عنوان: مینا


مامان: (غرولند کنان) خرس گنده شده باز من باید لباساشو بشورم.مینا ! ننه یه املت درست کن بخوریم . مردم از گشنگی


مینا::وا!!! مامی؟ ننه چیه؟ چرا املت؟ این اُمُل بازی ها چیه ؟ الان برات بیفس تارگوف درست میکنم


:چی؟


:: (مکث طولانی) رُب کجاست؟


{آشپزخونه ای تمیز . فقط یه کم وسائل پخش و پلاست که ننه (مامی) قصد داره جابجاشون کنه}


مینا با یه تاپ گشاد سفید چرک(فکر کنم مال یه نفریه که لااقل 10 سایزی از خودش گنده تره) یه شلوارک آبی نفتی نخی که انگار کشش شل شده و مدام میکشتش بالا. لاکای ناخن پا قرمز و به نظر میاد حدود چند ماهی رو پاش باشه چون فقط بقایای اون  رنگو میشه دید. دست و بال لک لک که انگار به دفعات (آره دیگه به دفعات با پریدن روغن سوخته) موهای ژولیده و کلا یه دختر حال به هم زن رو تصور کنین.(بلا نسبت هر چی میناست)


یه ماهیتابه ی خیلی بزرگ که فقط اندازه ی یه نعلبکی وسطش سفیده  و همه جاش از روغن سوزی آشپز های خونه سیاه شده از تو کابینت بر میداره و تالاپی محکم میکوبه رو اجاق. فندکو میزنه و اجاقو با هزار بدبختی روشن میکن و ظرف روغنو سر  و ته  میکنه تو ماهیتابه و صبر میکنه که روغن داغ بشه .. خوب الان وقت چیه؟


رب. اوووووم مامی گفت کجاست؟ آهان کابینت استکانا.


برش میداره و با هزار بدبختیه دیگه درشو باز میکنه و بعدش کاملا به طور اتفاقی متوجه میشه عه از اونورش میتونسته راحت بازش کنه ،‌بر میداره و یه قاشق رب از فاصله ی چند متری پرت میکنه تو ماهیتابه و جیلز صدایی میده و یه انفجار رب رو  شاهد میشه و یک گندی به آشپزخونه زده میشه و تمام سرامیک های دور اجاق گاز رو قرمز میکنه


خوب گندیه که زده شده . حالا باید چی کار کنه؟ باید وایسه این قلمبه های سیاه شده ی رب یه جورایی به خودشون بیان و آماده متحمل شدن بار سنگین تخم مرغ بشن.


عه تخم مرغ یه دونه بیشتر نداریم که. عب نداره رُبـشو زیاد میکنم یه قاشق دیگه رب میزنه و میاد تخم مرغو بترکونه توش. و موفق میشه. میترکونه به معنی واقعی کلمه. الان باید چی کار کنه؟ باید یه قاشق برداره  و پوست های ریز شده ی تخم مرغ رو  از لای رب ها و سفیده های لزج تو ماهیتابه بیرون بکشه. خب. تا اینجاش که همه چی بر وفق مراده. با هر تکه از پوست تخم مرغ ها یه عالمه از سفیده ها رو هم حروم میکنه... اووووم نشد که!!!!!!!! باید چی کار کنه؟ آهان دستگیره رو بر میداره ماهیتابه  رو از رو اجاق بر میداره میندازه تو ظرفشویی . آب و باز میکنه روش. یه انفجار آتشفشانیه دیگه رخ میده تمام ذرات چرب آب به سرامیک ها و سقف کابینت بالای ظرفشویی و سر و صورتش نقش میبندند. یه جیغ خفیف میکشه و داد میزنه: مامی همبرگر  داشتیم که تو فریزر . درست کنم؟


مامی هم عربده میکشه : عرضه نداشتی یه املت درست کنی؟


مینا: نه بابا تخم مرغ نداریم. تا حالا داشتم دنبالش میگشتم.


مامی: تو فریزره بذار  یخش باز بشه... اون هودم روشن کن خفه شدیم از بوی روغن سوخته


در فریزر باز میشه . خیلی مرتب و شیک وسائل چیده شدن. من نمیدونم از یه همچین مادر تمیزی یه همچین دختری چطور پدید اومده؟ ماهیتابه رو میشوره . اما چه شستنی. یه آب میگیره و تمام. یعنی عامل بیماریه این دختر. میذارتش رو اجاق که تا حالا  روشن بوده روغن میریزه توش آب و روغن قاطی میشن. بعد از چند لحظه  این ذرات آب سعی میکنن از لا بلای روغن ها فرار کنن و بخار بشن که نمیتونن و یه جنگ پر سر و صدا هم بین آب و روغن ایجاد میشه. مینا درب ماهیتابه رو میگیره دستش و  همبر گر ها رو همونطوری یخ زده میندازه تو ماهیتابه و زودی درشو میبنده. آخ کاش اون تو بودم و میدیدم چه خبره؟ این در ماهیتابه به خاطر ضرباتی که از درون بهش وارد میشه یه تکون محسوسی میخورن. خلاصه آشپزی تموم میشه . مینا در  ماهیتابه رو بر میداره یه بیسکوییت سیاه رنگ همبرگر رو میبینیم که قراره مامیه بدبخت بخورتش. تو دلش میگه: خدا رو شکر من سیرم. بعد همونطوری با یه گیره که نمیدونم واسه چی بوده اون دوتا همبرگر رو در میاره میندازه تو یه بشقاب و یه دونه  هم که وا رفته بوده رو برا اینکه شلختگیش دیده نشه با تمام تلخ بودنش میخوره.


یه گوجه رو به قصد خورد کردن له  میکنه  یه  سفره خوشگل برا مامی درست میکنه و داد میزنه: مامی بیا نهار.


بعد خودش میره تو اتاقش.


صدا ی مامی: خودت نمیخوری؟


مینا: من خوردم. درس دارم. تو بخور من ظرفاشو میشورم.


سه ساعت بعد


مینا میاد تو آشپزخونه یه بشقابِ پنیری رو میبینه که توش یه کم آب گوجه جمع شده و یه دوتا تیکه همبرگر سفال شده ی سیاه هم کنارشونه.



 حالا مینا فردا شب ، خواستگاریشه

جیمیِ معدنچی

احمدرضا ‌‌
۲۷ تیر ۱۶:۵۸
به خدا بحث خواستگاری و سوتی های خانوما از مد افتاد دیگه!
توصیفات تا حدی خوب بودن. البته بعضی جاها تکراری می شد و از حد اغراق می‌گذشت.
داستان نیاز به گسترش و ریز شدن روی جزئیات داشت که متاسفانه استفاده نشده بود.
در واقع فرق داستان طنز و خاطره توی همین موارد هست. اگر بیشتر روش کار شده بود ؛ می تونست مطلب موفقی باشه.
طنز رو زیاد دیالوگ محور نکنید. دیالوگ نوشتن کار سختیه! چون باید در عین طبیعی به نظر اومدن؛ طنز هم باشه. از طرفی با دیالوگ‌های کمتر دستتون بازتره.
بعضی از توصیفاتتون قابل درک نبودن. توی مطلب گروه های قبلی هم گفتم. توصیفات رو فقط از دید خودتون ننویسید. به هرچی فکر می کنید ؛ بیاریدش روی کیبورد؛ کامل که نباشه ؛ خقتون ضایع میشه
موفق باشید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی