مردی به نامِ نِئو

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ نِئو

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس نوشت:
ای صورت تو آیه و آیینه خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

قیصر امین پور

📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

دمپایی ابری

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ
دقیقاً نمیدانم کِی، ولی تا چندی پیش همه جا و همه‌ چیز سیاه بود، انگار که تاریکی مرا به آغوش گرفته باشد؛ ولی مدتی نگذشت که خود را از آغوشِ سردِ تاریکی خارج شده دیدم. تنها چیزی که حس میکردم رهایی بود و آزادی. سبک تر از همیشه. بدو تولدم را یادم نیست، ولی حتم دارم از آن زمان هم سبک تر شده بودم. اطرفم‌ را که نگاه کردم، خود را در آسمان دیدم. بال نداشتم، ولی از زمین کَنده شده بودم و در دلِ آسمان ایستاده بودم. آنجا بود که دلیلِ رهایی و آزادی‌ام‌ را فهمیدم. ذاتِ زمینِ لعنتی با رهایی و آزادی در تضاد است. آنقدر غل و زنجیر دارد که تمام‌ عمر اسیرت کند. در روبرویم کوهی را دیدم. بغض کرده بود و هر چند لحظه‌ای صدای ناله‌اش بلند میشد. کاملاً متفاوت با تصور عامه‌ی مردم در زمین که کوه را نماد استحکام و سنگ دلی و مقاوم در برابر سختی ها میدانند. باید میرفتم پیشش. قدم برداشتم؛ بر روی هوا و درون آسمان. باورش سخت بود، ولی تا وقتی که قدم هایم‌ یکی پس از دیگری برداشته شدند. کمی که گذشت با تعجبی همراه با ذوق، مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد شروع به راه رفتن کردم. کمی که گذشت، با قهقهه و شادی دویدم. آن وسط های راه یک "یوهوووو" هم از سرِ خوشحالی مستانه سر دادم. به قله‌ی کوه رسیدم. کوه با چشمان بسته فقط ناله میکرد،  هر چند لحظه، هم‌ زمان با لرزش های شدید. دلیلش را نمیدانستم. کنجکاو شدم. صدایش زدم. در اطراف کوه پیچید. اتفاقی نیفتاد. بلند تر صدایش زدم. دو نقطه از کوه شروع به تکان خوردن کردند. شبیه شش ضلعی نا متوازن بودند که قطعه سنگی کروی در میانشان و یک لایه از سنگ روی‌شان بالا و پایین میرفت. چشمانش بودند. نگاهم‌ کرد. نگاهش کردم. نگاهش سرد بود؛ پر از وزش های سردِ غم و اندوه. از او اجازه خواستم تا بر روی قله‌اش بنشینم. با بی تفاوتی با چشمش اشاره‌ای به نشانه‌ی موافقت داد. رفتم و نشستم بر سر قله‌اش. پاهایم را آویزان کردم و شروع به تکان دادن‌شان کردم. باد میوزید و خورشید میتابید. خطاب به کوه گفتم:
چی شده کوه؟! چرا دمقی؟! اون پایین اگه بفهمن تو هم آه و ناله میکنی و افسرده‌ای کل معادلاتشون بهم میخوره. 
کوه پس از لرزش دیگری آهی کشید و با صدایی بم و پژواک دار گفت:
این تصورات وهم آلود آدما که خروجی های مزخرفِ مغزشون رو تبدیل به عرف میکنن، این بالا تبدیل به یه جُک خنده دار شده! همونقدری که اون‌ پایین یه مرد حق داره گریه کنه، این بالا هم یه کوه حق داره ناله کنه! تو هم سعی کن جدا از باقی آدمیزاد‌ها فکر کنی، وگرنه این بالا سوژه خنده‌ای، واسه خودتم خوب نیست.
خندیدم و گفتم:
قبول! ولی بی دلیل که نمیشه. حداقل بگو واسه چی میلرزی ک بعد هر لرزش ناله میکنی؟!
با نگاهش پایین خودش را نشان داد. خوب که نگاه کردم تابلوهایی را دیدم که بر رویشان نوشته بود: 
خطر مرگ! انفجار! خطر ریزش کوه! محل احداث معدن!
از حرفی که به او گفته بودم پشیمان و شرمنده شدم. به او حق دادم. خواستم بحث را عوض کنم. برای خودم‌ هم سوال بود واقعاً. از او پرسیدم:
من نمیدونم چی شد که اینجوری شد و چجوری اومدم اینجا تو آسمون! چجوری بدون بال پرواز کردم و اومدم اینجا! قبلش همه چی سیاه و تاریک بود. یهو اینجوری شد. تو چیزی میدونی رفیق؟!
کوه در میان ناله‌هایش پوزخندی زد و با نگاهش پاهایم را نشانه گرفت و گفت:
جواب سوالت زیر پاهاته! البته اگه‌ با دقت نگاه کنی.
با کنجکاوی و سرعت زیر پاهایم‌ را‌ نگاه کردم. با دقت. در نگاه اول چیزی معلوم نبود. ریز که شدم متوجه قضیه شدم. زیر پاهایم را خوب نگاه کردم. دو تکه ابر زیر پاهایم‌ بود.
  • ۹۷/۰۲/۲۷
  • Neo Ted