمه یه بار از پابلو دلیلِ شوخ و شنگول بودنِ همیشگیش رو پرسیدم و کوتاه و گنگ جواب داد:

یادمه بچه که بودم خیلی جدی تر بودم.

و باز خندید و یه جوکِ بی مزه هم تعریف کرد که فقط خودش بهش خندید. ولی من تازه به مفهومِ جوابش پی بردم. واکنشِ پابلو به سختی های زندگیش، آه و ناله و خودزنی و خودکشی و افسردگی های حاد نبوده، رفته به رفته با گذشتِ زمان و سخت تر شدنِ اوضاعِ زندگیش به این باور رسیده که تنها راه واسه زنده موندن در برابر سختی های زندگی خندیدن و آواز خوندن و جوک تعریف کردنه، حتی اگه بی مزه باشه! 

راستی! شک ندارم پابلو با دهنِ باز و لبخند به لب خواهد مرد. اون و رز و سارین، خیلی قوی ان! خیلی.


  • ۹۶/۰۶/۰۱
  • OVe هستم

Inside_mine

نظرات  (۱۸)

قبلا تد بودین نوشته ها کوتاهتر بود یا اینجا چون معدن مانند عمیق و طولانی بنظر میاد (-__-)
[حالا حالا ها از ماجرای قبل شما نمیگذریم:) از اون دسته آدمهایی هستم که گذشته طرف رو هی میارم جلو چشمش (شوخی)]
.
.
پابلو تو را خواهم خواند:)
الان ساعت چهار و پنج دقیقه صبح !
پاسخ:
همیشه بلند نویسی هم داشتم


ان شاءالله
هر کسی می‌تونه پابلو باشه! و یا رز! اگه بخواد! خواستن مهمه که متاسفانه اکثرمون نمی‌خوایم.
پاسخ:
بله
  • علی اسفندیاری
  • داستان زیبایی بود
    خودت نوشتی؟
    پاسخ:
    سوالِ خوبی نیست :))
    همچین یه جوریه...

    دلِ آدم می‌گیره...
    پاسخ:
    عی باباع


    دیگه این سرطان آخری خیلی ضدحال بود :-/
    پاسخ:
    من اینجوری بهش نگاه نمیکنم

  • مرتضی معادی
  • بستنی فروشیِ داغانِ پایین شهر! ترک عادت موجب....
    بعد از ماه ها برگشتم شوکه شدم، گفتم این کیه تا این عبارتو دیدم! البته خوندن نظراتم بی تاثیر نبود!
    پاسخ:
    خوش برگشتی
    قشنگ بود.
    پاسخ:
    موافقم :))
    تو این دو پست اخیرتون کلمه هایی به کار بردین که به شخصه نمیدونم چیه سرچم کردم نفهمیدم. اند نوت به همین دردا میخوره ها به فکر مام باشین لطفاً والا

    واقعاً که یعنی خااااک. خوشحال شد رز داره بدبخت میشه؟ اگ رز میدونست دیگ عشقی یم در کار نبود.

    امیدوارم همه آدمایی که این نظرو دارن تا آخر همینطور بمونن و کم نیارن یعنی خندیدن واقعاً با عقیده باشه نه ی واکنش غیرارادی.
    پاسخ:
    کدوما مثلأ؟!


    رز بدبخت شد مگر؟!

    بله
    واقعا مو به مو بود
    قوی صفت خوبی براشون بود
    +تو این کلمع داغان رو ول نمی کنی حتی توی این متن عاشقانه :)
    پاسخ:
    بله
    دقیقأ

    + :)))
    مثلاً شیلدر البته با کلی کلنجار رفتن با خودم این کلمه رو نوشتم خلاصه اگه مشکلی داشت کلمه عواقبش پای خودتون! دلیل نمیشه ما که سن و سالی ازمون گذشته همه چی رو عین شما بدونیم که بعله (آیکون توپ رو انداختن تو زمین حریف)
    پاسخ:
    یه اسمِ خیالی واسه شهر بود
    من از شما و از جامعه جهانی من جمله گوگل بیچاره معذرت میخوام. خب چیکار کنم همه جا اسم واقعی بود الا اینجا. جالب اینه انتظار پی نوشتو اینام داشتم! شما کلا ندید بگیرید. چه میکنه این هوش :دی
    پاسخ:
    :)))
    عذرخواهی لازم نیست. من حق رو میدم به شما.
    تا ببینیم بدبختی یعنی چی. ولی برای کسی که خیلی ثروتمنده یهو از اسب افتادن خیلیه.
    پاسخ:
    ولی اصل واسه خیلیا مهم تر از اسبه.
    می‌دونی٬ باید بشینم فکر کنم که چی در داستان‌پروری‌هات هست که مخصوصش می‌کنه‌..
    یه مزه‌ی عجیب غریب که هیچ‌کس دیگه‌ای تو قهوه‌هاش نداره.. حتی (می‌دونم که نباید هی اینو تکرار کنم ولی) حتی تد.
    پاسخ:
    خودمم نمیدونم چه تغییری تو خودم بوجود اومده که باعثِ این تفاوت بینِ جیمی و تد شده :))
    خیلی ممنون
    بله ولی اگه سکته قلبی یا مغزی بذاره اصل دیده بشه
    پاسخ:
    بستگی ب شخص داره
    تد آخرش خیلی تلخ بود. غصه خوردم. :(
    پاسخ:
    جدی تلخ بود؟! نبودا
    پسر تاریکی چرا خیلی وقته غیبش زده؟؟
    معلومه واقعا برا پست دلم گرفتا به جای جیمی یا معدنچی "تد" نوشتم..
    :)
    پاسخ:
    ذهنش درگیره یکم
    پیش میاد :)
    میدونید یه تلخ شیرینی بود. ملس نه ها همون تلخ شیرین اصلا ولش کنید. :)
    پاسخ:
    ای باباع :))
    خیلی این داستانو دوست داشتم. به دلم نشست.
    ولی راستش دلم برای تد تنگ شده. بهش عادت کرده بودم. اینجا یه کم احساس غربت می کنم. به نظرت به این هم عادت می کنم ؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی