Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

آقا/خانم! این پدر ما به شدت با فوتبال در خانه مخالفه! میدانم مسئله‌ی عجیبی نیست؛ طبق آخرین تحقیقات به عمل آمده از سمتِ موسسه‌ی آمار گالوپ، ۹۷/۶۸ درصد پدرهای جهان با فوتبالِ در خانه مخالفن. والا بنده در عجبم که اگه هالِ خانه جای فوتبال‌ بازی‌ کردن نیست، پس کجاست جاش؟! زمین فوتبال؟! سالن ورزشی؟! الله و اکبر! مسئله‌ی بعدی تفاوت شدتِ قباحت فوتبالِ در خانه هست که بین پدرها متفاوته. من پدرهای بقیه رو کاری ندارم، ولی قباحت فوتبال‌بازی‌کردن در خانه واسه پدر من، با تیکه‌تیکه‌ کردن جمال خاشُقچی در کنسولگری عربستان سقوطی در ترکیه برابری میکنه! فقط فرقش اینه که تو مسئله‌ی فوتبالِ در خانه‌ی ما، دونالد ترامپی وجود نداره که بیاد همه‌چیز رو ماست‌مال کنه بره؛ بدون هیچ شکی باید پاسخگوی افکار عمومی و افشاگری‌های روزنامه‌ی "ینی شفق" ترکیه باشی! این‌ها رو نوشتم که برسم به امشب؛ که من و داداش کوچیکم داشتیم از نبود پدر در خانه سواستفاده میکردیم و مثل چی کِیف میکردیم؛ با فوتبالِ در هالِ خانه. غرق در بازی و حال بودیم که یکهو پدر وارد هال شد و ضدی زد بر حال‌مان! ولی از اونجایی که ما ول‌کُن‌مان اتصالی داشت، حماسه‌ای وزین خلق کردیم. اینکه جمع میبندم بخاطر سهیم کردن برادر خُردسال و جویای ناممه که هنوز ابتدای مسیره و میخواد اسمی برای خودش دست و پا کنه؛ وگرنه که خلق این حماسه تماماً به پای باکفایت شخصِ خودم رقم خورد. ولی سوال اینجاست که چه حماسه‌ای؟! من آن سمتِ هال درحال پنالتی‌ زدن به برادرم بودم که این سمتِ هال، از دروازه‌ که دیوار بود حفاظت میکرد. دروازه‌ای که سمتِ چپش از سمتِ من درِ ورودی هال بود. سرگرم بازی بودیم که پدرم در رو باز کرد و وارد شد. یه نگاه به من، گردن کج، یه نگاه به داداشم، ما جفتمان با هم نگاه به پدر، پدر وارد شد، در رو بست، گاردِ مختارطور در مقابل سپاه شامی با نعره‌ی هَهههههههههههل مِن مباااااااارز رو گرفت! چند تا نصیحت و سرکوفت ریز زد و به سمتِ توپ حرکت کرد که بازی رو جمع کنه! من ولی کم نیاوردم. منم حرکت کردم سمتش. با توپ. فکر کرد میخوام تحویلش بدم. نگاه در نگاه، نفس در قفسه‌ی سینه، قدم به قدم، آمد توپ رو با پا بزنه که با یه حرکت ظریف و فنی، یه لایی بهش زدم! و بعد به سمتِ سکوی هوادارا رفتم و شادی پس از لایی انجام دادم و داداشم رو هم به آغوش کشیدم. پدرم هم چون لایی خورده بود رفت تو بالکن نفسی تازه کنه. بن‌سلمان هم تو این بین چندتا روزنامه‌نگار دیگه رو خورد.


* لایی چیست؟! به عبور دادن توپ از بین پاهای رقیب گویند. فوتبالی‌هاش از شدت و عمق فاجعه‌ی روحی‌روانی این واقعه آگاهند.

  • Neo Ted

مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه‌، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ‌ منفی به خواسته‌ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه‌ی رقابت و جایزه‌ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو میکردم و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی کردن فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان‌هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم:

افرادی که شرکت کردن:

۱. بهار

۲. نیلی

۳. فاطمه

۴. نسرین

۵. مستور

۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت کردن و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن )

افرادی که ثبت‌نام کردن و قرار بود شرکت کنن:

۱. چارلی

۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن

۳. احمدرضا ( dankoob )

۴. ( Me ( possetivmind

۵. نیروانا ( lifeisperfect )

۶. هالی هیمنه

۷. پریسا سادات

۸. Miss writer

۹. سِد جواد

۱۰. ستوده‌ی خشنود

۱۱. Big cat

۱۲. احسان ( skylight )


صمیمانه از دوستانی که شرکت کردن ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام کردن و شرکت نکردن بیشتر برای حرف و وعده‌ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر کردن و نوشتن یک داستان کوتاه و یک خروار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ‌نما شدن.

فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت خراب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی‌تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه‌ای بشن! قضیه‌ی وبلاگ‌نویسی و آدم‌هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق‌شون و همون قایق‌ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی‌ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ‌نویسی تلاش میکنن و با بی‌تفاوتی و بی‌مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه‌ش سخن‌سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه‌شون خوب‌تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه‌س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح‌های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن‌ها‌ میره سمت روزانه‌نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه‌نویس‌ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا کسی نگفت رومن گاری شو! روزانه‌نویسی یا خاطره‌نویسی خیلی ارزشمند و دوست‌داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! کسی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان‌ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی‌شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب‌ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان‌هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت نکردن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام‌.

پرنده باشیم؛ سقوط‌هامون رو پرواز کنیم!

  • Neo Ted

امید به زندگی، به خصوص زندگیِ تأهلی در من وقتی با رکود مواجه شد که فهمیدم نسل دخترهایی که چادر سفیدِ گل‌گلی ( با گل‌های ریز قرمز ) میپوشیدن، یه کاسه آش‌رشته یا شُله‌زرد میذاشتن تو سینی، راه می‌افتادن می‌اومدن دم درِ همسایه، وقتی درِ خانه‌ی همسایه باز میشد و میدیدن که پسر همسایه‌س، سرشون رو مینداختن پایین و با صدای آرام و نجیب میگفتن: بفرمایید؛

 منقرض شده! 

لهنتی‌ها من میخواستم با یکی از شماها ازدواج کنم! چرا منقرض شدین؟! یا اگه نشدین کجایید من نمیبینم‌تان! 


+ عرائض بی‌ربط به پست:

۱. وقتی وقت میذارم، ساعت‌ها، یک داستان رو با ذوق و شوق مینویسم و بازخورد و واکنشی نمیبینم، به هزار مسئله فکر میکنم! که یکیش اینه ول کنم بذارم برم. چون من اینجا هستم که بنویسم؛ و دغدغه‌ی اصلیِ نوشتنِ من، داستانه! در واقع هستم که داستان بنویسم. و در غیر این صورت بودنم فایده‌ی خاصی نداره. این نقد به خودِ منه! چون من فضای این‌جا رو سو نمیدم! من جزئی از این فضام! اگه تو این پازل جا نشم، صفحه‌ی پازل رو تغییر خواهم داد.

۲. برای ارسال داستان‌ها و شرکت در مسابقه تا دوازده شب تاریخ ۲۸ مهر، یعنی فردا شب فرصت دارید. خب طبق پیش‌بینی خودم اوضاع ارسال داستان‌ها و عمل به وعده‌ی بیانی‌ها فاجعه‌س. ولی خب دوست دارم امیدوار باشم که تا فردا دوستان به وعده‌هاشون عمل میکنن. 

۳. پرنده باشیم؛ سقوط‌هامون رو پرواز کنیم!

  • Neo Ted
اسمش داب است؛ قدی بلند و اندامی لاغر دارد. موهای کم‌پشت سرش هرکدام به یک سمت کشیده شده‌اند تا در وسط سرش، جزیره‌ای استوایی تشکیل شود. چشمانِ خاکستری‌اش در حدقه‌ای کبود جا خشک کرده‌اند که رگه‌های نازک قرمزی، پاپیچشان شده‌اند و گویی التماس‌شان میکنند که پلک بزنند و ببینند. از دماغ استخوانی‌اش، دو سوراخ سیاه که انگار ته ندارند، از دو دهانه‌ی دایره‌مانند، خلاء را جیغ میکشند. لب‌های سفیدش را چروک‌های دور دهانش به بند کشیده‌اند و به سمت خود میکشند. ریش ندارد و تکه تکه کُرک بر روی گونه‌هایش کاشته شده‌اند. گردنِ باریکش مثل میله‌ی پرچمی طوفان‌زده، استوار است و در وزش فصل‌ها و سال‌ها، ابدیت را به رخ میکشد. ابدیتی که فرسوده شده، ولی هنوز پابرجاست و به مرگ پوزخند میزند. 
کل شهر او‌‌‌ را میشناسند. چه آن‌هایی که روی سطحش زندگی میکنند و نفس میکشند، چه آن‌هایی که زیر سطحش دراز به دراز افتاده‌اند و با کرم‌ها یک قُل دو قُل بازی میکنند. چون برای یک بار هم که شده، بخاطر پدر یا مادر، دختر یا پسرشان، و یا حداقل دوست یا آشنا‌ی‌شان  به او مراجعه کرده‌اند. همه او را میشناسند؛ به شکلی که پدرم او را به من معرفی کرد؛ همانطور که پدربزرگم او را به پدرم، پدربزرگِ پدرم، او را به پدربزرگم و پدربزرگِ پدربزرگم او را به پدر پدربزرگش معرفی کرده‌است. این رابطه در ارتباط با تمامیِ ساکنین شهر صدق میکند. او شاهد تولد و مرگِ چندین نسل از مردمان این شهر بوده و هرکسی که بخواهد ریشه و نیاکانش را بشناسد، به او مراجعه میکند؛ شجره‌نامه‌ی یک شهر در دفاترِ یادداشتِ کاریِ او ثبت و ضبط شده‌اند. 
همه میدانند او نامیراست؛ همه نمیدانند او چند ساله‌ است؛ همه یادشان رفته که او نمیمیرد؛ همه برای‌شان اهمیتی ندارد؛ همه برای‌شان اهمیت ندارد که برای‌شان اهمیت ندارد! ولی من همه نیستم. پنج بار بیشتر او را ندیدم. در شهر دیده نمیشود؛ حداقل در روز. عاکف، دوستم میگوید شب‌ها به بیرون می‌آید و نیازهایش را برطرف میکند. او از مادرش شنیده که او در زیر آفتاب میسوزد؛ نه که آفتاب‌سوختگی ساده باشد، نه! واقعاً میسوزد و جلز و ولز میکند. عاکف میگوید او انسان نیست؛ یک شیطان است. این افسانه‌های خیال‌بافانه درباره‌ی داب زیاد است. همه‌ی مادرها یک نوع روایت از زندگی او دارند که شب‌ها فرزندانِ بدخواب و شلوغ‌شان را به خواب فرو برند؛ روایاتی که مولدِ هزاران کابوسِ هولناک در خواب بچه‌های این شهر میشود. من ولی به این افسانه‌ها اهمیتی ندادم. خودم به سمتِ حقیقت قدم برداشتم. قدمِ اول در مراسمِ پدربزرگم بود. کودکی ۷ ساله بودم که در آغوشِ خیس مادرم، چشمانم را از تیررسِ نگاهِ خمارِ داب پنهان میکردم. قدم دوم را در ۱۴ سالگی برداشتم؛ وقتی که بخاطر مادربزرگم به او مراجعه کردیم؛ پدرم سرم را به قفسه‌ی سینه‌اش تکیه داده بود و میگریست؛ هنوز توان رویارویی با چشمانِ وهم‌آلود داب را نداشتم. قدمِ سوم به واسطه‌ی پدرِ عاکف برداشته شد. زمانی که ۱۷ سال سن داشتم و عاکف را که اشک‌هایش دوشم را تَر میکرد، به آغوش کشیده بودم. آن‌جا بود که برای اولین بار به چشمانش نگاه کردم. او کارش را انجام میداد. توجهی به من نداشت. ولی من به چشمانش زل زده‌ بودم. ترسم‌ را شکستم. سنگ‌ نشدم، کور هم نشدم، افسانه‌ها را دور ریختم و به داب فکر کردم. به اینکه او نمرده و نمیمیرد. به اینکه چرا؟! در قدم چهارم بود که فهمیدم باید چه کنم. برایم مهم نبود بخاطر چه کسی، فقط میخواستم هرچه سریعتر بازهم او را ببینم. جاکوب، نجار پیر سبب این دیدار شد. در مراسم شرکت کردم. هرکسی جرئت حضور در این مراسم را ندارد. بستگان درجه یک، آن هم بعضاً با اکراه حضور میابند و حضور من در آن مراسم عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید. ولی هیچ منعی هم وجود نداشت‌. داب کارش را میکرد. چه با حضور یک شهر، و چه با حضور ارواح! یک میز بزرگ و بلندِ چوبی وسط اتاق کارش داشت که رویش را خوب صیغل داده و صاف کرده بود. این میز بزرگ درون یک حوضچه قرار گرفته که به سادگی میتوان آب را در آن جمع یا روانه کرد. او در هنگام کارش، حوضچه را میبست تا آب در آن جمع شود. کارش که تمام میشد، آب به نیمه‌ی حوضچه میرسید. و دقیقاً پس از اتمام کار، همه را از اتاق بیرون کرده و با ارباب رجوع تنها میشد. قدم چهارم ناقص ماند. ولی قدم پنجم محکم و کامل برداشته شد. این‌بار بخاطر مردی جوان که نمیشناختمش. مهم هم نبود. مهم حضورم در آنجا بود‌. مراسم که تمام شد همه را خارج کرد. با آن مرد تنها شد‌. من هم بیرون شدم. ولی میدانستم پایان کارِ من آنجا نیست. به پشتِ اتاقش رفتم. از بیرون، روی تلی از هیزم‌ها ایستادم که مُشرفِ داخل اتاق بود؛ از راهِ دریچه‌ای کوچک برای ورود هوای آزاد. چشم دوختم. نفس نفس میزدم؛ ولی هر نفس را به خفقانی ساکت دعوت میکردم و آن‌ها را میخوردم. کارش را آغاز کرد. از پا شروع کرد به شستن و به سرش رسید. همزمان وِردی زیر زبان میجَوید. آبِ دهانم‌ را قورت دادم؛ اضطرابم‌ را بالا آوردم. با شستن هر عضو وِردی خاص. به قفسه‌ی سینه‌اش رسید؛ وردش را خواند. گوشش را به آن چسباند. کفِ دستش را روی آن گذاشت و باز هم چیزی خواند. بدنم داغ شده بود. به سرش رسید، کف دستان بازش را بر فرق سر گذاشت. چیزی خواند. دستانم میلرزیدند و موهای بدنم خبردار ایستاده بودند. کل بدن را شست. حوضچه تا نیمه از آب پُر شده بود. کنار بدن آن مرد ایستاد. وردی را بلند خواند و دو دستش را همزمان از بدن مرد جوان کشید و به بالا آورد. دهانم خشک شده بود و تنفس برایم سخت. انگار که چیزی را بخواهد بیرون بکشد. و بعد جسد را که سفید شده بود، با آرامش به درون تابوتی گذاشت و خود به کنار حوضچه برگشت. جامی طلایی برداشت و از آب حوضچه پُرش کرد. چشمانش را بست و چیزی را زمزمه کرد؛ جام را سر کشید و سرش را بالا نگه داشت. پاهایم سست شده بودند و انگار گرمم شده بود. گویی هیزم‌های زیر پایم را آتش زده باشند. رگه‌هایی قرمز از گلویش شروع به حرکت کردند و در زیر لباسش پنهان شدند تا به دستانش رسیدند. سرش را که پایین آورد، صورتش سفیدتر شده بود و رگه‌های قرمز زیر چشمش بیشتر شده بودند؛ چشمان خاکستری‌اش روشن‌تر شده بودند و مردمک‌شان کوچک‌تر؛ مردمک‌هایی که به سمتِ نگاهِ من خیره شده بودند.
  • Neo Ted

یحتمل این داستانِ پرسشِ "ثروت شما چقدره؟!" از بیل گیتس رو شنیدید که بیل در جواب میگه: "الان یا الان؟!" خب همیشه‌ دوست داشتم یه روزی به یه جایی برسم که این سوال رو از من هم بپرسن! با کمال افتخار باید اعلام کنم من الان اونجام! اونجا کجاست؟! جایی که اون سوال رو از من پرسیدن. به این شکل که:

+ چقدر پول داری؟!

بعد از این پرسش بیل گیتس درونم یه لگد به شکمم زد، ( برای لگد خوردن به شکم حتماً نباید حامله بود! این ر یادتان‌ باشه! یادتان هم نباشه طبیعتاً و از لحاظ فیزیولوژیک من نمیتونم حامله باشم! کلاً نمیتونم یعنی! میفهمید؟! بخوام هم نمیتونم! ) و از درون من رو آگاه کرد که پسر! این همون زمان موعودیه که یَگ عمر منتظرش بودی! منتظر چی هستی لعنتی؟! جواب بده! خب منم جواب دادم! خیلی ساده بود. درد هم نداشت:

- الان یا الان؟!

حقیقتش رو بخواید من تا همین‌جاش رو بلد بودم. بعد کلاً مسائل دیگه‌ش واسم مطرح نبود. مثل اینکه چقدر پول دارم یا قرض‌ و پول دستی‌هایی که از بقیه گرفتم چقدره و یا قسطِ این ماه کِی از حسابم کسر میشه و از همه مهم‌تر، بعد از اون سوال ممکنه سوال دیگه‌ای هم پرسیده بشه که:

+ الان! الان چقدر پول داری؟!

پیامک بانک رسید. موعد کسر خودکار قسط بود. گوشیم دستم بود. زیرچشمی یه نگاهی به پیام انداختم. جذاب نبود. ولی خودم رو نباختم! باید جواب میدادم. یه نفس عمیق کشیدم. بیل دوباره لگد زد. سینه ستبر کردم. صدام رو صاف کردم و گفتم:

- هیچی! 

سرم رو انداختم پایین که راهم رو بکشم و برم، دست انداخت روی شونه‌م، نگه‌م داشت، نگاه‌مون به هم گره خورد، کور! خیلی مصمم و با لحن خشک پرسید:

+ کجا میری؟! الان چقدر پول داری؟! الان!

خیلی سمج بود؛ گیر. چشم‌هام رو بسته‌م تا تشویش ذهنم‌ رو رام کنم. دوباره آماده بودم که با قاطعیت و بدون هیچ ترس و شرمی هیچی رو بکوبم تو دهنش که دوباره پیام اومد که:

قصد نداری ۲۰۰ تومن دستی‌ای که ۵ سال پیش بهت دادم رو پس بدی مُنحطِ کلاش؟!

خب اوضاع فرق کرد؛ کمی. ریختم‌ بهم. هنوز داشت نگاهم میکرد؛ زل. خودم‌ رو جمع و جور کردم. سرم‌ رو بالا گرفتم. بیل لگد زد؛ درد داشت! تحمل کردم. نگاهش کردم و نگاهم رو شوت کردم تو تخمِ چشمش وگفتم:

- خیلی هیچی!

بدون مکث و تامل راه افتادم که حرفی نباشه. قدمِ سوم‌ رو برنداشته بودم که چندتا پیام رسید:

* موعد پرداخت قسط خانه

* قسط ماشین

* قسط مغازه

* لامصب چرا پول مردم رو نمیدی؟! 

* ۵۰۰ تومن ما چی شد کلاه‌بردار؟!

* خجالت بکش! پول مردم خوردن نداره!

.

.

‌.

.

داشتم پیام‌ها رو میخوندم و همزمان یه بغض سنگینی مینشست توی گلوم که یه دست از پشت گذاشته شد روی شونه‌ام؛ ول‌کن نبود بی‌صاحاب! اعصابم‌ خورد شد. دستش رو کشیدم سمتِ جلو، خم شدم از روی دوشم پرتش کردم تو جوب. هنوز چشم‌هام از خشم بسته بود که بیل لگد زد. با آرنج زدم تو شکمش! چشم‌هام رو باز کردم. تو جوب رو نگاه کردم. داشت‌ از درد دور خودش میپیچید و کل هیکلش خونی و خیس شده بود. پلیس بود؛ یه برگه‌ جریمه هم تو دستش.


  • Neo Ted

مردمی داریم که خوب بلدند برقصند، ولی ساز زدن بلد نیستند!

  • Neo Ted

یکی از مسائل مهمی که این کتاب مطرح میکنه، بحثِ اینه که با گذر زمان و رسیدن به تکنولوژی‌های پیشرفته در زمینه‌های مختلف که بطور مستقیم و یا غیرمستقیم‌ با زندگی بشریت در ارتباط بوده، این پیشرفت‌ها چه چیزی برای انسان به ارمغان آورده؟! آرامش یا آسایش؟! حتماً میدانید که آرامش از روح و روان آدم میاد و آسایش مربوط به شرایط و زیرساخت‌هاییه که در اطراف آدم وجود دارند و باعث رفاه و افزایش سرعت و دقت کارهای آدم میشه. با این تفاصیل، یک سوال مهم و حیاتی مطرح میشه و اون اینه که بشرِ امروزی موجودِ خوشبخت‌تریه یا انسانِ شکارگر-خوراک‌جویِ حدود ۷۰ هزار سالِ پیش؟! اگه این پیشرفت‌های جنون‌آمیز بشریت تو زمینه‌های مختلف که با تکنولوژی گره خورده باعث خوشحالی و خوشبختی ما نشده، چه فایده‌ای برای ما داشته؟! آسایش و رفاه؟! قطعاً همینطوره! بشر قرن ۲۱ آسایش و رفاه داره، کارهای روزانه‌ش رو ( به کمک تکنولوژی ) خیلی سریع انجام میده، ولی آیا خوشبخت هم هست؟! احساس خوشحالی و خوشبختیش تا چه حد واقعی و عمیقه و تا چه اندازه کاذب و موقت؟! آیا اون حسِ خوب و خوشحالی‌ای که یک انسانِ شکارگر- خوراکجو پس از شکارِ یک ماموت پس از کلی تلاش و دوندگی بدست می‌آورد، اون حسِ عمیقِ خوشحالی و غرور بخاطر تامین غذا برای مدت طولانی و شکست یک موجود عظیم‌الجثه با دستان خودش بهش میرسید، ما انسان‌های زندگی‌های مدرن، باید چقدر تلاش کنیم و در چه موقعیت‌های کاری و تخصصی قرار بگیریم تا بهش برسیم؟! وقتی از شکارِ یک ماموت توسط یک انسان شکارگر - خوراکجکو حرف میزنیم، یعنی بزرگترین دغدغه‌ی فکری و فیزیکی یک انسان در اون‌ دوره! حسی که یک انسانِ شکارگر - خوراکجو در طول هفته شاید چند بار بهش دست پیدا میکرد، ما در حال حاضر چند هفته، چند ماه، و شاید چند سال باید زحمت بکشیم تا بهش برسیم؟! دغدغه‌های ذهنی و جسمی ما تا چه مرزی گسترده و وسیع شدن؟! تا چه اندازه میتونیم رفع و ارضاشون کنیم؟! چند درصد از عمرهای کوتاهمون ( در مقایسه با انسان شکارگر - خوراکجو ) رو خوشحالیم و احساس خوشبختی میکنیم؟! چرا مردم کشورهای مدرن، مثل ژاپن که غرق در مدرنیته و تکنولوژی هستند، بطور افسارگسیخته‌ای با مسئله‌ی افسردگی و خودکشی هم دست و پنجه نرم میکنن؟! چرا آمار جرم و جنایت و قتل‌های زنجیره‌ای و نزاع‌های مسلحانه تو یه کشور فوق مدرن مثل آمریکا انقدر وحشتناکه؟! چرا بشریت علی‌رغم پیشرفت‌های روز به روز تکنولوژی، روز به روز عصبی‌تر و غمگین‌تر میشه؟! 

تمام این‌ها باعث نمیشه یک مسئله کتمان بشه! مدرنیته منفورِ مطلق نیست، مدرنیته باعث پیشرفت در پزشکی و نجات جان انسان‌های زیادی شده، پیشرفت در کشاورزی غذای بشریت رو تامین میکنه، ارتقای سطح ساختمان‌سازی محل سکونت بشریت رو امن‌تر کرده، و تسهیل حمل و نقل به وسیله‌ی اختراعات نوین و صدها نوع تغییر مثبت که در  روند زندگی بشریت بوجود آمده، ولی با این وجود ما انسان‌ها دقیقاً چه مرگِمانه؟! این چه مرگِمانه یکی از سوالاتیه که این کتاب مطرح میکنه! البته نه با این لحن! من نئولیزه‌ش کردم! نظر شما چیه؟! ۱. ما خوشبخت‌تریم یا انسان‌های شکارگر - خوراکجو؟! ۲. چرا؟! ۳. دوست داشتید جای یک انسان شکارگر - خوراکجوی ۷۰ هزار سال پیش باشید؟! با تمام محدودیت‌ها و سختی‌هایی که در اون مدل زندگی عادیه؟! ۴. ارزشش رو داره؟! ۵. مشکل و ایراد زندگی بشر امروزی و مدرن‌ چیه که نمیتونه راحت خوشبخت باشه و احساس خوشحالی عمیق و بلند مدت داشته باشه؟!

این کتاب در مورد هیچ کدام از این مسائل بطور قطعی پاسخی نمیده! درواقع دانشمندان و پژوهگران به جواب واحد و قاطعی در این بحث نرسیدن! ولی شما نظرات و پاسخ‌های خودتان رو بدید! 


+ قصد دارم به همین شکل بخش‌هایی از کتاب رو که قابل بحث‌تر هستند رو به طور جمع و جور مطرح کنم و بنویسم.  البته دو سه تا بحث بیشتر رو مطرح نمیکنم! ولی اگه میخواید بطور کامل از کتاب و بحث‌هاش لذت ببرید بخریدش و حال کنید! خداوکیلی ارزشش ر داره! لینک خرید نسخه‌ی چاپی کتاب انسان خردمند: اینجی

++:مسابقه ر جدی بگیرید! 

  • Neo Ted

پیش‌نیازِ پست: خبر


اول اینکه لامصب دو دقیقه تحمل کن، دو قدم راه برو برس به یه دستشویی بعد خودت رو خالی کن! دلیل نمیشه تا احساسِ پُرشُدگی بهت دست داد، در آنِ واحد تو هم دست بندازی بکشیش پایین که! شلوارت رو میگم!

دوم اینکه یکم آمریکا و غرب رو بدون سانسور و به دور از جلوه‌های ویژه‌ی هالیوود ببینیم! شاید کم‌تر بکوبیم تو سر فرهنگ و شعور مردم خودمان! 

حالا گذشته از فرهنگ و تمدنِ غنی و مردم فرهیخته‌ی آمریکا، در همین راستا یک مسئله‌ای رو در ارتباط با همین موضوع و مربوط به خودم توضیح بدم. آقا/خانم! خداوکیلی این‌ها خیلی رو دارن! من هنوزم که هنوزه، شهر رو بیخیال اصلاً، جنگل که میریم! توجه فرمایید! جنگل!! جنگل که میریم و حالا بنا به شرایطی دستشویی ما رو میگیره، اول از همه تمام تلاش خودم رو میکنم که من نگیرمش! یعنی هی ممانعت میکنم که چِخه! گمشو اونور اینجا جاش نیست! وقتی بی‌تفاوتی و سرد بودن جواب نداد، وارد فرضیه‌ی سیاهچاله‌ی مارپیچی میشم. سیاهچاله‌ی مارپیچی مقاله‌ی علمیِ برگرفته از پژوهش‌های تحقیقاتی ناسا نیست! این فرضیه رو خودم طی سال‌ها تحقیق و پژوهش تجربی بهش رسیدم. به این شکل که پس از عدم نتیجه از روش بی‌تفاوتی، وارد فاز تلقیینِ دستشویی نداشتن میشم! به این شکل که میرم یه گوشه، زیر درختی بزرگ و تنومند، به تفکر و تعمق میپردازم! شاید فکر کنید که یه سیب می‌افته رو کله‌م! ولی خب اشتباه میکنید؛ اون واسه اسحاق نیوتون بود. رو کله‌ی من فضله‌ی شترمرغ می‌افته! مجدداً شاید بگید شترمرغ که پرواز نمیکنه! ولی باید بگم وقتی پای شانس من وسط باشه، هرچیزی ممکنه! از پرواز فیلِ مبتلا به اسهالِ خونی بر فراز آسمانِ روی سرم در پاره‌ای از اوقات چیزی نمیگم که مبادا خدایی نکرده فکر کنید دارم اغراق میکنم! هیچی دوستان! ما میریم میشینم زیر درخت و زور میزنیم! البته نه واسه دستشویی! زورِ فکری! زورِ فکری در جهت تلقیین یک مسئله‌ی حیاتی! و اون اینه که چشم‌هام‌ رو میبندم و دست‌هام رو باز میکنم و میذارم روی شکمم و با خودم تکرار میکنم: من دستشویی ندارم! من دستشویی ندارم! من دستشویی ندارم!

در نگاه‌ اول شاید احمقانه به نظر برسه. ولی اگه بدانید من چند بار از این روش به نتیجه رسیدم نظرتان تغییر خواهد کرد. بله دوستان! من از فرضیه‌ی سیاه‌چاله‌ی مارپیچی به نتیجه هم‌ رسیدم. با این وجود سیاه‌چاله‌ی مارپیچی از حالت فرضیه خارج شده و عملاً نظریه‌س و میشه در دانشگاه‌های معتبر جهان تدریس بشه. فلسفه‌ی نام‌گذاریش هم اینه که اون چندباری که بنده در این روش موفق شدم، در واقع نمیدانم محتوای معده و روده‌ام‌ کجا تخلیه شد! وجداناً در عجبم که چی شد که اینجوری شد؟! و به این رسیدم که یحتمل در پیچاپیچ روده‌های بدنم یک سیاه‌چاله‌ وجود داره که یک سرش تو بدن من، و سر دیگه‌ش احتمالاً در جایی از کهکشان راه شیری قرار داره که تا الان یحتمل خیلی آباده!

سیاه‌چاله‌ی مارپیچی همیشه راه‌گشا نیست! خیلی کم اتفاق میفته که بشه ذهن رو در این حد روی یک مسئله تمرکز داد! اگه این روش نتیجه نده، روش بعدی رو امتحان میکنم که بهش اسمِ نئوپولو دادم! به این شکل که اگه یک روزی، در جنگل‌های آمازون باشم و دستشویی پاشه بیاد من ر بگیره، و روش قبلی جواب نده، شروع به جنگل‌نوردی کرده و آنقدر پیش میرم که یا مردم قبیله‌ی آدم‌خوار من رو بخورن، یا هم که به سرزمین‌های جدید و دست‌نخورده و کشف‌نشده‌ای برسم که هنوز نقشه‌کشی نشدن! اگه این‌ها همه جواب ندن، احتمالاً خودم برم تسلیمِ قبیله‌ی آدم‌خوار بشم؛ نه که شکمم پُره! از خوردنم لذت میبرن! به این شکل که اگه خوردنِ من نَکُشَتِشون، قوی‌ترشون میکنه!

  • Neo Ted

تنفری که من‌ نسبت به دو کلمه‌ی رِل و کراش دارم، هیتلر نسبت به یهودی‌ها نداشت! به حدی این روز‌ها این دو کلمه رو به شکل تهوع‌آوری تکرار میکنن، که اگه امکانات و قدرتش رو داشتم، تمام دختر - پسرهایی که این دو کلمه رو به کار میبرن، در اردوگاه آشویتس، درون کوره‌های آجر‌پزی میسوزاندم، از چربی‌های بدن‌شان صابون ساخته، به اسم تجاریِ " کِرِل " تو سطح کشور پخش کرده و هولوکاستی دگر را رقم میزدم!

* برای اخذ نمایندگی رسمی در شهرهای سراسر ایران زیر همین پست کامنت بذارید!

  • Neo Ted

سلامی به بلندای مجموعه‌ی ۷ جلدیِ در جستجوی زمان از دست رفته!

مقدمه‌چینی نمیکنم، این پست یک مسابقه‌ی داستان‌نویسیه و شما داخلشید! نگاهی به فضای وبلاگ‌نویسی کنیم میفهمیم که تو بلاگستان هرچیزی پیدا میشه جز داستان! داستان‌نویسی به شدت مظلوم واقع شده و دلیلش هم احتمالاً ترس و واهمه‌ی بلاگرها از روبرو شدن با غول داستان‌نویسیه! غولی که توسط خود ما و تخیل و توهم ما شکل میگیره، چون هیچ‌وقت اونطوری که باید بهش نزدیک نشدیم و همیشه از دور درموردش خیال‌پردازی‌های پیچیده و ترسناک کردیم که ما نمیتونیم داستان بنویسیم! ما جی.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ نیستیم! ما نمیتونیم شاهکار خلق کنیم. مشکل از همینجا شروع میشه که ما از همین ابتدا به دنبال خلق شاهکاریم! بدون شروع از خط آغاز، به دنبال پاره کردن ربان خط پایانیم. غافل از اینکه تمام اسطوره‌های دنیای نویسندگی از خط آغاز شروع کردن؛ اون‌ها با اسنپ نرسیدن به اوج! قدم به قدم شروع کردن و موانع و سدها رو فتح کردن و ازشون گذشتن که به چنین جایگاهی رسیدن. این مسابقه قرار نیست کسی رو جی‌.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ کنه! کلاً قرار نیست کسی جای شخص دیگه‌ای رو بگیره‌؛ ولی میتونه یه تلنگر، یه نقطه باشه که اگه امتدادش بدیم به خط شروع برسه؛ خطی که هدفش رسیدن به جایگاه‌هاییه که خودمون برای خودمون میسازیم. به نظرم وقتشه که مغزهامون رو قلقلک بدیم و خیال‌پردازی‌هامون رو شروع کنیم و جهان‌های خودمون رو تو داستان‌ها بسازیم و خلق کنیم، وقتشه سرنوشت‌ شخصیت‌های داستانی رو به دست بگیریم و تعیین کنیم تهِ قصه‌شون چی بشه! 

مسابقه‌ از چه قراره:

  • Neo Ted