Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
ولش کن! ولش کن! ولش کن!

سایه‌ی نقاب‌ها

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۹ ق.ظ

جشن بود، هالووین؛ ستاره‌ها همچون چراغ‌های نئونی ریزِ طلایی بر سقفِ سیمانی سیاهِ شب، میتپیدند؛ ابرها طوری به خواب رفته بودند که انگار تمام طول روز، بخاطر بی‌تفاوتی خورشید، شکسته و تراشیده شده‌ باشند؛ رنگ باخته و سیاه شده بودند؛ کابوسِ صاعقه‌های خشک؟! شاید. ماه مانند دو شب گذشته نبود؛ گرفته بود؛ کدر و کبود. نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید.

 به سطح زمین‌ که مینگریستی، مردم شبیه همیشه نیستند؛ در ظاهر. شیطان‌های قلابی زیر ماسک‌های پلاستیکی؛ در ظاهر. خیابان‌های چراغانی‌ شده پُر بود از شیاطینِ شاد و خوشحال؛ دو شبانه‌روزِ کامل از جشن‌ گذشته بود و انگار هیچ‌کس خسته نبود! بچه‌ها بالا و پایین میپریدند و سعی میکردند از پشت و ناگهانی، با ادای صداهای کج و معوج یکدیگر را بترسانند؛ میترساندند و بعدش بلندبلند میخندیدند. کدوهای تنبل در اقصی نقاط شهر، لم داده بودند و پوزخندهای همیشگی خود را میزدند؛ چشم و دهان‌های‌شان در تاریکی شب روشن بود و میدرخشید؛ ولی نه روشناییِ امیدوارکننده؛ جنس روشنایی آن‌ها ترسناک بود؛ و طعنه‌زننده. به آن‌ها که زل میزدی، انگار واقعاً درحال پوزخند‌زدن بودند. مثل ماه که باز هم کبودتر شده بود. بزرگتر‌ها ولی کمتر تحرک داشتند؛ وول نمیخوردند؛ یا کنار هم با همان لباس‌های عجیب و غریب و ماسک‌های ترسناک قدم میزدند، و یا مقابل هم ایستاده‌ بودند و باز هم با هم حرف میزدند؛ نوشیدنی مینوشیدند، به افتخار دروغ‌هایی که به هم گفتند، خیانت‌هایی که در حق هم انجام دادند، دزدی‌هایی که جنس‌شان از دیوار خانه‌ی یکدیگر بالا رفتن نبود، به افتخار عشق‌هایی که به کثافت کشانده بودند، ترس‌هایی که به دل یکدیگر انداخته بودند، خراش‌هایی که به مغز یکدیگر زده‌ بودند، شکستگی‌هایی که به قلب‌های یکدیگر روا داشته بودند و هزاران عملی که رنگ و بوی انسانی نداشت! و به سادگی و به دور از چشم و حواس هم انجام داده بودند. بزرگ‌ترها در زیر ماسک‌های شیطانی، مینوشیدند و شوخی میکردند و میخندیدند و شبِ پایانی هالووین را رقم میزدند. سیب گاز میزدند، سیب‌زمینی میخوردند و پنک‌کیک میبلعیدند. ماه ولی رفته‌رفته درحال سیاه شدن بود؛ لکه‌های تاریکی همچون ماده‌ای سیاه و لزج، آرام‌آرام، تکه‌تکه، ماه را فرا میگرفتند. بچه‌ها سرگرم بازی‌های خود بودند و بزرگتر‌ها هم درگیر بوسه‌زدن‌ لیوان‌های پر از نوشیدنی‌شان‌ به هم و شوخی‌های بی‌مزه و خنده‌های الکیِ با طعم الکل. اواخر شب بود که بچه‌ها به سمت خانه‌ها رفتند تا با ادابازی‌های کودکانه و مرسوم، آب‌نبات و آجیل بگیرند. همه‌چیز به شادی و خوشی پیش میرفت؛ مثل همیشه و طبق معمولِ رسوم. بچه‌ها هدایا را گرفتند و به خیابان برگشتند تا سیب و سیب‌زمینی و پنک‌کیک بخورند؛ خسته شده بودند و خواب‌شان می‌آمد. بزرگتر‌ها ولی عین خیال‌شان نبود، چون مست بودند! جداً عین خیال‌شان نبود! در این میان که هرکسی درگیر آخرین لحظات هالووین بود، ماه بطور کامل سیاه شد! شهر تاریک‌تر از همیشه به نظر میرسید. چندی نگذشت که برق‌ شهر دچار اختلال شد. بچه‌ها که خسته بودند و خواب‌شان می‌آمد، دیگر احساس خواب‌آلودگی نمیکردند؛ خیره شده بودند به قطع و وصل شدن روشنایی چراغ‌ها و قلب‌های کوچک‌شان تپنده‌تر از همیشه تلمبه میزد و ترس و وحشت را در وجودشان به جریان می‌انداخت. بزرگترها که مست بودند، آرام‌آرام متوجه اتفاقات رخ‌داده میشدند و به دنبال فرزندان‌شان میگشتند. اوضاع پمپاژ ترس توسط قلب‌های‌ بزرگتر‌ها تفاوت زیادی با کودکان نداشت؛ شاید فقط سایز قلب‌ها تفاوت داشت که بزرگتر بود. هر دقیقه مدت‌زمان چشمک‌زدن‌های چراغ‌های سطح شهر طولانی‌تر میشد. به شکلی که پس از مدتی باید حدود یک دقیقه صبر میکردی تا تاریکی مطلق تبدیل با روشنایی موقت چند ثانیه‌ای شود. برق که وصل میشد، کودکان جیغ‌زنان پِی والدین‌شان میگشتند و به اشتباه دست به دامن غریبه‌ها میشدند و بعد از پی‌بردن به اشتباه‌شان بلندتر از قبل داد میزدند و اشک میریختند. بزرگتر‌ها تلوتلو میخوردند و کورمال‌کورمال در جستجوی فرزندان‌شان عرق سرد میریختند. شهر به هم ریخته بود و ترس، کوچه‌ به کوچه، محله‌ به محله، خیابان به خیابان، پیش‌ میرفت و همه‌جا و همه‌کَس را دربَر میگرفت. تا جایی که انگار زمان ایستاد، بزرگترها ایستادند، متوقف شدند، مثل میخ در دیوار؛ ساکت شدند و لحظاتی صدای نفس‌کشیدن هم از آن‌ها خارج نشد. چراغ‌ها تندتر چشمک میزدند؛ بزرگترها دیگر نمیترسیدند، نمی‌توانستند؛ ولی بچه‌ها! وضعیت بزرگتر‌ها را میدیدند؛ با هر چشمک اوضاع‌ عجیب‌تر میشد. مثل ذرت‌های بوداده بالا و پایین میپریدند و جیغ میکشیدند. 

پس از چند دقیقه سکون، بزرگتر‌ها در تاریکیِ مرموز، شروع به جنب و جوشی تکان‌دهنده کردند. چراغ‌های شهر هم به شکل منظم و با فاصله‌ی چهار ثانیه‌ای چشمک میزدند؛ بر روی چهره‌ی والدین.

۱

۲

۳

۴

دست بر صورت انداخته بودند.

۱

۲

۳

۴

انگار چیزی به صورت‌شان چسبیده باشد.

۱

۲

۳

۴

چنگ بر صورت‌شان انداخته‌بودند تا ماسک‌های‌شان‌ را بِکَنند.

۱

۲

۳

۴

با دست‌های خونین، سرهای‌شان را فشار میدادند. 

۱

۲

۳

۴

ماسک تمام سر و صورت‌شان را فراگرفته بود؛ تمام وجودشان.

۱

۲

۳

۴

صاف ایستاده بودند و با گردن‌هایی خم، و چشمانی سفید، به سمتِ بچه‌ها خیره شده بودند.

۱

۲

۳

۴

صدای قهقهه‌ی کدوهای تنبل، میان درندگی‌های والدین و جیغ‌های بچه‌ها زوزه میکشید. 

  • ۹۷/۰۸/۰۷
  • Neo Ted

نظرات (۱۸)

چیزی که در لحظه واسه عنوان به ذهنم رسید، سایه ی نقاب ها!
پاسخ:
قابل تفکره. 
و خود داستان؟!
اول از هر چیزی بگم که ساختار نوشتاریتون توی هر نوشته وجهِ به خصوصی داره که میشه با توجه به هر کدومش، برچسب عالی مربوط به خودش رو بهش چسبوند؛ یعنی من خودم به شخصه خیلی نوشته هاتون رو دوست دارم و حس میکنم جنس عالی بودنشون با هم فرق میکنه! هر کدوم یه طور متفاوتی عالین! (((:

نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید

از: words-gray.blog.ir
این تعبیر رو خیلی دوست داشتم و از همون اول به دلم نشست کما این که احساس می کنم بعضی جاها پشت بعضی کلمات یه فلسفه ای برای به کاربردنشون در خلال داستان داشتید که خب این، داستان رو پر رمز و رازتر می کنه و بهش جلوه ی خاص دیگه ای جدا از جلوه های دیگه می بخشه؛ مثلا اونجا که می گید:
سیب گاز میزدند،...

از: words-gray.blog.ir
اینجا برای من مفهوم خاصی داشت! هرچند شاید اصلا چنین مفهومی که تصور می کنم پشتش نباشه اما این میتونه مهارت یه نویسنده باشه که با توجه به زاویه دیدهای مختلف، بتونه چند بعدی بنویسه (:
اولای داستان اشاره کردید که مردم شیطان های قلابی زیر ماسک های پلاستیکی هستن که خب فکر کنم منظورتون از کلمه ی مردم، آدم بزرگ ها باشه، هوم؟! اینجا میخواستید بگید ماسک ها شکل و شمایل شیطانی دارن یا این که مردم زیر ماسک ها کارهای شیطانی می کردن؟ در کل به عنوان خواننده دوست داشتم که بیشتر راجع به جزئیات ماسک ها بخونم (((: چون در آخر داستان هم این ماسک ها به صورت واقعی مردم بدل می شن و این که بتونم با جزئیات بیشتری تجسم کنم به فهم بیشترم از داستان کمک می کنه (:
نکته ی دیگه ای که وجود داره اینه که فکر می کنم دلیل این اتفاقات به طور غیر مستقیم در داستان اشاره شده که من به شخصه این روش از داستان نویسی رو دوست دارم به شکلی که حتی به خواننده اجازه داده میشه با توجه به تخیلات خودش هم این دلایل رو بسط و گسترش بده و با داستان ارتباط بیشتری برقرار کنه ((:
به نظر من این داستان پتانسیل نوشتن قسمت های بعدی رو هم داره و مشتاقم اگر که می نویسید، بخونمشون *_*
می نویسید آیا یا نمی نویسید آیا؟!
پاسخ:
ممنون که دقیق میخوانید و طبق معمول جامع نظر میدید.
وقتی چیزی رو بسط نمیدم و توصیف دقیق نمیکنم، یحتمل تو طرح داستانی اهمیت زیادی نداشته. در رابطه با ماسک هم باید بگم خود ماسک‌ها شکل واحدی نداشتن و حالت عادی داشتند. هرکی ماسک خودش رو داشته که با بقیه متفاوته. خب من اینجا چی رو توصیف کنم؟! پس مسئله‌ی مهم خود آدم‌بزرگ‌ها هستن! افرادی که زیر ماسک‌ها هستن. و مسائل دیگه که دوست ندارم بیشتر توضیح بدم.
همیشه سعی کردم جوری بنویسم هرکسی به اندازه‌ی تخیل خودش برداشت کنه. محدود نباشه! یه سری کد میدم که روند اصلی داستان پیش بره فقط. باقیش با مخاطبه.
پتانسیل که همه‌ی داستان‌ها دارن. ولی من درحال حاضر سرم شلوغه و به ادامه‌ی این داستان‌ها فکر نمیکنم.
از تعابیر و توصیف هایی استفاده کرده بودید که خیلی جای تأمل دارند؛ چیزی که کمتر بهش توجه میشه. و خیلی توصیف های خوبی بود از جشنی که تجربه ش رو نداشتین.
پاسخ:
مچکرم.
خواهشمندم (:
خب خودم هم که اشاره نمودم این نوع محدود نکردن ر دوست دارم ولی خا چون یه چیزی تو ذهنم یه طور دگه بود الان با توضیح شما طور درستش شکل گرفت :دی
و این که خب بله همه ی داستان هاتان این پتانسیل ر دارن ولی در این مورد ویژه دلم میخواست ادامه ش ر بخوانم ^_^
پاسخ:
خا خدا ر شکر.
اهمیتی نداره.
:)))))))
  • آسـوکـآ آآ
  • چقدر فضاسازیت خوب بود، کامل مخاطب رو همراه میکرد و با خودش تا ته داستان میرد. جملاتت طولانی نیستن و این کارت با توجه به طولانی بودن خود پست، باعث شد که متن کسل کننده نباشه.
    شک ندارم که تو از بهترین های بیانی تو نوشتن. و شک ندارم که اگه مسابقه ت برقرار میموند، و خلاف قوانینی که گفتی خودت هم شرکت میکردی، نفر اول میشدی. چون تو بیان هیچکس سبک نوشتن تورو نداره و سبک نوشتن تو واقعا جذابه.
    پاسخ:
    خیلی ممنونم.
    لطف داری. 

    چه ترسناک بود. من قلبم اومد تو دهنم تا رسیدم تهش
    پاسخ:
    قورتش بده.
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • عالی
    فضا سازی بسیار خوب. در حدی که آدم بدون فشار اوردن به تخیلش میتونه خودش رو تو فضای داستان غرق کنه.
    و جالب تر از اون برداشت های داستان. با سلسله کد هایی که تو داستان هست قشنگ میشه به موضوع اصلی داستان پی برد.
    قلمت مانا
    پاسخ:
    خوشحال‌کننده‌س.
    تشکر.
  • هالی هیمنه
  • قبل از خوندن یه نگاهی به بلندیش انداختم، ولی وقتی شروع کردم خیلی زودتر از چیزی که انتظارشو داشتم تموم شد. 
    پاسخ:
    خوبه که خسته‌کننده نبوده.
    مجددا خیلی ممنونم از این همه لطف و توجهتون واقعا
    اسطوره
    ابرقدرت
    (((((:
    پاسخ:
    برید حال کنید.
    چ توصیف وحشتناکی ولی واقعیت همینه متاسفانه و هر کی خودش از خودش خبر داره فقط...


    پاسخ:
    و خدا
  • یه بنده خدا
  • در ظاهر!
    پاسخ:
    ظاهراً
  • یه بنده خدا
  • درسته
    پاسخ:
    :[]
  • آفتابگردون ...
  • مجازی و واقعی، تنها کسی هستی که توی این سبک میخونمش! هیچ وقت حوصله ی خوندن این مدل نوشته ها و داستان ها رو نداشتم. شایدم از کنایه هاش خوشم میاد یا حتی سلیقم عوض شده. بهرحال درون مایه ی انتقادی، شیرشکلات نیست که با ظاهر لطیف داستانی، شبیه لباس حریر بشه زینتش داد. اصلنم بهم نمیاد اونجوری! یعنی دقیقا باید همین طوری باشه که شما نوشتین... این ظاهر زمخت و حتی چندش آور داستان رو فقط میتونم از شما بخونم و بازم به خوندن ادامه بدم. (معلومه منظورم چیه یا فقط خودم میفهمم چی میگم؟!)
    با وجود این حرفا حالا خوش بحال من که شما رو میخونم یا خوش بحال شما که مخاطبت فقط این سبک رو اینجا دنبال میکنه؟ :)
    پاسخ:
    چیقدر جلب! :))))
    بدون شک خوشابه‌سعادت شما که خدا چنین شخصی ر در مسیر زندگی‌تان قرار داده! برید بگردید چه کار خیری انجام دادید که این شده پاداشش!
    :))))
  • آفتابگردون ...
  • فک کنم تو قبلیت یه خیری ازت سر زده مثلا درخت بودی یکی زیر سایه ت نشسته هوم؟ یا دراکولا بودی یکیو استثنائا نخوردی :)
    پاسخ:
    نه اصلاً. بیا درمورد زندگی قبلی من حرف نزنیم. :))))
  • اجاره آپارتمان مبله در تهران
  • جالب و جذاب نوشتید ... عالی بود :)
    ___________________________
    اجاره آپارتمان مبله در تهران
    https://eskanbama.com
    پاسخ:
    مچکرم
    این چه نوع نوشته ایه
    پاسخ:
    داستان صداش میکنیم.
    یکم تاخیر داشتم :دی
    خوبب بودد. داستان آدمو غافل (قافل؟)گیر میکرد :)) 
    همینم خواننده رو به ادامه دادن وادار میکنه به نظرم 
    یاد کتاب چرا آدم های خوب کارهای بد میکنند افتادم که میومد نقاب آدما رو میگفت درآخر. شایدم مربوط نبود ولی من یادش افتادم :))
    پاسخ:
    خداقوت
    نخواندمش. پس هرجور راحتی یاد کن :))
    خوبه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی