دیروز پس از مدت ها گذرِ عمر،خاله م و پسرش که طبیعتا میشه پسر خاله م اومدن خونه مون.دلیلِ این گذرِ عمر هم یکی نبودنِ شهرهامون هستش!حدودِ دو ساعتی با هم فاصله داریم!عمریه واسه خودش!
بعد از خوردن نهار و صحبت های بعدش،ساعت شیش عصر بود که با پسر خاله ی عزیز،تصمیم به بیرون روی کردیم«!»
راستش من و پسرخاله م از برادر به هم نزدیکتر نباشیم،از نسبت پسرخالگی خیلی بیشتر از حد متعارفش بهم نزدیکیم!یعنی امکان نداره با هم باشیم و بهمون خوش نگذره!شما یه فضای دو در دو متر،زمین خالی به ما بده،حالا دیوار چینی داشته باشه یا نه،فرقی نداره!ما تو همون فضای چهار متری،از خنده میلولیم بهم!
بعد نیم ساعت پیاده روی،رسیدیم بالاشهرمون!جدا از تناقضی که بین دمپایی های بند انگشتیِ پسر خاله م با تیپش و دمپایی هاش با اون فضای سانتی مانتال و کلاس سنگینِ بالاشهر وجود داشت«که شخصأ این تناقض رو به دماغٍ وزیر جنگ گینه ی استوایی فرو میکنم»،یه تناقض دیگه ای بد جور فرو رفت تو لوذالمعده م«!»
من پنج ساله مدام از کنار کوچه های راسته ی خیابون میگذشتم و به اسم کوچه هاش دقت نکرده بودم!
کوچه هایی که توشون خونه های میلیاردی با سبک های عجیب و غریبِ شرقی و غربی ساخته شده بود و ماشین های چند صدمیلیونی و حتی چند میلیاردی،پارک شده بود،اسمشون عدالت بود«!»من کاری ندارم این دوستان مایه دار و مرفه از چه راهی و چجوری این پول های سرسام آور رو بدست آوردن؛اصلا نوش جونشون و ما هم حسود نیستیم،ولی با یه تناقض نمیتونستم کنار بیام!سخته ببینی توی این خیابون و کوچه های باکلاس و تمیز،چند تا بچه ی هفت هشت ساله با لباس های کثیف و پاره پوره،به دست و پای آدما بیفتن یا از ماشین های شاسی بلند آویزون بشن که ازشون یه دونه باطری یا فال و ... بخرن!
این یعنی تناقض!وقتی یه بچه پول خریدن یه نون رو به زور داشته باشه،ولی یکی دیگه فقط در ماه،یک میلیون تومن پول غذای سگش بشه«!»
دردناک ترین تناقضِ دیروز و تموم عمرم،همون کوچه های عدالت بودن که هرچیز خوب و زیبایی توشون دیده میشد،به جز عدالت!
من نمیگم حق اون کودک مرفه نیست که نوتلا و پاستیل بخوره،ولی میگم حق اون بچه هم نیست که واسه پول نون خوردنش،درحالی که هنوز شخصیتش شکل نگرفته،صدها بار تو طول روز خورد بشه!
خدا میدونه حقش نیست!
نیست...
