Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

ولی به تخمه‌ژاپنی هم توجه کنید. بهش محبت کنید، باهاش مهربان باشید، نوازشش کنید، بغلش کنید، نذارید احساس کمبود عاطفه و بدردنخوربودن بهش دست بده؛ نذارید برنجه! بر خلاف ظاهر سختش، دل لطیف و ظریفی داره؛ زود خورد میشه. تخمه‌ژاپنی همون نخبه‌ی باعزت و شریفیه که در اثر سختی زندگی و فشار درس و دانشگاه و هرزگیِ دلار پوست کلفت شده و الان به کسی باج نمیده و همیشه پای اصولش واستاده و به کسی رو نمیده! که بخاطر جفای روزگار، بی‌‌تفاوتی ما آدم‌ها، هرسال منزوی‌تر از سال پیش میشه و الان هم از درد بی‌کاری و بی‌پولی تو اسنپ کار میکنه. ولی من تخمه‌ژاپنی رو دوست دارم؛ بخاطر مغزش، بخاطر سفت و محکم‌بودنش. من تخمه‌ژاپنی رو دوست دارم و تا جایی که بشه از انزوا میکشونمش کنار و باهاش عشق و حال میکنم.

  • Neo Ted

وقتی یه داستان مینویسم، یه داستانی که فضاش از واقعیت موجود و قابل لمس دوره، وقتی که یه جهانِ شخصی‌سازی‌شده رو توی ذهنم ترسیم میکنم، دوست دارم (همونطور که اشاره کردم) تو واقعیت قابل دسترسی نباشه، جوری باشه که فقط با خیال و وهم بشه بهش وارد شد، چون شخصاً خودم رو به عنوان کسی که مینویسه موظف میدونم چیزی رو به مخاطب ارائه بدم که تو زندگی روزمره‌ش ندیده و نمیبینه، نمیتونه لمسش کنه و به شکل مادی تجربه‌ش کنه. شخصاً این کار رو هنر میدونم؛ نه که بخوام بگم الان بطور کامل هنرمندم، ولی این رو یک اصل میدونم که یه نویسنده باید یه جهانی داشته باشه که واسه مخاطب ترسیم کنه که خارج از محدوده‌ی داستان/جهانِ نویسنده، واسه مخاطب قابل درک نباشه و نتونه جای دیگه وارد اون جهان بشه و درکش کنه. اینکه من بیام از واقعیت‌های موجود بنویسم، واقعیت‌ها و اتفاقاتی که یا از روی یک واقعیت تاریخی نوشته میشه یا بطور دقیق مستند نیست، ولی یه جایی از این جهان اتفاق افتاده و امکان واقع‌شدنش هست، من رو نویسنده نمیکنه، تبدیلم میکنه‌ به یه راوی که داره چیزایی که میبینه، خونده یا مسائلی که در چارچوب و ظرف این جهان قابل اتفاق‌افتادن هست رو میاره روی خط روایت. به نظر من نویسنده یک خالقه؛ و خالقی که نتونه یه جهانِ مستقل و خاص برای خودش ترسیم و خلق کنه که خارج از ظرف و چارچوب این جهانه، یه راویه. من راوی بودن رو نفی نمیکنم و بد نمیدونم؛ اصلاً! راوی بودن هم هنر خودش رو میطلبه. ولی به نظرم روایت‌گری هنره، نویسندگی هنرتر! راوی‌ها بنده‌ی واقعیت و محدود به مرزهای محدودکننده‌ی جهان واقعی هستن و نویسنده‌ها خالق وقایع و آزاد و رها و تشنه‌ی تخیل! 

از این که در حد توانم، توی داستان‌هام جهان خودم رو ترسیم میکنم که حدالامکان در واقعیت قابل دسترسی نیست، خوشحالم! و از اینکه بعضی از شماها با پاسپورتِ تخیل‌تون، که کلید ورود به این جهان‌های خیالیه، بطور توریستی از جهان‌های من دیدن میکنید، خوشحال‌ترم! 

+ چیزی که تا الان باعث شده بمونم، داستان‌هایی هست که وبلاگ باعث شد خلق بشن. یه‌جور حس دِین که نمیذاره از اینجا دل بِکنم. ازدواج نکردم، ولی همه‌ی داستان‌هام حکم بچه‌هام رو دارند. حاصل بکرزایی مغزم هستند :))) 

  • Neo Ted

صبح از خواب بیدار شدم، پلک‌هام هنوز خسته بود و گوشه‌ی لبم آب‌دهنِ غلیظ جمع شده بود؛ با زیر آستین پاکش کردم و یه خمیازه کشیدم؛ گوشه‌ی پرده‌ی پنجره‌ی اتاق کنار کشیده شده بود؛ یحتمل با خورشید تبانی کرده بودن؛ وگرنه اون پرتوِ غرض‌ورزانه‌ی نور خورشید تو تخمِ چشم من طبیعی نبود! یکی این وسط خیانت کرده بود! بوی توطئه فضای اتاق رو آکنده کرده بود. خواستم به مسئله‌ی خیانت و نفوذ رسیدگی کنم که چشمم به رخت‌خوابِ آبروم افتاد؛ جا تَر بود و آبرو هم نبود.(آبه دگه! دست خودش نیست.) یه نگاه به چپ، یه نگاه به راست، فایده نداشت! نبود! نگرانی و اضطراب در رگ‌هام جریان یافت و به چشم‌هام رسید و رسماً خوابم پرید! تُف! وقتی از پرش خوابم مطمئن شدم، شدتِ استرسِ غیبت آبروم بیشتر شد. پا شدم رفتم اتاق‌ها رو گشتم و در همون حین هی صداش میزدم که: آبرو! آاااابرو! کجایی داداش؟! آبرو! داری نگرانم میکنی! هرجا رفتی بکش بیرون جان مادرت! اصلاً حوصله ندارم.

نبود که نبود! با خودم گفتم شاید رفته سر یخچال یه چیزی بخوره سر صبحی! اونم دل داره خلاصه. رفتم طرف آشپزخانه. نبود. درِ یخچال رو باز کردم و بعد هم بستمش؛ یه کاری کرده باشم! دیگه شدیداً نگرانی و ترس بر وجودم سایه افکند! این فکر که آبروم رفته باشه بیرون و اینکه چه بلایی سرش اومده باشه، فکر اینکه... درآنِ‌واحد میلیون‌ها فرضیه که ممکن بود آبروی نازنینم اون بیرون، توسط‌شون خراشی روش بیفته و خدشه‌دار بشه به سمت مغزم هجوم آوردن. آبروم روحیه‌ش حساسه طفلک. اون بیرون پُر از گرگه. به سمتِ هال حرکت کردم؛ پاهام سست شده و دهنم خشک شده بود. تلوتلو میخوردم، یه قدم سمت چپ، یه قدم راست؛ اوضاع سخت شد. دست به دیوار گذاشتم که زمین نخورم. کمرم داشت‌ میشکست؛ انگار یکی مدام بخواد منگنه فرو کنه توی کمرم. عرق از پیشانیم سرازیر شده بود. دیگه بریده بودم. باورم نمیشد آبروم رفته. تو همون حال که تکیه داده بودم به دیوار، دوتا دستم رو گذاشتم رو سرم و سُر خوردم کف زمین؛ هق‌هق شروع کردم به گریه و زاری. خنج میکشیدم و میخواستم دست بندازم جامه بدرم که صدای در اومد؛ نگاهم رفت پِیِ صدا. درِ دستشویی بود. آبروم از دستشویی کشید بیرون، درحالی که پشت و روی دست‌های خیسش رو به پشت شلوارش میمالید و خشک میکرد، گردنش رو کج کرد و با یه حالت عاقل اندر داغانی بهم نگاه کرد و گفت:

اووووو! خودت رو جمع کن مَرد! چیه این همه کولی‌بازی درمیاری؟! دستشویی بودم دگه! دستشویی!

  • Neo Ted

تو این روزهای سرد پاییزی، به شدت به یک پیرمردِ کُت‌شلواری که روی کُتِ خاکستریش یک پالتوی مشکی پوشیده و کلاهِ لبه‌دارِ پاییزه سرش گذاشته نیاز دارم که تو پیاده‌رو بزنه رو شونه‌ام و برگردم و بگم جانم؟! بفرمایید؟! بعد یه نگاه بهم بندازه و دوتا دستش رو بذاره رو شونه‌هام و سرش رو بیاره نزدیک صورتم و پیشونیش رو بذاره رو پیشونیم و بگه:

ببین پسرم. من ۵۰ سال تلاش کردم و زندگی و آسایشم رو گذاشتم تا به یکی از موفق‌ترین آدم‌های اقتصاد این مملکت تبدیل شدم. دوتا کارخونه‌ی کنسروسازی مواد غذایی و پنج‌تا هم فروشگاه زنجیره‌ای و کلی املاک و دارایی و کوفت و زهرمار دارم. داشتم از این خیابون رد میشدم که دیدم داری پیاده راه میری. نمیدونم چرا. ولی ازت خوشم اومد. باور کن. زدم کنار و اومدم پیشت که یه چیزی بهت بگم.


بعد پیشونیش رو از پیشونیم بِکَنه و دستش رو کنه تو جیبش و یه مشتِ بسته بکشه بیرون و بگیره طرفم و بگه:

این‌ دنیای کوفتی با تموم این مال و اموال و وابستگی‌هاش واسم هیچ ارزشی نداره! این رو تو این ۷۰ سال عمرم فهمیدم. اون ماشین رو میبینی؟! ( حدود ۵۰ متر پایین‌تر از خیابان اشاره کرد که یه مازراتی زرد چشمک میزد ) قبل این گرونی‌ها یک و خورده‌ای میلیارد خریدمش. این ماشین فقط یکی از ماشین‌هامه. الان هم‌ بهت گفتم. ازت خوشم اومده. باهات حال کردم به قول شما جوونا. دستت رو بیار جلو پسرم.

بعد من درحالی که بُهت‌زده شدم، دستم رو ببرم جلو و اون مشت بستش رو توی دستِ بازِ من باز کنه. و یه مشت نخودچی‌کشمیش بریزه کف دستم و هارهار شروع کنه به خندیدن و منم زل بزنم‌ تو تخم چشمش و بگم مرتیکه‌ی پاتالِ فرتوت‌مغزِ چروک و یه لگد بزنم بین پاهاش و هولش بدم کف زمین و تا میخوره کتکش بزنم و بعد که تقریباً خالی شدم، برم سمتِ ماشینش و یه مشت نخود‌چی‌کشمش رو بریزم روی سقف ماشین و برم روی کاپوتش و کمربند شلوارم رو باز کنم و ...

  • Neo Ted
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۰
  • Neo Ted