Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
آره رفیق.

پیوندهای روزانه

۳۷ مطلب با موضوع «داستانِ کوتاه» ثبت شده است

[ ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت. ]

شاید به عنوان مخاطب این سؤال واستون پیش بیاد که دیالوگِ بالا یعنی چی؟! که چِح اصلأ؟! حق هم دارید. توضیح میدم. راستش اگه بخوایم منصفانه بررسی کنیم؛ مظلوم ترین موجوداتِ جهان، ما معدنچی های رو سیاه هستیم. چرا؟! خب مشخصه دوستِ عزیز. چون در عینِ حال که رومون سیاهه و سخت ترین شغلِ جهان رو داریم، یکی از کم در آمد ترین مشاغلِ جهان رو هم داریم. خیلی جالبه که سخت ترین شغلِ جهان، بیشترین در آمد و دستمزد رو نداره! خیلی هم تلخ و مزخرفه که یه سری آدمِ شیک و خوشگل بیان جلو دوربین و در محضرِ مردم بگن بعد از شغلِ ما معدنچی ها، بازیگری سخت ترین شغلِ دنیاست. یعنی بعد از ضرب المثلِ همرنگِ جماعت شو ...، این حرف مزخرف ترین حرفی بود که تو جهان گفته شده؛ اونم با فاصله ی زیاد نسبت به حرفِ سوم که نمیگم چیه! طرف میاد چهار تا دیالوگ حفظ میکنه صد بار برداشت میکنن، وسطش هم چایی و آب میوه و میوه و نهار و شام و مخلفات میخوره، با سرویس میاد و میره، پولِ نجومی با مزایای متفرقه هم میگیره، تهش درمیاد اون حرفِ مزخرف رو میگه. باید بیاد این پایین فقط نفس بکشه تا بفهمه سخت یعنی چی و چجوری باید از تهِ دل و درد و داد تلفظش کرد. داشتم میگفتم. 9 ماهی میشه که حقوقِ ما رو ندادن و بیمه هم که شده یه افسانه مثلِ هابیت و ارباب حلقه ها و نارنیا. بخاطر همین تصمیم گرفتم اعتصاب غذا کنم. تا شاید مسئولین تکونی بخورن. یه نامه هم زدم به رئیسِ پروژه که:

 فلانی! این حقش نیست تو اون بیرون عشق و حال کنی واسه خودت و دروغ ببافی و وعده های چرت و پرت بدی به ما که همه چی درست میشه و بالاخره کاری میکنم بیای بیرون و نیازی نباشه اون پایین سختی بکشی و این اراجیف! تو و اون شرکای لعنتی و دروغگوت به من و رفقام قول دادین! هنوز صدا و پژواکِ وعده دادن هاتون داره تو گوش هامون میپیچه! وقتش رسیده بجای عربده های خوش نوا و عامه پسندانه و کارگر راضی کن، یه خورده عمل به وعده هاتون رو تمرین کنین. من بقیه رو نمیدونم میخوان چه پفکی بخورن، از اولش هم مثلِ بقیه نبودم، یه کارگر و برده ی گوش به فرمان و حلقه به گوش که سیاست های برده داری طورانه ی شما اتو کشیده های احمق رو بدونِ چون و چرا گوش کنم، من با بقیه فرق دارم. همون چند سال پیش کافیه که با طنابِ گندیده و موریانه جویده شده تون رفتم تهِ اون معدنِ ذغال سنگِ لعنتی و به چیپس خوردن افتادم و به بدبختی نجاتم دادن. ولی الآن میخوام اعتراض کنم. تنها راهی هم که میتونم صدام رو به گوشِ اون بالایی ها برسونم، تو و اون شرکای مارمولکت هستین که خوب بلدین چجوری از پایین بودنِ من و دوستام سو استفاده کنید واسه رسیدن به اهدافِ خودتون و وقتِ عمل که میرسه معلوم نیست چه مرض و بیماری ای میگیرید که آلزایمر و لال شدگی جزء نشانه هاشه. من به نشانه ی اعتراض به این بی عدالتی ها و ظلم و ستم های وارد شده به خودم، اعتصاب غذا میکنم. یا اونقدر چیزی نمیخورم که شجاعانه بمیرم، که قطعأ سال ها مردم از من به عنوان قهرمانشون یاد خواهند کرد که الگوی ایستادگی در برابر ظلم و بی عدالتی بودم، یا هم که صدای من به اون بالا بالا ها خواهد رسید و به حق و حقوقم خواهم رسید که شرطش کمک های شماهاست. مثلِ همیشه منتظریم!

میدونم خیلی تند نوشتم. نامه ی سنگین و خشنی بود که باید نوشته و ارسال میشد. ولی خب اونا کاری نمیتونن کنن با من. چون جزء من و رفقام هیچ پفکی رو پیدا نمیکنن که اینجوری واسشون کار کنه. 

اعتصابِ غذام رو از صبحانه شروع کردم و نیمرو رو نزدم توی رگ و تا شب هم علی رغمِ تمامِ سختی و ملالت هایی که بود، با تمام قوا و شجاعت و جسارت ادامه دادم، ولی دیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه و روده های کوچک و بزرگ در هم تنیده و صدای سازِ ساکسیفون میدهند و هیچ خبری هم از رؤسای دهان دریده و شعار زده نیست که نیست، جز تکرارِ وعده های پوچ و تکراری، پس شد همون دیالوگی که اول عرض کردم خدمتتون. یعنی رسمأ حرفِ آخر رو همون اولِ کاری گفتم بهتون که:

ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت.


  • Neo Ted

هجده سالش که شد، زندانی اش کردند. هِوِیس را میگویم. دخترِ آقایِ مارتینِس، همسایه یمان. به حدی زیبا بود که هر بار که به بیرون از خانه می آمد، نه تنها محله، بلکه کلِ منطقه ای که در آن راه میرفت بهم میریخت. واقعأ بهم میریخت. به دنیا که آمده بود، بوی بهشتِ عدن میداد. پزشکان و پرستاران نمیتوانستند تحویلِ مادرش دهند. او با همه ی نوزادانِ یک روزه فرق داشت. او با تمامِ انسان ها فرق داشت. نمیدانم! شاید اصلأ انسان نبود! مگر میشود یک انسانِ عادی اینقدر زیبا باشد که گویی اصلأ انسان نباشد؟! دلیلِ نامگذاری اش هم از همین زیباییِ اعجاب انگیز نشأت گرفته: [ Heaven + Face ]؛ دختری که چهره ای بهشتی داشت. جوری که هیچ نویسنده ای جرئتِ استفاده از کلمات برای وصفِ چهره اش را نداشت. هر چه که مینوشتند توهینی بود به زیباییِ وصف ناپذیرش! به همین دلیل در همه ی روزنامه ها و کتاب ها و رسانه ها، به وصف زیبایی اش که میرسند، از ترکیبِ وصف ناپذیر استفاده میکردند و میکنند.

18 سالگی برای همه ی دختر ها عجیب و گنگ انگیز است، ولی هویس متفاوت بود. او 18 سالگی اش را در سلولِ انفرادی جشن که نه، عزا گرفت. صبحِ روزِ قبل از 18 سالگی اش، درحالی که پس از ماه ها حبسِ خانگی قصدِ بیرون رفتن داشت، از خانه بیرون نیامده دستگیر و روانه ی زندانش کردند. بی عدالتی، یکی از کثیف ترین قوانینِ مصوبِ دولت هاست؛ ولی دستگیریِ هویس و زندانی کردنش، عادلانه ترین تصمیمی بود که میشد گرفت؛ عادلانه ولی کثیف! بار ها خودم شاهدِ بیرون رفتنش بودم. میدیدم ماشین هایی که با هم تصادفِ زنجیره ای میکردند. فقط برای ثانیه ای بیشتر تماشا کردنِ هویس. دیدم آن دو مردی را که نتوانستند تمایلاتِ درونی شان را به بند بکشند و به قصدِ تعرض به هویس به سمتش حمله ور شدند؛ حقا که به بند کشیدنِ تمایلاتِ درونی در برابرِ زیباییِ لعنتیِ هویس، مثلِ کنترل کردنِ فردی تشنه در برابر خوردنِ یک لیوان کوکاکولای مِشکیِ یخ که لیوان از شرمِ خوشمزگیِ کوکاکلا عرق میریزید سخت و دشوار است. چرا دروغ بگویم؟! خودم هم خیلی دلم میخواست او را به آغوش بکشم و یک ساعت بطورِ ممتد گونه هایش را ببوسم، ولی همیشه خود را دور از او حفظ میکردم.

 او به زندان رفت، محکوم به زیباییِ غیر قابلِ تحمل. دو روز از محکومیتِ زندانش نمیگذشت که خبری سیاه تیترِ یکِ روزنامه ها و رسانه های خبری شد: هِویسِ وصف ناپذیر در سلولش خودکشی کرد. به دیوارِ سلولش که نگاه کردند، با خون نوشته شده بود: من خودکشی نکردم، شما لعنتی های نفرین شده مرا کشتید 

  • Neo Ted

اسمش رها است. دختری بیست و یک ساله با رویاهای بی مرز و به عقیدهٔ دیگران احمقانه. شلخته با موهای فرفریِ اکثرأ در هم گره خوردهٔ مشکی و لباس های گشاد که دلیل خوبی برای غرغرهای مادرِ وسواسی اش است که چرا موهایت را شانه نمیکنی؟! این چه لباسی است که پوشیدی؟! و عکس العمل رها در برابر غرهای مادرش که لبخندی ملیح و لحظه‌ای بازی کردن با گره های موهایش است.  همیشه به بیخیالی در خانواده شهرت داشته و همین ویژگی باعث تولد رویاهای بی مرز در ذهنش شده است. رویای بی مرزی که از ابتدا بر رویش تأکید دارم، رنگ و بوی آسمان دارد و آسمان، بارزترین نماد عدم محدودیت و بی نهایتی است. رها، همان مو فرفریِ قد کوتاهِ چشم درشت، شاید قدش کوتاه باشد و دستش به آسمان نرسد، ولی رویایی در سر دارد که نوید لمس آسمان را میدهد. رها از کودکی و از زمان دیدن کارتون گوریل انگوری، آبستن رویای پرواز شد. رویایی که تولدش از همان کودکی مسبب تمسخر و طرد شدگی از سوی دیگران بود. ولی رها به دنیا آمده بود که به رهایی برسد و لازمهٔ رسیدن به این هدف هم رهایی از قفس محدود کنندهٔ زبان دیگران بود. حال دلیل بی خیالی های همیشگی او را می‌فهمیم که چرا گیر دادن های پیاپی مادرش بخاطر شلختگی و بحث و درگیری های لفظی با پدرش بر سر درس نخواندن برایش اهمیتی ندارد و حتی تنها شدن بخاطر بیان تفکراتش در دانشگاه هم او را از رسیدن به رویایش نا امید نساخته! رهایی از اسارت قفس فکری دیگران، مستلزم بیخیالی در موضوعاتی است که دیگران توقع دارند تو آن ها را انجام ندهی ولی خودت به غلط نبودن آن ها ایمان داری و لذتِ انجام دادنشان را دلیلی برای بلوغ رویاهایت میدانی. 

رها خیلی زیبا نبود، ولی تفکر خاصی داشت که فقط عده ای خاص درکش میکردند و به همین دلیل در دانشگاه هم تنها بود و دوست خاصی نداشت.  او قطب منفی ای بود که فقط یک قطب مثبت جذبش میشد! قطبی که تفکر محدودیت ناپذیر رها را درک کند. کمتر کسی از رویای پرواز او بی اطلاع بود و کمتر شخصی هم پیدا میشد که او را بابت کنفرانس ها و مقالات و تحقیقاتی که درباره پرواز انجام میداد مسخره نکند! گذشت و گذشت تا اینکه روزی پس از کنفرانس رها که طبق معمول در مورد رویای پرواز انسان طرح ریزی شده بود و مثل همیشه به دلیل شلوغ کاری های عده ای نیمه تمام رها شده بود، شاهین همکلاسی رها، به سراغش رفت و گفت: «رویای پرواز انسان شاید احمقانه به نظر برسه، ولی نه برای افرادی که به پرواز ایمان دارن! بلکه برای انسان های احمق هستند و حماقت از تفکر بستهٔ انسان هایی سرچشمه میگیره که خودشونو وابسته به هرزه گویی های بقیه میکنن و به نیروی بی نهایت درونیِ انسان ایمان ندارن.

  • Neo Ted

+ جووووووونز! اینو ببین داداچ! 

- کدومو میگی تو؟! اون راکونِ؟! 

+ خال خالکم؟! حالت خوبه؟! آخه راکون دیدن داره؟! مرگِ گور خر! راکون آخه؟! اونو که هیچکی جرئت نزدیک شدن بهشو نداره! توی شورش های جنگلی به عنوان گاز اشک آور ازش استفاده میکنن داغان! منظورم اون طاووسَس! لامصب عجب پر و کرک و گوشتی داره بی صاحاب! چشممو گرفت و دلمو برد همی! 

- استغفرالعامون خدایگانِ مصر و حیوانات! نفرینِ خوک های بی غیرت بر تو باعد ای چشم هیز! گمشو بیا پایین بی غیرت! یک ساعت فکر میکنم داری افق های دور و قابل دسترسِ دشت و جنگل رو برای برنامه ی دهمِ توسعه آنالیز میکنی ملعون! 

+ جغدِ دانا بازی در نیار دیگه! تازه داره میره آب تنی! اذیت نکن جانِ زریِ فرفریت! دیروز اون جغدِ پیر نذاشت اون آهو عه رو دید بزنم، امروزم توئه دراز قامت گیر دادی! فردا هم حتمأ این تِد میاد میگه: داغانِ بی غیرت! مگه خودت گورِ خوار"گور خر خواهر" و گورِ مار"گور خر مادر" نداری که به ناموسِ حیوانات دیگه چشم داری!! ینی اگه این خرسِ رو مخ بیاد گیر بده ها، جفت پا جفتک میزنم تو پوزه ش! خرسکِ جغد مسلک! خودشو یه روز دیدم داشت کندو عسل میلمباند، همزمان اون خرسِ همسایه شونو دید میزدا! حالا بهش میگم بهم میگه نیتم خیره کذاب! یه روز باید با روباه برنامه بریزیم پته شو بریزیم رو آب!

- چقدر حرف میزنی گور خر! خفه شو بیا پایین دیگه! علنأ منو کردی اسبابِ گناه دیگه! اون از چشم هیزی و بی غیرتیت! اینم از غیبت کردن پشت سرِ تِدِ پاکشلوار"طبیعتأ تِد دامن نمیپوشه خب"! اون خرسِ مظلوم که همه به نیکی و پاکی ازش یاد میکنن ملعونِ کذاب! من خودم از زری شنیدم که یه شب پنج تا خرسِ ماده رو از یخبندان نجات داد و تو خونه ش بهشون پناه داده و خودش رفته تو معبدِ عامون تا پاسی از صبح با جغد به عبادت پرداختیده! بیا پایین حرف مفت نزن کذابِ روباه سرشت! بیا پایین که گشتِ شیرهای خفته رو خبر میکنم بیان بکننت تو گونی ببرنت ها!

+ باشه باباع! نخواستیم اصلأ! میرم تو گله خودمون دنبال جفتم میگردم! فقط بی صاحاب چند بار گمش کردم! الان هم نمیدونم کدومه! بطورِ رندوم و توکل به عامون میرم یکیو انتخاب میکنم دیگه! گردنو بکش پایین برم پِی جفتم!


* و چقدر گورِ خر زیاد شده تو خیابونامون! البته بلانسبت گورخر D:

  • Neo Ted

بازیچه ی دستِ پسرکی بازیگوش بودم که متولد شدم.شاید هم متولد شدم تا اسبابِ سرگرمی و تفریحش شوم؛اسبابِ پایانِ بهانه تراشی های کودکانه اش.

مهم نیست چرا و چگونه متولد شدم؛راستش دروغ چرا؟مهم است،البته مهم بود؛مهم بود با چه دلیل و منطقی و برای چه بوجود آمدم،ولی الآن که در دستِ پسرک،به سمتِ تپه ی بادگیرِ شهر حرکت میکنم،همین لحظه و ثانیه برایم مهم است.چیزی که در تصور و خیالم شکل دادم و باید به آن برسم.هدفی که برایش متولد شدم،فراهم کردنِ اسبابِ سرگرمیِ یک کودکِ بازیگوش و شاد بود،ولی بود!البته شادی و خوشحالیِ یک کودک،به خودیِ خود،اصلا کم نیست و شاید آرزوی خیلی هاست؛ولی من متولد نشدم که بازیچه شوم،آمده ام که برسم؛به هدف و رویایم؛پرواز تا به عمقِ آسمانِ فیروزه ای.

به بالای بلندیِ بادگیر رسیدیم.باورش برایم سخت است،ولی این باورِ سخت،تعبیری شیرین و شدنی به همراه دارد؛این رویا و آرزو،در این نقطه از شهر،در این بلندیِ بادگیر،قابل لمس شده است برایم؛حسش میکنم.

بر بالای دست پسرک،انتظار باد را میکشم،تا بیاید و تعبیری شود بر رویایِ من؛پرواز .

عطر و رایحه ی رویا،به مشامم میرسد،این خودِ باد است که حاملِ رایحه ی پرواز است.می آید و میشینم بر روی بال هایش؛کمی که از سطحِ سنگی و تاریکِ زمین،فاصله میگیرم،نور را لمس میکنم که پیامِ آزادی و رهایی از قفس به من میدهد.غرش های باد،نشان از زمانِ پرواز با بال های خودم را میدهد.وقتِ موج سواری بر رویِ امواجِ ژرفِ باد با بال های خودم رسیده است.

آخ که چه لذتی دارد فاصله گرفتن از این زمینِ سیاه و یخ زده؛چه حال و حسِ دوست داشتنی ای دارد پرواز تا به خدا؛پرواز تا به بینهایت.

چه دلی میبرد از من،بوسه هایِ عطراگینِ باد بر روی گونه های کاغذی ام.امضای دوست داشتنی ای میشود این بوسه بر گونه ام؛امضای عشق پایِ گونه هایِ سفیدِ من.

  • Neo Ted

پیش نوشت:یه خورده طولانیه!هرکسی که حوصله نداره،نخونه لطفأ : )


اولین باری که «بیکو» او را دید،دخترکی خردسال بود که همراه مادرش پیشِ پدر کشاورزش آمده بودند تا غذایی برایش ببرند.

هنوز قدم های ریزش،تعادل کافی نداشتن؛چند باری فقط در برابر چشمانِ «بیکو» زمین خورده و گریه کرده بود.

او خیلی دوست داشت دخترک را از زمین بلند کند و دستانِ خاکی کوچکش را ببوسد تا مانع ریزش اشک هایش شود؛ولی نمیتوانست.نگاهش به دنبالش میرفت،ولی نمیتوانست.

انگار بوجود آمده بود که بترساند.

ترساندن در ذات او و دلیل بوجود آمدنش بود.

همین دلیل برای دور ماندن دخترک از او کافی بود.

بارها تا چند قدمی اش آمده بود و چند لحظه ای به او زل زده بود،ولی کلاه سیاه کثیف،کُت قهوه ای وصله دار و شلوار خاکستری پاره و گِلی او،و چشمان گود افتاده و دندان های سیاهش،ترس و واهمه را در چشمانِ سبز رنگ دخترک،میهمان میکرد؛به حدی که طولی نمیکشید که قدم های کوچکش،پر از استرس،فرار را بر قرار ترجیح میداد ‌و از او دور میشد

سال ها گذشت و دخترک در برابر نگاهش،قد کشید و روز به روز گرهِ وابستگی اش،به دخترک کور تر شد.

دلیلش را نمیدانست،ولی هر بار که نگاهش به چشمان سبز و دامن گل گلی تن دخترک که گل هایش چهار فصل میشدند،می افتاد،گویا در نقطه ای در سمت چپِ بدنش،چیزی مور مور میکرد.

هرچقدر وابستگی اش کور تر میشد،انگار از هیبت ترسناش،کمتر میترسیدند‌؛همدم شب بیداری های او،کلاغ هایی شده بودند که روزگاری،از سایه اش هم وحشت داشتند.

  • Neo Ted

جوانه ای بیش نبودم که در آغوش پر مهرت،رشدم دادی؛شاخ و برگ دادی به وجودِ خسته ام؛که امیدی به استوار ماندن،نداشت.

دلیلی شدی برای نفس کشیدنم؛برای نفس دادنم.

سرما و گرما را در پناهِ سبزِ تو بود که گذراندم و به خورشیدِ طلوع رسیدم.منی که تاریکی شب را بی پایان میدانستم.تو بودی که سنگ صبورِ تاریکی هایم شدی و نویدِ طلوعی دوباره را میدادی به من.

کمی که بزرگتر شدم،مهربانی های بی وصفت،قطره قطره از ریشه های محکمت به تنه ی استوارت رسید و من را که تشنه ی عشق بودم؛منِ تنها در آغوشِ بی حصارت،که مملو بود از تنهایی های بی حصار،میوه دادم.یک دانه سیبِ سرخِ عاشق؛که سرخیِ گونه هایش،دلیلِ لرزیدن دلِ پسرکِ پای تو شد!

لرزش دلِ پسرک،کافی بود برای بریدن بندِ دل من،از تو و جداییِ تلخ.به قصدِ اشباعِ غریزه اش بود که پا به روی شانه های تو گذاشت،تا میوه ی دلم را برچیند.سنگینیِ جای پایش،کافی بود برای این جدایی.

برگ‌ ریزانِ نگاهت،در دل تابستان،گره خورد به نگاهِ خیسِ من؛وقتی روی زمین کشیده میشدم.


سال ها گذشت و تقدیر،تیزیِ دندان هایم را منگنه کرد به کمرِ کوه گونه ات؛که عمری خم میشد برای رشد کردن ما.

حال یکی از آن«ما» ها،آمده تا جوابِ شب بیداری هایت را بدهد.جواب قطره قطره عشقی که خرجم کردی.

این یک مراسمِ عاشقانه س.حال که تقدیر،پایان این عاشقانه ی بی رحم را به منِ کم حافظه سپرده؛عاشقانه میبوسمت؛عاشقانه ای بی رحم.

.

.

.

.

نگاهت برگ ریزان نداشت،زمانی که بر روی زمینِ سرد افتاده بودی و موریانه ها، به جانِ شاخه های بی روحت افتاده بودند.

این نگاهت را از من دریغ کن.

بگذار خلاصت کنم...




پ ن:خوشحال میشم برداشت هاتون از متن رو بدونم.

اگه نقدی هم بود با کمال میل میپذیرم : 

  • Neo Ted