Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
دیدنی

سلامی به بلندای مجموعه‌ی ۷ جلدیِ در جستجوی زمان از دست رفته!

مقدمه‌چینی نمیکنم، این پست یک مسابقه‌ی داستان‌نویسیه و شما داخلشید! نگاهی به فضای وبلاگ‌نویسی کنیم میفهمیم که تو بلاگستان هرچیزی پیدا میشه جز داستان! داستان‌نویسی به شدت مظلوم واقع شده و دلیلش هم احتمالاً ترس و واهمه‌ی بلاگرها از روبرو شدن با غول داستان‌نویسیه! غولی که توسط خود ما و تخیل و توهم ما شکل میگیره، چون هیچ‌وقت اونطوری که باید بهش نزدیک نشدیم و همیشه از دور درموردش خیال‌پردازی‌های پیچیده و ترسناک کردیم که ما نمیتونیم داستان بنویسیم! ما جی.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ نیستیم! ما نمیتونیم شاهکار خلق کنیم. مشکل از همینجا شروع میشه که ما از همین ابتدا به دنبال خلق شاهکاریم! بدون شروع از خط آغاز، به دنبال پاره کردن ربان خط پایانیم. غافل از اینکه تمام اسطوره‌های دنیای نویسندگی از خط آغاز شروع کردن؛ اون‌ها با اسنپ نرسیدن به اوج! قدم به قدم شروع کردن و موانع و سدها رو فتح کردن و ازشون گذشتن که به چنین جایگاهی رسیدن. این مسابقه قرار نیست کسی رو جی‌.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ کنه! کلاً قرار نیست کسی جای شخص دیگه‌ای رو بگیره‌؛ ولی میتونه یه تلنگر، یه نقطه باشه که اگه امتدادش بدیم به خط شروع برسه؛ خطی که هدفش رسیدن به جایگاه‌هاییه که خودمون برای خودمون میسازیم. به نظرم وقتشه که مغزهامون رو قلقلک بدیم و خیال‌پردازی‌هامون رو شروع کنیم و جهان‌های خودمون رو تو داستان‌ها بسازیم و خلق کنیم، وقتشه سرنوشت‌ شخصیت‌های داستانی رو به دست بگیریم و تعیین کنیم تهِ قصه‌شون چی بشه! 

مسابقه‌ از چه قراره:

  • Neo Ted

امید به زندگی، به خصوص زندگیِ تأهلی در من وقتی با رکود مواجه شد که فهمیدم نسل دخترهایی که چادر سفیدِ گل‌گلی ( با گل‌های ریز قرمز ) میپوشیدن، یه کاسه آش‌رشته یا شُله‌زرد میذاشتن تو سینی، راه می‌افتادن می‌اومدن دم درِ همسایه، وقتی درِ خانه‌ی همسایه باز میشد و میدیدن که پسر همسایه‌س، سرشون رو مینداختن پایین و با صدای آرام و نجیب میگفتن: بفرمایید؛

 منقرض شده! 

لهنتی‌ها من میخواستم با یکی از شماها ازدواج کنم! چرا منقرض شدین؟! یا اگه نشدین کجایید من نمیبینم‌تان! 


+ عرائض بی‌ربط به پست:

۱. وقتی وقت میذارم، ساعت‌ها، یک داستان رو با ذوق و شوق مینویسم و بازخورد و واکنشی نمیبینم، به هزار مسئله فکر میکنم! که یکیش اینه ول کنم بذارم برم. چون من اینجا هستم که بنویسم؛ و دغدغه‌ی اصلیِ نوشتنِ من، داستانه! در واقع هستم که داستان بنویسم. و در غیر این صورت بودنم فایده‌ی خاصی نداره. این نقد به خودِ منه! چون من فضای این‌جا رو سو نمیدم! من جزئی از این فضام! اگه تو این پازل جا نشم، صفحه‌ی پازل رو تغییر خواهم داد.

۲. برای ارسال داستان‌ها و شرکت در مسابقه تا دوازده شب تاریخ ۲۸ مهر، یعنی فردا شب فرصت دارید. خب طبق پیش‌بینی خودم اوضاع ارسال داستان‌ها و عمل به وعده‌ی بیانی‌ها فاجعه‌س. ولی خب دوست دارم امیدوار باشم که تا فردا دوستان به وعده‌هاشون عمل میکنن. 

۳. پرنده باشیم؛ سقوط‌هامون رو پرواز کنیم!

  • Neo Ted
اسمش داب است؛ قدی بلند و اندامی لاغر دارد. موهای کم‌پشت سرش هرکدام به یک سمت کشیده شده‌اند تا در وسط سرش، جزیره‌ای استوایی تشکیل شود. چشمانِ خاکستری‌اش در حدقه‌ای کبود جا خشک کرده‌اند که رگه‌های نازک قرمزی، پاپیچشان شده‌اند و گویی التماس‌شان میکنند که پلک بزنند و ببینند. از دماغ استخوانی‌اش، دو سوراخ سیاه که انگار ته ندارند، از دو دهانه‌ی دایره‌مانند، خلاء را جیغ میکشند. لب‌های سفیدش را چروک‌های دور دهانش به بند کشیده‌اند و به سمت خود میکشند. ریش ندارد و تکه تکه کُرک بر روی گونه‌هایش کاشته شده‌اند. گردنِ باریکش مثل میله‌ی پرچمی طوفان‌زده، استوار است و در وزش فصل‌ها و سال‌ها، ابدیت را به رخ میکشد. ابدیتی که فرسوده شده، ولی هنوز پابرجاست و به مرگ پوزخند میزند. 
کل شهر او‌‌‌ را میشناسند. چه آن‌هایی که روی سطحش زندگی میکنند و نفس میکشند، چه آن‌هایی که زیر سطحش دراز به دراز افتاده‌اند و با کرم‌ها یک قُل دو قُل بازی میکنند. چون برای یک بار هم که شده، بخاطر پدر یا مادر، دختر یا پسرشان، و یا حداقل دوست یا آشنا‌ی‌شان  به او مراجعه کرده‌اند. همه او را میشناسند؛ به شکلی که پدرم او را به من معرفی کرد؛ همانطور که پدربزرگم او را به پدرم، پدربزرگِ پدرم، او را به پدربزرگم و پدربزرگِ پدربزرگم او را به پدر پدربزرگش معرفی کرده‌است. این رابطه در ارتباط با تمامیِ ساکنین شهر صدق میکند. او شاهد تولد و مرگِ چندین نسل از مردمان این شهر بوده و هرکسی که بخواهد ریشه و نیاکانش را بشناسد، به او مراجعه میکند؛ شجره‌نامه‌ی یک شهر در دفاترِ یادداشتِ کاریِ او ثبت و ضبط شده‌اند. 
همه میدانند او نامیراست؛ همه نمیدانند او چند ساله‌ است؛ همه یادشان رفته که او نمیمیرد؛ همه برای‌شان اهمیتی ندارد؛ همه برای‌شان اهمیت ندارد که برای‌شان اهمیت ندارد! ولی من همه نیستم. پنج بار بیشتر او را ندیدم. در شهر دیده نمیشود؛ حداقل در روز. عاکف، دوستم میگوید شب‌ها به بیرون می‌آید و نیازهایش را برطرف میکند. او از مادرش شنیده که او در زیر آفتاب میسوزد؛ نه که آفتاب‌سوختگی ساده باشد، نه! واقعاً میسوزد و جلز و ولز میکند. عاکف میگوید او انسان نیست؛ یک شیطان است. این افسانه‌های خیال‌بافانه درباره‌ی داب زیاد است. همه‌ی مادرها یک نوع روایت از زندگی او دارند که شب‌ها فرزندانِ بدخواب و شلوغ‌شان را به خواب فرو برند؛ روایاتی که مولدِ هزاران کابوسِ هولناک در خواب بچه‌های این شهر میشود. من ولی به این افسانه‌ها اهمیتی ندادم. خودم به سمتِ حقیقت قدم برداشتم. قدمِ اول در مراسمِ پدربزرگم بود. کودکی ۷ ساله بودم که در آغوشِ خیس مادرم، چشمانم را از تیررسِ نگاهِ خمارِ داب پنهان میکردم. قدم دوم را در ۱۴ سالگی برداشتم؛ وقتی که بخاطر مادربزرگم به او مراجعه کردیم؛ پدرم سرم را به قفسه‌ی سینه‌اش تکیه داده بود و میگریست؛ هنوز توان رویارویی با چشمانِ وهم‌آلود داب را نداشتم. قدمِ سوم به واسطه‌ی پدرِ عاکف برداشته شد. زمانی که ۱۷ سال سن داشتم و عاکف را که اشک‌هایش دوشم را تَر میکرد، به آغوش کشیده بودم. آن‌جا بود که برای اولین بار به چشمانش نگاه کردم. او کارش را انجام میداد. توجهی به من نداشت. ولی من به چشمانش زل زده‌ بودم. ترسم‌ را شکستم. سنگ‌ نشدم، کور هم نشدم، افسانه‌ها را دور ریختم و به داب فکر کردم. به اینکه او نمرده و نمیمیرد. به اینکه چرا؟! در قدم چهارم بود که فهمیدم باید چه کنم. برایم مهم نبود بخاطر چه کسی، فقط میخواستم هرچه سریعتر بازهم او را ببینم. جاکوب، نجار پیر سبب این دیدار شد. در مراسم شرکت کردم. هرکسی جرئت حضور در این مراسم را ندارد. بستگان درجه یک، آن هم بعضاً با اکراه حضور میابند و حضور من در آن مراسم عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید. ولی هیچ منعی هم وجود نداشت‌. داب کارش را میکرد. چه با حضور یک شهر، و چه با حضور ارواح! یک میز بزرگ و بلندِ چوبی وسط اتاق کارش داشت که رویش را خوب صیغل داده و صاف کرده بود. این میز بزرگ درون یک حوضچه قرار گرفته که به سادگی میتوان آب را در آن جمع یا روانه کرد. او در هنگام کارش، حوضچه را میبست تا آب در آن جمع شود. کارش که تمام میشد، آب به نیمه‌ی حوضچه میرسید. و دقیقاً پس از اتمام کار، همه را از اتاق بیرون کرده و با ارباب رجوع تنها میشد. قدم چهارم ناقص ماند. ولی قدم پنجم محکم و کامل برداشته شد. این‌بار بخاطر مردی جوان که نمیشناختمش. مهم هم نبود. مهم حضورم در آنجا بود‌. مراسم که تمام شد همه را خارج کرد. با آن مرد تنها شد‌. من هم بیرون شدم. ولی میدانستم پایان کارِ من آنجا نیست. به پشتِ اتاقش رفتم. از بیرون، روی تلی از هیزم‌ها ایستادم که مُشرفِ داخل اتاق بود؛ از راهِ دریچه‌ای کوچک برای ورود هوای آزاد. چشم دوختم. نفس نفس میزدم؛ ولی هر نفس را به خفقانی ساکت دعوت میکردم و آن‌ها را میخوردم. کارش را آغاز کرد. از پا شروع کرد به شستن و به سرش رسید. همزمان وِردی زیر زبان میجَوید. آبِ دهانم‌ را قورت دادم؛ اضطرابم‌ را بالا آوردم. با شستن هر عضو وِردی خاص. به قفسه‌ی سینه‌اش رسید؛ وردش را خواند. گوشش را به آن چسباند. کفِ دستش را روی آن گذاشت و باز هم چیزی خواند. بدنم داغ شده بود. به سرش رسید، کف دستان بازش را بر فرق سر گذاشت. چیزی خواند. دستانم میلرزیدند و موهای بدنم خبردار ایستاده بودند. کل بدن را شست. حوضچه تا نیمه از آب پُر شده بود. کنار بدن آن مرد ایستاد. وردی را بلند خواند و دو دستش را همزمان از بدن مرد جوان کشید و به بالا آورد. دهانم خشک شده بود و تنفس برایم سخت. انگار که چیزی را بخواهد بیرون بکشد. و بعد جسد را که سفید شده بود، با آرامش به درون تابوتی گذاشت و خود به کنار حوضچه برگشت. جامی طلایی برداشت و از آب حوضچه پُرش کرد. چشمانش را بست و چیزی را زمزمه کرد؛ جام را سر کشید و سرش را بالا نگه داشت. پاهایم سست شده بودند و انگار گرمم شده بود. گویی هیزم‌های زیر پایم را آتش زده باشند. رگه‌هایی قرمز از گلویش شروع به حرکت کردند و در زیر لباسش پنهان شدند تا به دستانش رسیدند. سرش را که پایین آورد، صورتش سفیدتر شده بود و رگه‌های قرمز زیر چشمش بیشتر شده بودند؛ چشمان خاکستری‌اش روشن‌تر شده بودند و مردمک‌شان کوچک‌تر؛ مردمک‌هایی که به سمتِ نگاهِ من خیره شده بودند.
  • Neo Ted

یحتمل این داستانِ پرسشِ "ثروت شما چقدره؟!" از بیل گیتس رو شنیدید که بیل در جواب میگه: "الان یا الان؟!" خب همیشه‌ دوست داشتم یه روزی به یه جایی برسم که این سوال رو از من هم بپرسن! با کمال افتخار باید اعلام کنم من الان اونجام! اونجا کجاست؟! جایی که اون سوال رو از من پرسیدن. به این شکل که:

+ چقدر پول داری؟!

بعد از این پرسش بیل گیتس درونم یه لگد به شکمم زد، ( برای لگد خوردن به شکم حتماً نباید حامله بود! این ر یادتان‌ باشه! یادتان هم نباشه طبیعتاً و از لحاظ فیزیولوژیک من نمیتونم حامله باشم! کلاً نمیتونم یعنی! میفهمید؟! بخوام هم نمیتونم! ) و از درون من رو آگاه کرد که پسر! این همون زمان موعودیه که یَگ عمر منتظرش بودی! منتظر چی هستی لعنتی؟! جواب بده! خب منم جواب دادم! خیلی ساده بود. درد هم نداشت:

- الان یا الان؟!

حقیقتش رو بخواید من تا همین‌جاش رو بلد بودم. بعد کلاً مسائل دیگه‌ش واسم مطرح نبود. مثل اینکه چقدر پول دارم یا قرض‌ و پول دستی‌هایی که از بقیه گرفتم چقدره و یا قسطِ این ماه کِی از حسابم کسر میشه و از همه مهم‌تر، بعد از اون سوال ممکنه سوال دیگه‌ای هم پرسیده بشه که:

+ الان! الان چقدر پول داری؟!

پیامک بانک رسید. موعد کسر خودکار قسط بود. گوشیم دستم بود. زیرچشمی یه نگاهی به پیام انداختم. جذاب نبود. ولی خودم رو نباختم! باید جواب میدادم. یه نفس عمیق کشیدم. بیل دوباره لگد زد. سینه ستبر کردم. صدام رو صاف کردم و گفتم:

- هیچی! 

سرم رو انداختم پایین که راهم رو بکشم و برم، دست انداخت روی شونه‌م، نگه‌م داشت، نگاه‌مون به هم گره خورد، کور! خیلی مصمم و با لحن خشک پرسید:

+ کجا میری؟! الان چقدر پول داری؟! الان!

خیلی سمج بود؛ گیر. چشم‌هام رو بسته‌م تا تشویش ذهنم‌ رو رام کنم. دوباره آماده بودم که با قاطعیت و بدون هیچ ترس و شرمی هیچی رو بکوبم تو دهنش که دوباره پیام اومد که:

قصد نداری ۲۰۰ تومن دستی‌ای که ۵ سال پیش بهت دادم رو پس بدی مُنحطِ کلاش؟!

خب اوضاع فرق کرد؛ کمی. ریختم‌ بهم. هنوز داشت نگاهم میکرد؛ زل. خودم‌ رو جمع و جور کردم. سرم‌ رو بالا گرفتم. بیل لگد زد؛ درد داشت! تحمل کردم. نگاهش کردم و نگاهم رو شوت کردم تو تخمِ چشمش وگفتم:

- خیلی هیچی!

بدون مکث و تامل راه افتادم که حرفی نباشه. قدمِ سوم‌ رو برنداشته بودم که چندتا پیام رسید:

* موعد پرداخت قسط خانه

* قسط ماشین

* قسط مغازه

* لامصب چرا پول مردم رو نمیدی؟! 

* ۵۰۰ تومن ما چی شد کلاه‌بردار؟!

* خجالت بکش! پول مردم خوردن نداره!

.

.

‌.

.

داشتم پیام‌ها رو میخوندم و همزمان یه بغض سنگینی مینشست توی گلوم که یه دست از پشت گذاشته شد روی شونه‌ام؛ ول‌کن نبود بی‌صاحاب! اعصابم‌ خورد شد. دستش رو کشیدم سمتِ جلو، خم شدم از روی دوشم پرتش کردم تو جوب. هنوز چشم‌هام از خشم بسته بود که بیل لگد زد. با آرنج زدم تو شکمش! چشم‌هام رو باز کردم. تو جوب رو نگاه کردم. داشت‌ از درد دور خودش میپیچید و کل هیکلش خونی و خیس شده بود. پلیس بود؛ یه برگه‌ جریمه هم تو دستش.


  • Neo Ted

مردمی داریم که خوب بلدند برقصند، ولی ساز زدن بلد نیستند!

  • Neo Ted