Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
دیدنی

یکی از مسائل مهمی که این کتاب مطرح میکنه، بحثِ اینه که با گذر زمان و رسیدن به تکنولوژی‌های پیشرفته در زمینه‌های مختلف که بطور مستقیم و یا غیرمستقیم‌ با زندگی بشریت در ارتباط بوده، این پیشرفت‌ها چه چیزی برای انسان به ارمغان آورده؟! آرامش یا آسایش؟! حتماً میدانید که آرامش از روح و روان آدم میاد و آسایش مربوط به شرایط و زیرساخت‌هاییه که در اطراف آدم وجود دارند و باعث رفاه و افزایش سرعت و دقت کارهای آدم میشه. با این تفاصیل، یک سوال مهم و حیاتی مطرح میشه و اون اینه که بشرِ امروزی موجودِ خوشبخت‌تریه یا انسانِ شکارگر-خوراک‌جویِ حدود ۷۰ هزار سالِ پیش؟! اگه این پیشرفت‌های جنون‌آمیز بشریت تو زمینه‌های مختلف که با تکنولوژی گره خورده باعث خوشحالی و خوشبختی ما نشده، چه فایده‌ای برای ما داشته؟! آسایش و رفاه؟! قطعاً همینطوره! بشر قرن ۲۱ آسایش و رفاه داره، کارهای روزانه‌ش رو ( به کمک تکنولوژی ) خیلی سریع انجام میده، ولی آیا خوشبخت هم هست؟! احساس خوشحالی و خوشبختیش تا چه حد واقعی و عمیقه و تا چه اندازه کاذب و موقت؟! آیا اون حسِ خوب و خوشحالی‌ای که یک انسانِ شکارگر- خوراکجو پس از شکارِ یک ماموت پس از کلی تلاش و دوندگی بدست می‌آورد، اون حسِ عمیقِ خوشحالی و غرور بخاطر تامین غذا برای مدت طولانی و شکست یک موجود عظیم‌الجثه با دستان خودش بهش میرسید، ما انسان‌های زندگی‌های مدرن، باید چقدر تلاش کنیم و در چه موقعیت‌های کاری و تخصصی قرار بگیریم تا بهش برسیم؟! وقتی از شکارِ یک ماموت توسط یک انسان شکارگر - خوراکجکو حرف میزنیم، یعنی بزرگترین دغدغه‌ی فکری و فیزیکی یک انسان در اون‌ دوره! حسی که یک انسانِ شکارگر - خوراکجو در طول هفته شاید چند بار بهش دست پیدا میکرد، ما در حال حاضر چند هفته، چند ماه، و شاید چند سال باید زحمت بکشیم تا بهش برسیم؟! دغدغه‌های ذهنی و جسمی ما تا چه مرزی گسترده و وسیع شدن؟! تا چه اندازه میتونیم رفع و ارضاشون کنیم؟! چند درصد از عمرهای کوتاهمون ( در مقایسه با انسان شکارگر - خوراکجو ) رو خوشحالیم و احساس خوشبختی میکنیم؟! چرا مردم کشورهای مدرن، مثل ژاپن که غرق در مدرنیته و تکنولوژی هستند، بطور افسارگسیخته‌ای با مسئله‌ی افسردگی و خودکشی هم دست و پنجه نرم میکنن؟! چرا آمار جرم و جنایت و قتل‌های زنجیره‌ای و نزاع‌های مسلحانه تو یه کشور فوق مدرن مثل آمریکا انقدر وحشتناکه؟! چرا بشریت علی‌رغم پیشرفت‌های روز به روز تکنولوژی، روز به روز عصبی‌تر و غمگین‌تر میشه؟! 

تمام این‌ها باعث نمیشه یک مسئله کتمان بشه! مدرنیته منفورِ مطلق نیست، مدرنیته باعث پیشرفت در پزشکی و نجات جان انسان‌های زیادی شده، پیشرفت در کشاورزی غذای بشریت رو تامین میکنه، ارتقای سطح ساختمان‌سازی محل سکونت بشریت رو امن‌تر کرده، و تسهیل حمل و نقل به وسیله‌ی اختراعات نوین و صدها نوع تغییر مثبت که در  روند زندگی بشریت بوجود آمده، ولی با این وجود ما انسان‌ها دقیقاً چه مرگِمانه؟! این چه مرگِمانه یکی از سوالاتیه که این کتاب مطرح میکنه! البته نه با این لحن! من نئولیزه‌ش کردم! نظر شما چیه؟! ۱. ما خوشبخت‌تریم یا انسان‌های شکارگر - خوراکجو؟! ۲. چرا؟! ۳. دوست داشتید جای یک انسان شکارگر - خوراکجوی ۷۰ هزار سال پیش باشید؟! با تمام محدودیت‌ها و سختی‌هایی که در اون مدل زندگی عادیه؟! ۴. ارزشش رو داره؟! ۵. مشکل و ایراد زندگی بشر امروزی و مدرن‌ چیه که نمیتونه راحت خوشبخت باشه و احساس خوشحالی عمیق و بلند مدت داشته باشه؟!

این کتاب در مورد هیچ کدام از این مسائل بطور قطعی پاسخی نمیده! درواقع دانشمندان و پژوهگران به جواب واحد و قاطعی در این بحث نرسیدن! ولی شما نظرات و پاسخ‌های خودتان رو بدید! 


+ قصد دارم به همین شکل بخش‌هایی از کتاب رو که قابل بحث‌تر هستند رو به طور جمع و جور مطرح کنم و بنویسم.  البته دو سه تا بحث بیشتر رو مطرح نمیکنم! ولی اگه میخواید بطور کامل از کتاب و بحث‌هاش لذت ببرید بخریدش و حال کنید! خداوکیلی ارزشش ر داره! لینک خرید نسخه‌ی چاپی کتاب انسان خردمند: اینجی

++:مسابقه ر جدی بگیرید! 

  • Neo Ted

پیش‌نیازِ پست: خبر


اول اینکه لامصب دو دقیقه تحمل کن، دو قدم راه برو برس به یه دستشویی بعد خودت رو خالی کن! دلیل نمیشه تا احساسِ پُرشُدگی بهت دست داد، در آنِ واحد تو هم دست بندازی بکشیش پایین که! شلوارت رو میگم!

دوم اینکه یکم آمریکا و غرب رو بدون سانسور و به دور از جلوه‌های ویژه‌ی هالیوود ببینیم! شاید کم‌تر بکوبیم تو سر فرهنگ و شعور مردم خودمان! 

حالا گذشته از فرهنگ و تمدنِ غنی و مردم فرهیخته‌ی آمریکا، در همین راستا یک مسئله‌ای رو در ارتباط با همین موضوع و مربوط به خودم توضیح بدم. آقا/خانم! خداوکیلی این‌ها خیلی رو دارن! من هنوزم که هنوزه، شهر رو بیخیال اصلاً، جنگل که میریم! توجه فرمایید! جنگل!! جنگل که میریم و حالا بنا به شرایطی دستشویی ما رو میگیره، اول از همه تمام تلاش خودم رو میکنم که من نگیرمش! یعنی هی ممانعت میکنم که چِخه! گمشو اونور اینجا جاش نیست! وقتی بی‌تفاوتی و سرد بودن جواب نداد، وارد فرضیه‌ی سیاهچاله‌ی مارپیچی میشم. سیاهچاله‌ی مارپیچی مقاله‌ی علمیِ برگرفته از پژوهش‌های تحقیقاتی ناسا نیست! این فرضیه رو خودم طی سال‌ها تحقیق و پژوهش تجربی بهش رسیدم. به این شکل که پس از عدم نتیجه از روش بی‌تفاوتی، وارد فاز تلقیینِ دستشویی نداشتن میشم! به این شکل که میرم یه گوشه، زیر درختی بزرگ و تنومند، به تفکر و تعمق میپردازم! شاید فکر کنید که یه سیب می‌افته رو کله‌م! ولی خب اشتباه میکنید؛ اون واسه اسحاق نیوتون بود. رو کله‌ی من فضله‌ی شترمرغ می‌افته! مجدداً شاید بگید شترمرغ که پرواز نمیکنه! ولی باید بگم وقتی پای شانس من وسط باشه، هرچیزی ممکنه! از پرواز فیلِ مبتلا به اسهالِ خونی بر فراز آسمانِ روی سرم در پاره‌ای از اوقات چیزی نمیگم که مبادا خدایی نکرده فکر کنید دارم اغراق میکنم! هیچی دوستان! ما میریم میشینم زیر درخت و زور میزنیم! البته نه واسه دستشویی! زورِ فکری! زورِ فکری در جهت تلقیین یک مسئله‌ی حیاتی! و اون اینه که چشم‌هام‌ رو میبندم و دست‌هام رو باز میکنم و میذارم روی شکمم و با خودم تکرار میکنم: من دستشویی ندارم! من دستشویی ندارم! من دستشویی ندارم!

در نگاه‌ اول شاید احمقانه به نظر برسه. ولی اگه بدانید من چند بار از این روش به نتیجه رسیدم نظرتان تغییر خواهد کرد. بله دوستان! من از فرضیه‌ی سیاه‌چاله‌ی مارپیچی به نتیجه هم‌ رسیدم. با این وجود سیاه‌چاله‌ی مارپیچی از حالت فرضیه خارج شده و عملاً نظریه‌س و میشه در دانشگاه‌های معتبر جهان تدریس بشه. فلسفه‌ی نام‌گذاریش هم اینه که اون چندباری که بنده در این روش موفق شدم، در واقع نمیدانم محتوای معده و روده‌ام‌ کجا تخلیه شد! وجداناً در عجبم که چی شد که اینجوری شد؟! و به این رسیدم که یحتمل در پیچاپیچ روده‌های بدنم یک سیاه‌چاله‌ وجود داره که یک سرش تو بدن من، و سر دیگه‌ش احتمالاً در جایی از کهکشان راه شیری قرار داره که تا الان یحتمل خیلی آباده!

سیاه‌چاله‌ی مارپیچی همیشه راه‌گشا نیست! خیلی کم اتفاق میفته که بشه ذهن رو در این حد روی یک مسئله تمرکز داد! اگه این روش نتیجه نده، روش بعدی رو امتحان میکنم که بهش اسمِ نئوپولو دادم! به این شکل که اگه یک روزی، در جنگل‌های آمازون باشم و دستشویی پاشه بیاد من ر بگیره، و روش قبلی جواب نده، شروع به جنگل‌نوردی کرده و آنقدر پیش میرم که یا مردم قبیله‌ی آدم‌خوار من رو بخورن، یا هم که به سرزمین‌های جدید و دست‌نخورده و کشف‌نشده‌ای برسم که هنوز نقشه‌کشی نشدن! اگه این‌ها همه جواب ندن، احتمالاً خودم برم تسلیمِ قبیله‌ی آدم‌خوار بشم؛ نه که شکمم پُره! از خوردنم لذت میبرن! به این شکل که اگه خوردنِ من نَکُشَتِشون، قوی‌ترشون میکنه!

  • Neo Ted

تنفری که من‌ نسبت به دو کلمه‌ی رِل و کراش دارم، هیتلر نسبت به یهودی‌ها نداشت! به حدی این روز‌ها این دو کلمه رو به شکل تهوع‌آوری تکرار میکنن، که اگه امکانات و قدرتش رو داشتم، تمام دختر - پسرهایی که این دو کلمه رو به کار میبرن، در اردوگاه آشویتس، درون کوره‌های آجر‌پزی میسوزاندم، از چربی‌های بدن‌شان صابون ساخته، به اسم تجاریِ " کِرِل " تو سطح کشور پخش کرده و هولوکاستی دگر را رقم میزدم!

* برای اخذ نمایندگی رسمی در شهرهای سراسر ایران زیر همین پست کامنت بذارید!

  • Neo Ted
اسامی فیلم‌های سینمایی داره به جاهای خیلی باریک کشیده میشه! بعد از اسب حیوان نجیبی است ، پا تو کفشِ من نکن، بعدازظهر سگی سگی و قطاری از این اسامی عجیب، پس از اکران فیلم آخرین بار کی سحر را دیدی، اسامی فیلم‌های سینمای ایران وارد کانال جدید و خطرناکی شد! در آینده اگه شاهد اسامی پایین بر سردَر سینماهای مملکت بودین، سنگ‌کوب نکنید!
-
- ممد سالن پایه‌ای؟!
- سلام من را به عمه‌ات برسان سارا!
- نیکی با نیکو به درکه رفتند ولی جیگر نخوردند، آن‌ها در... 
- راستی! خاله‌ی پیر و فرتوتِ معتادِ مُفنگیِ بنگی‌ات چطور است؟! 
- دیروز بهمن را دیدم! تیر میکشید، ولی دهانش بوی سیر میداد کثافت!
- وقتی کامبیز دستشوییِ خانه‌ی ننه‌ش بود، سلیمه در شوفاژخانه چه پفکی میخورد؟!
- من که خوبم، تو هم که خوبی، او هم که همینطور، آن‌ها هم از قضا خوب هستند، ایشان هم بطور کاملاً اتفاقی و طی رخدادی عجیب خوب هستند، آیدا! منوچهر چرا انقدر بد است؟! هان؟! 

  • Neo Ted

اگه یه روزی قرار باشه ابَرقهرمان بشم، یا قدرتِ فراانسانیِ خاصی داشته باشم، نه بدنِ تنومندِ سبزرنگِ هالک با عربده‌های تکان‌دهنده‌ش رو میخوام، و نه لباس خوش‌رنگ و جذبِ اسپایدرمن و اون تارهای عنکبوتیش؛ چکشِ آزگاردیِ ثور رو هم نمیخوام؛ تمایلی به پوشیدنِ اون شنلِ سیاه و نقابِ عصبانی و خشنِ بتمن هم ندارم؛ کلاً جنسِ اَبَرقهرمانیِ من با این‌ها متفاوته! لباسِ مخصوصِ ابَرقهرمانیِ من یه شلوار کُردیِ مشکی با بادخورِ اضافی خواهد بود! تقریباً پنج برابرِ شلوار کُردی‌های عادی ظرفیتِ ذخیره‌سازیِ هوا خواهد داشت! شنل نخواهم داشت! یک زیرپوشِ آبیِ بد رنگ از کشوی لباس‌های پدرم کِش رفته و با یک ماژیکِ مشکی، با همون خطِ داغانم، روش مینویسم: " Sh.K.B " به معنای پسرِ شلوار کُردی‌پوش! روزِ اولِ ابَرقهرمان‌بودنم رو هم به این شکل، بطور کاملاً رسمی و با رعایت تمامیِ تشریفاتِ  ابرقهرمانانه شروع میکنم: یه بسته پفکِ لوله‌ایِ لینا و یه ساندیسِ انگور قرمز یا سیب-انبه میخرم میرم روی یه تپه‌ی بادگیر، " زیتون تپه "، ( واقع در شهر خودمان ) پفکم رو میخورم، انگشت‌های نارنجیم رو میچُفَم ( میمَکم )، ساندیسم رو هم میخورم، بادگلو رو میزنم، نوکِ انگشتِ شَستم ( من ابَرقهرمانِ خاصی هستم ) رو میکنم تو دهنم، میبرمش رو هوا، وزش باد رو چک میکنم، وزش باد مناسبه! دکمه‌های پیراهنِ آبیِ راه‌راهم رو یکی‌ یکی و با اقتدار باز میکنم، زیرپوشِ آبیِ بد رنگم میزنه بیرون؛ بعدش کمربندم رو باز میکنم، زیپ‌ شلوارم‌ رو هم باز میکنم، دکمه‌ش رو قبلش باز کردم، و در حرکتی ناگهانی یکهو شلوارم‌ رو میکشم پایین! نگران نباشید! لخت که نیستم داغان‌ها! شلوار کُردیِ ابَرقهرمانانم زیرشه! حالا همه چیز آماده‌ی یک روز بادی برای یک اَبَرقهرمانِ متواضع و متدینه که در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشوده! [ :)))) ] یه نگاه به پایین تپه میندازم، و درحال که باد از پاچه‌ی شلوارم وارد میشه و تمام ظرفیتِ بادگیر‌های شلوار رو پُر میکنه، باد لابلای موهام هم میره و چند طُره‌‌ی مو هم میریزه رو پیشانیم و آهنگ حماسیِ کُردیِ شاد پخش میشه، و من طی حرکتی جوگیرانه خودم رو پرت میکنم پایین! ولی طولی نمیکشه که دست‌ به سینه میام بالا و به همون شکل به سمتِ شهر پرواز میکنم. شهر شلوغه‌. نزدیک سطح زمین میشم تا همه من رو ببینن. مردم شهر باید با اَبرقهرمان جدیدشان آشنا بشن‌. مردم خوشحال نیستن. انگار که زندگی داره اذیت‌شان میکنه، درگیرشان میکنه. منم اینا رو میدانم. واسه همینه که اونجام! نزدیک‌شان که میشم میخندم، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار، مردم من رو میبینن، یه ابرقهرمانِ لاغر مُردنیِ درازِ دیوانه که شلوار کُردی به پاشه و زیرپوش آبیِ بد رنگ تنش و بلند بلند میخنده و پرواز میکنه! اونا هم میخندن، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار! اونا هم مثل من دیوانه‌ان! و من عاشق این جنس دیوانگی‌هام!


+ همه‌ی ما پسرها یه تشکر به کُردها بابت اختراع شلوار کُردی بدهکاریم! ممنون کردستان! 

  • Neo Ted

از موستانگِ فوردم پیاده میشم. تو برقِ بدنه‌ی ماشین، کت‌شلوار مشکیم رو چک میکنم؛ محض اطمینان و از روی عادت با دست چندتا زنبوری روی شانه‌هام میزنم، واسه اینکه گرد و خاکی روش نباشه. تو آیینه بغل ماشین، کلاه شاپوی مشکیم رو نگاه میکنم، نوکش رو کج میکنم، صاف می‌ایستم، روی کفش‌های چرمیِ نوک‌تیزِ سیاهم رو با پشتِ شلوارم تمیز میکنم، چک میکنم که برق بزنه. چرا پشت شلوارم مهم نیست که خاکی بشه؟! چون مهم نیست و من با اون حرکت حال میکنم. بعد عینکِ دودیم رو روی چشم‌هام چِفت میکنم، صندوق‌عقب ماشینم رو باز میکنم، یه پیت بزرگ از داخلش بیرون میکشم و به سمتِ پمپ‌بنزین حرکت میکنم. خیلی آرام و جذاب به سمتِ اولین جایگاه سوخت میرم. اواسط شبه و پمپ‌بنزین شلوغه. پُر از ماشین سواری و کامیون‌های باربری. بدون رعایت صف میرم و نازل سوخت رو فرو میکنم تو پیت و اون ماسماسکش رو فشار میدم و بنزین تو دل پیت جاری میشه. کسی که نازل سوخت رو از دستش، به زور گرفته بودم شاکی میشه و با قفل‌فرمان میاد سمتم که استخوان‌های صورتم رو تو خود صورتم خورد کنه. ولی من حواسم بهش هست. نرسیده به یک‌متریم با شوکر از راه دور به تشنج میندازمش؛ ولی دست از پُر کردن پیت نکشیده‌بودم! چند نفر حواسشون به ما پرت شده و نگاهمون میکنن. ولی انگار که بترسن و تو بهت فرو رفته باشن، جلو نمیان و به کارشون میرسن. منم بی‌تفاوت پیت رو پُر میکنم و نازل رو از تو پیت درمیارم و میبرمش سمتِ جک. ( جک اسمیه که رو اون یارو که میخواست با قفل‌فرمان من رو بزنه گذاشتم. اسم واقعی رو نمیدونم. ولی به قیافه‌ش میخوره جک باشه یا حتی بیل! ) نازل رو به طرفش میکشم و درحالی که داره ویبره میره، یه‌دونه با نازل میزنم تو گیج‌گاهش تا دیگه نلرزه. وقتی میلرزید خیلی زشت‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر میشد. وقتی که دیگه نلرزید، نازل رو فرو میکنم تو دهنش و دوباره اون ماسماسک لعنتی رو فشار میدم. انقدری فشارش میدم که بنزین از دهنش سرریز کنه. مردم واقعاً دیگه میترسن و سریع‌ سوار ماشین‌هاشان میشن که بزنن به چاک. واقعاً عیب خیلی از آدم‌هاست که بلد نیستن زود بزنن به چاک. مثل اون یارو چاقالِ کچل که انگار که واسش اهمیتی نداشت یه نفر نازل سوخت رو فرو کرده تو دهن یه آدم و داره خیکش رو با بنزین پُر میکنه. زدن به چاک مسئله‌ایه که به نظرم لازمه جزو واحد‌های درسی دانشگاه بشه. خیلی از مشکلات بشریت با همین زدن به چاک حل میشه. به هرحال واسه من اهمیتی نداره. به کارم ادامه دادم. پیت بنزین رو گرفتم و شروع کردم به خالی کردنش تو سطح پمپ‌بنزین. همه با جیغ و داد فرار کردن؛ زن‌ها رو میگم. انگار اگه جیغ نزنن کل هیکلشون کهیر میزنه. یکی از مسئولین پمپ‌بنزین میاد طرفم که جلوم رو بگیره، ولی من نیومده بودم که جلوم رو بگیرن. بخاطر همین هفت‌تیر کوچیکم رو از پشت کمرم درمیارم و سه‌تا گلوله‌ حرامش میکنم! یکی تو پاش، یکی تو شکمش، یکی هم تو اون کله‌ی پوکِ گنده‌ش! پیت خالی شد. خالیش کردم. ولی کافی نبود. دوباره یه نازل دیگه رو میگیرم و تا میشه خالیش میکنم کف زمین. حالا دیگه کافیه. حرکت میکنم طرف جک. روی زمین میکشمش سمت بیرون پمپ‌بنزین. یکم از دهنش بنزین میریزه بیرون؛ کل مسیر رو با بنزین بدنش خیس کرده. ولش میکنم کف آسفالت و همینجوری الکی یدونه لگد میزنم تو شیکمش؛ میخواستم بفهمم لگد با این کفش‌های نوک‌تیز تو شکمی که پر از بنزینه چه حالی میده! اینم خیلی حال داد. سر شانه‌هام رو میتکانم. کلاهم رو درست میکنم. یه سیگار برگ بزرگ از جعبه‌ی فلزی تاشوی مخصوصش درمیارم. فندک طلاییم رو بیرون میکشم که شبیه اسکلتِ دایناسوره. سیگارم رو روشن میکنم. یه پُک عمیق میگیرم و دودش رو به شکل اسکلت آدمیزاد میدم بیرون. ( خیلی سخته! شما امتحان نکنید. ) فندک رو روشن نگه میدارم. میشینم و دهن جک رو باز میکنم. به شکلی که باز بمانه. بنزین به خورد خیکش رفته. ولی دهنش بوی بنزین میده. ازش فاصله میگیرم. فندک رو میندازم تو دهنش. از بچگی نشانه‌گیریم دقیق بود. یکم طول میکشه. شروع میکنم به سمت ماشینم حرکت میکنم. پشت به جک. چند ثانیه طول میکشه تا منفجر بشه. تیکه‌های بدنش نزدیکی پام پرتاب میشن. بوی گوشت سوخته‌ی خر میدن. واکنشی نشون نمیدم. به سمت ماشینم حرکت میکنم‌. و درحالی که دوربین از دور و با یه موزیک حماسی داره از پُک زدن به سیگارم تصویر میگیره، کل پمپ‌بنزین، به اضافه‌ی اون کچل چاقال منفجر میشه و میره هوا! بوووووووم!


+ راستی بهتون گفتم چرا این پمپ‌بنزین رو فرستادم هوا؟! الان میگم. دلیل خاصی نداشت؛ چون حال میده! تو فانتزی‌هاتان به دنبال دلیل نباشید. حال کنید فقط!

++ از پشت‌صحنه خبر دادن ۶۰۰‌امین پست این وبلاگه! ۶۰۰ عدد جذابیه. 

  • Neo Ted

به نظرتان کجاست که بشریت میتونه فارغ از هرگونه اضطراب و تنش، بند و تبصره، عُرف و حرفِ مردم، به آزادانه‌ و رهاترین شکل ممکن و به دور از هرگونه فشار زندگی کنه؟! در دلِ صحرای نوادا؟! اعماق جنگل‌های آمازون؟! در جوار آبشار نیاگارا؟! یا تحت تابعیت کشور سوئیس؟! هیچ‌کدام! جواب دستشویی خانه‌ی ماست! شاید واسِتان مبهم باشه چرا دستشویی خانه‌ی ما؟! پاسخ این سوال و مسئله‌ی بغرنج بشریت خیلی ساده‌ست، چون دستشویی خانه‌ی ما، دَرِش عایق صدا داره! من خودم میخوام مهاجرت کنم اونجا و کلاً مستقر بشم. در سر دارم که این مکان با ارزش و بکر ر گسترش و وسعت بدم و تبعه و مهاجر هم بپذیرم. دوسال ابتدایی بدون ویزا و پاسپورت، و فقط با اخذ بِرَون‌کارت! هرکَسِ دیگه‌ای هم که درِ دستشویی‌شان عایق صوتی داره اعلام آمادگی کنه اتحادیه بزنیم؛ اتحادیه‌ی... خا رو اسمش باید فکر بشه؛ به توافق میرسیم.

  • Neo Ted

اینکه کتاب "بیشعوری" تو ایران بیش از ۵۰ هزار جلد فروش داشته، تا حد زیادی طعنه‌برانگیز، مقداری نگران‌کننده، تا اندازه‌ای قابل‌تامل و همراه‌ با گشایش تبسمی طنزآلود بر لب‌ها میباشد! 

  • Neo Ted


وسط عزاداری‌هامون، بیاید یکم بترسیم... 


+ "عرش بر زمین افتاد" تازه‌ترین اثر حسن روح‌الامین

  • Neo Ted
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۰۳
  • Neo Ted