مردی به نامِ نِئو

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ نِئو

میخواهی من را بُکُشی؟! قدرت فکر کردنم را بگیر! خیال پردازی هایم را کور کن! نیروی بی مرزِ تخیل را در ذهنم بِخُشکان! دیگر نیازی به ترکاندن مغزم نیست! منظره ای کثیف و چندش آور خواهد شد؛ رسانه ها هم از تو غولی بی شاخ و دم خواهند ساخت. کار را پیچیده نکن! نوکِ اسلحه ات را به سمتِ قلمم بگیر...
عکس نوشت:
ای صورت تو آیه و آیینه خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

قیصر امین پور

📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

نمک شو - فینال [ مطلبِ شماره سه ]

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بچه که بودیم خیلی بحثمون می شد ، زیادی میزدیم تو سر و کله ی هم! نه در حد باندپیچیِ مخ و گچ گرفتن گردن!در حد اینکه بقیه رو زاورا کنیم و سرِ دیگِ آش رشته ی خان جونو بندازیم زمین یه دور واسه خودش کله ملاق بزنه یا اینکه تو قرصای بالای یخچال لای استامینوفن و قرص معده دنبال چسب زخم باشیم که چی؟ که مجید بازومو گاز گرفته داره خون میاد!آره  اگر خون هم نمیومد این روالِ همیشگی بود و باید دو طرف برای  متهم کردن اون یکی از دروغ، خونِ سفید رو هم خونِ قرمز جا بزنن!هر چند ته همه این خرابکارییا مقصر من بود که چوبِ انار آماده بود تا دو ماه رَدش و دردش بمونه تو وجودم!

مجید دو سال بزرگتر بود و شعبده بازی رو از بابابزرگ یاد گرفته بود از پشت گوشِ عمه سکه درمیاورد و از تو کلاه بابابزرگ کفتر پَر میداد، چون من کوچیک بودم  هیچکی کاری به کارم نداشت همه از مجید تو جمع تعریف میکردن، مجید نقل همه مجلسا بود اگر هم اون خطایی میکرد  میگفتن ارشد خونه ست براش تجربه میشه یا پسرِ بزرگِ دیگه کنکاو و زرنگ ؛ هر کی نمیدونست من میدونستم مجید چقدر خنگ بود!! من که یه خرابکاری میکردم میزدن تو ملاجم که حواست کجاست بچه ، بچه هم بچه های قدیم یکم از داداش مجیدت یاد بگیر!یکم آقا باش.

یه شب نقشه کشیدم که یه کاری کنم مجید از چشمِ همه بیوفته، میدونم کله شق بودم و بدجور دیوونه ! حس میکردم هیچکی دوستم نداره و مجید آقای خونست و من نوکرش. به سرم زد یه  خراب کاری کنم که مجید و مقصر نشون بده ؛ اون اوایل که لپتاب اومده بود بابا یکی برا خونه خریده بود همیشه هم یا دستِ خودش بود یا به مجید نقاشی کشیدن و جای کلیدها  رو یاد میداد

مجید کلا خیلی خنگ بود گفتم که ؛ نمیدونم چرا همه فکر میکردن آقا مهندس نامدارِ این طایفه مجیدِ! یه روز مخ مجید و زدم که مجید این لب تاب خیلی کثیف شده ببین جای دکمه هاشو خاک گرفته به نظرم اگر که بشوریش و تمیز شه بابا پول تو جیبی این ماهتو بیشتر میکنه ها! حتی از من نپرسید چرا داری چنین لطفی رو در حق من میکنی!! گفت : راست میگیا محمد چرا به ذهنِ من نرسیده بود ؟! هیچی یه روز که مجید قرار بود ظرف بشوره طبق معمول قابلمه رو گذاشت زیر پاشو و به من گفت برم لپ تابو بیارم ، منم از خدا خواسته، آوردم و خودم فرار کردم و رفتم تو اتاق و در و قفل کردم . اصلن یادِ اون روز که میوفتم مو به تنم سیخ میشه یه فصل کتک حسابی از آقاجون خورد و قسم خورد تا قیامتِ قیامت باهام حرف نزنه ولی خدا وکیلی لو نداد منو به   کسی ! بعدها که کم کم بزرگ شدیم و اون شد رئیس شرکت بعد آقاجون و من  پزشک اعصاب هر بار که این خاطره رو براش تازه میکنم  هر چی طرفش بیاد پرت میکنه طرفم و میگه: ذلیل مُرده تقاصِ کتکامو ازت میگیرم! هر چند بیست سالی از اون ماجرا میگذره و نه اون دنبال تقاص گرفتنه و نه من دنبال خراب کردن اون جلو بقیه ، یاد بچگی بخیر که فکر میکردیم هیچکس دوسمون نداره! که ما بدبخترین و بیچاره ترین و تنهاترین موجودِ دنیا هستیم!

  • ۹۶/۰۵/۰۸
  • Neo Ted

نظرات  (۱)

خخخخخ دلم کباب شد :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی