Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
:[]

زندگور

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۸ ب.ظ

* بر اساس واقعیت


حاجی‌آقا عاشقِ حاج خانم بود و حاج خانم هم جانش به جانِ حاجی‌آقا گره خورده بود؛ گرهِ کور. از ابتدا هم همین بود و اهل ادا بازی های مزخرف و تظاهر به عاشقی کردن های مقطعی و بر سر نیاز هم نبودند؛ واقعاً عاشقِ هم بودند و عاشقانه با هم زندگی میکردند. وقتی از عاشقانه زندگی کردن مینویسم، یعنی نگاهشون به هم زبان در میاورد و فریاد میزد عاشقتم! وقتی از عاشقی کردن مینویسم یعنی کلمه به کلمه حرف زدن‌های عادی‌شون هم عشق اصیلشون رو داد میزد! حالا بگذریم از وقتایی که بطور مختص دلبری میکردن از هم که خودش چند رمان عاشقانه میطلبه. زندگی رو با هم شروع کردند و تو تلخی و شیرینی هاش عاشق هم بودند و اجازه ندادند سختی ها، عشق و خوشبختی‌شون رو خدشه دار کنه. گذشت تا مو سپید کردند و اون دختر و پسرِ جوون و بی تجربه، حالا واسه خودشون‌ پدر بزرگ مادر بزرگ شده بودند و تماشای ثمره‌های زندگی‌شون اون ها به اوج لذت زندگیشون رسانده بود. اینکه بچه دار بشی و بچه هات جلو چشمت قد بکشن و طبق مرام و معرفت نیکِ روزگار تربیت شن و زن و شوهر کنن و سر و سامان بگیرن، بچه دار شن و نوه‌دار شدنت رو به چشم ببینی، یعنی خوشبختی و تو این آشفته بازارِ دنیا که سرکشی و طغیان بچه ها یه امر عادیه، حرفی واسه گفتن داری. همه چی خوب بود تا دست روزگار سیلیِ کاریِ خودش رو به زندگیِ حاجی‌آقا و حاج‌خانم زد؛ حاج‌خانم به کُما رفت. حاجی دیگه آرام و قرار نداشت. تا جایی که میشد بالا سر حاج‌خانم بود و مثل پروانه دورش میگردید. با وجود سن‌ بالا خستگی واسش معنا نداشت و خواب رو فراموش کرده بود. زندگی بدون حاج‌خانم واسش بی معنی بود. ولی بچه‌هاش نتونستن تحمل کنند و حاجی رو بردن خانه. مثل شمع داشت آب میشد. نگرانش شدند که انقدر به خودش فشار میاورد. بعد از ظهر بود که داشت باغچه رو آب میداد. که شاید قرار بگیره. که گرفت. قلبش تیر کشید. رفت تکیه داد به دیوار. دستش رو گذاشت و قفسه سینه‌ش و رفت. شب به نیمه نرسیده بود که امواج پر تلاطم زندگی حاج خانم‌ هم بر روی دستگاه قرار گرفتند و یک خط صافِ بد صدا، شد ته خط زندگی حاج‌خانم. بچه‌هاشون میگفتند:

همیشه به هم میگفتند کاشکی بشه مرگ همو نبینیم.

  • ۹۷/۰۲/۱۶
  • Neo Ted

نظرات (۱۷)

روحشون شاد...
اینجور آدما واقعا نابن.
پاسخ:
خیلی ناب و کم‌ نذیر
نمیتونم باور کنم ازین داستان قشنگا..
خیلی چیزا فقط قشنگن:)
پاسخ:
و لزوماً چیزای قشنگ داستان‌ نیستن. واقعی هم هستند.
چه عشق نابی، بیشتر تو رمان‌ها دیدم چنین عشق‌هایی رو ولی مطمئنم که هست هر چند کم:)
پاسخ:
با توجه‌ به عشق های آبکی این روزگار سخته باورش
چقدر بد تموم شد:((
چه عشق پاکی...!
پاسخ:
شایدم بد نبوده.
به نظرم اومد که بد بود...!

+ گوشیم همچنان داستان داره وگرنه عکسو یادم نرفته...!
++ یکم میشه دعا کنین برای بنده؟
" میدونم الان میگین نه..😒😂😂 "
پاسخ:
اینکه به آرزوشون رسیدن بده؟! جاودانه که نبودن :/

+ خا خا
++ آره با کمال میل 😂😂
خب آره! کاش اینجور آدما جاودانه بودن ولی:/

+ الان خواستی باز مخالف من حرف بزنی نه؟ خیلی معلومه😒😂😂
پاسخ:
شرمنده دگه :/ اِلف نیستیم‌ ما :/

+ حالا بیا و خوبی کن :/ :))
وااای الفِ جذابببب*_*

پس از الان شروع کنین پلیز دعا رو :دی
پاسخ:
:|

الساعه
  • جامانده از قافله عشق
  • شاید باورتون نشه ولی هنوزم پیدا میشن همچین زوجایی ان شاءالله روزی همه دوستان😉
    پاسخ:
    ان‌شاالله
  • آفتابگردون ...
  • خوش بحال قدیمیا که این چیزا واسشون غیرممکن و تخیلی نبوده
    پاسخ:
    الان هم غیر ممکن نیست البته. سخته.
    ته داستان های عتشقانه بید 
    پاسخ:
    خوب بید؟
    من زیاد دیدم این مدلی:)
    الانم هست از این جور عشقا،حتی بیشتر از قبل:))
    پاسخ:
    بیشتر از قبل رو مطمئن نیستم.
    چه قدر خالصانه و پاک و بی ریا... 
    الان طوری شده که هستن کسایی که این عشق نصیبشون میشه اما درکش نمی کنن! قدرت فهم و درک و پذیرش چنین عشقی برای بعضی ها سخته!! شاید چون تعهد میاره...! عشق با تعهد شروع میشه اما این کلمه امروز تا حدود زیادی محو شده از زندگی ها... 
    پاسخ:
    درسته
    به امید روزهای بهتر با عشق های ناب تر
    یه عمه و شوهر عمه این شکلی داشتم که به معنی واقعی کلمه عاشق هم بودن همه جا کنار هم بودن پشت سر هم نماز میخوندن تو یه ظرف غذا میخوردن حتی توی مهمونیا
    شوهر عمه که مرد به سال نکشید که عمه هم رفت:((

    خدا همه ی این عشقا و عاشقا رو بیامرزه
    پاسخ:
    هعی رفیق

    ان‌شالله
  • آسترامانوس ×_×
  • ما مدرسه امون که تعطیل میشد یه پیرزن پیرمرد گوگولی دست در دست هم از جلو مدرسه امون رد میشدن. یکیشون عصا داشت. دقیقا همین جوری که شما میگین. اصن از جلو ماها که رد میشدن بوی عشق میومد ^_^
    پاسخ:
    چقدر عالی :]
    چه عاشقانه ی خالصی

    خوش به حالشون

    کم نظیربود:)
    پاسخ:
    بله بله
    آخی🙁☹☹
    اشک‌مان درآمد ...
    خدایی این نسل قدیمیا همه چیزشون اصیل بود ... و حالا داره این اصالتا عتیقه می‌شه و منقرض می‌شه 🙁
    پاسخ:
    ای باباع 
    بله متاسفانه
    آخی :( روحشون شاد
    از این عشقا این روزا کمتر پیدا میشه ؛یه عشق ناب و خالصانه:)
    مامان بزرگ دوستم که فوت شد ،روز چهلمش میشد روز سوم پدر بزرگ دوستم . حتی نتونستن چهل روز دوری همو تحمل کنن :)
    پاسخ:
    روحشان شاد

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی