مردی به نامِ نِئو

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ نِئو

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
رنگین کمان هم عاقبت وارونه خواهد شد
پیش تو هر اخمی به خنده می کشد کارش

#جواد_منفرد

📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

بچه که بودیم‌، بزرگترها از راه‌های گوناگونی استفاده میکردن تا باهامون بازی کنن. یکی اداهای به شدت جلف و مسخره در میاورد که میشد به سلامت روح و روانش شک کرد، یکی گل یا پوچ بازی میکرد و سعی میکرد کاری کنه ما برنده شیم، ( البته بودن بزرگوارانی که بدون گل مبادرت به انجام این بازی میکردن و ما را اسگل میکردن ) یکی ما رو میذاشت رو دوشش و دل و روده‌مون رو میاورد تو مجرای مِری‌مون، بعضیا یه طرف لپ‌شون رو باد میکردن میگفتن دست بزن و ما که دست میزدیم باد رو سُر میدادن اونور لپ‌شون، عده‌ای پلک چشم‌هاشون رو در حرکتی محیرالعقول و خرق عادت گونه برمیگردوندند و زل میزد تو تخم چشممون و کله‌شون رو به شکل آونگ چپ و راست میکردن و صدای گراز حامله در هنگام وضع حمل درمی‌آوردن و ما تا مرز لال شدن و سنگ‌کوب کردن پیش میرفتیم؛ و راه های دیگه که هر شخص استفاده میکرد تا ما و خودش و باقی حضار رو سرگرم کنه و ما هم واقعاً حال میکردیم. یعنی در عین داغان بودنِ سبک و مدل بازی ها، ما اکثرا مثلِ کروکدیلی که کفِ پاش رو با پرِ غاز قلقلک بدن، غار غار میخندیدیم. میترسیدیم‌ها، بدمون میومد‌ها، حالمون بهم میخورد‌ها، ولی به هر حال تحت تاثیر جمع و خنده‌های اون شخص مقابل، غار غار میخندیدیم؛ بچه بودیم دیگر! ولی این وسط یه عده بودن که نوع حرکت‌شون خاص تر بود. به این شکل که:

+ پیس پیس! بیا اینجا بچه!

- چیه عمو؟!

+ چه پسر خوشتیپی! ساعتت کو عمویی؟! حیف این تیپ نیست ساعت نداشته باشه؟! هان؟

- راست میگی. ولی من ساعت ندارم عمو!

+ عیبی نداره که! نگران نباش. ساعت میخوای؟!

- آره آره‌ داری؟!

+ پس چی فکر کردی پسر جان! خوبشم دارم! فقط مدلش با بقیه ساعت ها فرق داره. لازم نیست بری مغازه بخریش. ساعتت تو دهن منه!

- جدی؟! کو ببینم!

+ خا پس لازمه که آستینت رو بدی بالا. 

- [ آستینش را بالا میدهد ] 

+ دستت رو بیار جلو عمو جون. [ دست طفل را بالا برده و به نیش میکشد ] بفرما! اینم ساعتت عمو. فقط بذار عقربه‌هاش رو هم برات ردیف کنم! [ با خودکار شروع به کشیدن عقربه درون اون ساعت کذایی میکند ] آهان! حالا شد! نگاش کن!

- [ در حالی که درد حاکی از گاز وحشیانه‌ی شخص را تحمل میکند و دستش را سفت چسبیده ] عه آره! ساعته! چقدر باحاله! 

+ آره خیلی باحاله! حالا بوگو ببینم! ساعت چنده؟! خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ


و با ذوق و شوقی وصف ناپذیر میرفتیم‌ ساعت‌مون رو به بقیه نشان میدادیم و عشق‌ میکردیم! خیلی سال از اون وقایع میگذره و من، در این دوران به نحوی نسبت به اون اتفاقات و خاطرات واکنش نشان میدم:

پیس پیس! بیا اینجا‌ پسر! ساعت میخوای عمو؟!


  • Neo Ted

+ البته که قبض برق همچون زهر عقربِ سیاه وارد جریان‌ خون آدم‌ میشه :/ من برم خاموشش کنم دوستان. آدم بی درد تو لحظات سخت زندگی کم‌ میاره به هر حال.‌ مرد باید دردمند باشه اصن!
  • Neo Ted

اول از همه عرض خداقوت و خسته نباشید دارم خدمت دوستانی که کنکور دادند، کنکور میخوان بدن، کنکور نمیخوان بدن، کلاً کنکور ندارن و باقی وابستگان و درندگان و چرندگان! خلاصه که خسته نباشید. مخاطب این‌ پست اون‌هایی هستن که میخوان بیان دانشگاه. اول اینکه اگه کنکور ر خراب کردین به درک‌تان باشه! هیچ اهمیتی نداره. اتفاقیه که افتاده و یقیناً با مویه و خنج و جامه دریدن و خود دریدن حتی حل نمیشه! یه مدت عشق و حال کنید از فضای درس و کنکور فاصله گرفته و در زمانی مناسب مجدداً بیفتید توش! توی فضای درس و کنکور البته. و این ر هم در نظر بگیرید که سلامتی از اون دانشگاه و رشته‌ی کوفتی مهم تره. چشم و روح و اعصابتان ر فدای خوشبختی‌ای نکنید که گره خورده به صد مدل احتمال و فرضیه! یه مولتی میلیاردر هم باید سالم باشه تا از پول و امکانات زندگیش لذت ببره! 

مسئله‌ی بعدی درمورد افرادیه که میخوان بیان دانشگاه و خیلی شوق و ذوقش ر دارن و فکر میکنن سرزمین موعوده و از درون جوی‌هاش شیرعسل و از دیوارهاش شیرکاکائو میجوشه و بر فراز درختانش میوه‌ی جاودانگی میروید و از درون ابرهای آسمانِ همیشه آفتابی‌اش، مرغ بریان میبارد و این قبیل چرندیات که دگه شورش ر در آوردم و خود به آن آگاهم، به هر حال یه عده یه تصور غلط و تخیلی‌ای از فضا و شرایط دانشگاه دارن که خا! سخت در اشتباه غوطه‌ورند! به قول بزرگواری تو دانشگاه *ر*دن! حالا این لفظ غیر بهداشتی و به دور از ادبیه که یه عده میگن، ولی خا! تعارف که نداریم! به واقع در دانشگاه ن**ده‌اند! بیخودی جو گیر نشید و تحت تاثیر توهمات و تخیلاتی که توسط عده‌ای خیال پردازِ اجیر شده‌ی مزدورِ نظامِ سلطه که تف بر سیاست های کثیف و زنگ زده‌شان باد قرار نگیرید دوستان! دانشگاه همون دبیرستان خودمانه که توسطِ موس گوشه‌هاش ر کشیدن بزرگترش کردن و چند بخش اداری بی مصرف و وقت‌گیر و کاغذ باز بهش اضافه کردن. زنگ تفریح نداره و معلم ها رو توش استاد صدا میزنن! دوستان مجدداً تاکید میکنم! دانشگاه زنگ تفریح نداره! منتظرش نایستید! صف و از جلو نظام و الله و اکبر و دعای سر صف هم نداره که اگه یه مزیت داشته باشه دانشگاه همینه! درمورد اساتید هم باید دید شانستان چی میزنه! دعا کنید گیر اساتید تخس و جوگیر نیفتید! از اینایی که عقده‌ی شنیدن لفظ استاد دارن و دوست دارن بیفتن دنبالشان و نازشان ر بکشن و عشوه شتری بیان واسشان و دلستر پر کف براشان باز کنن و ازشان تقاضای نمره کنند! احتمال اینکه ترمولک ها در تله‌ی این موجوداتِ تفلون و رو مخ بیفتند هست! چون ترم اول با توجه به جهل نسبت به اخلاقیات اساتید، بطور شانسی و رندوم استاد و واحد برمیدارند و هِچی! حدالامکان از تجارب ترم بالایی های زخم خورده در این بار استفاده نمایید! و اگه فکر میکنید بیاید دانشگاه دیگه راحتید و فلان، بازم به شدت در اشتباه و جهلید که دانشگاه در های جدید رو به سختی و بدبختی به‌ روی‌تان باز خواهد کرد که خود به پفک خوردن خواهید افتاد! حالا میاید میفهمید چی میگم. یه فرق دیگه‌ای که دانشگاه با دبیرستان داره اینه که دختر-پسر قاطی‌ان! یه عده‌شان واقعاً قاطی‌ان! اصولاً واسه یه عده دانشگاه یه داستان دیگه‌ایه! یعنی واسه بعضیا فصل درس و علم اندوزی میشه فصل بهار و دانشگاه هم‌ یه مرتع سرسبز و پر از جفت، واسه جفت‌گیری! خلاصه که دختر خانم‌ها حواسشان باشه اگه دیدن پسرکی جلف، با موهای سیخ سیخی یا دور سفیدِ کاکل به سر، در میان رفقای از خودش جلف تر و داغان ترش، مبادرت به انجام اعمالی عجیب غریب و ایجاد صداها و نواهای جدید و غیر قابل هضم کرد، نگران حالش نباشید! اون فقط دچار توهم و تشنج روانی‌عه و برای خود‌نمایی برای جفت‌گیری، همچون شامپانزه‌ی استوایی، اعمال عجیب و غریبی انجام میده و فکر میکنه خیلی نمک و باحاله. اگه از این جنس آدم ها نیستید و این مدل رفتارها و آدم ها رو نمیپسندید، باید خدمتتان عرض کنم که مجبورید تا مدت ها و حتی پایان دوره‌ی دانشگاه، نمک افشانی ها و اعمال تهوع آور این موجودات ر تحمل کنید! البته پسرها هم متاسفانه باید یه سری چیزها ر تحمل کنند. تا دهان دختر ها به لبخند و ذوق بازه بگم که دسته‌ای از دختر ها هم دانشگاه ر با مجلس عروسی و در مواردی شوی لباس و مد اشتباه گرفته و با چند لایه آرایش ضخیم و حجیم به فعالیت درون محیط به ظاهر علمی دانشگاه میپردازند. به گل‌پسر های عزیز هم باید بگم دوستان! بزرگواران! اسیر زیبایی های سطحی نشوید که باخته اید! سنگین هم باخته‌اید! اینا همه‌ش آرایشه به جان خودم! قیافه‌ی این قبیل دخترها ر باید سر صبح و یا حداقل بعد از شستن صورتشان ببینین! بیخودی تسلیم این صحنه‌ آرایی های خطرناک نشید! واسه عاشق شدن ندید بدید بازی در نیارید همون هفته اول پس بیفتید! بذارید دو سه ترم بگذره یقیناً نظرتان درمورد خیلیا تغییر میکنه! هیچی دگه همین! یک! تو دانشگاه عمل خاصی نکرده‌اند! دو! زنگ تفریح هم نداره. سه! مواظب خودتان و خوبی‌های قبل دانشگاه‌تان باشید. چهار! برید خوش باشید فرزندانم‌! بدویید بروید!

  • Neo Ted


همیشه مثل نهنگِ 52 هرتز تنهایی قدم زدم، حتی ناله مویه هم نکردم صداش رو بگیرن آهنگ بسازن ازش. ( البته که معتقدم صدای ناله‌ی من بیشتر بدرد موزیک های فان و شیش و هشت و بندری میخوره ) ممکنه براتان سوال بشه که نهنگ قدم نمیزنه! ولی خا باید بهتان بگم که به شما ربطی نداره. دوست دارم مثل نهنگِ 52 قدم بزنم! حتی اگه نهنگِ 52 قدم نزنه! یه مسئله‌ی شخصی بینِ من و نهنگِ 52 هستش! برم قدم بزنم اصن! اَه!

  • Neo Ted

ما بلاگرها بلاگر میشیم که سبک شیم! همه هم خدا ر شکر یه چیزی دارن که تخلیه‌ش کنن؛ یکی تخیلاتش، یکی توهماتش، یکی دیگه شادی هاش رو خالی میکنه توش، یکی غم و اندوه و افسردگی هاش رو میریزه توش، یکی عقاید و تفکراتش، بعضیا اثر هنری و یه عده هم داستان هاشون، یه عده هم برون‌روی دارن، وبلاگ ر با توالت اشتباه میگیرن و البته که مختارن؛ یه جا باید باشه که عده‌ای بیان و رفع حاجتِ مغزی کنن یا نه؟! و چه جایی مظلوم تر و کم زور تر از وبلاگ؟! خلاصه که ما همه یه چیزی از وجودمون، مغز و قلب و جاهای دیگه که گفتن نداره، هرکداممون به نحوی یه بخشی از خودمون رو میریزیم تو وبلاگ هامون. ما همه یه جورایی به وبلاگ هامون مدیون هستیم. چون وبلاگ قلب و مغزمان رو از آوارگی نجات داده و بهشان پناه داده. بدون منت و ناز و عشوه و هزینه! خب وبلاگ حُسن نیتش رو به ما بلاگرها نشان داده. ولی ما باهاش چکار کردیم و میکنیم؟! چقدر به چیزهایی که توش تخلیه میکنیم فکر میکنیم؟! چرا یه عده‌مان فقط بلدیم بدبختی و افسردگی و بیچارگی‌هامان رو بریزیم تو وبلاگ و با بقیه به اشتراک بذاریم؟! واسه چی فقط مواقع تلخ یادمان میاد وبلاگ داریم؟! زمان خوشی و شادی های زندگی کجاییم؟! آها! اونا واسه اینستاگرام و تلگرامه! بعضی هامان هم دنبال بهانه‌ایم واسه تخته کردن درِ وبلاگ هامان. به سادگی وقت‌هایی که وبلاگ کنارمان بود و تنهامان نذاشت رو فراموش میکنیم و با یه صفحه‌ی سفید و یه جمله‌ی فلسفی یا پشت نیسانی به حال خودش رهاش میکنیم و میریم تا دوباره یه بلایی سرمان بیاد و جایی تو اون بیرون واسه تخلیه‌ش پیدا نکنیم و بیایم خراب شیم سر وبلاگ و روز از نو! بعضیا هم که کلاً حذف میکنیم و میریم؛ بدون در نظر گرفتن احساسات و خاطرات و رفاقت هایی که به واسطه‌ی وبلاگ بوجود آوردیم و عده‌ای هم اون تو نگران حال و روزمان میشن! همونطوری که‌ ما نگران حالشون نیستیم و بی تفاوتیم نسبت بهشان! از رفتن نوشتم. میخواید بدانید ما چجوری از وبلاگ هامان میریم؟! به این شکل که:

از زندگی خسته شدم! پس = وبلاگ را میبندم

هیچکس دوستم نداره! پس = وبلاگ را تخته میکنم

پدر و مادرم با هم مشکل دارن! = خداحافظ

پدرم باهام دعوا میکنه = هر رفتنی یه آمدنی داره

مادرم به داداشم بیشتر محبت میکنه = اگر بار گران بودیم و خلاصه که رفتیم

داداش کوچیکم خیلی گریه میکنه = خداحافظ ای روزهای روشن

دختر عمه‌م از من خوشگلتره = من به دنیا آمدم، ولی دنیا به من نه

دختر داییم خیر ندیده‌ی کثافت چقدر خواستگار داره بیشور = زخم خورده از روزگار پی مرگ میروم

ارزش سهامِ آفتابه لگنِ فلزی چولک‌زاده‌ی اصل (مگه داریم اصن؟) در بورسِ منهتن سقوط کرد! = امان از این روزگارِ دَوار

نمره کارنامه‌م چقدر کمه! = راه رفتنی را باید رفت

چقدر گرسنمه = بای

هوا چرا انقدر گرمه؟ = اصن رفتم

چرا لاغر نمیشم؟! = نوموخوام!

یه لحظه صبر کن! الان که فکرشو میکنم دیروز سر چارراه یه پسر هیز بطور مایل بهم نگاه کرد! پس = اینجا دیگه کارم تمام شد! خداحافظ


بله دوستان! ما راحت‌ و اکثراً غیر منطقی و غیر مرتبط با وبلاگ میریم! چون فقط حس میکنیم یه کاری‌ باید انجام‌ بدیم و اون کار فقط حذف و خداحافظی از وبلاگه! حرف من نرفتن نیست! حرف من اصولی رفتنه! پشه ها چقدر زیاد و وقیح‌ شدن؟! لهنتی! پس! رسیده وقت رفتن، هرچند من خیلی وقته از دلتان رفتم!

[ بغض کرده و به سمتِ گزینه‌ی حذف وبلاگ میرود ]


  • Neo Ted

ناقوساً نریزید تو خیابونا!

+ سرود پخش نکنین! ماله نکشید و الکی خوش نباشید. سطح توقعات رو پایین نیارید و حذف و ناکامی رو حماسی جلوه ندید. از وقتی یادمه با هزار دردسر و زحمت میایم جام‌جهانی و همین حضور رو بالاترین افتخار میدونیم و به حذف آبرومندانه و عدم شکست تحقیر آمیز راضی‌ایم و دوباره چهار سال و این چرخه ادامه داره. خا! کافیه! خیال پردازی کافیه. بهتره رو پایه ها و فوتبال آکادمیک سرمایه گذاری کنیم؛ قطعاً مفید تر از دلبستن به سوت داور و شانس  و اما و اگر و دعا دعا کردنه! 

و یه حسرتِ چهار ساله‌ی دیگه که نشست رو دل هشتاد میلیون نفر.

  • Neo Ted

عجله داشتم. افتادم تو کوچه‌‌. کوچه‌ تنگه؟! بله! همون کوچه‌ی تنگِ پشتِ خانه‌ی ننه‌م! قدم هام‌ رو سریع و بلند برمیداشتم.  رسیدم به پیچ اولِ کوچه‌. از پیچ که در آمدم باهاش چشم تو چشم شدم. نشسته بود. دوتا زانو هاش رو جلو داده بود و خم شده بود. با دوستش حرف میزد؛ ولی وقتی من رسیدم حرفشان قطع شد. حالت چهره‌اش تغییر کرد. رنگش پرید. آرام کشیدش سمتِ پشت دستش تا نبینمش. ولی تلاشش بی فایده بود. من دیدمش‌. هم اون چیزی که تو دستش بود، و هم چیزی که تو نگاهش موج میزد. تو نگاهش شرم موج میزد و از تو دستش هم سیگار سُر خورد پشت دستش. سنی نداشت؛ پشت لبش سبز نشده، لب‌هاش سیاه شده بود. پاهام با جسمم از کنارش عبور کردن، ولی فکرم پیشش ماند! 

  • Neo Ted


گاهی اوقات برای رسیدن به هدف، باید تغییر کرد؛ تغییری که با درد همراه است. این درد آنقدر عمیق است که تا سال ها مانندِ خون در رگ هایت جریان دارد و مثلِ زخم بر روی صورتت آن را حس میکنی. ولی همیشه یک موضوع سبب میشود این دردِ همراه را تحمل کنی و کم نیاوری و آن دلخوش بودن به روزی است که به هدفِ مقدس رسیدی و میتوانی به تحملِ آن درد ها ببالی و زخمِ روی صورتِ روحت را همچون مدالِ افتخار ارزشمند و دوست داشتنی بدانی.


* یادداشتِ دوم، فصلِ دوم

+ موقت

  • Neo Ted

حکایتِ دوست داشتنِت واسه من، حکایتِ تورمِ این روزهاست؛ همینقدر افسار گسیخته، همین اندازه غیر قابل کنترل. البته نه فقط روی کاغذ و گزارشاتِ مرکزِ آمار، نه! واقعی و کوچه بازاری. چرا کوچه بازاری؟! جوابش توی تفاوتِ تورمِ کاغذی و کوچه بازاریه. تورم و گرانی رو باید بری تو کوچه بازار تا حسش کنی، لمسش کنی. من دوست داشتنت رو، عاشق شدنت رو، ببین منو! من تو رو حست کردم، لمست کردم! 


+ [ به قیمتِ آنلاین دلار، سکه، طلا و قیمتِ حال حاضر مسکن، گوشت، گوجه، پیاز، هندوانه، سرسیلندر و چراغ راهنمای عقب پراید نگاه میکند و پایپ را وارد دهان کرده و بطور ممتد و تا مرزِ اُوِردوز پیش میرود. ]

  • Neo Ted


 روحیه‌ی مبارزه طلبی در من ریشه در کودکی دارد. وقتی که سه سال بیشتر نداشتم و با گاوِ پدربزرگم در روستا سرشاخ شدم؛ البته کاری با اینکه در کسری از ثانیه شَتَک شده و پس از چند ثانیه که در آسمان‌ معلق و به خیال پرواز بال بال زده [ از دِروغ ] و در پایان در عین نا امیدی با سر در زمینِ گِلیِ حیاطِ همسایه فرو رفتم، [ از الکی ] ندارم، غرض از این خاطره این است که من‌ به هر حال یه روزی،‌ یه جایی و تو یه شرایطی با یه گاو سرشاخ شدم! و مهم تر اینکه الان هم اوضاع تغییر چندانی نکرده است؛ گاو داریِ دنیا بطور روزانه در حال پرورش و تربیت گاو است و من به عادتی که در کودکی‌ام ریشه دارد، همچنان با گاو های زیادی سرشاخ میشوم و فارغ از نتیجه، سعی میکنم در این نبرد ها در هوا معلق و به خیالِ پرواز در حال بال بال زدن نباشم و مقصدم زمینِ گلیِ حیاطِ خانه‌ی همسایه نباشد! به نظرم روشِ سرشاخ شدنِ گاو باز ها با گاو ها مناسب باشد؛ کم خرج هم است! خرجش یک پارچه‌ی قرمز و پای دونده و چابک برای جا خالی دادن به این گاو های عصبانی‌ست! امیدوارم در این دنیای پر از گاو، اول از هر چیزی گاو نباشم، و در پایان یک گاوبازِ خونسرد و حرفه‌ای شوم.


+ تصویر: مجسمه‌ی گاو برنز وال‌استریت



  • Neo Ted