مردی به نامِ اُوِه

بیخیال لطفأ!
مردی به نامِ اُوِه

عکس نوشت:
تو اسیری! تو زندانِ تفکراتِ منفی.


📌 شاید اسم زیاد عوض کنم، ولی هویتم تغییر نمیکنه!
📌تصویر هدر مربوط به پوسترِ فیلمِ A Man Called Ove هستش که یه خورده دستکاری شده فقط!

نمک شو - گروهِ چهارم [ مطلبِ شماره پنج ]

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

"همه چی با من "


والا اونقدر دیدیم مردم گروهی و دسته جمعی با هم به خارج از شهر پیک نیک طور میرن و کلی هم خوش می گذرونن ، که ما هم گفتیم چی از بقیه کم داریم و برای اینکه از قافله تفریحات سالم عقب نمونیم و در راستای کارتیمی زنگ زدیم با چند تا از دوستان قرار یک پیک نیک کنار سد طالقان را گذاشتیم. تو همین هماهنگ کردنها بودیم و اینکه کی چی بیاره که یکی از دوستان که ساکن قزوین هستن فرمودن همه چی با من و همه مهمون من. هی از ما اصرار که بابا می خوایم کار تیمی کنیم و باید تقسیم وظیفه کنیم و هی از ایشون انکار که کارتیمی باشه برای دفعه بعد و من می خواستم همه را دعوت کنم به سرسرامون و حالا چه فرقی می کنه و کنار سد طالقون همون پذیرایی را می کنم. باز من تماس گرفتم که اگه کاری داری بگو و گفت جوجه آماده می کنم که اونجا بر سیخ بکشیم و آش رشته هم می پزم که عصر بخوریم. خب باز من اصرار نمودم که پس ظرفها را من میارم و باز ایشون انکار که همه چی با خودم. هیچی دیگه تنها کاری که باید می کردیم این بود که لباس بپوشیم و صبح جمعه دست در جیب و شیک و پیک راه بیفتیم به سمت طالقون. در جواب بچه ها هم که صبحونه چیکار کنیم جواب دادیم که همه چی با رفیقمونه و به محض رسیدن به سد و تو هوای عالی طالقون و در کنار هم صبحونه را می خوریم. یادم رفت بگم که این دوست میزبان عزیزم مشاور خانواده هست و در امر خطیر حل مشکلات زوجین فعالیت می کنه.


هیچی دیگه صبح زود جمعه چهار خانواده با زیرانداز و پتو و متکا و خدم و حشم رسیدیم کنار سد طالقون و اتراق کردیم. دوست مشاورمون هنوز نرسیده بود و ما خودمونو به پهن کردن فرش و درست کردن چای مشغول کردیم. ساعتی گذشت و دیدیم بچه ها گرسنه هستن تماس گرفتیم که دختر کجایی که روده کوچیکه در حال خوردن روده بزرگه آزار میده ما را  . که فرمودن زن و شوهری مشکل خانوادگی داشتن و از دیشب که برای رفع مشکل و مشاوره به منزل ما اومدن هنوز نرفتن و من مشغول دادن مشاوره بودم و تازه راه افتادیم و می رسیم و شما نگران نباشین که همه چی با من! مردا را فرستادیم برن تو شهر وسایل صبحونه بخرن و تا دوست مشاورمون برسه صبحونه را خوردیم و منتظر نشستیم. حوالی ظهر در حالیکه همه کلافه شده بودیم دوست مشاور و خانواده اش و یک زوج ناآشنا هم رسیدن. سلام و علیک و چه خبر که بعله این زوج همون زوج مشکل دار دیشبی هستن و قرار شده بیان به جمع دوستانه ما بپیوندن که در کنار ما و با استفاده از محبت و مهر جاری و ساری بین ما ارشاد بشن. به دوست مشاورمون گفتیم خب سریع جوجه ها را بیار که سیخ بکشیم و آتیش درست کنیم . دستی به پشت دستش زد و گفت وا خاک عالم . دیروز که رفتم جوجه خریدم تو صندوق عقب ماشین مونده و یادم رفته ببرم بذارم تو یخچال میگی خراب شده ؟ در صندوق عقب را که باز کردیم چشمتون روز بد نبینه و بینی مبارکتون بویی بد نشنوه که هر چی بگم کم گفتم. نه منظره پیش رومون قابل دیدن بود و نه بوی اون قابل تحمل. حالا چیکار کنیم. کم کم همه احساس گرسنگی می کردن و همه به امید دوستمون هیچی هم نیاورده بودن چون ایشون فرموده بودن همه چی با من !. در همین راستا دوست مشاور ما گم هم شده بودن. هر چی دنبالشون گشتیم نیافتیم تا اینکه دیدیم در دورترین نقطه همراه با زوج جدید مشکل دار نشسته و در حال مشاوره هستن. کم کم صدای همه در اومده بود و شوهر دو ست مشاور با شرمندگی می گفت حالا ببینین من چی می کشم.


رفتیم مزاحم مشاوره شدیم و گفتیم حالا جوجه که غیر قابل خوردنه حداقل آش رشته ای که قرار بود عصر بخوریم را بده ظهر به جای ناهار بخوریم که یک دفعه قیافه مادرمرده ای گرفت و گفت وا مگه آش رشته هم قرار بود من بپزم ؟ حالا هی از ما اصرار که تو خودت پشت تلفن گفتی همه چی با من و خودت گفتی جوجه و آش با من و هی از اون انکار که اونقدر سرگرم مشاوره به این دو نوگل شکفته بودم که فراموش کردم. من که واقعا دیگه روم نمی شد برم به بچه ها بگم ناهار هم نداریم. خلاصه مردها را یکبار دیگه به نیت خریدن ناهار به شهر طالقون فرستادیم و خودمون سعی کردیم با میوه و بیسکوییت و آجیل سر بچه ها را گرم کنیم. چون دیر شده بود ناهار هم خبری نبود و با هزار مکافات چند پرس برنج و کباب خریده بودن و آوردن. رفتیم سراغ بخش مشاوره که همچنان مشغول بودن و پرسیدیم بشقابها کجاست که دیگه واقعا هیچکس از گرسنگی نا نداره . باز دوست مشاور انگشت به دهن موند که مگه خودتون بشقاب نیاوردین ؟ دوباره یادآور شدیم که خودت گفتی همه چی با من ! و ما فقط خداراشکر وسایل چای آوردیم. هیچی دیگه غذا ها را توی لیوان سرو کردیم و هر کی یه لیوان پلو و نصف سیخ کباب به دندون کشید تا نیمچه سیر بشه. همینطور که داشتیم دور هم به بدقولی و فراموشی دوست مشاور می خندیدیم و لیوان پلو را سر می کشیدیم سر و صدای زوج مشکل دار بلند شد و خانمه به تنهایی ماشین شوهرشو برداشت و با سرعت رفت. ما که تنها دلخوشیمون از اینپیک نیک نصفه نیمه این بود که در پیوند خوردن زندگی مشترک زوج نوگل نوشکفته سهیم هستیم با تحیر پرسیدیم پس نتیجه یک روز و یک شب مشاوره چی شد؟ شوهر بازمانده در حالیکه لیوان دیگه ای برنج طلب می کردن فرموندن خانمم زیادی حساسه من فردا قراره با خانم دیگه ای ازدواج مجدد کنم و می خواستم همسر اولم در جریان باشه . ولی مثل اینکه موافق نیست !!!


هیچی دیگه چند سالی از اون تفریح سالم می گذره ولی این خاطره همیشه باعث خنده ما دوستان و دوست مشاورمون میشه که نه تنها غذا حاضر نکرده بود بلکه نتیجه مشاوره اش هم منجر به شکست شد ولی با کمال پررویی همچنان میگه : همه چی با من !

  • ۹۶/۰۴/۲۷
  • OVe هستم

نظرات  (۲)

دوستتون دقیقا چه مشاوره ای میداد؟؟ نکنه میخواسته از خانمه اجازه ی تجدید فراش شوهرشو بگیره؟؟؟

  • احمدرضا ‌‌
  • نگاه کنید. خاطره، تک وجهی نیست. تصاویر خنده دار ، دیالوگ‌های جالب و اتفاقات عجیب هستن که خنده دارش می کنن.
    متاسفانه هیچ‌کدوم از اینا رو توی مطلبتون نیاورده بودید. توصیف شرایط باید خیلی بهتر می بود. افراد بهتر بود دقیق تر حس بشن. حتی جاهایی که لازم بود ؛ با تشبیهات غیر معمول و اغراق های به جا ، بخش هایی که خنده دار نبود رو خنده دار می کردید.
    حقیقتش رو بگم جایی نبود که بخندم.
    تو طنز ، بعضی تکرارها زیاد به دل نمی نشینه (چون اصولا چیز خنده دار فقط بار اوله که می ترکونه) اینکه چندبار از عبارت دوست مشاورمون استفاده کرده بودید یا حتی بعضی جاها خیلی رسمی نوشته بودید ؛ یکم توی ذوق می زد. مثلا به جای زوجین میشد گفت زن و شوهرا یا حتی مرغ و خروسا !
    روی توصیف کردن ها و انتقال احساسات بیشتر کار کنید و سبکتون رو اصلاح کنید.
    پیروز باشید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی