آورده‌اند که روزی جوانی به نام قربان‌علی، معروف به قربون، آهنگ زن‌گرفتن نمود و عنان از کف داده، نزد ننه کلثوم خویش همی‌رفت. وی را گفت: «ای ننه، درود خدایان بر تو باد! بیا و برایم زنی بستان خوش‌سیما و چشم و ابرو مشکی که دیگر مرا طاقت غربت نیست.»


ننه حینی که بادنجان‌ها را در ماهیتابۀ نسوز سرخ می‌کرد نگاهی اندر وی انداخت و بگفت: «کی به توئه خردماغِ سیاه‌سوختۀ گدا زن می‌دهد؟ هر وقت خانه و کار و بارت جور شد بیا پیش من از زن گرفتن بگو!»


قربون که انتظار همچین برخوردی را نداشت بغض کرد و در آن دم که می‌گفت: «می دونم شما منو از پرورشگاه آوردین»، خانه را ترک نمود و سوار بر خر باوفای خویش به بازار همی‌رفت. قربون بسیار ناراحت بود. قربون بی‌کس بود. قربون بدبخت. قربون تَهنا. در بازار می‌چرخید و دنیا برایش تیره و تار می‌نمود. حینی که در دل به وزیر اقتصاد فحش می‌داد و از بیکاری می‌نالید یک نفر زااااررررپ زد پس کله‌اش! برق از سر قربون پرید و با حالت «کی بود؟ اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟» به دور و برش نگاه کرد. یار دیرین او، غضنفر، با خنده گفت: «تو را چه شده قربون؟ چرا تایتانیکت در آب‌بندان درازتپۀ سُفلی غرق شده؟»


قربون آهی کشید و قصه بر وی بازگفت. غضنفر دوباره هِرهِر خندید و گفت: «الاغ! این که غصه ندارد. خاموش باش و با من بیا تا از این مِحَن بازرَهی!»


و جستی زد و سوار بر خرِ بی‌نوا شد. خر عرعرکنان و هن‌هن‌کنان همانطور که زیرلبی به غضنفر فحش خارومادر میداد حرکت نمود. چندی نگذشت که غضنفر دستور ایست داد. قربون گفت: «ای غَضی، اینجا کجاست؟»


غضنفر همانطور که موبایل را از جیبش در می‌آورد گفت: «گفتم خاموش باش نکبت! عه!» و موبایل را از جیبش در آورد و به کسی زنگ زد. اندکی بعد یک ماشین شاسی‌بلندِ خارجی جلویشان ترمزکرد و دافی اسمی از پشت عینک دودی گفت: «های هانی! بپرین بالا»


غضنفر دست قربون را که مات و مبهوت مانده بود کشید و سوار شدند. داف اسمی دکمۀ ضبط را فشرد و حینی که آهنگ «ناری ناری» همه جا را پر کرده بود، به پارک معروف شهر رسیدند. پیاده که شدند غضنفر عینکی دودی به چشم قربون زد و گفت: «می‌خواهم تو را جایی برم که در آن هر نفس مفرح ذات است و هر سخن قند حیات! باشد که این دنیا و آن دنیا را باهم بخری.»


قربون که هنوز در ابهام بود زبان باز کرد: «چه سری در این کار است ای غضی؟» غضنفر اندرجواب برآمد که: «وقتی دل کسی برای بیکاری ما جوانان نمی‌سوزد همین است! بیکار و علاف می‌شویم و هیچ‌کس بهمان زن نمی‌دهد. پس نزد دافان رفته، هم از تنهایی در می‌آییم و هم بدبختی‌هایمان را فراموش می‌کنیم»


قربون چون این سخن بشنید، وقت بر وی خوش آمد و نعره‌زنان و جامه‌دران به سوی دافان شتافت. 



+ از گروه های سه نفره، فقط یک نفر بطور مستقیم به مرحله ی بعد صعود خواهد کرد و بهترین نفرِ دومِ این گروه ها هم با توجه به تعدادِ لایک ها صعود خواهد کرد.


جیمیِ معدنچی

Mr. Moradi
۲۴ تیر ۱۲:۱۲
نچ. این که خوب نبود :دی البته خیلی سعی شده بود که طنزآمیز و خنده‌دار باشه و تا حدودی هم در این زمینه خنده‌دار می‌نمود. ولی مضمونش برام دوست‌داشتنی و خنده‌دار نبود... برم سراغ بعدی :دی

پاسخ :

برو بعدی :))

پاسخ :

ینی چی :))

گُل نِگار
۲۴ تیر ۱۲:۲۶
سبک نوشته رو میگم..تقریبا تو سبک انیمشین دیرین دیرین بود:)

پاسخ :

اها :)))

خور شید
۲۴ تیر ۱۲:۴۵
:| 
نمک ندارن.

به امید درخشش گروهان بعدی.

پاسخ :

نظرِ منم به شما نزدیکه!


امیدواریم :)

nily ..
۲۴ تیر ۱۳:۰۳
متاسفانه نشد که ما بخندیم
من در آخر منتظر یه ضربه ی تند تر از اون بودم!
ولی خیلی طرز نوشتنش دوست داشتنی بود...انگار نویسنده خوب بلد بود با قدیمی نویسی کار کنه! می تونست با این سبک خیلی خنده دار تر باشه!

:)

پاسخ :

میتونست. ولی نشد اونطوری که باید میشد. ولی چیزی از هنرِ نویسنده کم نمیشه به نظرم : )

خانم الف..
۲۴ تیر ۱۳:۱۲
مطالب بالا رو که نپسندیدم :)
فقط این یکی نسبت به دو مطلب بالا یکمی بهتر بود.
+ البته به نظرم غضنفر که لقب حضرت علی (ع) هست رو نباید میگفتند غضی.

پاسخ :

ربطی نداره. منظورِ نویسنده مشخصه.

nily ..
۲۴ تیر ۱۳:۵۷
صد در صد!
با توجه به اینکه ثبات نظر در من وول می خورع، فکر کنم حیفه به این قلم لایک داده نشه!
داستان 1 و 2 در یک سطحن! 
اگه نظرم دیگه تغییر کرد بیاین در وب منو پلمپ کنید!

پاسخ :

:)))))))

باشد

احمدرضا ‌‌
۲۴ تیر ۱۴:۰۷
نهایت سعی شده بود که عالی باشه و همین هم برای باارزش بودن کارتون کافیه :)
یه سری نکات هست :
توی داستان طنز باید وارد جزئیات بی اهمیت بشید و بزرگش کنید. متاسفانه یه مقدار کلی رد شده بودید.
و
اوج خنده دار بودن رو همیشه روی اول و آخر داستان بزارید و وسط رو یه مقدار سبک تر کنید تا خواننده بتونه حین خوندن وسط ، اونو تو ذهنش تجزیه و تحلیل کنه
همچنین
یه مقدار نامفهوم بود، حداقل برای من

به هرحال امیدوارم بالا بیاید . این نکته ها رو گفتم که دفعات بعد بهتر بدرخشید. خدای نکرده قصد تخریب یا کم ارزش کردن کارتون نبود :))

پاسخ :

تشکر بابتِ نقدت

خانم الف..
۲۴ تیر ۱۴:۱۲
چطور ربطی نداره؟
بنده چندبار واسه پست های مختلف شما کامنت گذاشتم اما لحن پاسخ دادنتون به قدری بد بوده که میخواستم دیگه دنبالتون نکنم اما بازم اهمیت ندادم. ولی مثل اینکه چاره ای نیست.
بیشتر به نحوه جواب دادنتون دقت کنید.

پاسخ :

خب ربطی نداره دیگه. الآن یکی دوستش که اسمش محمد هستش رو ممد صدا بزنه به پیامبر توهین کرده؟! منظورش رفیقشه نه پیامبر! اونم از روی صمیمیت!یه ذره منطق داشته باشید لطفأ.


من جا شما بودم به نحوه ی تفکرم بیشتر دقت میکردم و نگاهم رو وسیع تر میکردم.
به سلامت.

زن کویر زن کویر
۲۴ تیر ۱۴:۵۵
پست خوبی بود. از نوع نوشتارش خوشم اومد. دست مریزاد

پاسخ :

:)


خانم الف..
۲۴ تیر ۱۴:۵۷
بحث سر ربط داشتن و ربط نداشتن نیست. سر اینکه من با نظر شما مخالفم هم نیست. موضوع نحوه حرف زدن شما با کسی هست که باهاتون مخالفه. بار ها دیدم چطور جواب مخالفتون رو دادید و میدید. و اغلب هم حاضر نیستید یه نگاه به رفتار خودتون بندازید. منی که دارم اینا رو میگم مدت هاست کامنت هایی که میذارید و یا جواب هایی که به کامنت ها میدید رو دارم میبینم.
متاسفم..

پاسخ :

:))

متأسف بودنتون اهمیتی نداره واسم :) 

هلما ...
۲۴ تیر ۲۰:۰۷
گروه مرگ نیست ولی ...

پاسخ :

:)

هلما ...
۲۴ تیر ۲۰:۴۸
کامنتا رو خوندم اصلا محو کامنت های خودم شدم :)))

پاسخ :

در چه راستایی؟ :)

هلما ...
۲۴ تیر ۲۰:۵۴
همه نقد سازنده, نظرهای باکلاس من هم اصلا هیچی :))

پاسخ :

عخخخی


بزرگ میشید یادتان میره :))

© زهـــــرا خســـروی
۲۵ تیر ۰۰:۵۳

انتخاب نوشتار خیلی مهمِ که واقعا به دل نشست متفاوت مطمئنن از بقیه و جذاب ؛ نسبت به دوتای دیگه بیشتر مورد پسند بود :)

پاسخ :

تشکر

پـــــر ی
۲۶ تیر ۲۳:۱۱
بستر متن خوب نبود ولی شوخی های کلامیش خوب بود
برم بعدی 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی