(این یک داستان واقعی ست)
قوزمیت اسمش که نه،فامیلیش «خداداد» بود.مثل داعش همه چی را گردن می گرفت:|
تو اتوبوس به مقصد دانشگاه نشسته بودم.دانشگاه آزادی که قرار بود این ترم را هم تو ی آن بیفتم،آخرین ایستگاه را شامل میشد. یک ایستگاه مانده هر چی ته اتوبوس باقی می ماند میفهمیدی که دانشجوست. شروع ترم هیجان خاصی را در من بوجود نیاورد.آلودگی هوا نمی گذاشت بوی ماه مهر  را حس کرد.
همیشه قوز مینشستم.این ،قَدَّم  را کوتاهتر میکرد.دختر خانومی جلوتر از من نشسته بود و داشت گریه میکرد.لعنتی هی با دستمال دماغش را میچلاند!سر کنده شدن دماغش شرط بستم که دو تومن بندازم صدقه.
تا ایستگاه پنجم کارش ادامه داشت.هی دستمال را می مالاند روی سوراخهای دماغ و میدیدم که  هی سرخ تر وعصبی تر میشود.آن لحظه های پایانی قیافه اش درست شبیه پتروس شده بود... محتاطانه نگاهی به چپ و بعد به راست انداخت_درست انگاری که بخواهد از خیابان رد شود!_و چون اتوبوس را خلوت دید و من را هم که اصلا! یکهو انگشتش را کرد تو دماغش و بعد چون بغل دستی ام میخواست پیاده شود نشد که بیینم چه شد! فقط شنیدم که چنان «آخیش»ـی گفت و شل شد رو صندلی.
لابد برایتان پیش آمده!یک تکه مخاط لعنتی انتهای بینی تان جاخوش کند و راه تنفسی تان را باریک کند!پیش نیامده؟!:/
حس خوبی هم که نیست!رضایت به بیرون آمدن را هم نمیدهد!حالا تو هی فیییین کن!:|
ایستگاه آخر پیاده شدیم. 
از دور خداداد را دیدم .نزدیک شدیم و من را به آغوش کشید.باهاش قهر بودم.
هی میخواست سر صحبت را باز کند پسره ی زبان باز!
_ ببین اصلا تقصیر من!
....
_ میبخشی؟!
من این شکلی: •َ-------•َ
_اهان...فهمیدم... هیچی نمیگی...
....
_ببین من خسته شدم...
....
_خب بیا در باره یه موضوع دیگه سکوت کنیم:¶
خداداد هنوز هم تو بغلم بود.دیگر چیزی نگفت.به پشت سرم نگاه میکرد و با پنجه پشت پیراهنم چنگ می انداخت.
با هیجان و لرزی خفیف گفت:«خودشه!جواد ارواح خاک عمت خودشه!»
سریع چرخیدم.
یکی زدم تو سر خودم که خورد به کله خداداد.همان دختر دماغوی اتوبوسی بود!
آنطوری که خداداد زل زده بود بهش شستم خبردار شد دوباره شازده عاشق شده!
دستش را کشیدم دنبال خودم:بسه پسر.خجالت بکش.این چندمیه ؟!
(روزی سه بار عاشق و فارغ میشد!)
_جواااد!خودشه!نیگا!جان عمت!!(عمه ها اختراعات مفیدی بودند!)
+چیو خودشه؟!
نگاه پر سوزی بهش انداخت:نیمه ی گمشده ی من!
حساب کردم:«ششمین نیمه ی گمشده در دوهفته و دوروز اخیر! خداداد راستشو بگو؟!چطوری اینهمه نیمه گمشده داری؟!»
دختره که رد شد ،این رفیق نیمه عقل ما به تکاپو افتاد:جواد.یه کاری بکن!من اینو میخام!جدی جدی میخام!بیا و رفیقی کن منو بهش برسون!نزار قلبم بشکنه!»
اینطوری شد که من و رفیق مجنونم دو روز تمام داشتیم به راه کار های ابراز علاقه فکر میکردیم.خداداد درست که نیمه گمشده زیاد داشت،ولی انگار این یکی به ارواح خاک مفید ترین اختراع واقعاً خودش بود!
بهش گفتم:باید بهم بخورین!
خداداد با ژست خاصی انگشتهای تف مالی اش را کشید لای موهایش:«ایشالا که میایم!»
_خداداد!باید بهم بُخورین!یعنی یا اون بره تو  کتابات یا تو بری تو کتاباش!بعد بشینین رو زمین ورقهارو جمع کنین!این میشه یه آغاز رمانتیک!
خداداد منگ نگاهم میکرد:ولی چطوری؟!نزاکتم میره زیر سوال!
_اصلا نگران نباش!قانونش اینه که غیر عمدی باشه... باید وانمود کنی غیر عمد بوده!
عصبی پاشد :نه! نمیخوام زندگی مشترکمو با دروغ شروع کنم!!ابداً و اصلاً!-______-
راهکار بعدی جزوه گرفتن بود.
باید توی جزوه ی دختر دماغوئه احساساتش را به خط میکرد.من را فرستاد جلو تا جزوه را بگیرم.دختره تا نگاهش بهم افتاد با شوق طرفم آمد گفت:چقدر خوب شد که دیدمتون!میتونم جزوه تونو قرض بگیرم؟!
یه نگاه به خداداد انداختم.با هزار امید وآرزو زل زده بود بمن. برگشتم به دختره گفتم:من بهت دستمالم نمیدم دماغتو بگیری!حالا جزوه بدم؟://
دختره ایشییی کرد و رفت.
تنها یک راه مانده بود.خداداد باید میرفت یک شاخه گل رز میخرید بهش میداد ومستقیم میگفت:«دوستت دارم!»
روز موعود فرا رسید.خداداد _که ای کاش خدا هر چیزی بهم میداد ولی این یکی را نمیداد_مدام ناخونهایش را میجوید.رفیق ما ازین عادت ها نداشت.فقط وقت هایی که مثانه اش به حد انفجار میرسید و صف دستشویی با دیوار چین برابری میکرد،آنهم گاهی اوقات،ناخون میجوید:|
دختره از دور پیداش شد.خداداد با هول و ولا داد زد:گل؟!گل؟!
بد گندی زده بودم!گل دقیقا زیر من بود.یا به عبارتی من دقیقاً روی گل نشسته بودم.
بیخیال گل،دوان دوان رفت دنبالش.دختره اصلا تو باغ نبود!همینطور مات نگاهش میکرد و خداداد هم برای خالی نبودن عریضه و مقدمه چینی از رنگ مو وآرایشش تعریف میکرد و در این بین هم هی با دست بهشان اشاره میکرد.دختره هیچی نگفت و با یک دست حجم عظیمی از موهایش را داد زیر مقنعه و ببخشیدی گفت و رفت!!
خداداد خوشحال بود!میگفت برای برخورد اول خوب بوده!دختره زن زندگی هست واینا!از شوهر حساب میبرد!!
بعد رفتیم سر کلاس.دختره تو حال و هوای خودش نبود.هی سرش را تکان تکان  میداد.استاد که آمد دیدم که یه هندزفری سفید را از زیر مقنعه کشید بیرون!!
بیچاره خداداد!:/
پ.ن:«مدتی بعد گندش درآمد که دختره آنروز فکر میکرده خداداد ارشاد دانشگاه ست!»
امضا:«نمکِ داخان!»

+ این مطلب جنبه ی رسمی نداشته و جزءِ مسابقه نیست ولی خب نویسنده دوست داشت خودش رو بسنجه و ما هم گذاشتیم بسنجه! اگه خوشتون اومد لایک کنید.

جیمیِ معدنچی

حسین ...
۲۸ تیر ۱۲:۳۱
خوب بود. حیف که تو مسابقه نیست.
فقط یک مورد ساده ای که من توی دو تا متن امروز دیدم فکر کنم رو باید بگم.
نزار قلبم بشکنه!
نذار درسته. یک جستجو در مورد تفاوت گذاشتن و گزاشتن بکنید.
علی حق جو
۲۸ تیر ۱۳:۰۲
آفرین به نویسنده خودسنج
سیر داستان خیلی خوب خواننده را همراه میکنه
ولی صرفا سرگرم کننده است نکته خاصی توش نیست
احمدرضا ‌‌
۲۸ تیر ۱۳:۴۸
سناتور جان میگم نظر سنجی اینو یادت رفته غیرفعال کنی 

پاسخ :

یادم نرفته. درخواست نویسنده ش بوده که فعال باشه تا سطحِ نوشته ش رو بفهمه و اون رو به رأی گیری بذاره :)) ولی خب خارج از مسابقه س!

هوپ ...
۲۸ تیر ۱۴:۰۷
موضوعش رو دوست داشتم. 
یک مسافر
۲۸ تیر ۱۹:۲۳
متن خوبی بود ولی امان از آزاد نبودن کپی (آی آی آی قضاوت؟ نچ نچ منظورم اینه حسش نیست بگم کدوما به نظر زیبا بود)

از اینکه تو دومین قسمت به جای به ارواح خاک عمت، به ارواح خاک مفیدترین اختراع، استفاده شده بود به نظرم خیلی خوب بود.
@ حسین
اووووه این چند روزه متنا انقدر مشکل نوشتاری داشت که اگ  روش زوم شه بالای چندصدتا میشه
یک مسافر
۲۸ تیر ۲۲:۰۶
الان یکی باید ب خود من بگه اون بالای اون وسط چی میگه شما ندید بگیرین لطفا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی