Neo's Text

بیخیال لطفأ!
Neo's Text

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس‌نوشت:
:[]

و گم شدیم

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۳۶ ق.ظ
شب بود. سرد! بارون میبارید؛ ولی نه بی اعصاب و وحشی؛ دونه‌ دونه‌های ریز؛ مثل اینکه خدا هوس کرده باشه با آب‌پاشِ آرایشگری، پیس پیس‌کنان گرد و غبار شهر رو بگیره. من کلاهِ بافتنیِ سورمه‌ایم‌ رو تا روی گوش‌هام کشیده بودم و زیپِ کاپشنم رو هم تا زیر چونه‌ام بالا داده بودم؛ آخه من خیلی سرمایی‌ام و بدنم عشق سرما خوردنه. اون ولی سوئیشرت تنش بود؛ سبز. کلاهش رو ننداخته بود رو سرش و زیپش رو هم باز گذاشته بود؛ که تیشرتِ سفیدش دیده میشد که روش خارجکی یه چیزایی نوشته بود و یه بخشش تو دید بود. خودمون رو چلونده بودیم تو هم، بالای نیمکت، تو پارک نشسته بودیم. سگ پر نمیزد، ولی ما بودیم. ولی هر از چند گاهی گربه ها گذری رد میشدن میرفتن پی کارشون، ولی سگ نه. باد میزد به تاب و با هر رفت و برگشتش، قیژ قیژ صدا میداد و خیلی رو مخ بود. وقتی رو مخ تر میشد که ما هم حرف نمیزدیم و اون سو استفاده میکرد و بیشتر میرفت تو مخ. باید حرف میزدیم. مثل همیشه. نگاهش کردم. مثل همیشه نبود. از فوتبال دیشب و کام‌بکِ تیم مورد علاقه‌ش چیزی نگفت، بازی رو تحلیل نکرد. تو خودش بود. با زیپ سوئیشرتش ور میرفت. دستم رو از جیبش کشیدم بیرون زدم‌ رو شونه‌ش که:

بازی رو دیدی؟! چیکار کرد رُم. کی فکرش رو میکرد بتونه نتیجه بازی رفت رو جبران کنه! جلو بارسا! اونم سه- هیچ! خیلی حال کردم پسر! تو هم که خر‌ کِیف شدی دیگه! تیمت کام‌بک رویایی داشت.
یه لحظه دست از زیپش کشید و نیم نگاهی بهم انداخت و بی اعتنا و انگار که با بیشتر حرف زدن، به اندازه هر حرف تیر بهش بزنن گفت:
آره

دوباره رفت سر زیپش. دیدم نمیشه. اینو یه مرگش زده. دستم تو جیبم بود. خودم‌ رو بهش چسبوندم با آرنج‌ زدم به پهلوش:

دلار بی صاحابو میبینی مثل چنار میکشه بالا؟! لامصب *یده به بازار. بهونه افتاده دست کاسب جماعت. کفنِ مِیِّت هم بری بخری، اعتراض کنی به چند برابر گرون شدنِ یهویی‌ایش، میگن دلار کشیده بالا! خب آخه لامصب انصافتو شکر! چه حرکتیه میزنی! همه چی از جایی شروع شد که ملت به این رئیسی رای دادن رئیس جمهورش کردن مرتیکه رو! هم دلار کشید بالای ۵ تومن. هم تحریم ها بدتر شدن. قضیه حصر هم که فراموش شد. سایه‌ی جنگ هم که روز به روز بیشتر میاد بالا سرمون.

ول کنِ زیپِ لعنتیش نبود. سرش تو همون بود که دست و پا شکسته و نجویده نجویده گفت:
آره خیلی بد شده.

اعصابم خورد شد. نه بخاطر بی اعتنایی هاش، بخاطرِ وضع و حالش. میخواستم بِکِشمش بیرون از اون زیپ لعنتیش. یه تنه بهش زدم و گفتم:

گفتم سایه‌ی جنگ، این خبر افتادم تو سرم. دیدی آمریکا و متحداش حمله کردن سوریه؟! بی شرفِ اسگول فقط میخواست پولایی که از عربستان سعودی گرفته بود رو حلال کنه. بیخودی چند تا موشک زدن که اکثرشونو رو هوا منهدم کردن. حمله‌ی پلاستیکی کردن دهن سرویسا. قشنگ عربستان رو مثل گاو گیر آوردن دارن میدوشنش. وجدانا با چه...
دیگه صبرم تموم‌ شد. نتونستم حالشو تحمل کنم. هیچ واکنشی به حرفام نشون نمیداد. مثل چوب خشک افتاده بود کنارم. میدونستم بحث چیو بکشم وسط تا حالش خوب شه. خودش همیشه از خوشی و حس و حال خوبش با اون تعریف میکرد و لذت و خوشبختی رو تو چشماش میدیدم وقتی که ازش حرف میزد. دوباره یه تنه بهش زدم و با لحن شوخی گفتم:

راستی از نگار چه خبر؟! تازگیا کِی دیدیش شیطون؟! شیرینی‌تونو کِی بخوریم اصن؟! بگیرش قال قضیه رو بکن دیگه بابا!
حرفم که تموم شد، انگار تازه حس شنوایی‌ش رو بدست آورده باشه و تا قبلش کَر بوده باشه، شروع کرد به واکنش نشون دادن به حرفم. زیپش رو جا انداخت و کشیدش بالا؛ تا جایی که میشد. کلاهِ سوئیشرتش رو کشید رو سرش. یه فیسی به دماغش زد و دستی بهش کشید. بعدم یه لحظه سرش رو چرخوند اونور و با بازوش گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد. بعد دست کرد تو جیب سوئیشرتش، پاکت وینستون رو در آورد و دو تا تقه به تهش زد و یه دونه سیگار از توش در آورد و یه تنه بهم زد و گفت:
آتیش داری سینا؟!

بُهتم رو شکستم و دست کردم فندک رو از جیب شلوارم در آوردم و با اشاره به پاکت سیگارش گفتم:
تو چی؟! یه دونه دیگه سیگار داری؟!

صدای ترقِ فندک و پُک‌هایی که به سیگار میزدیم و دودی که به آسمون میدادیم. دست انداختم‌ رو شونه‌ش بغلش کردم.

هوا سرد بود. باد میوزید هنوز. تاب صدای رو مخش رو داشت. قیژ قیژ. خبری از سگ‌ نبود. بارون شدیدتر شد. ولی همه‌ی اینا تو حالمون گُم شد. خودمون هم تو حال خودمون گم شدیم.
  • ۹۷/۰۱/۲۷
  • Neo Ted

نظرات (۲۱)

رئیسی؟!
توصیف ها خیلی خوب بود!
پاسخ:
آره :))
توصیف ها دست تکان میدن.
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • عی بابا......
    وینستون رو خیس نکرد؟
    پاسخ:
    نه. حواسشان بود.
    چقدر قشنگ نوشته بودین! مرحبا  :)
    پاسخ:
    ممنونم
    ای بابا ...

    ایول به این رفاقتها
    پاسخ:
    ای‌ول
  • آسترامانوس ×_×
  • حیف اون وینستون گند خورد بهش -_-
    پاسخ:
    نه بابا. حالش ر داد
    چقدر احساس های تلخ رو زیبا می نویسید!! آدم حرصش می گیره، یه حالتی پیدا میکنه مثل وقتی که همسایه ی سمت چپی عزاداره و همسایه ی سمت راستی عروسی داره، آدم میمونه سینه بزنه یا برقصه؛ مثل الان که نمیدونم اینو ( |: ) بذارم یا اینو (D:)!!!!
    خلاصه که اینجوری...
    همشم تقصیر قلم شماست!
    بعدشم این که این داستان واقعیه؟
    اگه واقعیه اون سینا نام، شمایید؟ (که البته شما نامتون رو فاش نمی کنید و احتمالا اگه خودتونید یه اسم فرمالیته هست!)
    یعنی سیگار می کشید؟
    اگه می کشید که نوچ نوچ نوچ!!!
    راستی، نگار چی شد؟
    رفت؟
    یعنی دل کَند؟
    [خدای سوال، کامنت می گذارد]
    پاسخ:
    تشکر از شما.
    چقدر پیچیده میشه حالش :))) 
    نه. واقعی نیست. داستانه.
    سیگاره دگه :/ مشروب الکلی که نیست :)))
    نگار رفت.
    سیگارم ضرر داره خب! 
    برای چی رفت؟ اصلا چرا میرن؟ 
    کاش ما آدما یاد بگیریم وقتی قرارمون موندن نیست، کسی رو به عشق امیدوار نکنیم و اگه کسی هم میره انقدر ارزش نداره که جونمونو بخاطرش ببازیم... 
    دیروز غروب یه دختر پونزده ساله با قرص برنج جونشو باخت و این خیلی درده خیلی... 
    پاسخ:
    اون دگه‌ خیلی احمق بوده
    از روی این متن حتی میشه فهمید این دو نفر چطور شخصیتی دارن،باریک👌
    نویسندگی خیلی کار سخت و آرامش بخشیه:))واقعا استعداد میخواد..مثل مادری کردن میمونه،یا مثل باغبونی،مثلا وقتی درختت میوه میده کلی حال میکنی😅وقتی یه متنی که خودت نوشتی رو هم میخونی لذت میبری:))ایشالا چندتا کتاب چاپ کنید،مشهور بشید،بچه مدرسه ای های بدبخت آثارتون و حفظ کنن،بعد فحش ندن بهتون😂
    پاسخ:
    ضخیم حتی :))

    آره خیلی خوبه. ما که حال میکنیم :))

    خیلی ممنون. ایشالا چاپ بشه مشهور بشیم فحشم دادن دادن :)))
  • هانیه شالباف
  • آدم نمی‌دونه تهش غصه‌ی رفتن نگار رو بخوره یا رئیسی رو :))
    پاسخ:
    :)))) اختیار داره. حتی میتونه جفتش باشه.
  • هانیه شالباف
  • آدم ظرفیت این حجم از غصه رو نداره :))
    پاسخ:
    الله و اکبر :)))
    تا دیروز که بهمن می کشید!
    پاسخ:
    مگه میشناسیش؟! فقط وینستون‌ میکشه!
    خبر نداری پس...
    پاسخ:
    برو عامووو! بروووع
  • آسترامانوس ×_×
  • این فیلم wonder و من توی عید دیدم. و جزو فیلمایی بود که واقعا خدا رو شکر کردم که دانلودش کردم و توی وقت کم عیدم دیدمش 
    خیلی خوبه خیلی 
    پاسخ:
    من خودم کف کردم
  • مریــــ ـــــم
  • قسمت پارک و باد و قیژ قیژ منو یاد یکی از قسمتای هری پاتر انداخت
    منتظر بودم هر لحظه مرگ خوار ها وارد شن و تو و اون دوست سیگاریتو ببلعن
    :|

    پاسخ:
    :))))
    من و جی کی همیشه فکرامون به هم‌‌ نزدیک بوده
    من حس کردم رفتین تو افق محو شدین :|
    همین :|
    پاسخ:
    ینی چی وجدانا :| کل داستان ر به فنا دادی :|
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • نگار به خاطر گرونی دلار رفت!؟ 
    پاسخ:
    نه. بخاطر رفتن رئیسی :)))
    به تلافی پایان پست هایی که نمیتونستم پایانشونو حدس بزنم :دی

    پاسخ:
    الان حدس زدی مثلا؟ :/ 
    تابلو بود از اول که میرید تو افق  :|
    استثنائا درست بود :دی
    پاسخ:
    خدا قوت پهلوان. خسته نباشه دلاور :| اینو که تو عنوان گفتم.
    پست ها 180 درجه فرق کرده از طنز وسیاسی کشیده شده طرف احساسی و فلسفی مبارکه :))))
    حالا به رئیسی بنده خدا چیکار داشتین؟:))
    اینی که باعث میشه متنایی که به این سبک مینویسین قشنگ بشن درواقع خواننده خسته نشه تا اخرش بخونه جزئیات خوب میدونین چقد به جزئیات متن بپردازین این نقطه قوت خوبیه درکل احسنت
    پاسخ:
    بالاخره تنوع لازمه :)) و یه چیزایی ر به خودم اثبات میکنه
    بدبخت کرده ما ر دگه
    خیلی ممنون از شما
    به خدا عنوان رو نخونده بودم :دی
    پاسخ:
    آره جان شوهر عمه‌ت
    همش دلت میخواد به مخاطبت حس خنگی بدی و تهش بزنی تو برجکش :-|
    والا، شما هم با این ماستاتون :-|
    پاسخ:
    :))))))
    والاااع خا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی