ریشه
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶

امروز به همراهِ خوزه مشغولِ حفاریِ معدن بودیم؛ خوزه چهل و سه سالشه و دوتا بچه هم داره. نسبتأ بلند قامته و تو پُر. اینجا، این پایین همه سیاه پوستیم. فارغ از نژاد و اصل و نسب هایِ مسخره که آدم ها رو دسته بندی میکنن، بسته بندی میکنن، برچسب های سیاه و سفید و سرخ و زرد میزنن و میذارنمون تو جعبه های از پیش ساخته شده و کثیفِ ذهنیشون و قضاوتمون میکنن؛ از روی نژاد و رنگِ پوست و چشم و موهامون. ولی خب خوبیه این پایین اینه که همه یه رنگ و متحدیم؛ حداقل تو ظاهر.  داشتم درموردِ ظاهرِ خوزه حرف میزدم. اون خارج از این پایین، اون بالا هم سیاهه. اون سیاه پوسته و طبقِ تعریف های خودش، اجدادش از برده هایی بودن که واسه کار به آمریکای تازه کشف شده برده شده بودن. اینا اصلأ مهم نیست. ظاهرِ همه ی دوستام و همکارانم رو بهتون خواهم گفت، فقط بخاطرِ اینکه اول از همه ذهنیت و تصویر سازیِ مناسبی داشته باشید و دوم هم اینکه بگم اینا همه ش کشکه! اهمیتی نداره من سفید باشم یا سرخ یا سیاه یا هرچی. مهم رفتار و منشِ ما به اصطلاح آدم هاست. تو اگه یه سفیدِ بورِ چشم آبیِ بیشعور باشی، تنها چیزی که واسه من مهمه و به چشم میاد، بیشعور بودنته! نه باقیِ چیزایی که گفتم. امروز یه اتفاقی افتاد که درموردِ خوزه هم به همین نتیجه رسیدم. درحالِ حفاریِ دیواره ی معدن بودم؛ با کلنگ. خوزه هم کنارم داشت زمین رو میکَند. داشتم با کلنگ محکم به دیوار میزدم که یهو بعد از برخوردِ نوکِ کلنگ به دیواره، یه تیکه ذغال سنگ پرت شد به سمتِ خوزه و خورد به گونه ی چپش. کاملأ تصادفی. یهو هیلتی رو پرت کرد زمین و شروع کرد فحاشی کردن به من که چرا ذغال سنگ پرت کردم طرفش و مواظب نبودم. یکم دیگه میگذشت میخواست بیاد کتکم هم بزنه حتی! ولی من پیشدستی کردم و ازش معذرت خواستم. چند بار واسش توضیح دادم که عمدی در کار نبوده و بطورِ تصادفی این اتفاق افتاده. چند بار ازش عذر خواستم و ببخشید گفتم. یه لحظه آروم شد و بدونِ توجه به حرفام دوباره شروع کرد که مگه کور بودی که من رو ندیدی این کنار؟! مگه دستات فلج بودن که نتونستی کنترل کنی ضربه ت رو؟! مگه روانی ای که حواست پرت شد و این مزخرفات! منم دیگه سکوت کردم و چیزی نگفتم تا خالی شد و رفت پِیِ کارش. بعدِ این اتفاق بود که فهمیدم خوزه یه سیاهِ مو مشکیِ چشم قهوه ایِ قد بلندِ تو پُر نیست! اون یه بیشعوره! و مزخرف تر از همه اینکه حتی این پایین، تو عمقِ هفتصد متریِ زمین هم بیشعور پیدا میشه! مشکلِ ما به اصطلاح آدم ها اینه که فرقِ تصادف و اتفاقِ از پیش طراحی شده رو نمیدونیم و اگه تصادفأ یه نفر، آسیبی بهمون زد که خیلی جدی هم نیست، بدترین نگرش و منظور رو بهش نسبت میدیم و وقتی هم عذرخواهی میکنه، پر رو تر و وقیحانه تر باهاش برخورد میکنیم و لهش میکنیم. کم کم روزی میرسه که نسلِ انسان هایی که معذرت خواهی میکنن، منقرض میشه! دلیلِ انقراض؟! بارشِ شهاب سنگیِ موجوداتِ بیشعور!

جیمیِ معدنچی

امـ اچـ
۱۸ مرداد ۲۲:۱۴
اینجور آدما ، با رفتاراشون بقیه رو مجبور میکنن دیگه از کسی عذرخواهی نکنن:/

پاسخ :

بله :/

آندرومدا :)
۱۸ مرداد ۲۲:۱۹
جیمی خیلی بحطرطره عذ عون عاغا طِده یا من عینتور فکر میکنم؟:)

پاسخ :

نمیدانم! ولی خوب میدونم عاندرومداع بِح حمون داقانی کِح بود، حصط

آندرومدا :)
۱۸ مرداد ۲۲:۳۳
بلاک اند ریپورت :|
آندرومدا :)
۱۸ مرداد ۲۲:۳۳
عثلاه میکنم *بلاک عند ریپورط*

پاسخ :

:)))))))

بروع بیثوات

حسان ...
۱۸ مرداد ۲۲:۳۷
خیلی هوشمندانه بود
من جیمی رو بیش تر از تد دوست دارم
هدفمند تره
البته تاحالا

پاسخ :

هوشمندی از خودته :)

nily ..
۱۸ مرداد ۲۳:۰۸
خطِ 21 و 22 و خطِ آخر عجیب سنگین بودن! :)
موافقم ماینر! :)

پاسخ :

مواظبِ کمرتون باشید :)))


ممنون نیلی :))

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۸ مرداد ۲۳:۳۴
چند روزی که نبودم، جیمی کودتا کرد و تد رو بیرون انداخت! اون خرس تپل قهوه ای رو تبعید کردید؟؟!!!!
به هرحال ایده جالبیه.

پاسخ :

تد خودش رفت :))


محبوبه شب
۱۹ مرداد ۰۶:۰۱
هووممم نگاهشو دوست داشتم

#بیشعور_نباشیم
-_-

پاسخ :

خوبه

الهام
۱۹ مرداد ۰۷:۲۶
ساکن قبلی وب بهتر بودن جناب سناتور جواب کامنتا را میدادن:دی
خب اینجور مواقع یه دوتا ذغال دیگه هم باید بردارین بکوبین تو سر طرف :)))
انقد این رفتارا رو اعصاب منم یه بیشعور میشناختم که از بد روزگار باهام دوست بود خدا صبرتون بده سخت دوستی حتی همکاری با خوزه ها

پاسخ :

:))) جواب داده بودم. ثبت نشده بود لنتی.

گناه داره بدبخت

بله بله

لیمو ‌‌
۱۹ مرداد ۰۹:۱۵
خیلی خوب مینویسین
البته نمیدونم کجای این متن برای خودتون اتفاق افتاده بود یا همه ش زاده تخیلتون بود ولی من راضی م 3>
اونجا که شخصیت واقعی خوزه رو فارغ از رنگ پوست و ... کشف کردین خیلی خوب بود.
*thumbs*

پاسخ :

لطف دارید


همه ش تخیله :)))

مریــــ ـــــم
۱۹ مرداد ۱۰:۴۷
700متریییی زمینن؟
واویلااا
خسته نباشید واقعا
شاید اون روز حالش خوب نبود براهمین الکی گیر داده بود
مثلا امدم بگم من خیلی خوشبینم
:دی

پاسخ :

بله! پ چی! :))


خداقوت :))

الهام
۱۹ مرداد ۱۱:۲۸
چه باکلاس اوت سایدا اتفاق افتادن این سایدا تخلیند؟

پاسخ :

احتمالأ :))

بهارنارنج :)
۱۹ مرداد ۱۱:۲۹
میگمممم:|
چرا این سیب رو نمیخوری تمومش کنی؟؟
همونجوری تو دهنت بمونه کپک میزنی خب:|

پاسخ :

خا خا

کوفتم کردی :)))

علیـــ ـرضـا
۱۹ مرداد ۱۱:۳۰
تد چرا قالب عوض کردی ؟

پاسخ :

خودت چرا عوض کردی؟ :))

حامد سپهر
۱۹ مرداد ۱۳:۰۳
تا حالا توی معدن بودی؟؟؟
میدونی بقول خودت 700 متر زیر زمین بودن بدون اکسیژن چه بلایی سر سلولهای مغزی میاره ؟
برو شکر کن هیلتی رو نکرده تو حلقت
شرایط خیلی رفتارها رو تعیین میکنه

جالب مینویسی موفق باشی

پاسخ :

:||

با این شرایط روزانه نصفِ معدنچی ها باید بر اثر درگیری فیزیکی با هم بمیرن پس :/

زنده باشی

حامد سپهر
۱۹ مرداد ۱۳:۴۴
به خاطر همینه که کاری به کار همدیگه ندارن تا همه زنده بمونن :)

پاسخ :

:))

حوا ...
۱۹ مرداد ۲۲:۱۴
احسنت
پرفکت
عالی
خیلی لذت بردم از خوندنش :))
مخصوصاً واسه من که پیوسته در حالِ عذرخواهی هستم :| و آدم‌هایی که همیشه ازم دلخورن :|

پاسخ :

نوشِ جان!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی