مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
خدا قوت سردارِ بی ادعا

📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

اثبات به وقتِ پاییز

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ق.ظ


اسرافیلِ فصل ها، پاییز، در صورِ خود دمیده بود و برگ ها، رستاخیزی نارنجی رنگ را تصویر سازی کرده بودند. برگ هایی که با هر وزشِ بادِ بی احساس، از سردیِ دستِ نوازشش بر زمین سقوط کرده و میمیرند؛ میمردند و مرگشان بر روی زمین، سوژه میشد برای عکاسی و عاشقی و پیاده روی های ما. و چه پایانِ تراژیکی برای برگ ها. درختان ولی استوار و قاطع، ایستاده بودند و با شاخه هایشان، خودشان را در آغوش گرفته بودند. درختان هیچ‌گاه محتاج نوازش و مهرِ بادِ پاییزی نیستند! میلرزیدند، ولی تن به سقوط نمیدادند. میلرزیدند ولی، ریشه هایشان در خاک، استوار بود. میلرزیدند ولی، لبخندی بر لب داشتند؛ هر چند که صدای دندان هایشان هم می آمد. زمین ولی بی تفاوت و ساکت بود. او ذاتأ تو سری خور و زیر پا افتاده زندگی میکند. گله ای هم ندارد، چون او زمین است! ولی سرش شلوغ بود؛ میزبان لاشه های برگ های خشک و بی جانِ پاییزی بود. صدای خش خشِ له شدنِ جنازه ی برگ ها، آرامش را بر او حرام کرده و او را شاکی تر از همیشه. ولی خوب؛ این نقض آرامش، به گرما و حرارتِ ناشی از حضور و پوششِ برگ ها برای او به در. مفت و مجانی صاحب لباسی نارنجی و خوش رنگ شده بود. انصافأ هم به او می آمد. هم رنگ و هم مدلش. کلاغ های بد صدا هم سر و کله ی شان پیدا شده بود؛ ولی صدای بدِ کلاغ ها، بد جور به پاییز و حال و هوایش می آید؛ بدجور به دلم می نشست موسیقیِ متنِ آن سکانس.

 صدای وزش باد می آمد و 

خِس خِس سینه ی  برگ های بی جان بود و 

اجرای دسته جمعیِ سرود پاییز توسط کلاغ ها بود و

من بودم و تو بودی و تو بودی و تو بودی و تو

من خیلی کمتر از تو آنجا بودم، در حقیقت فقط تو بودی و سایه ای از من در کنارت؛ خیلی کنارت؛ خیلی! نزدیک به آغوشت، چسبیده به بازویم. همین جا و همین پوزیشن و همین حس و حال و هوا بر زمین و زمان و عالم هستی حاکم بود که وسط حرف های مان از من راجع به عشق پرسیدی

، که عاشقش هستم یا فقط عادت و وابستگی حیات بخشِ این رابطه است؟! حق داشت بابت این تردید؛ آن هم در روز و روزگارِ عشق های هورمونی که ارزششان از مرغ های هورمونی هم کمتر است؛ ولی من ترسی برای اثباتِ عشقم نداشتم. لبخندی یواش زدم و خیلی آرام دستش را گرفتم و بر روی قلبم گذاشتم. دستش که بر روی قلبم قرار گرفت گفتم: هیچ قلبی از روی عادت، اینجوری نمیتپه! لبخندی یواش زد و دستش را برداشت. قلبم داشت از جا کَنده میشد.


* ساخته ی ذهنِ من



  • OVe هستم

نظرات  (۹)

بر درخت خسته بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت...
پاسخ:
واقعأ هم وای
  • علیـ ـرضـا
  • فصل بی برگی که میگوید که زیبا نیست ؟
    پاسخ:
    خیلی هم زیباس اصن
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • پادشاه فصل ها پاییز!
    پاسخ:
    شاید
  • ــ حسان ــ
  • زیبا و آرامش بخش بود
    ولی چون ایدفعه از کلمه داغان استفاده نکردی سطحش اومده بود پایین
    پاسخ:
    :)))
  • هویجوری :)
  • مثل بقیه ی نوشته های احساسیتون زیباااا
    پاسخ:
    ممنونم
    ذهنتون خیلی خوش ساخته! :)
    پاسخ:
    قابل شما ر نداره 
    آدرس رو ایمیل میکنم لطفا زودتر بفرستین:))
    پاسخ:
    منتظرم :))
    در پیِ جوابی که به ام اچ دادید باید بگم جانِ من بذارید من این تیکه رو :
    برگ هایی که با هر وزشِ بادِ بی احساس، از سردیِ دستِ نوازشش بر زمین سقوط کرده و می‌میرند؛ می‌مردند و مرگشان بر روی زمین، سوژه میشد برای عکاسی و عاشقی و پیاده روی های ما.

    برای متنِ انشام استفاده کنم! :+
    موضوعِ کوچه! :|
    اجازه می‌دید؟!

    #بیانی‌های_سوءاستفاده‌گر!
    پاسخ:
    :))))
    با ذکر منبع موردی ندارد :))))
    یعنی تهِ انشام بگم کِش رفته از وبلاگِ جیمی ماینر؟! :)))
    پاسخ:
    شوخی کردم :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی