بعد از تموم شدن امتحانات و تحویل خزعبلات و تمام دانشنداشته مان به معلم ها ، وقت تابستان رسیده بود.اول تابستان که میشود به سرت میزند که یقیقنا امسال بهترین تابستان خواهد بود.مگر فرقش با تابستان سال قبل و قبل تر و قبل ترتر ! چیست که انقدر با اطمینان میگی؟ با ژست هوشمندانه ای میگوید: نه خب، واسه این تابستون موقع امتحانا خوب برنامه ریزی کردم  و تازشم مگه تا اینجای عمرم داشتم امتحاناتی که پدرم را..ببخشید جگرم را بسوزاند..! پس با امید چشم به تابستان و برنامه هایم دوختم تا خستگی از تنم در بیاید...خوب یادم هست معاون مدرسه ،درست زمانی که روی همان صندلی نحس امتحانات به مدت یکماه نشسته بودم. این اخرین روز بود که تن مرا باید تحمل میکرد جواب ها را یک خط درمیان مینوشتم..!با صدای تق تق کفش هایش وارد کلاس شد.! از آنجایی که باید در حرفه اش حرفه ای باشد لبخند گرمی تحویلمان داد و کله های خم شده بر برگه با شوق بالا آمدند_من مسئول اون سرهایی که کلا در ایام امتحانات بالا هستند اینور و اونور رو نگاه میکنند نیستم که والا_

-خسته نباشید بچه ها، خب خواستم بگم کلاس های تابستونی اتون از هفته بعد شروع میشه...

قسم میخورم در دلش پوزخند میزند و میگوید طفلی ها ! چقدر مظلومند.! ولی حقشونه :/..آه و ناله بود که فضای کلاس را دربرگرفت و مراقب جو زده که تا الان هیچ حواسش به چرخش زاویه دار سرهایمان نبود محکم برمیز میکوبد و هیس ،سیس ،ساکت میگوید..!

این وقفه همان مقدار ناچیز که مانده بود در ذهن قاطی ام را بر باد داد..کلافه معاون را نگاه میکردم ! و از آنطرف میز کناری ام که شاگرد دوپای خرخوانمان سر به زیر، به جان خودکار افتاده بود و با سرعت ِ 10 پاسخ بر ثانیه می نوشت..! هوفی کشیدم و بازهم به معاون که درچارچوب در ایستاده بود و وسط امتحان ، آرتیست مانند خبر را میرساند نگاه کردم (سوگند یاد میکنم مادربنده خبر  وجود ما را به پدر با همچین سوپرایز و صبر و انتظاری نگفته است )

اما قراره به مدت چهار روز ببریمتون یه اردو..! هرکه خواست بیاد پایین بره پیش خانم فلان ثبت نام کنه..!

این بود؟ این همه معطلی آخرش این؟ چه کسی دنبال حق منه این وسط که میز مقابلی برگه اش را دارد تحویل میدهد!!

دیگر توانی برای نوشتن نداشتم(مدیونید فکر کنید که تمام امیدم رو از دست داده بودم وقتی میز بغلی رفته بود) با ژست مقتدرانه ای بلند شدم و با لبخند برخواسته از اتمام امتحانات لعنتی به مراقب گفتم : خسته نباشید.. خیلی حرفه ای از در در آمدم ووو..!

تابستون شروع شد! دست جیغ ..هورااا..

به اتاق خانم فلانی رفتم و از ماجرای اردو پرسیدم..با شور و شوق و شعف و چشمان برق زده گفتم اسم من و خواهرم رو برای اردو بنویسید!

همانطور که با خودکار اسم را اول لیست مینوشت ، حس خوشحالی بم دست داد که بالاخره یکجا من اول شدم.. وبعد آه و حسرت که خدایی چرا هیچ جا اول نمیشم..(مثل همین مسابقه نمک شو که انقدر به آخر شدن ایمان دارم که با اشک مینویسم:-) )!

القصه با گروه و بچه های خودمان قسم یادکردیم در این اردو جان بر کف شرکت کنیم...! از بین 12 نفر قسم خورده ! فقط 8 نفرمان پای عهد خود ماندیم !(کمم نبودا ! رسما گند زدم ب هنر نویسندگی :/ )

روز موعد فرا رسید و سوی دیار عاشقان پوتین هایمان را بستیم..!

رفقای ناب و درجه یک آمده بودند و مثل بچه های دبستانی کوله و خوراکی بر دست کنار اتوبوس منتظر بودیم..حق مطلب بی ادا میشود اگر از صحنه ی دلخراش هجوم به داخل اتوبوس که قریب به اکثر موارد(حتی در اردوی دانشجویی امسالم شاهدش بودم) اتفاق می افتد ننویسم..! شرکت کنندگان این مسابقه با کوله باری بر دوش ،پشت خط ایستاده اند و چشم همگی به در اتوبوس است..راننده هم با ژست و لبخند تمسخری تو دلی ، پارک کردن را آنقدر به درازا میکشاند که انگار تازه آموزش رانندگی مبینه!

 و

و

و ماشین می ایستد! راننده عاما برای به ماکسیم رساندن هیجان شرکت کنندگان و تماشاچیان ، در را دیرتر بازمیکند !

در بازمیشود و حمله...ببخشید مسابقه ، بدون سوت داور شروع میشود ! در این بین فقط صدای یواش یواش آقای راننده با چهره ای پوزخند دار ، میرسد و گه گاهی صدای اخ و اوخ بچه ها و با عرض پوزش فحش هایی که از بازیکنان نباید بشنویم..

نهایتا با دعوا و بشین پاشو و اینجا جای من و مگه خریدی و این لوس بازیا ، همه مستقر میشوند..!

دوربین به جلو می آید و تصویر راننده ی عزیز را نشان میدهد که بیخیال  لم داده و از تماشای این کمدی ناشیانه ، لبخند بر لب دارد..!

بعد حرکت اتوبوس ،نوبت هنرنمایی ها شوماخراست:/

ولی ما عین خیالمان هم نیس!! چه زنده برسیم چه مرده برگردیم..!زندگی مگه غیر اینه(مثلا فاز این دیالوگ ها رو برداشتم ،دوستان اینجای نوشته رو میتونید استفاده کنید دیگه چکارکنیم)

سرگرم و تخمه شکنان مشغول شدیم که شتتترررق! صندلی جلو از شدت سالم بودن به عقب می آید و صندلی من ، من را روبه جلو پرت میکند و آآآخ بلندی میکشم..! فکرمیکردم فقط سر خودم آمده است که صدای ناله بغل دستی ام را میشنوم و بغل دستی و دستی و جمیعا اتوبوس..! سرم را بالا میگیرم که متوجه میشم رسیدیم جلوی درب وودی اردوگاه و جناب شوماخر ترمز کرده !( بهتره به جهت احترام به شوماخر واقعی عزیز نگیم شوماخر)پیشونی ام درد میسوزد دستم را گوشه ی پیشانی میکشم و با سرعت خیلی اِسلو ، پایین می آورم و جلوی صورتم میگریم! وضدحال همیشگی ! هیچ خونی روش نیست! نه چرا آخه! چرا حق یک شهروند معمولی که بازیگر نمی باشد را از او دریغ میکنید!!! از قسمت همه ی فیلم ها خوشبختی و پول و خوشی رو که ازشون انتظار نداریم تو دنیای واقعی سرمون بیاد ولی این یکی دیگه چی میشد..! این که خوشی نیس..!بگذریم عاقا اگه بخوام از این بگم که بینی و دهن هم به اذن خدا لب به سخن میگشایند که ماهم هستیم هستیم!ضدحال ..دی

اردوگاه سراسر و پوشیده از درخت است .محوطه بسیار بزرگ و دلنشین..!

خانم فلان شماره سوئیت ما را میگوید ! و ما برخلاف بقیه بچه ها که اینبارهم مسابقه تخت پایین انتخاب کردن گذاشته بودن ، حلزونی راه می رویم ! و چیک چیک عکس میگیریم..!

خسته و کوفته ولی برقرار تا خودِ صبح حرف میزنیم..! از همان ابتدای اردو از وجود مسابقات روز آخر اردو حرف میزنند و من هم از آن جهت که اعتماد به نفس خوبی دارم با تشویق بچه ها به فکر شرکت میافتم..!

مسابقه پینت بال و طناب و لی لی که فقط برای تفریح بود رو هم به جهت جنبه فان با رفقا شرکت میکردم و از آن جهت که به اقبال خوبم بسیار بسیار بی ایمان و کافر هستم...! هیچ جدیتی درخلال مسابقه انجام نمیدادم و فقط با دوستان از لحظه ای بودن و خوشی اش لذت میبردیم...!

جالب اینجاست که برد و باخت و اینکه در این مسابقه ها نامم را نشنوم سرافکنده نمیشم و  اصلا در وجودم هیچ انگیزه ای بوجود نمیاد که یبار مثل آدم درست وحسابی ،شرکت کنم کیف کنم ببرم..! یعنی میخوام بگم که اصلا حسرتش را نمیخورم اینم از بیماری هایم است:/

در این بین یکسری کلاس ها را برایم میگذاشتند! که انصافا از حق نگذریم ، خیلی میچسبید..! از کلاس های مباحثه ای گرفته تا تحلیل فیلم و نقاشی..!

اینطور بود که سر  ساعت مشخص  همه را یکجا جمع میکردند و میگفتند برنامه بعدی مثلاساعت فلان ، این اتاق که اونجای حیاطه(حالا شما سه بعدی و در فضا تصورکن)

و نقاشی! اینجا نقطه ای بود که مرا یه آدم دیگه ای تحویل جامعه داد!

همه بچه های گروه خودمان کنارهم یکجا نشستیم..! از اونجایی که من علاقه ای به نقاشی نداشتم بچه ها را بیرون سرگرم کرده بودم و دیربه کلاس رسیدم( **** [ اسم ] خبیث میشود) استاد که از آن دسته آدمهایی بود که در دنیای خودش سیر میکند(قشر ادبی و هنری جامعه که قربانشان بروم) آمد کنار ما و گفت : خب اینکه تاخیر کردین ! خیلی بده ولی چیزی رو از دست ندادین من الان براتون توضیح میدهم..! ببینید قضیه راجع به تاثیر گذاری تدریجی و تاثیر گناه یا یه کار خوب رو زندگی آدمهاست! اینو دوست دارم در قالب نقاشی و اولین چیزی که به ذهنتون رسید تحویلم بدین..!)

اوها ! وات !؟ من غالبا چیزی که به ذهنم میرسه انقدر پیچیده از هر دری هست که خودم هم نمیتونم به خودم توضیح بدم ..!حالا بیام رو کاغذ بکشم..!حقیقتا از بین مسابقات برگزار شده در آنجا، این یکی را باید جدی میگرفتم.! اما آخه اولین چیزی که به ذهن من میرسه در کسری از ثانیه جاشو با دومین چیزی که به ذهنم رسید عوض میکنه و اصلا انقدر این روند ادامه داره و شیر تو شیر میشه که خودم نمی فهمم چی شد و نهایتا میشه یه برگه خطی که بچه های کوچولو نقاشی میکشن:/

به بقیه بچه ها نگاه کردم.!زهرا کلاس طراحی رفته بود و سیاه قلم کار میکرد! رعنا استاد نقاشی بود! آنقدر حرفه ای میکشید که من یک بار خواستم چهره ام را بکشد! زینب ! اوم خب زینب ! همین که به چهره اش نگاه میکردم و لبخندی آروم آروم پهنای صورتم رو میگرفت که بابا غصه نخور زینب که خیلی  فاجعه طورِ..ریلکس دخترم..! که یکدفعه زینب مان با تمام قوا و لجبازی گفت من شرکت نمیکنم حوصله ندارم! و عقب نشینی کرد..!لبخند ِ بر پهنای صورت باز نشده، جمع شد و دهان را از تعجب باز کرد! که وجدان بیمارِ مغزم ! گفت یه رقیب کمتر بهتر که شانست بیشتر![همین وجدان اعتماد را به سقف رسانده من هیچ کاره ام..]!

بچه ها جدی شروع کرده بودن ! هیچ کس حق نداشت به برگه ای دیگر نگاه کند و آنقدر این استاد هنری طور حواسش جمع بود که نگو! تازه اعلام داشت فردای اون روز یه آزمون مهم ِ هنر داره!!  وقتی او را دیدم فهمیدم ریلکس تر از منم هست ! وباز اونجا هم باختم(یعنی در رتبه ریلکس بودن)

دل رو به دریا زدم و رفتم تا برگه و قلم بردارم! اینکه فقط با قلم سیاه باید بکشی مرا خیلی حرفه ای مهره سوخته میکرد! نقاشی های همینطوریَم را، با زور رنگی بودن ، میشه تحمل کرد و به به گفت!

(حتی الان دفتر دوران پیش دبستانی ام رو می بینم واقعا نمیدونم معلم مون چرا انقدر با رودربایستی نوشته عالی و صدآفرین و فلان و ستاره زده!آقا مرا باحقیقت بیازار ولی بادروغ آرامم نکن ! خب اگه از اول حرف دلت رو میزدی که این دیگه چه چرتی که کشیدی ، الان اوضاعم این نبود والا،هرچی میکشیم از این دروغاست ها..)

زانو زدم و دست زیرچانه مثلا فکر میکردم چی اول به ذهنم میرسه تا بکشم.!اخه اصلا مگه میشه کشید! بین خودمان بمانند تخلف میکردم و همه ی اون چیزهایی که به ذهنم میرسید دونه دونه فکر میکردم چجوری تصویرش کنم و بعد میدیم نمیشه میرفتم سراغ گزینه بعدی! اصلا من باید معکوس میرفتم یعنی یه نقاشی به ذهنم میرسید و بعد تطابق میدادم با موضوع (یه همچین آرتیستی بودم)

خلاصه بعد از کلی فشار وکلنجار برگه را سیاه کردم و زودتر از بقیه تحویل دادم..چهره متعجب دوست ها و استاد رو فراموش نمیکنم..! باور بفرمائید به پنج دقیقه هم نکشید!

بعد هم شادمان از رهایی فشار بر مغز، اومدم بیرون و اصلا یادم رفت چی کشیدم!انقدر جدی بود قضیه برام:/

بچه ها با خنده و تعجب یکی یکی اومدن بیرون

- **** [ اسم ] چه خبر بود چکار کردی !؟

من هم اصلا حال ِ بحث نقاشی را نداشتم ! گفتم: بیخیال بابا اونو ول کنید! ببین هوا رو حال کن

به دنیای خودمان برگشتیم آزاد ورها..! والا چیه انقدر خودت رو درگیر مسائل سخت کنی.!

هنوزهم خاطرات وخنده های خوش بازی والیبال،آب بازی،چرخ و فلک ، فول اچ دی در ذهنم است! و اگر الان از من بخواهند تمامش را به تصویر بکشم ! راحت میدانم کاغذ را از چی سیاه کنم! از یک ساعت ! که بی صدا بگوید چقدر زمان گذشته است!که طعنه بزرگ شدن و گم شدن این خوشی را بزند..بگذریم عاقا مسابقه نمک شو هستما!

وقت شام در سلف مشغول تغذیه بودیم:/ که استاد گرانقدر هنر نزدیک میزمان شد!ای بابا ولمون نمیکنند

 آقاااا اصن به مخ پوک من از اون چیزی که گفتین هیچی نمیرسه! نمیــــرسه! تموم شد و رفت! نزدیک میشد و من استرس میگرفتم و فکر میکردم الان می آید و جلوی بچه ها از آن نقاشی ناشیانه ام میگوید و حرف های ادبی گنگ پر استعاره ، که اصلا نفهمم چه فحشی داده:/

خودم را با غذا مشغول کردم .زیرچشمی نگاه میکردم..بله کنار میز ما توقف کرد!

 _سلام بچه ها!خسته نباشید ،

سرم را بالا نمی آوردم...!الان میخواست تشکر و آفرین و احسنت به رعنا تحویل بدهد و نگاه تحقیر آمیز به من! (تا این حد سطح نقاشیم داغونه دیگه که اینجوری فکر میکردم) !

اصلا تکان نمیخورد!سرم را بالا آوردم و گفتم: عه سلام خوب هستین ! و خیلی ناخواسته و از دستپاچگی کنار یک شخص ادبی بودن، وهم اینکه حرف های احتمالی را نزند!گفتم: خوووب کی برنده شد!؟

_الان که مشخص نمیشه ، روز آخر..!

_عهه ،چه خوب

خواستم خودم را از صحبت دیگه نجات دهم که یکدفعه پرسید: یه سوال بپرسم!!

_قورب(آب دهان را قورت میدهد)

_از من 0-0!

_بله

_اااعه...(نفس زنان ) بفرمایید!

_خیلی به نقاشی علاقه داری!؟

_من 0-0!

_ اره خب روی صحبتم باشماست

_قووووورپ بیشتر..امممم خب . نه ... راستش .بله تقریبا

(عاقا نزنید منو نزنید!چی میتونستم بگم!استاد بیاد جلوت بایسته و دُرست از حِرفه خودش بپرسه ! من بگم ن خوشم نمیاد!! دِ نمیشه که! خودشیرینی هم هرکی گفت تو دلش! اومم..خب .. اصن به من چه! ! اون تقریبا که گفتم همون نه حساب میشه:/)

ادامه دادم: چطور!؟

_کلاس نقاشی میرفتی ؟

بچه ها که از نقاشی من بی خبر بودند با تعجب و حیرت نگاهم میکردند اما خودم..

!خودم که ازش خبر داشتم و میدونستم چی خلق کردم! و براین اساس حرف های این استاد، درحال حاضر میتونستتوهین پنهان یا فحش ناپیدا، یا به قول ادبی کنایه و طعنه باشد!

دندان هایم فشار میدادم ! نفس را با قوا بیرون دادم و گفتم : خیر!

استاد جا خورد و دانست نه جای ماندن است.(پوزخند میزند و دردلش به خود آفرین میگوید)! داشت قدم های رفتن بر میداشت که

 رفیق جان قربان قد وبالایش شوم پرسید چطور!مگه چی کشیده!؟

من : 0-0 (در این چشم ها عاقا اصن به توچه هست!)

سریع وسط حرفش پریدم و نخواستم استاد آبرویم را ببرد و گفتم:

هیچی بابا،خیلی ساده و چرت و پرت کشیدم!

استاد منو نگاه کرد و گفت :نه اتفاقا خیلی عالی بود و پرمفهوم..!

من: 0-0

دوستان: 0-0 0-0 (یه چند تا از اینا0-0) و اون وسط یه سری خنده و پوزخند از رفقایی که از استعداد نقاشیم باخبر بودن!

 

خیلی سریع به خودم اومدم و همون وجدان نامبرده بیماری که اشاره شد!گفت: جِست بگیرجست!

تک سرفه ای کردم(اعلام بدارم تک سرفه واسه اول صحبت یه جست حرفه ای و خاص ِ! همینجوری گفتم:/)

جدا؟لطف دارید! اونقدرها هم خوب نبود :/

(تو دلم:اصلا خوب نبود..اونقدرا هم چیه!اون چی بود!ولی شاید مثل همین اثرآدمهای معروف و بزرگه که چند تا خط درهم و قاطی  و یا یه آدم ناقص تابلوی چند میلیون دلاری میشه و میره تو گالری و نمایشگاه)ببین چی ساختم از خودم!

استاد: بهرحال، خسته نباشید.شب خوش

گنگ و خیره چشمانم ثابت روی فضای معلق جای استاد ،مانده بود! اصلا متوجه حرف و خنده بچه ها نمیشدم!

در چند دقیقه این رویداد ناجوانمردانه از ذهنم پاک شد(حافظه در حد حافظه ماهی!!)

بالاخره روز آخر رسید و بعد از اینکه وسطِ خوشی مان در باغ ، گیرمون انداختن و با زور همه رو توی سالن همایش چپوندنمون..مجبورمونن کردن سخنرانی اختتیامه را بشنویم..!(هوف عمممیق از این اجبار میکشد)

 من هم نماینده بچه هایمان شده بودم و باید با دقت بیشتری گوش میدادم!!

 هرچند دقت من بالا بود اما هراز گاهی تونوس خفیف ماهیچه ای و پرتاب سرم به پایین و یکدفعه پریدن،دقت را ازمن می ربود..! بسیار درگیر همین فوکوس شدید  و عمیقا بر خواب دلهره ای ناشی از نگاه مربی، بودم که دیدم فامیلی ام آن هم با تلفظ اشتباه،درسالن خوانده میشود! خانم (..) ..خانم (..) با ضربه دست های دوستم سرپا ایستادم!متعجب مانده بودم! اصلا نمیتوانستم حرکت کنم..!این برای چی بود..!صدای غر زدن بچه های سال بالایمان آمد(ااای امان از این سال بالایی ها که فکر میکنند شاخن :/) رو به زهرا گفتم چیشده؟:

_گفت:  مسابقه اول شدی!

دهان باز گشته ،چشم از حدقه ورپریده گفتم: چی!

یا خواب بودم و این فقط رویا بود یا دلشان بعد از این همه باخت برایم سوخته باد.اما من که خیالم نبود:/!

و باز سال بالایی ها: اه برو دیگه!:/

علاوه بر اینکه اون لحظه دوست داشتم مشتی نثار سال بالایی ها کنم ، یک مشت را هم گذاشته بودم برای شخص شخیص پشت میکروفون که فامیلی ام را اشتباه تلفظ میکرد(بعد عمری یجا اول شدیما)!

_نگین چه خشن ! شما رو از خواب بیدار کنند بهتر از این برخورد میکنین!تازه اونم خواب سرجلسه وکنفرانس و اینا! تجربه کرده ها میدونن چی میگم)

خلاصه به سمت سن رفتم و جایزه امان را که اندازه کف دست بود گرفتم..!کوپن هدیه!:/ به ارزش نمیدونم چقدر!خرید از وسایل اینجا!(یعنی حتی مثقال ذرة حق بهروری در بیرون از اردوگاه رو نداشت:/]

خواب از کله ام به مدت یک هفته پرید وقتی فهمیدم برای جایزه نقاشی اول شدم:/

سریع رفتم پیش استاد و کاملا شفاف گفتم:

واقعا! واقعا؟ من نمیدونم آخه اون نقاشی خیلی ضعیف بود..!

بچه ها هم که با ضایع بازی های خودم از نا پیکاسو بودن باخبرشدن! اومده بودن..!

استاد برگه رو تحویلم داد و گفت: من از بین همه ی نقاشی ها مفهموم اصلی رو تو نقاشی تو دیدم..توزیاد خودت رو درگیر نکن! اما من میدونم که از بین همه بهترین بود!!

هرچقدر از حیرت و گیج زدن بچه ها بعد دیدن اون نقاشی بگم کم گفتمJ

!

خصوصا رعنا و زهرا که حرفی داشتن تو این زمینه!

چند نتیجه گیری که من بعد این اتفاق کردم و همونطور که گفتم اون آدم قبلی نشدم:

[اعهمم ،تک سرفه ] خیلی باشخصیت طور!

_دوستان هیچ وقت خودتون رو دست کم نگیرید! و با اعتماد به نفس در هر مسابقه ای شرکت کنید حتی اگه توانایی اش رو ندارید یا زیاد علاقه ای ندارین(یعنی خیلی دیکتاتور با خودتون رفتار کنید در یک کلام :/)

_ همیشه اونی که حرفه ایه اول نیست!

_عاقا ظاهر رو خسته نشدین انقدر نگاه کردین..!یکم به باطن قضیه توجه کنید! (اینو الان مقام اول اثری میگه که اثرش فقط باطن داشت:/)

_بنظرم یکی دیگه از دلایل موفیقتم عدم جدی گرفتن مسابقه و بی حوصلگی اش بود! یعنی اینکه انقدر زندگی رو جدی نگیرید بابا! همینجوری ادامه بدیم حله:/

_پیش افراد هنری طور با جذبه ، اصلا هولش نشین(از خودمونن اونا^-^)

_هر مسابقه ای شرکت کردین و مثل من حتی اگه نتیجه براتون مهم نیس! برین قبل اختتامیه به مجری برنامه تلفظ صیح فامیلی اتون رو بگین

 

_نهایتا یه نتیجه گیری کاملا جدی :به این فکر نکنیم آخرش چی میشه ،می بریم یا میبازیم! چیزی که مهمه حال خوشی که باید در هرصورت بدست بیاریم و بنابراین بخت و برد (برد و باخت میگن :/) معنایی نداره ! مهم حال ِ دل و خلق ِ یه خاطره خوش ِ.! و اینکه به خودمون جرئت شرکت کردن رو بدیم و خودمون رو محک بزنیم...! ,

در آخر این اثر هنری رو تقدیم شما میکنم..اگه خواستین چاپ کنید اسمم رو زیرش بنویسید..نسخه اصلیش متاسفانه دست خودم نیس..استاد از شدت علاقه خودش نگه داشت..! پس شما از زدن یه گالری و نمایشگاه متاسفانه محروم شدین: )

نسخه اصلی از عکسی که در زیر میبنید بسیار بسیار دورتر است!یعنی ناحرفه ای تر..سیب ها در هرمرحرحله حجمشون فرق داشت! کرم هم کلا اگه شبیه کرم بود!باز تو هر مرحله یه قیافه داشت(اینجا کپی پیست شد لا اقل) و اینکه از سیاه شدن و جای خط های پاک شده چیزی نگم دیگه!

استاد هرجاهستی سرت سلامت..!من الان پیشرفت خوبی داشتم..!(عکس زیر:/.این ته ته پیشرفتمه..! )



+آقا مخلص همه اونایی که خوندن و دوست نداشتن هم برم وببخشید که وقتتون رو گرفتم (شما مجازا میتوانید چند فحش ِ ادبی جور(نه ناجور) تحویلم دهید) دیگه پطروس بازی چقدر آخه چقدر!

+ نمکدون زندگی هاتون پر نمک!:)

 


معدنچیِ یاغی

احمدرضا ‌‌
۲۷ تیر ۱۷:۴۲
جسارتا شما شاهنامه نوشتید یا مطلب طنز ؟! (جدی نگیرید)
در واقع می تونستید مطلب رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خلاصه تر از اینی که هست بنویسید و به ساختار هم آسیبی نرسه.
پرانتز استفاده کردن توی مطلب طنز یه مقدار نامناسب هست. چون هر فرد ، وقتی به یه مطلب می خنده که اونو با ذهن و تصورات خودش تطبیق بده وقتی از پرانتز استفاده می کنید ؛ یعنی یه توضح علاوه بر مطلب میخواید بدید که تصورات رو بهم میریزه)
مطالب طنزتون زیاد نبود اما حقیقتا تلاش کرده بودید که خوب از آب در بیاد. سعی کنید از شوخی های قوی‌تر استفاده کنید تا لبخند خواننده تا انتها حفظ بشه.

اَسی ...
۲۷ تیر ۱۸:۰۵
اسمشون که توی پست هست :|

پاسخ :

انقد زیاده که هرکار کنی از دستت در میره یچیزی :/ درست شد :))

اَسی ...
۲۷ تیر ۱۸:۱۰
حالا خوبه جزو قوانین بود که به هیچ وجه نباید لو بره :/

پاسخ :

خا حالا :/ خدا ر شکر هیچ تأثیری تو روندِ مسابقه و رأی گیری نداشته :/ حالا هم که درست شده. الکی گیر ندید دگه :/ :)) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی