داشتم فکر میکردم اگه اسامی افراد رو از یادداشتها و یا سخنرانیها برداریم، در مقبولیتشان نزد مردم چه اثری خواهد داشت.
شما بهش فکر کردید؟!
- ۲۷ نظر
- ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۴
داشتم فکر میکردم اگه اسامی افراد رو از یادداشتها و یا سخنرانیها برداریم، در مقبولیتشان نزد مردم چه اثری خواهد داشت.
شما بهش فکر کردید؟!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
آرایهی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!
فیلم ساختن "واااااااای آمپول!". بنده فیلم رو ندیدم؛ قصد هم ندارم ببینم؛ صرفاً یه تصور ساده از اکرانش تو سینماها دارم و اونم اینه که فکر میکنم میری بلیط میخری، میری وارد سینما میشی، یه جایی سکنی میگزینی، ترجیحاً دنج و ردیف آخر، یهجایی وسطهای فیلم یه خانمِ مهربانِ سفید پوش با لبخندِ ملیح و دلکش میاد نزدیکت میشه، و تو باید دراز بکشی و جسارتاً شلوارت رو به مقدار لازم بکشی پایین، تا با یه آمپولِ هوا خلاصت کنه بیفتی بمیری خلاص بشی از این دست فیلمهای آبکی!
*عشق چیست؟! تستوسترونی بیشفعال ولی سردرگم!
* چیزی که از بطن جامعه میاد.
طرف دایرةالمعارفِ فحشه! در برخی موارد مؤلف هم محسوب میشه! حیطهی فعالیتش مرزهای واقعیت و مجازی رو هم دریده! تو کانال یا وبلاگ یا هرجایی که امکان نشر مطالب هست فعاله و فحشهای کافی و ماری و خاری رو به وافی به راحتیِ سلام و احوالپرسی استفاده میکنه و همه رو مورد عنایت قرار میده، اونوقت یه عده که ادعای شعور و ادب و تمدن و تربیت و اصالت خانوادگیشان هم میشه، در وصف چنین افرادی میگن: نازی جون رو خیلی دوست دارم! چون خودشه و ترسی از نشوندادن خود واقعیش نداره! کامبیزجون رو عاشقم! خودسانسوری نداره و پسر بیشیلهپیلهایه! صاف و بیادا! خاکی و بامرام!
+ اینها همونهایی هستن که فحش خواهر و مادرم بهشون بدن میذارن رو حساب خودمانیبودن و صفا و صمیمیت و رفاقت! رو حساب صداقت و مرام و معرفت! قداست یه سری از کلمهها رو به گند کشیدن!
یه زمانی دلخوشیمان یه توپ پلاستیکیِ دولایه لازم داشت تا کلِ محله رو با خندهها و داد و فریادهای ناشی از هیجانمون متر کنیم! ( البته هیجان فرار از دست پیرزن همسایه با سرعت نور و جاخالی دادن از پرتاب جارو هم جایگاه ویژهی خودش رو داشت ) الان چطوری دلخوش میشیم؟! با پولِ زیاد؟! سفرهای گرون؟! خریدهای پُر زرق و برق؟! چقدر پولکی شده دلخوشیهامان! چقدر سخت شده دلخوششدنمان!
+ من حتی با گیردادنهای مادرمم دلخوش میشم. از شوخیهای بیمزهی پدرم هم.
جشن بود، هالووین؛ ستارهها همچون چراغهای نئونی ریزِ طلایی بر سقفِ سیمانی سیاهِ شب، میتپیدند؛ ابرها طوری به خواب رفته بودند که انگار تمام طول روز، بخاطر بیتفاوتی خورشید، شکسته و تراشیده شده باشند؛ رنگ باخته و سیاه شده بودند؛ کابوسِ صاعقههای خشک؟! شاید. ماه مانند دو شب گذشته نبود؛ گرفته بود؛ کدر و کبود. نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید.
به سطح زمین که مینگریستی، مردم شبیه همیشه نیستند؛ در ظاهر. شیطانهای قلابی زیر ماسکهای پلاستیکی؛ در ظاهر. خیابانهای چراغانی شده پُر بود از شیاطینِ شاد و خوشحال؛ دو شبانهروزِ کامل از جشن گذشته بود و انگار هیچکس خسته نبود! بچهها بالا و پایین میپریدند و سعی میکردند از پشت و ناگهانی، با ادای صداهای کج و معوج یکدیگر را بترسانند؛ میترساندند و بعدش بلندبلند میخندیدند. کدوهای تنبل در اقصی نقاط شهر، لم داده بودند و پوزخندهای همیشگی خود را میزدند؛ چشم و دهانهایشان در تاریکی شب روشن بود و میدرخشید؛ ولی نه روشناییِ امیدوارکننده؛ جنس روشنایی آنها ترسناک بود؛ و طعنهزننده. به آنها که زل میزدی، انگار واقعاً درحال پوزخندزدن بودند. مثل ماه که باز هم کبودتر شده بود. بزرگترها ولی کمتر تحرک داشتند؛ وول نمیخوردند؛ یا کنار هم با همان لباسهای عجیب و غریب و ماسکهای ترسناک قدم میزدند، و یا مقابل هم ایستاده بودند و باز هم با هم حرف میزدند؛ نوشیدنی مینوشیدند، به افتخار دروغهایی که به هم گفتند، خیانتهایی که در حق هم انجام دادند، دزدیهایی که جنسشان از دیوار خانهی یکدیگر بالا رفتن نبود، به افتخار عشقهایی که به کثافت کشانده بودند، ترسهایی که به دل یکدیگر انداخته بودند، خراشهایی که به مغز یکدیگر زده بودند، شکستگیهایی که به قلبهای یکدیگر روا داشته بودند و هزاران عملی که رنگ و بوی انسانی نداشت! و به سادگی و به دور از چشم و حواس هم انجام داده بودند. بزرگترها در زیر ماسکهای شیطانی، مینوشیدند و شوخی میکردند و میخندیدند و شبِ پایانی هالووین را رقم میزدند. سیب گاز میزدند، سیبزمینی میخوردند و پنککیک میبلعیدند. ماه ولی رفتهرفته درحال سیاه شدن بود؛ لکههای تاریکی همچون مادهای سیاه و لزج، آرامآرام، تکهتکه، ماه را فرا میگرفتند. بچهها سرگرم بازیهای خود بودند و بزرگترها هم درگیر بوسهزدن لیوانهای پر از نوشیدنیشان به هم و شوخیهای بیمزه و خندههای الکیِ با طعم الکل. اواخر شب بود که بچهها به سمت خانهها رفتند تا با ادابازیهای کودکانه و مرسوم، آبنبات و آجیل بگیرند. همهچیز به شادی و خوشی پیش میرفت؛ مثل همیشه و طبق معمولِ رسوم. بچهها هدایا را گرفتند و به خیابان برگشتند تا سیب و سیبزمینی و پنککیک بخورند؛ خسته شده بودند و خوابشان میآمد. بزرگترها ولی عین خیالشان نبود، چون مست بودند! جداً عین خیالشان نبود! در این میان که هرکسی درگیر آخرین لحظات هالووین بود، ماه بطور کامل سیاه شد! شهر تاریکتر از همیشه به نظر میرسید. چندی نگذشت که برق شهر دچار اختلال شد. بچهها که خسته بودند و خوابشان میآمد، دیگر احساس خوابآلودگی نمیکردند؛ خیره شده بودند به قطع و وصل شدن روشنایی چراغها و قلبهای کوچکشان تپندهتر از همیشه تلمبه میزد و ترس و وحشت را در وجودشان به جریان میانداخت. بزرگترها که مست بودند، آرامآرام متوجه اتفاقات رخداده میشدند و به دنبال فرزندانشان میگشتند. اوضاع پمپاژ ترس توسط قلبهای بزرگترها تفاوت زیادی با کودکان نداشت؛ شاید فقط سایز قلبها تفاوت داشت که بزرگتر بود. هر دقیقه مدتزمان چشمکزدنهای چراغهای سطح شهر طولانیتر میشد. به شکلی که پس از مدتی باید حدود یک دقیقه صبر میکردی تا تاریکی مطلق تبدیل با روشنایی موقت چند ثانیهای شود. برق که وصل میشد، کودکان جیغزنان پِی والدینشان میگشتند و به اشتباه دست به دامن غریبهها میشدند و بعد از پیبردن به اشتباهشان بلندتر از قبل داد میزدند و اشک میریختند. بزرگترها تلوتلو میخوردند و کورمالکورمال در جستجوی فرزندانشان عرق سرد میریختند. شهر به هم ریخته بود و ترس، کوچه به کوچه، محله به محله، خیابان به خیابان، پیش میرفت و همهجا و همهکَس را دربَر میگرفت. تا جایی که انگار زمان ایستاد، بزرگترها ایستادند، متوقف شدند، مثل میخ در دیوار؛ ساکت شدند و لحظاتی صدای نفسکشیدن هم از آنها خارج نشد. چراغها تندتر چشمک میزدند؛ بزرگترها دیگر نمیترسیدند، نمیتوانستند؛ ولی بچهها! وضعیت بزرگترها را میدیدند؛ با هر چشمک اوضاع عجیبتر میشد. مثل ذرتهای بوداده بالا و پایین میپریدند و جیغ میکشیدند.
پس از چند دقیقه سکون، بزرگترها در تاریکیِ مرموز، شروع به جنب و جوشی تکاندهنده کردند. چراغهای شهر هم به شکل منظم و با فاصلهی چهار ثانیهای چشمک میزدند؛ بر روی چهرهی والدین.
۱
۲
۳
۴
دست بر صورت انداخته بودند.
۱
۲
۳
۴
انگار چیزی به صورتشان چسبیده باشد.
۱
۲
۳
۴
چنگ بر صورتشان انداختهبودند تا ماسکهایشان را بِکَنند.
۱
۲
۳
۴
با دستهای خونین، سرهایشان را فشار میدادند.
۱
۲
۳
۴
ماسک تمام سر و صورتشان را فراگرفته بود؛ تمام وجودشان.
۱
۲
۳
۴
صاف ایستاده بودند و با گردنهایی خم، و چشمانی سفید، به سمتِ بچهها خیره شده بودند.
۱
۲
۳
۴
صدای قهقههی کدوهای تنبل، میان درندگیهای والدین و جیغهای بچهها زوزه میکشید.
آقا/خانم! این پدر ما به شدت با فوتبال در خانه مخالفه! میدانم مسئلهی عجیبی نیست؛ طبق آخرین تحقیقات به عمل آمده از سمتِ موسسهی آمار گالوپ، ۹۷/۶۸ درصد پدرهای جهان با فوتبالِ در خانه مخالفن. والا بنده در عجبم که اگه هالِ خانه جای فوتبال بازی کردن نیست، پس کجاست جاش؟! زمین فوتبال؟! سالن ورزشی؟! الله و اکبر! مسئلهی بعدی تفاوت شدتِ قباحت فوتبالِ در خانه هست که بین پدرها متفاوته. من پدرهای بقیه رو کاری ندارم، ولی قباحت فوتبالبازیکردن در خانه واسه پدر من، با تیکهتیکه کردن جمال خاشُقچی در کنسولگری عربستان سقوطی در ترکیه برابری میکنه! فقط فرقش اینه که تو مسئلهی فوتبالِ در خانهی ما، دونالد ترامپی وجود نداره که بیاد همهچیز رو ماستمال کنه بره؛ بدون هیچ شکی باید پاسخگوی افکار عمومی و افشاگریهای روزنامهی "ینی شفق" ترکیه باشی! اینها رو نوشتم که برسم به امشب؛ که من و داداش کوچیکم داشتیم از نبود پدر در خانه سواستفاده میکردیم و مثل چی کِیف میکردیم؛ با فوتبالِ در هالِ خانه. غرق در بازی و حال بودیم که یکهو پدر وارد هال شد و ضدی زد بر حالمان! ولی از اونجایی که ما ولکُنمان اتصالی داشت، حماسهای وزین خلق کردیم. اینکه جمع میبندم بخاطر سهیم کردن برادر خُردسال و جویای ناممه که هنوز ابتدای مسیره و میخواد اسمی برای خودش دست و پا کنه؛ وگرنه که خلق این حماسه تماماً به پای باکفایت شخصِ خودم رقم خورد. ولی سوال اینجاست که چه حماسهای؟! من آن سمتِ هال درحال پنالتی زدن به برادرم بودم که این سمتِ هال، از دروازه که دیوار بود حفاظت میکرد. دروازهای که سمتِ چپش از سمتِ من درِ ورودی هال بود. سرگرم بازی بودیم که پدرم در رو باز کرد و وارد شد. یه نگاه به من، گردن کج، یه نگاه به داداشم، ما جفتمان با هم نگاه به پدر، پدر وارد شد، در رو بست، گاردِ مختارطور در مقابل سپاه شامی با نعرهی هَهههههههههههل مِن مباااااااارز رو گرفت! چند تا نصیحت و سرکوفت ریز زد و به سمتِ توپ حرکت کرد که بازی رو جمع کنه! من ولی کم نیاوردم. منم حرکت کردم سمتش. با توپ. فکر کرد میخوام تحویلش بدم. نگاه در نگاه، نفس در قفسهی سینه، قدم به قدم، آمد توپ رو با پا بزنه که با یه حرکت ظریف و فنی، یه لایی بهش زدم! و بعد به سمتِ سکوی هوادارا رفتم و شادی پس از لایی انجام دادم و داداشم رو هم به آغوش کشیدم. پدرم هم چون لایی خورده بود رفت تو بالکن نفسی تازه کنه. بنسلمان هم تو این بین چندتا روزنامهنگار دیگه رو خورد.
* لایی چیست؟! به عبور دادن توپ از بین پاهای رقیب گویند. فوتبالیهاش از شدت و عمق فاجعهی روحیروانی این واقعه آگاهند.